مد روز | زن روز | بزرگترین سایت مد ایران با لاکچری ترین تصاویر مدل های لباس مجلسی ، پارتی ، کت دامن مناسب برای خانم های اندامی ، تپل و چاق

رمان آرینا فصل نهم(اخر)

1153514241547764052_2hiunhg43vpb86a560m
دختر الماس

مد روز تقدیم میکند :

رمان آرینا فصل نهم(اخر)

امیدواریم از مشاهده این مطلب نهایت استفاده رو ببرید

مد روز : بزرگترین وب سایت مد در ایران

1153514241547764052_2hiunhg43vpb86a560m

غزال چای می بری

غزال : غذا رو آماده با ما نهار بخوره زشت گرسنه بفرستیمش خونه

: باشه ، بزار من یک لباس راحت بپوشم

غزال : باشه

یک دامن بلند پوشیدم با مانتو ، سفره رو انداختم همه چیز و آماده کردم : غزال جان آقای امیرعلی دعوت کن بیان ناهار

غزال و امیرعلی اومدن داخل : بفرمائید ناهار

امیرعلی : شرمنده

: چیز خواستی نیست فرصت نداشتیم یک املت ساده است

امیرعلی : همینم خوبه

با هم ناهار خوردیم غزال مثل همیشه نبود ، خیلی ساکت بود ، امیرعلی کارها رو انجام داد و رفت

: غزال طوری شده ؟

غزال : نه

: ببین من و تو خیلی وقت با هم دوستیم پس بهم بگو چی شده ؟

غزال : صبح مامان زنگ زد

: خوب

غزال اشک هاش ریخت : بابا بهش گفته غزال باید برگرده

: برای چی ؟

غزال : شوهر برام پیدا کرده

: کی ؟

غزال : نمی دونم پسر یکی از شریک هاش

: خوب می تونی باهاش حرف بزنی بهش بگی نمی خواهش

غزال : مامانم راضی بود

: مگه تو تا حالا مخالفت نکردی این بارم روش

غزال : به مامان گفتم جوابم نه

: پس دیگه ناراحت نباش می دونی بابا و مامانت توجه می کنند

غزال : خدا کنه

: دیگه بهش فکر نکن

غزال : باشه

گوشیش زنگ زد : بابا است

: جواب بده و خیلی منطقی باهاش حرف بزن

غزال شروع کرد با باباش حرف زدن منم روی مبل نشستم و منتظر شدم تا تلفنش تموم بشه و برام توضیح بده ببینم چی شد . بالاخره قطع کرد لبخندی زد

: مشکل حل شد

غزال : فعلاً آره

: دیدی الکی ناراحت شدی

غزال : آخ نمی دونی صبح مامان چطوری حرف زد ، فقط همین باید بهش جواب بدی ، چاره ای نداری

: می دونی که مامانت چطوری

غزال : نمی دونم چرا با من اینطوری می کنه بابا بهتر به حرف هام توجه می کنه

: بهتر بود همون صبح زنگ می زدی با بابا صحبت می کردی به جای این همه ناراحتی

غزال : آره

غزال : آرینا می خواهی با امیرعلی چکار کنی ، امروز موقع ناهار بهش توجه کردی ، تمام حواسش به تو بود

: زیاد مهم نیست دیگه نمی بینمش

غزال : بالاخره تو مدرسه باهاش رو به رو میشی

: سعی می کنم زیاد تو دیدش نباشم

دو ماه از شروع مدرسه ها گذشت ، تو این مدت شاید یکی دوبار از راه دور امیرعلی رو دیده باشم ، همش سعی می کنم ازش دور باشم ، تا اون بی خیال من بشه

آرینا تا کی می خواهی خود تو ازش مخفی کنی

: ول کن غزال من که باهاش کاری ندارم دارم زندگیم می کنم

غزال : آرینا من فردا میرم

: باشه با ماشین برو

غزال : تو نمیای

: نمی تونیم که دوتایی با هم بریم ، بعدم تو عروسی پسر عمه ات من بیام چه کار

غزال : مطمئنی ماشین و لازم نداری

: اره خاطرت جمع

غزال : خوب پس من باید برم

: باشه رسیدی به من زنگ بزنی ها

غزال : باشه حتماً

غزال و بوسیدم ، در و براش باز کردم اون رفت .

رفتم توی خونه ، تا چهار روز تنها بودم . حالا باید تنهایی چکار کنم . تلویزیون گرفتم و سرم و به فیلم نگاه کردن گرم کردم .

گوشیم زنگ زد شماره ناشناس بود : بله

سلام

: سلام شما

امیرعلی هستم

: شماره من و از کجا آوردی ؟

امیرعلی : از غزال گرفتم که اون میره تنهایی اگه چیزی لازم داری برات بیارم

: نه ممنون هیچی نیاز ندارم خداحافظ

امیرعلی : خداحافظ

دختر احمق چرا شماره ام و دادی به این پسر

شب اول گذشت ، صبح رفتم مدرسه امیرعلی رو توی راه رو دیدم چاره نداشتم باید باهاش احوال پرسی می کردم

: سلام

امیرعلی خیلی رسمی : سلام ، صبح تون بخیر

: صبح شما هم بخیر ، با اجازه

امیرعلی : راحت باشید

رفتم توی دفتر : سلام

فاطمی : سلام خانم طلوعی ، دیشب بهتون سخت که نگذشت

: چرا جای خانم کوثری خیلی خالی بود

فاطمی : زود میاد

: بله حتماً

فاطمی : راستی خانم طلوعی شاید از امشب توی مدرسه تنها باشید

: مگه آقا شمس نیست

فاطمی : مادرشون فوت کردند صبح زود رفتند

: باشه ایراد نداره

فاطمی : تا ببنیم چی پیش میاد

: خوب من باید برم کلاس

فاطمی : آره برو

تا وقتی مدرسه شلوغ بود از تنهایی چیزی نفهمیدم ولی وقتی همه رفتند و توی مدرسه تنها شدم تازه فهمیدم تنهایی یعنی چی ، هر چی به طرف شب می رفت ترسم بیشتر می شد . صدای سگ ها از توی آبادی می اومد

خدایا حالا تنهایی چکار کنم

یک دفعه صدای در اومد

: کیه

آرینا منم امیرعلی

در باز کردم : مگه کلید داشتی

امیرعلی : آقا شمس بهم داد تا شب بیام تو اتاقش تا تو تنها نباشی تا اون بیاد من اینجام خاطرت جمع

: ممنون ، خوب شد اومدی خیلی می ترسیدم

امیرعلی : شماره ام و که داشتی یک زنگ می زدی

: نمی خواستم مزاحمت بشم ، بالاخره مامان تو هم تنهاست

امیرعلی : من خواهرم پیش مامانم پس تنها نیست ، حالا برو تو سرما نخوری خاطرتم جمع من همین جام کاری داشتی صدام بزن

: باشه

در بستم ، خوب باید برای شام یک چیزی درست کنم به اونم بدم گناه داره

رفتم توی آشپزخونه برای شب کتلت درست کردم وقتی آماده شد ، مرتب توی بشقاب گذاشتم ، با گوجه و خیار تزئینش کردم ، گذاشتم توی سینی از طرف حیاط خلوت رفتم سمت خونه اش در زدم

بله

: ببخشید آقای امیرعلی

اومد در باز کرد  به سینی نگاهی کرد : چرا زحمت کشیدید

: قابل شما رو نداره شام که نخورده بودید

امیرعلی : نه

: پس بفرمائید ، وقتی می خواست سینی رو بگیره چادرم از روی سرم افتاد

سینی رو ازم گرفت منم زود چادر و انداخت روی سرم : خداحافظ

برگشتم توی خونه در قفل کردم تا شب راحت بخوابم . شام خوردم و گرفتم خوابیدم ، امروز پنج شنبه بود زنگ آخر کلاس داشتم پس راحت استراحت کردم و ساعت آخر رفتم مدرسه رفتم توی کلاس امیرعلی ندیدم

کلاسم تموم شد می خواستم برم خونه

خانم طلوعی

برگشتم دیدم خانم بختیاری : جانم

بختیاری : خانم فاطمی کارتون داشند

رفتم توی دفتر : جانم

فاطمی : خانم طلوعی این برگه از آموزش و پرورش اومده ، از کتاب ریاضی یک فصل حذف شده

: میشه ببینم

فاطمی : بله خدمت شما

: من این و درس دادم

فاطمی : حواستون باشه جزو امتحان نیست

: باشه حواسم هست

فاطمی : خوب می تونید برید

: با اجازه ، خداحافظ

رفتم خونه برای ناهار حوصله غذا درست کردن نداشتم دو تا تخم مرغ درست کردم و همون خوردم ولی برای شام باید فکر می کردم چون امیرعلی بود .

تا سه استراحت کردم بعد برای شام قورمه سبزی گذاشتم . ساعت هشت غذا آماده بود مثل دیروز خوشگل درست کردم رفتم در خونه آقا شمس در زدم ، امیرعلی در باز کرد

: سلام

امیرعلی : چرا زحمت کشیدید یک چیزی درست می کردم

: من باعث زحمت شما شدم

امیرعلی : این چه حرفیه آرینا

: با اجازه

امیرعلی : یک لحظه صبر کن

رفت توی خونه بعد با یک گلدون کوچک اومد بیرون : برای تو

: وای کاکتوس همیشه ازش خوشم می اومده

امیرعلی : خوشحالم خوشت اومده

: واقعاً هدیه قشنگی ، با کمال میل قبول می کنم

گلدون و ازش گرفتم : ممنون

می خواستم برم

: آرینا

برگشتم سمتش : بله

امیرعلی : کی می خواهی جواب من و بدی

: جواب چی رو ؟

امیرعلی : می دونی ازت خوشم میاد

: تو اصلاً در مورد من چی می دونی

امیرعلی : تو بهم بگو

: تو فکر می کنی چه نقطه مشترکی داریم

امیرعلی : تو در مورد خودت بگو تا ببینیم نقطه های مشترکمون کجاست

: ببین من و تو هیچ نقطه مشترکی نداریم ، از هیچ نظر

می خواستم برم دستم و گرفت : بیا تو با هم حرف بزنیم

: من حرف ندارم

امیرعلی : ولی من کلی حرف دارم برات بزنم

: ببین بزار راحت باشم به خاطر تو از این خونه زیاد بیرون نمیام ، سعی می کنم زیاد باهات رو به رو نشم که تو در مورد من فکر بدی نکنی اگه می بینی برات شام میارم این کار رو هم برای آقا شمس می کردم

امیرعلی : بیا تو حرف می زنیم

: چی می خواهی بگی

دستم ول کرد از جلوی در رفت کنار : بیا تو

بدون توجه بهش رفتم سمت اتاقم و در بستم : دیوونه

هیچی نتونستم بخورم روی زمین نشستم و فکر کردم با امیرعلی چکار کنم . صدای در اومد در باز کردم : کاری داری

امیرعلی : ظرف ها رو آوردم

: ممنون

امیرعلی: می تونم بیام تو

: نه

امیرعلی : چرا نه ؟

: من گفتم هیچ نقطه مشترکی نداریم

امیرعلی : آرینا بزار حرف بزنم بعد نتیجه گیری کن میشه

چاره ای نداشتم باید یک بار مشکلم و رفع کنم با فرار کردن مشکلم رفع نمی شه : باشه بیا تو

اومد روی مبل نشست : من امیرعلی داوودی هستم ، تو تربیت معلمی درس خوندم و تازه درسم تموم شده و حالا دارم طرحم می گذرونم ، بیست و پنج سالم ، سربازیم و رفتم ، با خواهر و مادرم زندگی می کنم .

فقط به حرف هاش گوش می کردم

ادامه داد : از روزی که پا تو توی مغازه گذاشتی ازت خوشم اومد ناخواسته دل بهت بستم ، همیشه دوست داشتم تو هم مثل غزال باشی من و دوست خودت بدونی ولی تو همیشه از من فاصله می گرفتی ، تا این که اون پسر رو توی جمعه بازار دیدم ، فکر کردم دوستش داری ولی بعد فهمیدم قصد دیگه ای داشت

با تعجب بهش نگاه کردم : از کجا می دونی

امیرعلی : از کجا شو سوال نکن ولی فهمیدم می دونم می خواست بهت تجاوز کنه برای همین اومدی اینجا تا ازش دور باشی ، اگه می بینی اینجام فقط برای مراقبت از تو ، که تو احساس امنیت کنی

: از این بابت ازت ممنون ، ولی امیرعلی من و تو از نظر خانوادگی به هم نمی خوریم ما خیلی فرق داریم

امیرعلی : تو چه مورد فرق داریم من اینجا زمین دارم و توش امسال چیزی کاشتم تا بتونم زندگیم و بچرخونم آدم فقیری نیستم ، فقط بچه روستایی هستم

: نگفتم فقیری ، از لحاظ دیگه فرق داریم

امیرعلی : چه فرقی

: ببین امیرعلی من این چیزی که اینجا هستم نیستم من یک دختر آزاد هستم

امیرعلی : من نمی خواهم آزادی ها تو بگیرم

: تو راضی میشی هر سال برم خارج از کشور

امیرعلی : با دوست هات میری

: آره شاهرخ با همون

امیرعلی : خوب اون که مثل برادرت می مونه مگه غیر از این

: من ممکنه بخواهم برم مهمونی تو راضی میشی

امیرعلی : خوب مهمونی دوستانه خوب

: نه مهمونی که تو مد نظرت ، مهمونی که دختر و پسر با هم هستند

امیرعلی بهم نگاه کرد

: خیلی دوست داری بدونی من چطوری جلوی مرد های دیگه هستم

امیرعلی : مگه با روسری نیستی

از جام بلند شدم چادرم و در آوردم : من اینطوریم تازه این لباسم کمی پوشیده است . با این چیزها مشکل نداری

امیرعلی سرش و انداخت پایین

: سر تو بگیر بالا به من نگاه کن ، می تونی بپذیری ، من جلوی شاهرخ با مایو میرم ، از نظرت ایراد نداره

امیرعلی هیچی نگفت فقط بهم نگاه کرد

: حالا دیدی اختلاف داریم

امیرعلی : فکر می کنی کسی رو پیدا کنی با این چیزها موافق باشه هر کسی زنش و برای خودش می خواهد

: برای همین تا حالا به فکر ازدواج نیافتادم

امیرعلی بلند شد چادرم و برداشت انداخت روی سرم : دوست دارم این طوری باشی

: من نمی تونم

امیرعلی : پس اون مرد حق داشت نخواهد ازت بگذره

: موضوع بهامد اون چیزی که تو فکر می کنی نبود من در مورد اون خیلی چیزهای می دونستم و چون یکسره مسخره اش می کردم و اذیتش می کردم برای تلافی اون کار رو کرد

امیرعلی : من خیلی با خودم کلنجار رفتم تا به این فکر نکنم که یکی تو رو بوسیده ، ولی نمی تونم قبول کنم همسرم این طور راه بره

: می دونم برای همین ازت دوری می کنم برای همین سعی می کنم بهت توجه نکنم

امیرعلی : متوجه شدم

: ممنون که درک می کنی

امیرعلی از اتاق رفت بیرون ، نفس راحتی کشیدم

خوب شد اینطوری بهتر دیگه به فکر من نمی افت

رفتم روی تخت دراز کشیدم ، چشم هام گرم شده بود که صدای رعد و برق بلند شد ، می خواستم بی خیالش بشم ولی رعد و برق های بدی می زد ، متکا رو گذاشتم روی سرم ولی فایده ای نداشت با هر رعد و برق چند متر می پریدم .

ساعت یک بود از بیرون صداهای می اومد جرات بلند شدن نداشتم ، می ترسیدم کسی بخواهد بیاد تو اتاقم ، هر چی تلاش کردم بی تفاوت باشم فایده ای نداشت ، از جام بلند شدم چادر سرم کردم رفتم سمت اتاق امیرعلی تا ببینم اونم متوجه صدا ها شده یا نه ؟

آروم در اتاقش در زدم : امیرعلی

هیچ کس جواب نداد دوباره در زدم : امیرعلی

چیزی شده

از ترس به دیوار تکیه دادم : تو کی هستی ؟

نترس منم امیرعلی ، چیزی شده ، چرا اینجایی ؟

همون جا نشستم : یک صدا هایی میاد تو نشنیدی

امیرعلی : صدای باد

: نه از پنجره تو خونه نور افتاد

امیرعلی : همین جا باش تا برم ببینم چی ؟

: من می ترسم

امیرعلی: نترس

: می خواهی دست خالی بری

امیرعلی : نه تو اتاق شمس چوب هست برو توی اتاقت تا من نیومدم در باز نکن بیام از این طرف میام باشه

: باشه ، مراقب باشی

امیرعلی رفت منم رفتم توی اتاقم ، خیلی استرس داشتم توی اتاق همش راه می رفتم ، صدای در اومد ، در باز کردم : چی بود ؟

امیرعلی : من که کسی رو ندیدیم درهای اون طرف قفل بود

: خدا رو شکر

امیرعلی : ترسیدی برای همین فکر کردی کسی اون طرف

دیگه نمب تونستم بایستم رفتم روی مبل نشستم ، امیرعلی برام یک لیوان آب آورد : بیا این و بخور تا آروم بشی

: ممنون ، ببخش تو رو هم زابراه کردم

امیرعلی : من بیدار بودم خوابم نمی برد باید زودتر می اومدی بهم می گفتی می ترسی

: همیشه از رعد و برق می ترسیدم ، چای می خوری درست کنم

امیرعلی لبخندی زد : اره بدم نمیاد

رفتم توی آشپزخونه چای دم کردم اومدم توی حال هوا خیلی سرد شده بود برای همین کرسی گذاشته بودیم . زیر کرسی نشستم : تو سردت نیست

امیرعلی : چرا ؟

: خوب بیا بشین

امیرعلی اومد نشست : از غزال چه خبر ؟

: خوب امروز عروسی پسر عمه اش بوده

امیرعلی : خوب به سلامتی

صدای جوش اومدن آب اومد بلند شدم چای دم کردم و نشستم

امیرعلی : اگه یک لباس گرم بپوشی بهتر نیست

: نمی تونم احساس خفگی می کنم

امیرعلی : تو که لباس گرم آورده بودی

: آره ولی وقتی زیر کرسی میشینم احساس خفگی می کنم

امیرعلی : چون این زیر رو خیلی گرم کردی

: این طوری دوست دارم ، پاهام یخ

امیرعلی : جوراب بپوش

: دوست ندارم

دیگه هیچی نگفت ، چای ریختم با شیرینی و آجیل آوردم : بفرمائید

امیرعلی : ممنون

تلویزیون و گرفتم هیچی نداشت : اینم هیچ وقت هیچی نداره

امیرعلی خندید : همیشه همین طور بود

: مزاحمت نباشم اگه خوابت میاد

امیرعلی : گفتم که بیدار بودم

: اهل فیلم هستی

امیرعلی : اره بدم نمیاد

یک دونه فیلم گذاشتم تا با هم نگاه کنیم ، وسط های فیلم متوجه امیرعلی شدم که خودش و باد می زد

: گرمت شده

امیرعلی : آره

: خوب ژاکت تو در بیار

امیرعلی : زیرش چیزی ندارم

یک ملافه آوردم بیا این و دورت بگیر لباس تو در بیار

به تلویزیون نگاه کردم و اون همون کار رو کرد . آجیل می خوردم

امیرعلی : غزال شنبه میاد

: اره بعدازظهر شنبه میاد

امیرعلی : خوب دیگه از تنهایی در میای

: آره ، بهش خیلی عادت کردم .

خمیازه کشید ، بلند شدم بهش متکا دادم : می خواهی دراز بکشی راحت باش

امیرعلی : ممنون

خیلی راحت دراز کشید ، فیلم تموم شد یک فیلم دیگه گذاشتم چشم هام گرم شده بود وسط های فیلم خوابم برد ، صبح با صدای گوشیم بیدار شدم

چشم هام و باز کردم ، بلند شدم دو رو برم و نگاه کردم از امیرعلی خبری نبود .

بله

سلام آرینا خوبی

: سلام آتنا ، جانم کاری داشتی

آتنا : زنگ زدم حال تو بپرسم ، خواب بودی آره ؟

: آره دیشب اینجا رعد و برق بود برای همین خوب نخوابیدم

آتنا : برو استراحت کن

: خوب کاری داری بگو

آتنا : نه فقط حال تو می خواستم بپرسم

: ممنون

آتنا : خداحافظ

: خداحافظ

گوشی رو قطع کردم دوباره دراز کشیدم

یعنی کی رفت ، صدای در اومد از جام بلند شدم در باز کردم : سلام

امیرعلی : هنوز خوابی

: آره ، بیا تو

امیرعلی : بیا ناهار آوردم با هم بخوریم

: من فقط خوابم میاد

امیرعلی: بیا ناهار بخورد دوباره برو بخواب

: کی رفتی

امیرعلی : وقتی تو خوابیدی

: معذرت دیشب اذیت شدی

امیرعلی : تا باشه از این اذیت ها ، من راضیم

امیرعلی بهم کمک کرد سفره رو انداختیم مامانش آبگوشت درست کرده بود : حسابی چسبید ، بعد از این غذا فقط خواب می چسب

امیرعلی : خوب بگیر بخواب

سفره رو جمع کردم

امیرعلی : چای نداری

: الآن دم می کنم

امیرعلی : ولش کن میرم اون سمت درست می کنم

: کاری نداره الآن درست می کنم

آب گذاشتم ، تا اون جوش اومد منم ظرف ها رو شستم ، چای دم کردم رفتم نشستم

دیدم امیرعلی خیلی کلافه است : چیزی شده ؟

امیرعلی : نه

چای دم کشید براش ریختم آوردم : بفرمائید

امیرعلی : ممنون

دوباره رفتم زیر کرسی نشستم : همیشه اینجا اینقدر سرد میشه

امیرعلی : هنوز برف نیومد

: خوب راه من تا مدرسه زیاد نیست همیشه بدم میاد تو هوای سرد برم بیرون

امیرعلی : باهات موافقم

چایش و خورد : آرینا

: بله

امیرعلی : هیچی من برم که تو هم راحت باشی

دلم می خواست بدونم چی می خواهد بگه

امیرعلی : با اجازه

رفتش منم دوباره گرفتم خوابیدم ساعت هفت بیدار شدم ، حوله ام و برداشتم رفتم دوش گرفتم . سریع اومدم توی خونه یک پیراهن پوشیدم رفتم زیر کرسی ، کمی که گرم شدم برای شب به فکر شام افتادم ، چی درست کنم .

رفتم توی آشپزخونه دیدم لازانیا داریم ، خوب لازانیا درست می کنم برای خودمون کیک پز آورده بودم . ساعت نه شد رفتم در اتاق امیرعلی در زدم

امیرعلی : بله

: بیا اون جا شام آماده است

امیرعلی در باز کرد : مزاحم

: من برم سردم بیا حتماً

سریع برگشتم توی اتاق ، سفره رو آماده کرد صدای در اومد در باز کردم : بیا تو

امیرعلی اومد داخل : حمام بودی

: آره

امیرعلی : سرما نخوری

: نه ، بیا شام

با هم شام خوردیم

امیرعلی : این اولین باری بود که لازانیا به این خوشمزگی خوردم

: نوش جونت

دوباره صدای رعد و برق بلند شد : باز صدای رعد و برق

امیرعلی : نترس من اینجا می مونم تا خوابت ببره

: ممنون

دوباره فیلم گذاشتم و نشستم به نگاه کردن

امیرعلی : آرینا

بهش نگاه کردم : بله

امیرعلی یک دفعه بلند شد و رفت بیرون خیلی تعجب کردم چرا این طوری کرد ، بلند شدم رفتم بیرون دیدم زیر بارون نشسته

: امیرعلی سرما می خوری

امیرعلی : تو برو داخل

: بلند شو بیا

امیرعلی بهم نگاه کرد : بزار یکم بگذره

: بیا تو

امیرعلی بلند شد اومد داخل ، بهش یک حوله دادم : موها تو خوش کن ، لباستم در بیار سرما نخوری

بهش یک پتو دادم تا دورش بگیره ، اومد زیر کرسی نشست ، براش چای ریختم جلوش گذاشتم : بخور تا گرم بشی

هیچی نگفت ساکت نشست ، منم هیچی به روش نیاوردم

یک متکا آوردم بهش تکیه دادم و تلویزیون و نگاه کردم . دلم چیزی می خواست بلند شدم آجیل آوردم و نشستم ، حواسم به تلویزیون بود دیدم چیزی روی شونه هام افتاد ، برگشتم دیدم امیرعلی روی شونه هام چادر انداخت . بهش نگاه کردم

امیرعلی : من اینجوری راحت ترم

: باشه

دوباره به تلویزیون نگاه کردم ، کارش برام جالب بود شاید هر کس دیگه بود سوء استفاده می کرد ولی اون برای اینکه راحت باشه این کار رو کرد .

همونطور که نشسته بودم با زنجیرم بازی می کردم ، چشمم به امیرعلی افتاد که تو خودش بود

: چیزی شده ؟

به من نگاه کرد : نه

: چرا تو فکری

امیرعلی : همین طوری

: من خیلی دارم آزارت میدم نه ؟

امیرعلی : نه

: چرا مجبورت کردم بیای اینجا

امیرعلی : کنار تو بودن خوب

: چرا از من خوشت میاد

امیرعلی : چون خیلی نازی و خیلی خانمی

: چرا غزال انتخاب نکردی ؟

امیرعلی : غزال مثل تو نیست ، تو اخلاق های داری که من خیلی ازشون خوشم میاد

: مثلاً

امیرعلی : جدی بودنت ، لجباز بودنت و خیلی چیزهای دیگه

: غزالم مثل من

امیرعلی : من از تو خوشم اومده نه از غزال

: نمی خواهی

امیرعلی : فیلم تو نگاه کن

دلم یک طوری شد کاش غزال الآن پیشم بود

چشم هام و بستم و خوابیدم ، با صدای رعد و برق که خیلی بلند بود از جام پریدم نا خواسته جیغ زدم

آرینا چیزی نیست فقط رعد و برق

: برق و روشن کن

صدای کلید اومد ولی برق روشن نشد

: چی شده

امیرعلی : برق ها رفت ، نترس الآن میام کنارت

اومد کنارم نشست ، دستش و گرفتم : نمی دونی ساعت چند ؟

امیرعلی : نه ، بگیر بخواب من کنارتم

: می ترسم

امیرعلی : نترس بخواب

کمی بیدار بودم ، بعد چشم هام گرم شد خوابیدم با صدای گوشیم بیدار شدم ، بلند شدم نشستم از تعجب چشم هام شش تا شد من کنار امیرعلی خوابیده بودم ، اونم بیدار شد : سلام

: سلام

به من نگاهی کرد : نمی دونم کی خوابم برد

: ایراد نداره فقط ساعت شش و نیم کلاس داری

امیرعلی: آره

سریع بلند شد لباسش و پوشید بدون هیچ حرفی رفت

لعنتی چرا اینطوری شد

کلاس داشتم مجبور شدم زود لباس بپوشم ، یکم خودم مرتب کردم ، حالا با خودش چه فکری می کنه

ساعت هفت و ربع شد رفتم داخل دفتر

: سلام

فاطمی تا من و دید : سلام

: با اجازه من برم کلاسم

فاطمی : بفرمائید

سه تا زنگ و کلاس داشتم و اصلاً نمی تونستم به چیزی فکر کنم ، وقتی کلاسم تموم شد برگشتم خونه من کنار امیرعلی چکار می کردم .

گوشیم زنگ زد : سلام غزال کی میای ؟

غزال : امروز نمی تونم بیام

: یعنی چی ؟

غزال : فردا که کلاس ندارم ، فردا میام . مامانم سرما خورده پیشش می مونم

: باشه مراقب خود تو مامانت باش

غزال : باشه کاری نداری باید برم

: نه خداحافظ

باز امشب بدون غزال چکار کنم ، مدرسه سوت و کور شد و صدای بارون از بیرون به گوش می رسید . حوصله ناهار درست کردن و نداشتم همون طور نشستم ، صدای در اومد در باز کردم ، دیدم امیرعلی با غذا اومد : ناهار آوردم

: ممنون بیا تو

سفره رو انداختم ولی اشتهای برای خوردن نداشتم بیشتر با غذام بازی کردم

امیرعلی : آرینا دیشب نمی دونم کی خوابم برد و مطمئن باش کاری نکردم

: می دونم

امیرعلی: پس چرا غذا نمی خوری

: غزال امروز نمیاد مامانش سرما خورده

امیرعلی : فردا کلاس نداره

: نه

امیرعلی : تو چی ؟

: منم ندارم

امیرعلی : خوب من میرم اون طرف اگه کارم داشتی صدام بزن

: تو که چیزی نخوردی

امیرعلی : راستش سیر بودم

امیرعلی بلند شد منم بلند شدم : ممنون

امیرعلی هیچی نگفت و رفت . توی اتاق دراز کشیدم دیگه نمی تونستم نسبت بهش بی تفاوت باشم واقعاً دلم می خواست پیشم می بود و باهاش حرف می زدم . بعدازظهر شد غذا درست کردم ، رفتم دوش گرفتم و یک تاپ و شلوارک پوشیدم ، دلم می خواست بدونم بازم رعایت می کنه یا نه ؟ گر چه می دونستم ریسک بدی

یک چادر انداختم روی سرم نازک بود رفتم سمت اتاقش : امیرعلی بیا شام

برگشتم توی اتاقم یک ربع بعد امیرعلی اومد ، سفره آماده بود غذا رو کشیدم و گذاشتم : بفرمائید

خودم نشستم گرسنه بودم ، غذا رو با اشتها خوردم و بعد جمع کردم .

: هنوز بارون میاد

امیرعلی : نه دیگه

: اینجا فقط صدای رعد و برق خیلی کم بارون اومد

امیرعلی : آره ، همیشه همین طور بود

به کارهاش دقت می کردم به من نگاه نمی کرد . چای ریختم و بردم

امیرعلی : ممنون

: خواهش می کنم

امیرعلی : از غزال دیگه خبر نداری ؟

: نه ، فقط گفت نمیاد همین

امیرعلی دیگه هیچی نگفت احساس می گفت داره با خودش کلنجار میره

برای یک لحظه نگاهم با نگاهش گره خود ، سریع سرش و انداخت پایین

: چای سرد نشه

امیرعلی : باشه ممنون

گوشیم زنگ زد ، دستم و دراز کردم برداشتم : بله

سلام آرینا خانم

: نریمان تویی

نریمان : بله ، خوب هستید

: آره ، چی شده زنگ زدی

نریمان : همین طوری

: تو همین طوری زنگ نمی زنی

نریمان : می خواستم ازت بخواهم دوباره به من فکر کنی

: نریمان کار نداری من کار دارم خداحافظ

گوشی رو قطع کردم و انداختم کنار : لعنتی

امیرعلی به من نگاهی کرد : مزاحم

: پسر عمه ام

امیرعلی : چرا اینقدر باهاش بعد حرف زدی

: هزار بار بهش گفتم نمی خواهمش باز زنگ زده که بهش فکر کنم

امیرعلی اخم هاش توی هم رفت و هیچی نگفت

از جام بلند شدم تا چای بریزم نا خواسته چادرم نمی دونم به چی گیر کرد از سرم افتاد ، چشمم به امیرعلی افتاد ، سریع چادرم و آزاد کرد : گیر کرده بود

هیچی نگفتم ، دو تا چای ریختم اومدم نشستم

امیرعلی : چرا بهش جواب نمیدی اون که بهت خیلی نزدیک اخلاق تورو هم که می دونه

: چون آقابزرگم گفته اون می خواهد باهام ازدواج کنه ، منم از آدم های که دیگران براش تصمیم می گیرند خوشم نمیاد

امیرعلی : که این طور ، ببخش قند نداری

: نیاوردم

امیرعلی : نه

از جام بلند شدم دوباره چادرم گیر کرد : اه لعنتی

امیرعلی : اینجا یک میخ اومده بیرون برای همین چادرت گیر می کنه

چادرت و انداختم همون بالا رفتم قندون و آوردم : بیا

امیرعلی : چادرت و آزاد کردم

: ممنون

چادرم برداشتم بهش نگاه کردم اونم به من نگاه کرد از جاش بلند شد : من برم میام

: چای تو بخور

امیرعلی : میام

از اتاق رفت بیرون منم همون جا نشستم نمی دونم چرا دلم می خواست بهم توجه کنه ، ده دقیقه ای گذشت اومد داخل دوباره نشست

صدای رعد و برق هنوز می اومد یک دفعه برق ها رفت

: لعنتی همین و کم داشتیم

رفتم توی آشپزخونه شمع برداشتم روشن کردم اومدم نشستم : این بد ترین اتفاق بود

امیرعلی : این یعنی بهتر زود بخوابی

: با این صدا ها

نور شمع روی صورتش افتاد بود و زیبایش خیلی بیشتر دیده می شد

امیرعلی : می دونی دختر زیبایی هستی

: تو هم پسر زیبایی هستی

امیرعلی : آرینا می خواهم دوباره در خواستم و بدم با من ازدواج می کنی

: نمی تونم ، دلیلم و بهت گفتم

امیرعلی آروم با دستش روی صورتم دست کشید : ولی نمی تونم

بهش نگاه کردم وقتی به خودم اومدم که اون من و داشت می بوسید باور نمی شد خودم بهش اجازه بدم که این کار رو بکنم واقعاً لذت بردم

سرش و برد عقب ، فقط بهش نگاه کردم ، لبم و گاز گرفتم

امیرعلی : دوستت دارم

دوباره من و بوسید

من و بغل کرد ، توی بغلش آرامشی پیدا کردم .

صبح شد ، امیرعلی رفت بود و من تنها توی اتاق بودم باور نمی شد اجازه داده بودم من و ببوس . هنوز باورم نمی شد

صدای در اومد در باز کردم : سلام خانم فاطمی کاری داشتید

فاطمی : تنهایی ؟

: بله

فاطمی : دیشب مهمون داشتی

: چطور مگه

فاطمی : ببین خانم طلوعی بهتون گفتم اینجا باید خیلی مراقب باشید

: چطور مگه

فاطمی : من می دونم آقای داوودی این دو شب اینجا بودند

: خوب بودند

فاطمی اخم هاش توی هم کرد : ولی شما

: من از رعد و برق می ترسم ، این دو شب برق ها می رفت برای همین ایشون محبت کردند اومدن اینجا تا من تنها نباشم

فاطمی : ولی

: شما تنها اینجا باشید و از چیزی بترسید از کسی کمک نمی گیرید

فاطمی سرش و تکون داد : می دونم تنهایی اینجا ترسناک

: میشه بهم بگید کی گفته

فاطمی : یکی از دبیرها

: کسی که اینجا نیست

فاطمی : اون از یکی شنیده

: خب ، حالا مشکلی هست

فاطمی : نه ولی خواهشاً رعایت کنید

: چشم

فاطمی رفت گوشیم زنگ زد : سلام امیرعلی

امیرعلی : به تو هم موضوع رو گفتند

: آره ، منم راستش و گفتم ، گفتم ترسیده بودم و تو اومدی پیشم

امیرعلی : منم همین و گفتم

: پس اون شب اشتباه نکردم کسی اینجا بوده

امیرعلی : آره ، باید بفهمم کی بوده ؟

: آره باید معلوم بش کی بود

امیرعلی : خود تو اذیت نکن عزیزم من مشکل و حل می کنم .

بعدازظهر شد غزال اومد ، وقتی موضوع خودم و امیرعلی بهش گفتم با ذوق بغلم کرد : مبارک

: چی رو مبارک حالا با بابا و مامان چکار کنم

غزال : همه چیز درست میشه ، کمی باید صبر داشته باشی

: خدا کنه غزال

دو سه روزی گذشت آقا شمس خودش برگشت ، امیرعلی رو ندیده ام

غزال از امیرعلی خبر نداری

غزال : نه بهش زنگ زدم جوابم و نداد

: یعنی کجاست ؟

الآن دو ماه گذشت و هیچ خبری ازش نیست ، حتی مدرسه ام دیگه نمیاد و کلاس های اون و کس دیگه میره

: غزال یعنی چی شده ؟

غزال : نمی دونم ، بزار من از عمو مصطفی سوال می کنم

: غزال حتماً می خواهم بدونم کجاست

غزال بغلم کرد : باشه عزیزم می پرسم ، همین الآن میرم

غزال آماده شد و رفت ، دل توی دلم نبود باور نمی شد من عاشق امیرعلی شده بودم و حالا از اون هیچ خبری نبود

نیم ساعت گذشت غزال اومد تو

: غزال چی شد

غزال به من نگاهی کرد : هیچی

: میشه  توضیح بدی

غزال : متاسفم آرینا اونا شبانه از اینجا رفتند

: یعنی چی ؟

غزال : نمی دونم

: مگه نگفت پیش عموش کار می کنه

غزال : عمو مصطفی به من گفت ده سال پیش اونها اومدن اینجا کسی چیز زیادی ازشون نمی دونه ، و یک دفعه از اینجا رفتند همه چیز و فروختن و رفتن

اشک هام ریخت : غزال پس اون حرف هاش اون دوستت دارمش

غزال بغلم کرد ، منم تو بغلش تا تونستم گریه کردم .

سه سال گذشت و باز اول مهر قرار برم مدرسه

سلام آرینا

: سلام آتنا بده من به این پسر ناز تو

آتنا : می خواهی بری

: آره ، چی شده صبح زود بیدار شدی

آتنا : مگه می گذاره بخوابم

: خوب میگه تنبلی بده . از پیام چه خبر ؟

آتنا : دو روز دیگه میاد

: آخ ، بعد باید هر روز بیای اینجا تا من این ملوس خاله رو ببینم

آتنا : خونه رو که بلدی بیا اونجا

: من خسته از سر کار میام تو باید بیای اینجا

آتنا : غزال میاد یا نه

: نه غزال انصراف داد ، گفت دیگه حوصله کار توی مدرسه رو نداره

آتنا : تا حالا هم فقط به خاطر تو میومده

: آره ، امسال با هم نیستیم اونم انصراف داد

آتنا : خیلی خوب شد دیگه نمیری روستا

: آره دیگه ، اینجا بهتر . من برم که دیرم میشه

آتنا : باشه خداحافظ

سوار ماشین شدم ، دیگه امسال از روستا خبر نیست چقدر اونجا برام سخت شد ، هیچ خبری از امیرعلی نشد و نتونستم پیدایش کنم ، حتی از خاله ام کمک خواستم اونم نتونست هیچ کمکی بکنه و نشونی ازش پیدا کنه ، شمارشم خاموش بود ، فقط می خواستم بدونم چرا اون طوری کرد ، چرا اونقدر ابراز علاقه کرد و بعد هیچ .

رسیدم پیاده شدم ، رفتم توی مدرسه زنگ تازه خورده بود و بچه ها توی صف ایستاده بودند ، پشت پنجره ایستادم و به بچه ها نگاه کردم . بالاخره بعد از خوندن قرآن و صحبت های مدیر مدرسه بچه ها رفتند توی کلاس

مدیر مدرسه خانم ماموری : خانم های محترم همه برنامه کلاسی تون دارید ، بفرمائید کلاس هاتون بچه ها منتظر شما هستند

لبخندی زدم و بلند شدم رفتم توی کلاس ، با بچه ها آشنا شدم و روز اولی بیشتر به مرور درس گذشته پرداختیم تا برای بچه ها یاد آوری باشه

روز اول گذشت ، برگشتم خونه

گوشیم زنگ زد : سلام غزال

غزال : سلام مدرسه چطور بود ؟

: عالی

غزال : چه حوصله ای داری

: تو چکار می کنی ؟

غزال : هیچی تازه از خواب بیدار شدم

خندیدم : خسته نباشید

غزال : داری میری خونه

: آره نزدیک خونه ام

غزال : بیا دنبال من منم بیام پیشت

: باشه ، پس آماده باش

دور زدم رفتم سمت خونه غزال ، رسیدم دو تا بوق زدم تا بیاد پایین

تو ماشین منتظرش نشستم صدای ضربه به شیشه اومد ، از دیدن بهامد شوکه شدم ، شیشه رو دادم پایین : امری داشتید

بهامد : اخلاقت تغییر نکرده

: می خواستی همین و بگی

بهامد لبخندی زد : نه ، فقط می خواستم حال تو بپرسم ببینم خوبی ، شنیدم دیگه نمیری روستا

: نه انتقالم دادند به اینجا

بهامد : از اون بچه روستایی چه خبر

: خبر خاصی ندارم

بهامد : می دونم که خبر نداری و تو رو گذاشت و رفت

بهش نگاه کردم : خوب

بهامد : اون لحظه که بوسیدیش به این فکر نمی کردی بزار بره نه

: به تو مربوط میشه

بهامد : خیلی ازت خوشم می اومد ولی وقتی فهمیدم اجازه دادی اون ببوسد بی خیالت شدم ، الآن ازدواج کردم

: به سلامتی مبارک باشه

بهامد : بیا دفتر مجله حتماً از دیدن یک نفر خیلی خوشحال میشی

: کار با اون مجله ندارم

بهامد : بیای پشیمون نمیشی حتماً خوشحالم میشی ، من نگران عروس نشدن تو هستم

: تو که دیگه زن داری پس برو به زندگیت برس به فکر منم نباش ، منم می تونم برای خودم یک شوهر خوب پیدا کنم

بهامد : مثل اون پسر امیرعلی

: آره مثل امیرعلی

بهامد : که تو رو نادیده بگیره و بره

: مهم نیست ، مهم این که اون مدت که با هم بودیم بهترین دوران زندگیم بود ، حالا خداحافظ

بهامد لبخندی زد : میگم عوض نشدی ، خداحافظ

شیشه رو دادم بالا و دوباره بوق زدم تا غزال بیاد ، بالاخره اومد بهامد رفت بود

غزال : چه خبرت

: بگو کی رو دیدم

غزال برگشت اطراف نگاه کرد : کسی نیست

: آقای بهامد امینی بودند ، ازدواج کرده بودند و نمی دونم از کجا خبر داشتند رابطه من و امیرعلی رو

غزال با تعجب به من نگاه کرد : یعنی چی ؟

: خیلی اصرار داشت حتماً به دفتر مجله سر بزنم

غزال : یعنی چی ؟

: یعنی نمی دونم باید سر در بیارم

غزال : یعنی امیرعلی با اون

: فکر کنم آره

غزال : من از این قضیه سر در میارم

: نمی خواهد زیاد تلاش کنی یک مجله بخریم معلوم میشه

غزال : جلوی یک دکه نگه دار تا مجله رو بخرم

جلوی دکه نگه داشتم غزال پیاده شد ، هنوز به من نرسیده بود صفحه اول و باز کرد با عصبانیت سوار شد مجله انداخت طرف من : اون کثافت با بهامد بود اسمش به نام مدیر داخلی ثبت شده

: ایراد نداره ، همه چیز تموم شده بود زیاد مهم نیست

غزال : خیلی آدم پستی ، من باید حتماً بهش زنگ بزنم و بگم

: نه این کار و نمی کنی بهامد همین و می خواهد

غزال : تو که گفتی ازدواج کرده

: خودش گفت من از کجا بدونم بعدم برام مهم نیست ، می خواهد چکار کنه به خودش مربوط

غزال : یعنی دیگه بهش فکر نمی کنی

: نباید فکر کنم باید بی خیالش بشم اون نامردی کرده کسی که یک بار نامردی کنه بازم می کنه

غزال : راست میگی ، حتماً بهامد مبلغ قابل توجه ای بهش داد و هم سمت تو رو بهش داده ؛ یک روز بد جوری پاش و می خوره

: غزال من اصلاً ناراحت نیستم ، اون چند روز اصلاً جزو عمرم حساب نشد چون واقعاً از این که باهاش بودم لذت بردم

غزال به من نگاهی کرد : عاشق شدی اونم عاشق چه کسی که نامرد از کار در اومد ، همه رو رد کردی بعد این شد نصیبت

: ول کن غزال بریم خونه که من خسته ام

غزال دیگه حرفی نزد رفتیم خونه

: سلام مامان

مامان : سلام

غزال : سلام فرشته جون

مامان : سلام غزال جان خوبی عزیزم ، مامان و بابا خوب هستند

غزال : بله سلام دارند خدمتتون

مامان : سلامت باشند

: آتنا کجاست ؟ کاوه ناز خاله کجاست ؟

مامان : خانم شیرازی زنگ زد برای امروز ناهار دعوتش کرد اونم رفت اونجا

غزال : ببین آرینا دست دست کردی الآن باید بچه تو هم اینجا بود

: باشه اول بچه ام و میارم بعد دنبال شوهر می گردم خوبه

غزال : آره سعی کن بچه ات خوشگل باشه

مامان : این چه حرف های ، بیا ناهار بخورید

ناهار خوردیم رفتیم توی اتاقم یک سری به سایت مجله زدم دیدم عکسش هست و در موردش توضیحاتی داده شده

غزال : خیلی نامرد بوده

: ولش کن

دیگه با غزال در مورد این موضوع حرف نزدیم

دو روز از اون ماجرا گذشت دلم می خواست برم ببینم واقعاً امیرعلی اونجا است واقعاً دلم شکست ازش انتظار نداشتم که سر کارم بزاره

آرینا ، گوشی رو بردار غزال کارت داره

گوشی رو برداشتم : سلام غزال

غزال : سلام خوبی ؟

: چه خبر

غزال : هیچی

: این هیچی یعنی یک چیزی هست

غزال : سلطانی تماس گرفت ، برای پنج شنبه من و تو رو دعوت کرد مهمونی

: مهمونی چی ؟

غزال : تولدش ، بیا دنبالم بریم هدیه بخریم

: ول کن غزال

غزال : نه می خواهم برم تو هم باید بیای ، اول باید بریم آرایشگاه حسابی به خودمون برسیم

: باشه

غزال : پس پاشو بیا دنبالم

: الان

غزال : وقت آرایشگاه گرفتم بلند شو بیا

: باش آماده شو میام دنبالت

لباس پوشیدم رفتم دنبال غزال

غزال : سلام ، بریم که دیر شد

رفتیم آرایشگاه موهام قهوه ای کردم ، حسابی به خودم رسیدم .

: غزال کارت تموم شد

غزال : آره بریم ، لباس بخریم

: لباس که داریم

غزال : یک لباس خیلی متفاوت و خیلی شیک

رفتیم خرید ، کلی دنبال لباس گشتیم تا بالاخره یک لباس که باب دل من و غزال بود پیدا کردیم ، اون یک لباس نباتی انتخاب کرد که زیر سینه اش نگین داشت منم یک بلوز سفید یقه گرد باز که روش کمر مشکی می خورد با یک دامن مشکی چسب گرفتم ، یک زنجیر که مربع های مشکی داشت و انتخاب کردم تا به لباسم بیاد

غزال : باید یک چکمه خوشگلم بگیری

: آره ، جورابم می خواهم

غزال : بیا بریم اون طرف

یک چکمه خیلی خوشگل خریدم : برای سلطانی چی بخریم

غزال : من یک پیراهن می خورم تو هم یک ادکلن بخر

: خوب

خریدمون کردیم ، غزال اومد خونه ما ، شب کلی با هم گفتیم و خندیدم خوشبختانه من پنج شنبه ها کلاس نداشتم و روز تعطیلی : غزال فکر می کنی امیرعلی هم باشه

غزال : آره حتماً هست تازه بهامد جون و خانموشونم هستند

: حالا واقعاً زن داره

غزال : نه بابا با یکی از بچه های مجله دوست شده همه می دونند ولی هنوز هیچی معلوم نیست

: پس ازدواج کردم و این حرف ها دروغ بوده

غزال : آره بابا

ساعت هشت شد با غزال رفتیم ، می خواستیم وقتی برسیم بیشتر بچه ها اومده باشند .خونه خودشون گرفته بود ، ساعت نه شده بود غزال زنگ و زد ، با هم وارد شدیم اول رفتیم مانتوهامون در آوردم

سلام آرینا خانم

: سلام رامتین جان خوبی

رامتین : دلم برات خیلی تنگ شده بود

: منم همین طور

رامتین : خیلی خوشحال شدم دیدمت از این که شنیدم دیگه بر نمی گردی روستا

: آره یکم سختی کشیدم ولی خوب شد

غزال : ما هم که دیگه حساب نیستیم

رامتین : این چه حرفیه شما رو چشم هامون جا دارید

غزال : من یا دوست دختر جدیدت

رامتین : من کسی رو ندارم من به عشقم پایبندم

: وای کی بره این همه راه و

غزال : حالا بیا بریم داخل بقیه رو ببینیم

با غزال وارد سالن شدیم

رامتین بلند : بچه ببینید کیا اینجا هستند

زهرا اومد طرف : آرینا خودتی دلم برات یک ذره شده بود

با همه بچه ها رو بوسی کردم چه پسر چه دختر ،اون های هم که جدید اومده بودند فقط دست دادند . چشمم به بهامد و امیرعلی افتاد هر دو به من نگاهی کردند .

رامتین : بیا آرینا جون

همراهش رفتم

رامتین : آرینا جون آقای امیرعلی داوودی جای شما مدیر داخلی شدند

باهاش دست دادم : خوشبختم

رامتین : آقا امینی رو که می شناسی

: بله ایشون که خوب می شناسم ، راستی همسرتون کو

بهامد : نتونستن بیان

: چه بد کاش بودند می دیدمشون

آرینا جون بیا اینجا

: با اجازه می خواهم برم پیش بچه ها

بهامد : در خدمت باشیم

: ممنون

رفتم پیش بچه ها نشستم

زهرا : خیلی نامرد بودی بی خبر رفتی به هیچ کسم جواب ندادی

: خوب باید می رفتم وقتی مدیر عوض شد اشتباه کردم چند ماه ی هم موندم ، باید هم آقای صفایی رفت منم می رفتم

رامتین : جات خیلی خالی شده دیگه روزنامه مثل گذشته فروش نداره

غزال : همه آرینا نمی شدند ، امینی باید حواسش می بود که آرینا رو از دست نده

رامتین : خب ول کنید ؛ آرینا افتخار میدی

: بله با کمال میل

حسابی با بچه رقصیدم و همه دورم می چرخیدند .

موقع شام شد ، غزال برای هر دو مون غذا کشید ، پشت میزی نشستم

غزال : امیرعلی چشم ازت بر نمی داره

: زیاد مهم نیست بزار خوب نگاه کنه

غزال : اصلاً محلش ندادم انگار اصلاً نمی شناسم

: خوب کردی منم همین طوری رفتار کردم

غزال : کار خوبی کردی

بعد از شام ، رامتین کیک و برید و کادو ها رو باز کرد

: بریم غزال

غزال : آره بریم

: پس پاشو خداحافظی کنیم

از جام بلند شدم رفتیم سمت بچه ها : خوب ما دیگه داریم میریم

زهرا : کجا بمون بعد از مدت ها دیدیمت

: ممنون ، دیگه باید برم

با هم خداحافظی کردم : شب خوبی بود خوشحال شدم دیدمتون

یکی از بچه ها : انشاالله بازم همدیگر رو ببینیم

: انشاالله

غزال : بریم آرینا ؟

: بریم که دیر شد

از خونه رفتیم بیرون

غزال : تو باهاشون خداحافظی کردی ؟

: من بلند گفتم خداحافظ همه

غزال : من همونم نگفتم

: ایراد نداره زیاد مهم نیست

سوار ماشین شدیم غزال و گذاشتم خونه خودمم رفتم خونه ، همه خواب بودن آروم رفتم تو اتاقم بعد از درآوردن لباسم روی تخت نشستم و به امیرعلی فکر کردم چقدر بی تفاوت بود یعنی واقعاً من براش فقط یک بازی بودم و اون فقط برای اینکه پولی از بهامد بگیره دنبال من بود

گوشیم زنگ زد شماره رو نمی شناختم : بله

سلام آرینا خانم

: تو کار زندگی نداری ، مگه نگفتی زن داری خجالت نمی کشی به من زنگ می زنی

آرینا ببین اون زیاد مهم نیست تو اگه برگردی پیشم

: چی رو برگردم پیشت مگه تو زن نداری بهامد ؟!

بهامد : اون فقط یک نامزدی ساده است من می تونم ازش بگذرم

: جدی ؟! چه بامزه منم اینجا بی شوهر موندم که تو بیایی منو بگیری

بهامد : اگه بی شوهر نمونده بودی تا الان ازدواج میکردی

: ببین بهامد من میخوام بخوابم دیگه نمی خواهم صدا تو بشنوم ، بهت گفتم همیشه تو نامردی مبارزه میکنی

بهامد : اصلا ازت انتظار نداشتم که اون بچه روستایی رو به من ترجیح بدی

: اون بچه روستایی سگش شرف داره به تو که از پشت خنجر میزنی

بهامد : تو اون و با من یکی می کنی ، اونم بهت خنجر زد ، مگه نگفت دوستت داره

: چرا گفت ، ولی زیاد برام مهم نیست ولی تو یاد نگرفتی درست بازی کنی تو همیشه از تقلب استفاده می کنی ، من مثل تو نیستم

بهامد : مگه تو گفتی چه کسی در مورد اون دختر بهت اطلاعات داده

: نه نگفتم ، ولی هیچ وقت برای ضربه زدن بهت استفاده نکردم

بهامد : ببین آرینا ببخش

: نمی تونم بهامد دیر شده اون دفعه بخشیدمت ولی این بار نمی تونم ببخشمت تو هم می دونی بین من  امیرعلی چی گذشت

بهامد : برام مهم نیست

: برای من مهم دیگه بهم زنگ نزن

بهامد : یک سوال ازت بکم راستش و میگی

: آره بپرس

بهامد : از این که با من لجبازی می کردی لذت می بردی

: آره خیلی زیاد ولی تو همه چیز و خراب کردی ، خداحافظ

گوشی رو قطع کردم

دیوونه تو همه چیز و خراب کردی انتظار داری برگردم پیشت

برام پیام اومد

بازش کردم خوندم : سلام آرینا امیرعلی با من تماس گرفت بیداری

سریع بهش زنگ زدم : چی گفت غزال

غزال : زنگ زد گفت بهت بگم بابت اون اتفاق واقعاً متأسّف ، نمی دونه چرا اون موقع قبول کرده بود ، ولی گفت بهت بگم قبل از این که با بهامد حرف بزنه از تو خوشش اومده بود . بهش گفتم به خودت بگه ، گفت دوست ندارم مزاحمش بشم می دونم اون به من به چشم یک آدم نامرد نگاه می کنه ، فقط از طرف اون ازت عذرخواهی کنم

: بهامدم به من زنگ زد

غزال : آخ که دلم می خواهد همچین درست حسابی حال این پسر رو بگیرم ، حالا چی گفت

تمام حرف ها رو بهش گفتم

غزال : چقدر رو داره بهش می گفتی منتظر باش تا زنت بشم

: رو داره دیگه

غزال : من اگه جای تو بودم هر چی به دهنم می اومد می گفتم تا راحت بشم

: برام دیگه مهم نیست غزال شاید قبل از امشب برام مهم بود ولی حالا دیگه مهم نیست همین و بس که اون هام باختند

غزال : اونا خودشون و بازنده نمی دونن

: چرا اون هام می دونند که باختند

غزال : خیلی خوب تو این جوری فکر کن شب بخیر

: شب تو هم بخیر .

روزها از پی هم گذشت و تبدیل شد به ماه و ماه ها تبدیل شدن به سال ، پنج سال دیگه از عمر من گذشت ولی این بار پر بار بود چون با جون و دل به بچه ها چیزی یاد می دادم

آرینا جداً تو با ما نمیای بریم شمال

: من کجا بیام شما ها دارید با شوهر هاتون میرید

غزال : یعنی چی شوهر ما که به تو کاری نداره

: نه غزال می دونم ولی نمیام شما ها برید

ساحل : چقدر ناز میاری خوب بیا بریم دیگه

سروناز : هی بهت میگم بزار برای برادر شوهرم بیام نمی گذاری

یاسمین : اگه به جواب دادن باشه من داداشم هست

: برید به مسافرت تون برسید این اقوام ترشیدتونم برای خودتون نگه دارید من شوهر بکن نیستم

یاسمین : از خداتم باشه دارم داداشم و بهت میدم

: بگو برای داداشم نمی تونم زن پیدا کنم برای همین به تو پیشنهاد میدم

سروناز : خر دیگه ببین شوهر من ماه داداششم از خودش بهتر

: وای خدا به کی بگم من شوهر نمی خواهم بخواهم می تونم برای خودم پیدا کنم

غزال : اگه می تونستی تو این مدت پیدا کرده بودی

: غزال ول کن

سروناز : خوب ببین شاهرخم که زن نگرفته با اون بیا

: دیگه چی بهش بگم بیا این هفته نقش شوهر من و بازی کن

ساحل : بهت که نگفتم برو پیشش بخواب فقط برای اینکه تنها نباشی بگو بیاد

: دست شما درد نکنه برید خوش بگذرونید

غزال : دست دست کردی نریمان پرید ، دست دست کردی بقیه هم پریدن دختر تو دیگه ترشیده شدی ببین بچه خواهرت شش سالش شد ولی تو هنوز شوهر نکردی

: اه بسته دیگه چقدر شوهر شوهر کردید هم شما ها شوهر کردید بسته من می خواهم راحت باشم مامانم گفت ترشی خوبی ازم در میاد

غزال : ببین باربد هنوز زن نگرفته

: چرا غزال جون اونم دیروز رفتن عقد کردند دیگه تو فامیل خدا رو شکر پسر نداریم

غزال جان بریم

: بیا صدای شوهراتون در اومد

غزال : بله رامتین اومدیم دیگه دو دقیقه صبر کن

: خوب بچه ها به سلامت بهتون خوش بگذره

غزال : می گذره ولی تو می اومدی بیشتر خوش می گذشت

: باشه دفعه دیگه

بچه ها رو بوسیدم اون ها راهی شدند ، خوب اون ها باید برن پی زندگیشون و من برم پی زندگی خودم

سوار ماشین شدم به سمت خونه راه افتادم ، خدا رو شکر مامان بچه ها رو ندید تازگی ها وقتی اون ها رو میبینه خیلی غصه می خوره و غر می زنه چرا عروس نمی شم ، چطوری بهش بگم من کسی رو می خواهم که اون هیچ توجه ای به من نداره . و اصلاً یادی از من نمی کنه

چند روزی گذشت امروز مجله جدید میاد توی بازار و من مثل همیشه اون می خرم تا اسم امیرعلی رو تو صفحه اولش ببینم

از رامتین شنیدم امیرعلی ازدواج کرده ، حالا اون دیگه صاحب داره و برای من دست نیافتنی ، روزی که رامتین به من گفت از مجله تا خونه اش تعقیبش کردم اونقدر منتظر شدم تا زنش و دیدم ، زن زیبایی بود اون ها خوشحال بودند و من از ته دل گریه کردم . می خواهم همیشه عاشق امیرعلی بمونم اون برای من همه چیز و همه کس بود شاید عشقمون کوتاه بود ولی برای من لذت بخش ترین عشق بود .

پایان


نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This blog is kept spam free by WP-SpamFree.

[uniplace_links]

خرید گیفت کارت