مد روز | زن روز | بزرگترین سایت مد ایران با لاکچری ترین تصاویر مدل های لباس مجلسی ، پارتی ، کت دامن مناسب برای خانم های اندامی ، تپل و چاق

رمان آسمانی ها فصل یک

42411143230534845409_sky-air-balloon-girl-jump-mood
دختر الماس

مد روز تقدیم میکند :

رمان آسمانی ها فصل یک

امیدواریم از مشاهده این مطلب نهایت استفاده رو ببرید

مد روز : بزرگترین وب سایت مد در ایران

42411143230534845409_sky-air-balloon-girl-jump-mood

نکات:
-رمان بر مبنای حقیقت نوشته شده.
-شروع وقایع برای دهه ی هشتاد هستش.
-رمان رده ی سنی نداره
-رمان کاملا عاشقانه است
-دوستانی که این ماجرا رو احیانا قبلا خوندن خواهش می کنم رمان رو لو ندن، ممنونم
-نمی دونم کاراکترها اهل کجا هستن، راستش یادم نمیاد، ممکنه یه شهر خیالی در نظر بگیرم، یا شاید هم یک شهر شمالی.
-حتی اگر سوژه تکراری باشه این بار از من قبول کنین.
ممنونم مثل همیشه همراه من هستین، زنده باشین دوستان من………………………………………….

“دفتر خوبم، نمی دونی چقدر خوشحالم، نمی دونی چقدر ذوق دارم، باورم نمیشه، دقیقا بعد از دو سال و چهار ماه و هفده روز، بالاخره می خواد باهام صحبت کنه، حس می کنم رو ابرا هستم، وای چقدر خوشحالم، ینی تو می گی به من چه جوری می گه؟ اول می گه خانوم من دوستتون دارم، شاید هم بگه می خوام بیام خواسگاریتون، نه نه، فکر کنم بگه کِی می تونم با خانواده مزاحم بشم؟ وای وای وای، مزاحم چیه؟ اون نفسه منه، عشق منه، عمر منه، خدایا ممنونم ازت. بالاخره دعاهام سر نماز جواب داد، بالاخره وحید تصمیم گرفت حرف دلشو به من بزنه، وای دفتر جونم نمی دونی چقدر خوشحالم، دوست دارم برم آق بانو رو بغل کنم محکم فشارش بدم، مادر و پدرم که رفتن پیش خدا، ولی آق بانو هست، می رم محکم بغلش می کنم یه ماچ گنده از اون لپهای سرخ و سفیدش می کنم، وای دفترم چقدر نذر دارم، باید برم امام زاده هاشم، باید برم بقعه ی خواهر امام، وای وای وای، خدایا می دونستم صبر کنم نتیجه می گیرم، داری تنهایی هامو تموم می کنی، با وحید ازدواج می کنم میاد توی همین خونه، نه، نه، غرورش میشکنه، اصلا بهش میگم اگه دوست داشت سه دنگ خونه رو از من بخره، وای نه خدا جون، این چه حرفیه آخه؟ خوب خوب، هر جا اون گفت زندگی می کنیم، این خونه بمونه برای آق بانو و مش غلام رضا. آره آره، اون بنده های خدا به گردن من خیلی حق دارن، این بهترین کاره، مغازه ها رو هم که اجاره می دم اگه وحید خواست از پولش استفاده می کنیم، اگر هم خوشش نیومد می ذارم برای بچه هام پس انداز بشه، وای دفتر جونم، دفتر خوشگلم، رفیق روزای تنهایی، سنگ صبورم، بچه های من و وحید چجوری می شن؟ من حتما یه دختر خوشگل دارم مثه وحید، دقیقا شکلِ خودش، مثه خودش ناز و ملوس، بخورم اون دختره ی ور پریده رو، دست و پاهاشو بخورم و بجوئم، هاهاهاها، دیوونه شدم دفتر جونم، بخدا از ذوقِ، تو که خودت شاهدی چقدر برات درد دل کردم، چقدر همین جا اشکهامو ریختم روی ورق هات، چقدر خدا خدا کردم که وحید بالاخره دهن باز کنه حرف دلشو بزنه، بخدا این دردو حتی به فرشته هم نگفتم، وای دفتر جونم اگه فرشته بفهمه که سه سال یه همچین رازی رو توی دلم نگه داشتم و حتی به اون که صمیمی ترین دوستمه نگفتم، دونه دونه موهامو می کنه، هاهاهاهاها، ولی نه اون خیلی ماهه، خیلی خوبه، مثه اسمش فرشته است، حتما خوشحال میشه، اون از همه بیشتر نگران تنهایی های منه، الهی درد و بلای فرشته هم بخوره تو سر من، هاهاها، رو آب بخندم الهی، چه سرخوشم من…
با شنیدن صدای آق بانو، سرم را از روی دفتر خاطرات دویست برگم، بلند کردم:
-کول باشوما(خاک بر سرم)، نکن مشتی، اینجوری نیستا، می زنی وسایل این دخترو میشکنی
صدای مش غلام رضا را شنیدم:
-بخدا سر مرا بردی زن، من از دست تو باید سر بذارم به کوه و بیابان
لبخندی روی لبم نشست. باز هم آق بانو و مش غلام رضا سر مسئله ای با هم نساخته بودند. خودکارم را لای دفترم گذاشتم و از روی صندلی بلند شدم. نفس عمیق کشیدم، امروز بهترین روز زندگی من بود، یعنی بهتر بگویم دیروز بهترین روز زندگی ام بود. وقتی وحید با من تماس گرفت و گفت که امروز می خواهد با من حرف بزند، دنیا برایم گلستان شد. دو سال و چهار ماه و هفده روز منتظر بودم تا بالاخره وحید دهان باز کند و از علاقه اس به من بگوید. چه شب هایی که در تنهاییِ خودم اشک ریختم، سر سجاده دعا کردم تا خدا وحید را به من بدهد. همه ی زندگی ام شده بود وحید. پسرکِ چشم پاک و مهربان سال بالایی مان، که از همان ترم اول دانشگاه دل مرا برد. دل منی که بعد از فوت پدر و مادرم مرده ی متحرک بودم. که اگر آق بانو و مش غلام رضا نبودند، اگر فرشته دوست صمیمی ام نبود، خودم را خلاص می کردم و می رفتم پیششان.
به ساعت روی دیوار نگاه کردم، ساعت از دوازده گذشته بود، به سمت کمدم رفتم و مانتوی ماشی رنگم را بیرون کشیدم و به تن کردم، صدای آق بانو را شنیدم:
-اونجوری نگیر، از لبه اش بگیر، خدایا این مرد بالاخره منو می کشه
لبخند روی لبم نشست، چقدر آق بانو را با آن لهجه ی شیرین آذری اش، دوست داشتم. مقابل آینه ایستادم و مقنعه را به سرم کشیدم. به خودم زل زدم، لپ هایم گل انداخته بود، تا یکی دو ساعت دیگر به همراهِ وحید در باره ی آینده مان صحبت می کردیم. دوست نداشتم ناز و عشوه ی دخترانه بیایم. اصلا پسری مثل وحید که کل دانشگاه روی سرش قسم می خورد که دله یک دله کردن نداشت. دستی به ابروهای پر پشتم کشیدم، دستم رفت سمت رژ لب های مقابل آینه. صورتی کم رنگ را انتخاب کردم و به لبم کشیدم، اهل آرایش نبودم، امروز هم آرایش نمی کردم. وحید همینطور ساده مرا پسندیده بود. با شنیدن صدای مش غلام رضا، ابروانم بالا رفت:
-وای خدا، زن نکن این کارو بلا می سر(دردت روی سرم)، بابا تو لبه رو کج گرفتی خانم جان، آئو، دیوانا بوکودی امَرَه(دیوونه کردی ما رو)
کوله پشتی ام را از روی تخت برداشتم و در اطاقم را باز کردم و وارد راهرو شدم، از بالا نرده ها به طبقه ی پایین سرک کشیدم. طبق معمول هر دو بر سر جا به جایی وسایلِ خانه، سر و صدا به پا کرده بودند. سریع از پله ها پایین دویدم و گفت:
-ای بابا، چرا این وسایل های سنگینو جا به جا می کنین؟ آق بانو مگه تو آرتوروز نداری؟ مشتی شما هم آرنجت درد می کنه، صبر کنین بیام کمک
و کوله پشتی ام را روی مبل سلطنتی وسط سالن گذاشتم و به سمتشان رفتم. آق بانو با همان لبخندهای آرامش بخشش، گفت:
-گوربانوم سنه گیزیم(قربونت برم دخترم)، تو دست نزن، ما اینجا باید این کار ها رو بکنیم، نکن دختر گلم، تو امانتی دست ما هما خانوم
به آرامی او را عقب زدم و لبه ی میز قهوه ای رنگ را در دست گرفتم:
-اولا که هما خانوم نه و فقط هما، بعدشم شما خونواده ی منین، من و شما نداره که، منم باید کمک کنم
و رو به مش غلام رضا کردم و با خنده گفتم:
-مشتی، خانومتو اینجا غریب گیر آوردی بهش زور میگی؟
مشتی چشمانش را درشت کرد:
-چی گویی زای؟(چی می گی عزیز) من به این چی میگم؟ این خودش همش بهانه میاره،
سری تکان دادم:
-خیلِ خوب، کجا بذاریمش آق بانو
آقا بانو دستانش را در هم گره کرد:
-بیارینش اینور تر، کنار پنجره بذارین هما خان…، چیز هما…ای بابا گیزیم جان،
لبخند زدم:
-باشه، یا علی بگو مشتی
و میز را بلند کردم و به همراه مشتی به سمت پنجره ی سرتا سری سالن رفتم. آق بانو به دنبالمان آمد:
-نزنین به در و دیوار ها، احتیاط کنین آنام جان(مادر جان)، بخدا این وسایل قیمتیه، آهان بذارین همین جا
میز را رها کردم و به سمت آق بانو چرخیدم:
-فدات بشم آق بانو، چقدر حرص و جوش این وسایل های منو می خوری آخه؟ این چهار تا تیر و تخته مهمه یا اعصاب خودت؟
و خم شدم و لپهای عرق کرده اش را بوسیدم. خودش را عقب کشید:
-عرق کردم ننه
خندیدم:
-خوشمزه بود
و کوله پشتی ام را از روی مبل برداشتم و از در سالن بیرون رفتم. مقابل ورودی خانه خم شدم تا کفشهایم را به پا کنم. آق بانو با نگرانی گفت:
-ناهار نمی خوری؟
همانطور که بندِ کفشم را می بستم، در جوابش گفتم:
-با فرشته تو دانشگاه یه چیزی می خوریم
مشتی مقابلم ایستاد:
-زای(کنایه از عزیز)، آروم رانندگی کنیا، به موقع بیا خانه، ما دو تا پیرمرد پیرزن رو چشم به راه نذاریا گوله دختر(دختر گل)، امروز تا شش کلاس داریا
کمر راست کردم و به صورت مهربانش خیره شدم:
-نگران نباش مشتی، غروب خونه ام،
-با کدام ماشین میری زای؟ با پراید میری؟
دستی به مقنعه ام کشیدم:
-نه، پژو بیرون کوچه پارکه، صبح یه سر رفتم بیرون، با اون میرم، خداحافظ
و چرخیدم و از پله ها پایین رفتم. صدای قربان صدقه ی آق بانو را از پشتِ سرم شنیدم:
-چقدر این دختر ماهه بخدا، خدا به حق اباالفضل برای ما نگهش داره،
نفسم را از سر آسودگی بیرون فرستادم. خوشحال بودم که آق بانو و مشتی کنارم هستند. اگر آنها نبودند که در و دیوار این خانه ی درندشت، مرا می خورد، تنهایی مرا می کشت. با صدای زنگ گوشی ام آن را از کوله ام بیرون کشیدم، شماره اش آشنا نبود:
-الو؟
صدای فرشته درون گوشی پیچید:
-هما سلام
مکث کردم:
-سلام، فرشته توی؟
-آره از تلفن عمومی دانشگاه زنگ می زنم، کجایی؟
-تازه دارم از در خونه میام بیرون، نیم ساعت دیگه می رسم جلوی دانشگاه، بعد میریم دو تایی ناهار می خوریم
-باشه بیا منتظرم، خداحافظ
تماس را قطع کردم. حس خوبی زیر پوستم دوید. دوباره یاد وحید افتادم، امروز وحید حرف دلش را به من می زد، امروز درهای خوشبختی به روی من باز می شد. امروز دوباره در دفترم از لحظاتِ خوبی که در کنار وحید، سپری کرده بودم می نوشتم. از خانه بیرون آمدم و در را بستم…

سوئیچ را در دست گرفتم و به سمت پژو چهارصد و پنجِ سفید رنگم رفتم، در فکر و خیالاتِ شیرینم سیر می کردم، حواسم نبود، اصلا در این دنیا نبودم انگار. مگر می شد تا چند ساعت دیگر با وحید صحبت کنم و روی زمین باشم؟
دستم را روی قلبم گذاشتم تا نفسم بالا بیاید، با شنیدنِ صدایی از جا پریدم:
-دختر خاله، منو دیدی هول کردی؟
سراسیمه سر چرخاندم، با دیدن پویا صورتم در هم شد. لبهایم را روی هم فشرد. به پراید یشمی رنگش تکیه زده بود و بی پروا نگاهم می کرد. پوزخند کجی روی صورتش نشست:
-علیک سلام هما خانوم، خبری از ما که نمی گیری هیچی، از خاله تم نمی پرسی؟
لب هایم لرزید. از خودش و مادرش و بقیه ی اعضای خانواده ام چه خیری دیده بودم که خبرشان را بگیرم؟ هجده ساله بودم که پدر و مادرم در یک تصادف پر کشیدند و رفتند. آن وقت این جماعتِ فرصت طلب مثل کفتار دور و برم را گرفتند، به هر بهانه ای پول هایم را بردند، یک روز به بهانه ی بی پولی، روز دیگر به بهانه ی کوفت، روز بعد به بهانه ی زهر مار. من هم یک دختر چشم و گوش بسته که بیشتر نبودم. غم از دست دادن پدر و مادر آنقدر مرا فلج کرده بود که حتی به امور شخصی خودم هم نمی توانستم برسم. یک روز همین آق بانو و مشتی که از کودکی داخل خانه مان کار می کردند، مرا به کناری کشیدند، آق بانو با زبان بی زبانی به من گفت به خودم بیایم، گفت اگر دیر بجنبم این همه پول و اموال یک شبه به باد خواهد رفت. حرفهایش را نمی فهمیدم، اصلا برایم مهم نبود چه می گوید. پدر و مادرم که رفته بودند، پول و اموالشان را می خواستم چه کار؟ بدون حضور آنها، مال دنیا برایم پشیزی ارزش نداشت. مشتی اما حرفی زد که مغز استخوانم را سوزاند:
-زای، تو پول و اموال برات مهم نیست، باشه قبول، ولی برای آقای خدا بیامرزت مهم بود، می دونی چقدر عرق ریخت تا خشت خشتِ این زندگی را جمع کرد دخترِ من؟ اینا که مال بادآورده نیست که اجازه بدی به باد بره، روحِ آقا و خانوم داره عذاب می کشه گولِ زای
مشتی به یادم آورد که پدرم چقدر زحمت کش بود، که اهل حرام و حلال بود. مشتی باعث شد بعد از مدتها تکان بخورم، که بدانم من زنده هستم و باید برای آن چیزی که پدرم به خاطرش زحمت کشیده بود، زندگی کنم. با همه ی فامیل قطع رابطه کردم، یعنی وقتی دیدند که دیگر یک پول سیاه هم برای خرده فرمایشاتشان نمی دهم، خودشان کم کم از اطرافم پراکنده شدند. تنها همین آق بانو و مش غلام رضا برایم ماندند و تنهایی های مرا پر کردند، می توانستد بروند تبریز پیش بچه هایشان، اما نرفتند. کنارم ماندند و کم کم مرا به زندگی برگرداندند. اما حالا این پسرخاله ی تحمیلی چند ماهی بود که می آمد دور و برم و من هم خوب می دانستم دردش چیست، یعنی خودش به من گفته بود که چه مرگش شده. تکانی به خود دادم و سر چرخاندم تا در ماشین را باز کنم، صدای قدمه ایش را از پشت سرم شنیدم:
-دختر خاله، قبلنا دخترا یه چیزی داشتن به نام ادب و تربیت، اونم دود شد رفت هوا؟
نفس عمیق کشیدم، دوست نداشتم جوابش را بدهم. اصلا دهان به دهان گذاشتن با آدمی مثل او در شانِ من نبود. در ماشین را باز کردم و خواستم داخلش بنشینم که دستش را دراز کرد و از کوله ام کشید:
-هما؟
نفسم را فوت کردم و به سمتش چرخیدم و به آرامی گفتم:
-وسط کوچه جای این کارا نیست، یکی از همسایه ها ببینه چه فکری می کنه؟
دستش از روی کوله ام شل شد، اما با طلبکاری گفت:
-خوب ببینه، غریبه که نیستم، پسرخاله تم، پسرِ خاله منیره ات که البته سال به سال خبرشو نمی گیری، البته می تونی براشون توضیح بدی که الان یه ساله خواسگار پر و پا قرصِ شما هم هستم
در ماشین را بستم و به آن تکیه زدم و بی توجه به جمله ی دومش، گفتم:
-من اگه خبر خاله رو نگیرم اونقدر کَس و کار داره که خبرشو داشته باشن، خاله چقدر خبر منو می گیره؟
دستانش را به کمر زد:
-دیگه بی انصاف شدیا، مادر من مگه همین چند وقت پیش بهت زنگ نزد؟
-خاله منیره زنگ زد ازم بپرسه هنوز روی حرفم هستم…
به میان حرفم پرید:
-به غیر از اون هم…
صدایم را بالا بردم و من هم حرفش را قطع کردم:
-که من بهش گفتم آره خاله هنوز سر حرفم هستم و نمی خوام با پسرت ازدواج کنم
سکوت کرد و با چشمانِ آتشین به من خیره شد، پلک زدم و به گنجشگی که روی کابل برق نشسته بود، زل زدم. صدایش را شنیدم:
-نکن اینجوری هما، با کی لج می کنی؟ این همه مال و اموال و خونه و زندگی رو بی سر و صاحاب گذاشتی که چی؟
نفسم را با حرص بیرون فرستادم، دردش را می دانستم، درد خاله ام را هم می دانستم، اصلا درد خواستگارانِ ریز و درشتم را می دانستم. این همه مال و اموال پدر خدابیامرزم، بدجور چشمشان را گرفته بود.
-خوب بود منم مثه اون خواسگارای شارلاتانت بیام بگم خودتو می خوام و عاشق جمالتم؟ دختر من دارم صادقانه میام جلو، قبلا هم بهت گفتم نه اینکه ازت بدم بیاد ولی این همه مال و اموال سر پرست می خواد، زنِ من شو یه عمر کنار هم مسالمت آمیز زندگی می کنیم، اصلا شاید کم کم عاشق هم شدیم،
عصبی شدم، با خودم تکرار کردم که “نباید جوابشو بدم، باید سوار ماشین بشمو برم، باید برم دانشگاه، فرشته منتظرمه، بذار اینم هر چقدر می خواد چرند ببافه”
و با این فکر، چرخیدم و دوباره در ماشین را باز کردم، صدای عصبی اش را شنیدم:
-منتظری شاهزاده ی سوار اسب بیاد سراغت؟ دختر خاله از خواب خرگوشی بیا بیرون، هر کی بیاد جلو واسه خاطر این همه پول و مال باد کرده است که تو بلد نیستی چجوری ازشون استفاده کنی، همه ادای عاشق ها رو برات در میارن، ولی من عین کف دست صاف و صادق اومدم می گم قصدم چیه، سر یه سال همه ی این ملک و املاک میشه ده برابر
داخل ماشین نشستم، چانه ام لرزید. حقیقت مثل پتک بر سرم کوبیده شد، پویا راست می گفت، چه در این چند سال بعد از فوت پدر و مادرم و چه همان سال هایی که زنده بودند، هر کس در خانه مان را زد به طمع مال پدرم بود. هیچ کس برای خودم جلو نیامد. هرچند زیبایی آنچنانی نداشتم، هرچند صورتم مثل فرشته ها نبود، اما بالاخره دختر که بودم، ادم که بودم. ولی هیچ کس مرا برای خودم نخواست.
در ماشین را بستم و استارت زدم. صدای نحس پویا را شنیدم:
-مادر من خاله ی خودته، از شر نیش و کنایه ی مادر شوهر در امانی، مطمئن باش با این همه پولی که داری سرت هوو نمیارم، خل که نیستم این همه پول از دستم در بره، از خر شیطون پیاده شو
پایم را روی پدال گاز گذاشتم و ماشین از جا کنده شد، از آینه به پویا خیره شدم که دست به کمر وسط کوچه ایستاده بود. یک لحظه از او و از خودم و از خاله منیره و از این دنیای لعنتی متنفر شدم. پویا بی کسی و تنهایی ام را با بی رحمی به صورتم کوبیده بود. به رخم کشیده بود که هیچ کس مرا برای خودم نمی خواست. به جز آق بانو و مشتی، به جز فرشته، به جز وحید…
و دوباره یادم آمد وحید امروز به من پیشنهاد ازدواج می داد. مطمئن بودم خودم را می خواهد، به مال و اموالم نظر ندارد، با اینکه خودش از یک خانواده ی معمولی بود، با اینکه پولدار نبود، اما خودم را می خواست. اصلا یک دانشکده مهندسی بود و یک وحید لطفی که شاید خیلی از دخترها آرزویشان بود وحید به آنها گوشه ی چشمی نشان دهد. نه، پویا اشتباه می کرد، بالاخره کسی پیدا شده بود که فقط خودم برایش اهمیت داشته باشد. خدا از آن بالا بیچارگی هایم را دیده بود، اینبار در رحمتش را برای من باز کرده بود. از محله ی گلسار بیرون آمدم و وارد کمربندی شدم، تا به دانشگاه پل تالشان برسم.

فرشته با چهره ای گرفته مقابلم نشسته بود. حال و روز من هم از او بهتر نبود، پویا و چرندیاتی که به زبان آورده بود، روزم را به گند کشید. به چشمان درشت و غمگین فرشته زل زدم. زیر چشمانش سیاه شده بود، با صدای گرفته ای گفتم:
-دیشب خوب نخوابیدی فرشته؟
فرشته آه کشید:
-نه، حال مامانم خوب نبود
لبهایم را به هم فشردم، مادرش اعظم خانم، مریض احوال بود، سرطان خون داشت. با ابروهای در هم گره شده گفتم:
-بازم بردینش بیمارستان؟
-دیروز که از شیمی درمانی آوردیمش خونه حالش بدتر شد
و یکباره اشک دور چشمش حلقه زد:
-مادرم می میره هما
قلبم فرو ریخت. نمی دانستم در جواب فرشته چه بگویم. مادرش زن خوبی بود، حیف بود که بمیرد. اما سرطان که شوخی نداشت. سعی کردم حرف امیدوارانه ای بزنم:
-دیوونه امیدت به خدا باشه، همیشه لحظه ی آخر معجزه می کنه
سرش را به چپ و راست تکان داد:
-نه هما، اگه حمکتی توی کار خدا باشه معجزه نمی کنه
و هر دو دستش را مقابل صورتش گرفت و با صدای خفه ای گفت:
-سه سال پیش برادرم مرد الانم که نوبت مادرم شده، خدایا مصلحتتو شکر، حکمتت چیه؟
قلبم فشرده شد. سه سال پیش برادر جوانِ فرشته هم به خاطرِ بیماری سرطان از دنیا رفت. یادم آمد مرگ برادرش کمر اعظم خانم را شکست. از پنجره ی بوفه، به حیاط دانشگاه زل زدم. صدای فرشته را شنیدم:
-مامان اعظمم میگه هم خوشحالم که میرم هم ناراحتم
و یکباره بغض تهِ صدایش نشست:
-یه حرفهایی می زنه هما دلم آتیش می گیره، میگه میره دیدن فرهاد برای همین خوشحاله، ولی دلش پیش من و بابا می مونه، دیروز دستشو گرفتم قسمش دادم به ارواح خاک فرهاد که اینجوری نگه، تازه می فهمم تو چی کشیدی هما
و دستش را دراز کرد و روی دستم گذاشت. چشم از حیاط گرفتم و به چشمانِ مهربانش زل زدم که به خاطر سوزش اشک، سرخ شده بود. نگاهم روی چادر مشکی اش چرخید و روی لبهای لرزانش ثابت ماند. سعی کردم جمله ی تسلی بخشی بر زبان بیاروم. اما هر چه به خودم فشار آوردم چیزی بر زبانم نیامد. خواستم از وحید بگویم تا حواسش را پرت کنم، اما در این موقعیت گفتن از وحید که دردی را دوا نمی کرد. با چشمان غم زده به او خیره شدم. دستش را از روی دستم برداشت و زیپ کیفش را باز کرد و دو بسته ی هزار تومانی بیرون کشید و به سمتم دراز کرد:
-هما دستت درد نکنه، ببخش یه ذره دیر شد
با چشمان گرد شده به او زل زدم:
-این چیه؟
-این دویست تومنی که بابت داروهای مامان اعظمم ازت گرفتم، قرار بود یه ماهه باشه، ولی شد چهل روز، شرمنده ام بخدا
دستش را پس زدم:
-دختر من احتیاجی ندارم، بمونه پیشت
سرش را تکان داد:
-نه هما، در دیزی بازه حیای گربه کجاس؟ امیدوارم خدا هر چی می خوای بهت بده، همیشه توی بی پولی کمکم کردی
با ناراحتی گفتم:
-مگه دنبالت کردم؟ تو که هر وقت پول می گیری سریع بر می گردونی، بمونه پیشِت، اعظم خانوم خرج دوا و دکتر داره
پول را روی میز گذاشت و به سمتم سر داد:
-می دونی که نمی گیرم، حساب حسابه، نگران نباش پول حقوقمو گرفتم بابا هم کمک کرد،
به میان حرفش پریدم:
-اصلا پول داری تو دست و بالت؟
-آره دارم مامان بزرگ، نگران نباش
با بی میلی بسته های پول را از روی میز برداشتم، می دانستم مرغش یک پا دارد و به آن دست نمی زند. ریال به ریالِ قرضش را باز می گرداند. دوست داشتم کمکشان کنم. خانواده ی سطح بالایی نبودند، پدرش کارمند بازنشسته بود، خودش بود و مادرش و برادری که سه سال پیش فوت شده بود، مادرش مریض بود و مخارجی درمانش سر به فلک می کشید. فرشته پاره وقت در یک شرکتِ مهندسی کار می کرد، هر زمان که به پول نیاز داشت از من قرض می کرد و بعد تا قران آخرش را پس می داد. هیچ وقت به من مدیون نشد.
با صدای مسئول بوفه، از افکارم کنده شدم:
-دو تا سوسیس کوکتل و دو تا دوغ، میز شماره سه بیاد بگیره
از پشت میز برخاستم، فرشته با شرمندگی گفت:
-ببخش هما، تو حتما می خواستی برنج بخوری، چون من کوکتل سفارش دادم….
حرفش را بریدم:
-تعارف رشتی نکن فرشته موسوی، یه بار ناهار میام خونه تون برایم یه قرمه سبزی مشتی بپز
لبخند زورکی روی لبش نشست. از میز فاصله گرفتم….
……………
از بوفه بیرون آمدیم، فرشته نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
-نیم ساعت وقت داریم تا کلاس شروع بشه، کاش می شد یه سر بریم تا خواهر امام، ولی وقت نمیشه، دکتر تورانی هم که می دونی چجوریه، دو دقیقه دیر کنیم راه نمی ده
با دستپاچگی دور تا دور حیاط را از نظر گذراندم، به دنبال وحید چشم می چرخاندم. با حواس پرتی گفتم:
-باشه پس سر وقت میریم کلاس
صدای فرشته را شنیدم:
-الان که کلاس نداریم، کجایی تو دختر؟ هپروتی؟
واقعا هم در هپروت بودم، با دیدن وحید که به سمتمان می آمد دست و پایم را گم کردم. ضربان قلبم بالا رفت، نگاهم روی هیکلش ثابت ماند. قد بلند و میانه اندام بود، ساده و شیک لباس می پوشید. موهایش مشکی بود و لبانش همیشه می خندید. آب دهانم را قورت دادم، گلویم خشک شده بود. امروز از من خواستگاری می کرد. باید به فرشته می گفتم، راستی اگر می فهمید عکس العملش چه بود؟ از دستم ناراحت نمی شد که چرا از این ماجرا به او چیزی نگفتم؟ اما آخر من به ملاحظه ی مریضی مادرش امروز به او چیزی نگفته بودم. خوب شاید می گفت چرا در این دو سال حرفی نزدم؟ اصلا او که می دانست من چه آدمی تو داری هستم، حتی امروز از مزاحمت پویا هم چیزی نگفتم. مادر خدا بیامرزم همینطور بود. اصلا سنگ صبور من دفتر خاطراتم بود و بس. وای خدایا این افکار مالیخولیایی جه بود؟ نگاهم روی وحید ثابت ماند، به چند قدمی مان رسید. با تکان دست فرشته به خودم آمدم:
-هما، خوبی؟ هما
پلک زدم و به سمتش چرخیدم:
-آره آره خوبم، چی شده مگه؟
-چند بار صدات کردم حواست نبود
خواستم چیزی بگویم که صدای وحید را شنیدم:
-خانوما سلام
سراپایم لرزید. صدای مردانه اش قلبم را تکان داد. نمی توانستم جلوی لرزش بدنم را بگیرم. فرشته زودتر جواب سلامش را داد:
-سلام آقای کوشان
سرچرخاندم و به چشمان درشتش زل زدم:
-سلام
به رسم ادب سر خم کرد:
-خوبید خانوما؟
لبخند زدم:
-ممنون، شما خوبی؟
صدای فرشته هم بلند شد:
-به مرحمت شما
نگاهم رفت سمت کیف دستیِ چرمی اش. الحق که مهندسی برازنده اش بود، این ترم هم فارغ التحصیل می شد و می رفت. اما نه، نمی رفت، زن و شوهر می شدیم، مرد خانه ی ماتم زده ی من می شد و با این فکر لبخندم عمیق شد. با صدای وحید تکان خوردم:
-وقت دارید چند لحظه مزاحمتون بشم خانوم باژبان؟
زیر چشمی به فرشته نگاه کردم که با ابروی بالا رفته به من زل زده بود. باز هم گلویم خشک شد. خوب از دلش بیرون می آوردم، او دلش پاک بود، معصوم بود، اصلا مثل اسمش آسمانی بود، از من دلگیر نمی شد. و در دلم برای خودم عذر و بهانه آوردم:
“خوب من خودمم همین دیروز فهمیدم که وحید خاطرمو می خواد، تقصیر من که نبود”
و در دل قربان صدقه ی فرشته رفتم:
“فدات بشم فرشته جون، بخدا تو حال و روزت خوب نیست، من وسط این همه گرفتاری از خواسگاری وحید می گفتم؟”
-خانوم باژبان
دستپاجه سر بلند کردم:
-بله؟
-خانوم پرسیدم وقت دارین؟ مزاحم که نیست؟
لبم را به دندان گرفتم:
-نه، خواهش می کنم
صدای فرشته را شنیدم:
-هما من یه سر می رم کتابخونه
هول شدم:
-باشه برو منم میام
فرشته از ما فاصله گرفت و به سمت کتابخانه رفت، از پشت سر به چادرش زل زدم، چادر برازنده اش بود.
-خانوم باژبان
چرخیدم و به وحید خیره شدم، نگاهش مهربان بود. تاب نگاه مهربانش را نیاوردم و سرم را پایین انداختم.
-ببخشید خانوم وقتتونو گرفتم، راستش چند وقته با خودم کلنجار می رم که چی کار کنم، دیگه دیروز زدم به سیم آخر، این ترم هم فارغ التحصیل میشم، خواستم همه چیز یه سره بشه، می دونم اینجا وسط دانشکده هم درست نیست، شاید باید مثه این دختر پسرهای جوون شما رو می بردم رستورانی کافی شاپی، نمی دونم والله رسم و رشوم چه جوریه
خون به صورتم دوید، به کفشهای مردانه اش زل زدم، واکس خورده و تمیز بود.
-خانوم خیلی فکر کردم، همه ی جوانب رو در نظر گرفتم، همه ی موقعیتها رو در نظر گرفتم، اول می خواستم به یکی از پسرهای کلاس بگم، ولی دیدم بی ادبیه، برای همین مستقیم اومدم جلو
لپهایم گل انداخت، نوک انگشتانم سرد شد:
-می دونین خانوم، اصلا فکر می کنم اینجوری هم بهتره، تو رو خدا منو پسر بی ادبی ندونین، من هول شدم بخدا
و دستی به میان موهای پر پشتش کشید:
-خنده داره، آدم اینجور مواقع نمی دونه چی بگه
و کمی این پا و آن پا کرد و نفس عمیق کشید. دستپاچگی اش باعث شد در دل قربان صدقه اش بروم. سرم را پایین انداختم و چشمانم را بستم، صدایش در گوشم پیچید:
-من خاطر خانوم موسوی رو می خوام، فرشته موسوی،
خون در رگهایم یخ بست…

 


نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This blog is kept spam free by WP-SpamFree.

[uniplace_links]

خرید گیفت کارت