مد روز | زن روز | بزرگترین سایت مد ایران با لاکچری ترین تصاویر مدل های لباس مجلسی ، پارتی ، کت دامن مناسب برای خانم های اندامی ، تپل و چاق

رمان آرینا فصل هفتم

1153514241547764052_2hiunhg43vpb86a560m
دختر الماس

مد روز تقدیم میکند :

رمان آرینا فصل هفتم

امیدواریم از مشاهده این مطلب نهایت استفاده رو ببرید

مد روز : بزرگترین وب سایت مد در ایران

1153514241547764052_2hiunhg43vpb86a560m

امیرعلی : یکم از غزال یاد بگیر ، خودش و با محیطش وقف داده

: منم دادم

امیرعلی : برای همین یک ماه از خونه نیومدی بیرون

: ببین بیرون اومدن و نیومدنم

امیرعلی : می دونم به خودت ربط داره ، ولی من دوست دارم گاهی ببینمت

بهش نگاه کردم : که چی بشه

امیرعلی : خوب دل تنگ که میشم

خندیدم : برای چی دل تنگ

امیرعلی : یعنی نمی دونی

: این که دو تا دوست هستیم و می تونم درک کنم

آرینا

برگشتم دیدم غزال : چی شده ؟

غزال : بیا برگردیم

: چی شده ؟

غزال : بیا برگردیم

: چی شده غزال

غزال : بهامد اینجاست

با تعجب بهش نگاه کردم : چطوری اینجا رو پیدا کرده ؟

غزال : نمی دونم ، فقط من اینجا دیدمش

: کاش نمی اومدم

امیرعلی : نامزدت ؟

غزال : نه

: کجا بود ؟

غزال : اون طرف من دیدمش

: بیا بریم این طرف شاید ما رو ندیده باشه

غزال : خوب الآن که من اومدم حتماً دیدت

امیرعلی : بیان بریم این طرفی

همراه امیرعلی راه افتادیم از بازار دور شدیم ، یک پله اونجا بود ، روش نشستم

غزال : آرینا خوبی

: آره خوبم

گوشی غزال زنگ خورد ، بهش نگاه کردم : خودش

: جواب بده ببین چی می خواهد

غزال : چی می خواهی ؟ کجا ؟

غزال برگشت پشت سرش و نگاه کرد : آرینا

: بزار بیاد ببینم چی می خواهد بگه

غزال : خوب بیا

گوشی رو قطع کرد ، چند دقیقه بیشتر طول نکشید بهامد اومد

غزال : خوب آرینا رو دیدی برو

بهامد به من و امیرعلی نگاه کرد : دوست جدیدتون

: به تو چه ؟

بهامد : باز داری شروع می کنی ، اومدم باهات حرف بزنم

: بابت

بهامد : برگرد مجله

: بیزارم از تو اون مجله ات

بهامد : ببین آرینا می خواهم باهات تنها حرف بزنم

امیرعلی : من اون سمت منتظرتون می مونم

بهامد : غزال تو هم برو

غزال : غزال نه و خانم کوثری

بهامد : باشه خانم کوثری شما هم تشریف ببرید

غزال به من نگاهی کرد ، با سر اشاره کردم بره

: خوب بگو

بهامد : ببین آرینا من متاسفم می دونم اشتباه کردم ، اشتباه خیلی بزرگ

: ببیند آقای امینی من با شما هیچ کاری دیگه ندارم ، پس بزار زندگیم و بکنم

بهامد به اطراف اشاره کرد : اینجا توی این برهوت

: من راضیم

بهامد : من راضی نیستم اینجا جای تو نیست

: من مشخص می کنم کجا جای من هست ، کجا نیست ، خواهش می کنم برو

بهامد : آرینا برگرد پیش من

: ببین می دونی اصلاً ازت خوشم نمیاد پس هیچ وقت بر نمی گردم پیش تو ، حالا هم باید برم

بهامد : یعنی اون پسر از من عزیز تر

لبخندی زدم : آره خیلی عزیز تر از تو

بهامد : مگه چی داره که من ندارم

: مردونگی که تو اصلاً تو وجودت نداری

بهامد : آرینا من دوستت دارم ، این برات کافی نیست

: تو من و دوست نداری فقط دنبال یکی می گردی که باهات لجبازی کنه ، ولی تو آدمی هستی که از پشت خنجر می زنی

بهامد : آرینا من اون بوس رو فراموش نکردم

: ولی من همه چیز و فراموش کردم

از بهامد دور شدم : ببین آرینا واقعاً بر نمی گردی ؟

: گفتم نه

رفتم پیش غزال و امیرعلی : بریم بقیه خریدمون و بکنیم

غزال خندید : این یعنی همه مشکلات حل شد

: چه مشکلی

غزال : این که تو خوب دیگه آتیشش زدی

: نه این بار سعی کردم دست پایین و بگیرم تا بره

غزال : خوب بریم خرید

کلی خرید کردیم ، برای ناهار هم به یک کباب فروشی رفتیم امیرعلی می گفت کباب هاش بد نیست

غزال : امیرعلی می تونم ازت یک سوال بکنم

امیرعلی : آره بپرس

غزال : چرا کار قصابی رو انتخاب کردی ؟

امیرعلی خندید : انتخاب نکردم ، اون مغازه عموم

غزال : یعنی مال خودت نیست

امیرعلی : نه ، فعلاً مدتی اونجا مشغول به کارم تا اول مهر بشه و برم مدرسه

غزال : کدوم مدرسه

امیرعلی : مگه خبر ندارید

غزال : چی رو

امیرعلی : قرار مدرسه انتقال پیدا کنه اون سمت ، و قرار شش تا کلاس برای دخترها باش ، شش تا برای پسرها

غزال : یعنی هم کار میشیم

امیرعلی : آره

غزال : آخ جون

امیرعلی : ولی قرار نیست هم و اونجا زیاد ببینیم

غزال : چطور ؟

امیرعلی : دفترها جداست ، زنگ های تفریح ام جداست

غزال : چه بد

سرم و روی دستم گذاشته بودم و گوش می کردم .

غزال : یعنی تا سال دیگه مدرسه آماده میشه

امیرعلی : آره

غزال : ساکتی آرینا

: دارم گوش می کنم

غزال : امیرعلی خونه شما کجای روستاست

امیرعلی : روستا ، اونجا برای خودش شهری

غزال خندید : خوب حالا کجای شهری

امیرعلی : خیلی نزدیک به شما

غزال : یعنی کجا ؟

امیرعلی : انتهای همون کوچه که مدرسه هست

غزال : تا حالا تا آخر کوچه نرفتم

امیرعلی : خوب به مامان میگم یک بار دعوتتون بکنه ، اون وقت بیان

: بعد به مامانت میگی ما کی هستیم

امیرعلی به من نگاه کرد : خوب میگم همکارهای آینده

غزال : نمیشه که

امیرعلی : مثلاً اگه شما من و بخواهین خونه تون دعوت کنید میگین کی هستم

غزال : میگم بابا ، امیرعلی – امیرعلی ، بابام

امیرعلی : به همین راحتی

: آره

امیرعلی : نمیگن من کی هستم ، چطوری باهام آشنا شدید

غزال : نه ، مگه باید بپرسند

امیرعلی : خوب تا اون جایی که می دونم آره

غزال خندید : خوب بابای من سوال می کنه

امیرعلی : مثلاً چی سوالی

: میگه نمی خواهی از مهمونت پذیرایی کنی

امیرعلی به من نگاه کرد : یعنی همین یک سوال

غزال : خوب آره دیگه

امیرعلی : فکر می کردم سوال های بیشتری بکنند

: نمی کنند

امیرعلی : مثلاً اون پسر که اون شب اومد پیشتون

لبخندی زدم به غزال نگاه کردم : اونا سوال نمی کنند ، مگه سوال تو باشه

غزال بلند شد : من دستم بشورم میام

می دونستم داره فرار می کنه

امیرعلی به رفتن غزال نگاه کرد ، وقتی غزال یکم دور شد : من سوال می کنم

: شاهرخ همکار بابام

امیرعلی : چرا اومد بود پیش شما

: اومده بود دیدنمون ، و وسایلی که مامان فرستاده بود و بهم داد

امیرعلی : خیلی صمیمی بودید دیدم بغلش کردی

بهش نگاه کرد : از کجا ؟

امیرعلی : بیرون تاریک بود من شما رو میدم ولی شما من و نمیدید ، حتی دیدم غزالم بغلش کرد

: آره خوب

امیرعلی : فکر نمی کنی برای یک همکار پدر یکم صمیمیت زیادی بود

: نه ، با هم خیلی صمیمی هستیم ، همه خانواده من و اون می دونند

امیرعلی : یعنی به هم محرمی هستید

: نه

امیرعلی : ببین آرینا بعضی چیزها رو باید رعایت کرد

: می دونی نمی تونم برات از زندگیم توضیحی بدم

امیرعلی : مثل این بهامد

: اون رئیسم بود حالا هم اومده بود برم گردونه ، پیش خودش

امیرعلی : که مال اون بشی

: آره ، برای همین ازش فاصله گرفتم اومدم اینجا تا راحت باشم

امیرعلی : مال اون شدی یا نه ؟

: اگه بودم فکر می کنی اینجا بودم

امیرعلی : غزال چی ؟

: اون به خاطر من اومده ، که تنها نباشم

امیرعلی : اون شب تو حیاط با اون همکار بابات در مورد چی حرف می زدی ؟

: تو کجا بودی ؟

امیرعلی : بهم بگو می خواهم بدونم

: در مورد خودش و نامزدش

امیرعلی : نامزد داره

: داشت باهام دعوا کردند و جدا شدند

امیرعلی : پس اومده بود تا دل تو رو بدست بیاره

: نه

بریم بچه

از جام بلند شدم : آره بریم

امیرعلی : شما برید من میام

غزال : بیا بریم

امیرعلی : حساب کنم میام

غزال : حساب کردم بیا بریم

امیرعلی اخم هاش و توی هم کرد : کار بدی کردی آدم وقتی با یک مرد بیرون میاد ، دست تو جیبش نمی کنه

غزال : ما دعوتت کردیم ، دفعه دیگه تو دعوت کن

امیرعلی : فرقی نداره

: حالا بیان بریم

به سمت ماشین رفتیم

غزال : آرینا ، ساحل پیام داده

: خوب

غزال : نوشته برای بیست تیر بلیط رزرو کرده

: ببینه شاهرخ می تونه بیاد ؟

غزال : باشه بزار بپرسم ببینم بهش اصلاً گفته

امیرعلی به من نگاهی کرد ، ولی من اصلاً توجه نکردم .

غزال جلو جلو رفت

امیرعلی : کجا می خواهی باهاش بری ؟

: چند نفریم همیشه با هم میریم مسافرت

امیرعلی : حالا باید اونم باشه

فقط بهش نگاه کردم

آره بهش گفته اون موافق بوده

: خوب پول و چطوری به دستش برسونیم

غزال : گفت خودش میده بعد بدیم بهش

: باشه ، بهش بگو اوکی کنه

امیرعلی اخم هاش توی هم رفت و دیگه هیچی نگفت .

گوشی غزال زنگ خورد : شاهرخ . بله

به ماشین رسیدیم امیرعلی با کلیدش هاش بازی می کرد . در باز کردم : بفرمائید

امیرعلی : ممنون من خودم میرم

: بیان سوارشین ما هم که داریم همون راه و میریم

امیرعلی : من جایی کار دارم

غزال : خوب بگو کجا می بریمت بعد میریم خونه

امیرعلی : آخ

غزال : سوار شو دیگه

مجبوری سوار شد

: چی شد شاهرخ چی گفت

غزال : سلام رسوند ، به امیرعلی به شما هم سلام رسوند

امیرعلی : مگه من و می شناس

غزال : اره اون دفعه که اومده بود بهش در مورد تو گفتم

از توی آینه به امیرعلی نگاه کردم : سلامت باشند

غزال : آخ جون مسافرت

: همون جایی اون دفعه

غزال : نه میریم جزایر اطرافش

: خوب

غزال : امیرعلی تو نمیای مسافرت

امیرعلی : نه ممنون

غزال : می خواهیم بریم ترکیه تو هم بیا

دلم می خواست غزال و خفه کنم ، این و با خودمون کجا ببریم

امیرعلی : نه نمی تونم بیام

غزال : هر جور راحتی ، در هر صورت من و آرینا خوشحال می شدیم بیای

امیرعلی : شما لطف دارید

: اگه برنامت جور میشه بیا

امیرعلی : نه جور نمیشه

: چند روز است

غزال : بیست روز ، با تور نمیریم

: با تور که بهتر

غزال : نه ساحل میگه تور اونجا ها ما رو نمی بره خودش راهنما میشه

: خوب ببینیم این بار چی میشه

غزال : شاهرخ بلد

: خدا کنه مثل پارسال خوش بگذره

غزال : چقدر دلم می خواست پارسال می تونستم بیام

: خوب بجاش امسال میای دیگه

غزال : آره

امیرعلی فقط گوش می کرد .

غزال برگشت سمت امیرعلی : ساکتی

امیرعلی : شما دارید در مورد مسافرت حرف می زنید من چی بگم

غزال : تو کبابی چه می گفتید به هم

امیرعلی توی آینه رو نگاه کرد : در مورد مدرسه جدید حرف می زدیم

غزال : اون که خودم بودم بعدش چی می گفتید

امیرعلی نمی دونست چی بگه

: امیرعلی در مورد شاهرخ سوال کرد

غزال : جدی ، مگه دیدیش

: اره

غزال : کی دیدیش

امیرعلی : همون روز که تشریف آوردن و در مورد منزل شما سوال کردند

غزال : مگه از تو سوال کرد

امیرعلی : نه از عمو مصطفی ، منم همون جا بودم

غزال : اون همسفر ماست

امیرعلی : خوب . ببخشید بپیچید توی این جاده

از جاده خارج شدم رفتیم توی همون جاده ، بعد از یک ربع رانندگی به یک روستای دیگه رسیدیم

امیرعلی : همینجا اگه ایراد نداره نگه دارید تا من بیام

: باشه

نگه داشتم و اون پیاده شد . رفت

غزال : چی شده تو لک

: دلم نمی خواست بهامد ببین

غزال : برای این ناراحت

: هم بهامد هم شاهرخ

غزال : شاهرخ برای چی ؟

: اون شب اون ما رو دید می زده

غزال : جون من

: اره

غزال : ای پسر فضول

: آره برای همین می خواست بدون چه نسبتی با ما داره

غزال : ولی وقتی گفت شما من و چطوری معرفی می کنید ، می خواستم بگم من اگه تو رو به بابام معرفی کنم ، همون جا من و می کشه بگم بچه کجایی

: گناه داره بابا پسر خوبی

غزال : بابای من و که میشناسی ، اگه شاهرخ قبول کرده فقط به خاطر بابای تو بوده

: بله این و می دونم

غزال : بابام بفهمه با یک بچه روستایی اینقدر صمیمی شدم

: غزال این طوری حرف نزن مهم اینکه بچه خوبی

غزال : چه غیرتی هم هست

: خوب دیگه

غزال : چقدر ناراحت شد من پول غذا رو حساب کردم

: به این میگن مرد

غزال : راستی به بهامد چی گفتی

: پسر پررو زل زده تو چشم هام میگه من اون بوسه رو فراموش نکردم

غزال : جدی میگی

: همچین دلم می خواست بزنم تو دهنش

غزال : می زدی

: اونم برای همین اومده بود

غزال : چقدر رو داره

: باز این بچه پررو دیگه سوال می کنه اتفاق خواستی بینتون افتاده که اومدی اینجا

غزال : می خواستی بگی تا چند وقت دیگه بچه ام به دنیا میاد

: همینم مونده

غزال : دیگه چی گفت

: هیچی بیا برگرد پیش خودم ، با من باش

: فکر کرده خیلی ازش خوشم میاد که برگردم پیشش هنوز اون کار زشتش و فراموش نکردم ، میگه دوستت دارم . منم بهش گفتم تو دنبال یکی هستی که باهات لجبازی کنه ولی تو نامردی از پشت خنجر می زنی

غزال : خوب گفتی

: همینم مونده برگردم پیش کسی که اصلاً بهش اعتماد ندارم

غزال : به این امیرعلی چی ؟

: غزال چرت نگو اون فقط یک کسی که اینجا به من و تو خیلی محبت کرده و یک دوست نه چیز دیگه

غزال : ولی تو برای اون اینطوری نیستی ، همیشه از من حال تو رو می پرسه

: آره بهم گفت چرا تو خونه می مونم ، ببین غزال اگه این بار بهت گفت بهش بگو من و اون اصلاً به درد هم نمی خوریم

غزال : فکر کن از تایلند با خبر بشه

: اولاً نمی خواهم ازدواج کنم بعدم با کسی ازدواج می کنم که در این مورد ها مشکلی نداشته باش

غزال : باید یک شوهر خارجی پیدا کنی

: اگه می خواستم جواب بدم به نریمان جواب می دادم

غزال : اون که خیلی توپ می شد ، مخصوصاً با اون عکسی که ازمون گرفته بود

: ما کار بدی نکرده بودیم اون کار بدی کرده بود که عکس گرفته بود ، ما فقط مایو پوشیده بودیم و رفته بودیم دریا همین

غزال : فکر کن اینا رو امیرعلی بفهمه

: به اون ربطی نداره ، زندگی من به کسی ربطی نداره

غزال : آره ولی اون دوست داره ربط داشته باشه

: من نمی خواهم

غزال : می دونم ، ولی اگه بفهمه

: اگه اون توی یکی از مهمون های ما یا شما شرکت کنه

غزال : آره ولی خیلی گناه داره

: وقتی اون ما رو نمی شناس نباید دل می ببند

غزال : اره ، ولی خوب این تیپ ما رو دیده

: ندیده چقدر راحت داری باهاش حرف می زنی

غزال : خوب

: خوب نداره ، یکم باید فکر کنه

غزال : بهش حق بده آرینا ، اون فکر کرده ما از یک خانواده مذهبی هستیم برای همین به خودش اجازه داده که دل ببند

: مدتی بگذره فراموش می کنه

غزال : ساکت اومد

در باز کرد و سوار شد : شرمنده

: بریم

امیرعلی : بله بریم

دور زدم راه افتادم دوباره به جاده رسیدیم ، دیگه هیچ کدوم حرفی نزدیم . بالاخره رسیدم

امیرعلی : دستتون درد نکنه من همین جا پیاده میشم

: اینجا که خوب نیست

امیرعلی : آخ اگه کسی ما رو با هم ببینه

: اینجا که پیاده شید که بدتر ، بعدم عمو مصطفی می دونست قرار شما رو برسونیم

جلوی مغازه اش نگه داشتم و اون پیاده شد : دست شما درد نکنه

: خواهش می کنم

راه افتادم سمت خونه جلوی در نگه داشتم : غزال برو در باز کن

تا غزال می خواست در باز کنه در باز شد ، وارد حیاط شدم

: سلام ، دستتون درد نکنه آقا شمس

آقا شمس : علیک سلام ، خواهش می کنم دخترم

غزال : سلام

آقا شمس : سلام غزال خانم ، کجا رفته بودید

غزال : گفتند شهر امروز جمعه بازار برای همین رفتیم اونجا

آقا شمس : خریدم کردید

: یک عالم

در صندوق عقب و باز کردم وسایل و با غزال بردیم بالا

در خونه رو کمی باز گذاشتم تا هوای داخلش عوض بشه .

آقا شمس : خانم فاطمی اومدن اینجا

: چکار داشتند

آقا شمس : الآن توی دفتر هستند

غزال : یعنی با ما کار دارند

آقا شمس : نه خانم قرار بوده امروز بیان سقف یکی از کلاس ها که ریخت درست کنند

: درست شد

آقا شمس : هنوز دارند کار می کنند .

: غزال من به خانم فاطمی یک سری بزنم میام

غزال : باشه منم وسایل مرتب می کنم .

رفتم اون طرف وارد ساختمون شدم ، رفتم توی دفتر : سلام

فاطمی : سلام خانم طلوعی ، نبودید

: رفته بودیم جمعه بازار

فاطمی : بازار خوبی

: آره خوب بود

چشمم به روی میز افتاد مجله خودمون بود : میشه مجله رو ببینم

فاطمی : می خونی ، مجله خوبی

لبخندی زدم نگاه کردم صفحه اول تا ببینم اسم کی جای من نوشته شده ، دیدم کلاً قسمت مدیره حذف شده ، صفحه زدم کارش مثل یکی گذشته بود ، برای اینکه مطمئن بشم به تاریخش نگاه کردم

فاطمی : مال همین ماه

: مطالبش چطور بود ؟

فاطمی : خوب بود ، مثل همیشه

: خوب

فاطمی : چیزی شده ؟

: نه همین طوری

فاطمی : امروزم تو مدرسه گذروندم

: آقا شمس نمی تونست بهشون بگه چکار کنند

فاطمی : نه ، به عهده اون بزارم فردا بیام می بینم مدرسه رو کلاً خراب کردند .

خندیدم : دیگه اینقدر حواس پرت نیست

فاطمی : سال دیگه از دست این مدرسه راحت میشیم

: آره شنیدم

فاطمی : از کی ؟

: من به امیرعلی می شناسمش مثل اینکه قرار اونم سال دیگه دبیر مدرسه پسرانه بشه

فاطمی : امیرعلی

: وقتی خونه رو آماده کردیم با یک آقای به نام جواد اومد کمک کرد ، قصابی هم دارند

فاطمی : حالا شناختم . فامیلش داوودی

: نمی دونستم . به من فامیل نگفته بودند

فاطمی : اینجا کسی به فامیل صدا نمی کنه ، همه به اسم صدا می کنند

: چطور شما نمی دونستید

فاطمی : من زیاد با مردم اینجا حرف نمی زنم ، چون خونه ام اینجا نیست ولی خوب چون شما اینجا زندگی می کنید خواه ناخواه با اسم کوچکشون آشنا می شید

: بله

مردی اومد : خانم تموم شد

فاطمی : خوب من برم ببینم چی شده ؟

: منم با اجازه تون میریم ، تشریف بیارید اون طرف

فاطمی : باشه حتماً

برگشتم توی خونه : غزال چای بزار خانم فاطمی میاد اینجا

غزال : باشه

: حواست باشه زیاد در مورد امیرعلی حرف نزنی

غزال : خراب کاری کردی

: نه در مورد مدرسه حرف زد منم حواسم نبود اسم اون و آوردم

غزال : باشه

شیرینی هم توی ظرف چیدم ، میوه ها رو هم توی ظرف چیدم ، صدای در اومد : بله

منم فاطمی

در باز کردم اومد داخل

: خوش اومدید

غزال : سلام

فاطمی : سلام

: بفرمائید

فاطمی : اینجا چقدر تغییر کرده

غزال : خوب می خواهیم توش زندگی کنیم

فاطمی : سال بعدم میان اینجا

: یعنی نباید بیایم

فاطمی : چرا خوشحال میشم

احساس کردم می خواهد چیزی بگه

: طوری شده خانم فاطمی

فاطمی : دلم می خواهد دوستانه چیزی بهتون بگم اینجا شهر کوچک

: درست

فاطمی : راستش امروز که رفته بودید خرید یکی از معلم ها شما رو با آقای داوودی دیده بودند

: بله ایشون ما رو راهنمایی کردند

فاطمی : و اون آقای دیگه

غزال : آقای امینی رئیس ما بودند

فاطمی : رئیس کجا ؟

: مجله ای که امروز می خوندید ، ما اونجا کار می کردیم

فاطمی : جدی

: بله ، اگه مجله های قبلی رو داشته باشید اسم من تو صفحه اولش هست به نام مدیره

فاطمی : چرا به من نگفتید ، چرا اومدید بیرون ، مجله موفقی

: بله ، چون اونجا مشکل پیدا کردیم اومدیم بیرون

فاطمی : چه بد

: خوب ، فکر کنم سوء تفاهم رفع شد

فاطمی : بله ، ولی کاش اونجا می موندید

غزال : خوب هر کسی موقعیتش و می سنج

فاطمی : بله همین طور

: بفرمائید چای سرد شد

فاطمی : شما که اینقدر آشنا با این کارها هستید می تونید توی مدرسه خیلی بیشتر به ما کمک کنید

: بله خوشحال میشیم

فاطمی : امسال که داره تموم میشه انشاالله سال دیگه

: بله حتماً

فاطمی : می تونید در کنار دبیر ریاضی ، دبیر پرورشی هم باشید

غزال : هر کمکی که بتونیم حتماً می کنیم

فاطمی لبخندی زد و بلند شد : ممنون من دیگه باید برم ، خداحافظ

فاطمی رفت

: دیدی اینجا خبرها چقدر زود پخش میشه

غزال : بی خود امیرعلی نگران نبود

: آره

غزال : آرینا

: جانم

غزال : فکر می کنی امیرعلی از من خوشش میاد

: غزال بس کن می دونی که تو اون خیلی با هم فرق دارید

غزال : آره می دونم ولی ازش خوشم میاد

: غزال بچه بازی در نیار ، دیگه حق نداری بری خرید

غزال : یعنی قرنطینه

: آره تا فکر الکی نکنی

غزال خندید : خر شوخی کردم ، اون تو رو می خواهد نه من و ، همیشه در مورد تو سوال می کنه نه در مورد من

: بهتر تو هم زیاد تحویل نگیری و بهش در مورد هیچی اطلاعات ندی

غزال : باشه

روزها از پی هم گذشتند ، امروز امتحان های بچه ها تموم شد ، من . غزال برگه ها رو تصحیح کردم و نمره های بچه ها رو دادیم ، خوشبختانه همه با نمره های خوب قبول شدند .

خانم طلوعی خوشحالم که بچه ها اینقدر نمره های خوبی گرفتند

: بله ، خودمم خیلی خوشحال هستم که تونستم براشون مفید باشم خانم فاطمی

فاطمی : خوب شما که به اینجا سر می زنید

: یک مدتی نیستیم ، ولی حتماً قبل از مهر اینجا میایم

فاطمی : باید بیان چون قرار جا به جا بشیم

: کی جا به جا می شید

فاطمی : تو شهریور

: باشه حتماً میایم

با همه خداحافظی کردیم

: غزال وسایل تو برداشتی

غزال : اره بریم ، مواد غذایی که خراب می شد دادم به آقا شمس

: خوب کردی

غزال : راه بیافت که دلم برای خونه تنگ شده ، فقط سر راه از امیرعلی خداحافظی کنیم

: نمیشه تابلو بازی

غزال : باشه بهش زنگ می زنم

غزال شماره امیرعلی رو گرفت صداش و گذاشت روی پخش : سلام

امیرعلی : سلام غزال خانم ، کاری داشتید

غزال : زنگ زدم خداحافظی ما داریم میریم

امیرعلی : به سلامتی بر می گردید

غزال : آره دیگه قبل از اسباب کشی مدرسه

امیرعلی : خوب

غزال : چیزی نمی خواهی برات وقتی برگشتم بیایم

امیرعلی : نه ممنون

غزال : خوب خداحافظ ، راستی آرینا سلام می رسونه

امیرعلی فقط : سلامت باشند ، خداحافظ

غزال به من نگاهی کرد ، گوشی رو قطع کرد .

غزال : معلوم بهش خیلی بر خورد

: زیاد مهم نیست این طوری بهتر

غزال : خانم معلم بد اخلاق

: خود تو لوس نکن

غزال : آرینا دلم می خواست قبل از رفتم حتماً امیرعلی رو میدیم

: می تونی بریم پیش عمو مصطفی برای توی راه چیزی بخری اونم ببینیم

غزال : آخ جون بریم

جلوی مغازه عمو مصطفی نگه داشتم : خوب برو

غزال : چی می خوری ؟

: هر چی فکر می کنی تا اونجا سر گرمت می کنه به من غر نمی زنی

غزال : بی شعور

غزال پیاده شد رفت توی ماشین منم منتظرش موندم تا بیاد .

گوشیم زنگ زد : سلام مامان

مامان : سلام ، کجا رسیدین

: هنوز مامان ما تازه راه افتادیم ، غزال رفت برای تو راه چیزی بگیره

مامان : وای چقدر طول میدین بیان دیگه

: غزال خرید بکنه راه می افتیم

مامان : با احتیاط بیان

: چشم مامانم خاطرت جمع

مامان : بابات میگه تند نیان

: چشم

مامان : خوب برو ، فقط مراقب باشید

: چشم ، حتماً . خداحافظ

مامان : خداحافظ

گوشی رو قطع کردم ، یکی زد به شیشه

شیشه رو دادم پایین : سلام

خانم اجازه می خواهین برین

: بله

خانم اجازه اول مهر که میان

: آره عزیزم اول مهر اینجام ، تو که دیگه امسال میری اول دبیرستان

خانم اجازه بابامون اجازه نمیده بریم

: چرا ؟

خانم اجازه راهش دور

: خدا رو چه دیدی شاید همین جا براتون دبیرستان زدن

خانم اجازه نه نمی زنند گفتند بچه های اینجا باید برن مدرسه های شبانه روزی توی روستاهای دیگه . خانم اجازه ما باید بریم

: برو عزیزم خداحافظ

اون که رفت چشمم به امیرعلی افتاد که داشت نگاهم می کرد ، با سر بهش سلام کردم و اون همون طور جوابم و داد

خوب بریم آرینا

: اون جاست دیدیش

غزال : آره تو مغازه عمو مصطفی بود

: پس خداحافظی کردی

خوب خانم معلم دارید میرید .

از ماشین پیاده شدم : سلام عمو مصطفی

عمو مصطفی : بشین عمو جان

: امری ندارید عمو مصطفی

عمو مصطفی : نه مراقب جاده باشید

: چشم ، خداحافظ

عمو مصطفی : به سلامت

سوار شدم و کمربند و بستم : خوب بریم

راه افتادم و برای آخرین بار به سمت امیرعلی برگشتم ولی اون نبود .

غزال : خیلی ناراحت بود

: همه چیز و توی این مدت یادش میره چه معلوم شاید دامادم شد

غزال : می دونی اینجا دخترها خودشون دارند براش هلاک می کنند

: آخ

غزال : آره بعد تو براش ناز میاری

: من یا تو

غزال : اون اصلاً من و دوست نداره

: تو هم که اصلاً دوستش نداری

غزال : بهت دروغ نمیگم من دوستش دارم

: آخ ، فدات بشم ، بریم خونه یادت میره

غزال : حالا بریم یکم پسرهای شهر رو ببینیم .

رسیدیم به جاده شیشه رو دادم پایین تا یکم هوای داخل عوض بشه

غزال : اونجا رو

برگشتم به سمتی که اشاره کرد نگاه کردم امیرعلی بود

: این اینجا چکار می کنه

بهمون اشاره کرد نگه داشتم : بیا غزال اونم دوستت داره

اومد کنار ماشین : سلام

غزال : اینجا چکار می کنی

: سلام

امیرعلی : خوب برای خداحافظی اومدم

غزال : کار خوبی کردی

امیرعلی : تو جاده میری مراقب باش

غزال : باید با آرینا بگی اون راننده است

امیرعلی : شما هم کمک راننده هستید

غزال : آره ولی گاز و ترمز زیر پایه آرینا است

امیرعلی لبخندی زد : در هر صورت مراقب باش

وقتی دیدم داره با غزال حرف می زنه من دیگه اصلاً توجه نکردم

غزال : امیرعلی میای سمت ما دیگه نه

امیرعلی : که بابات سرت و بیخ تا بیخ ببره با بچه روستایی دوستی

از حرفش حسابی جا خوردم ، بهش نگاه کردم

غزال : کی گفته ؟

امیرعلی خندید : خوب بگذریم ، همین جا دوباره می بینمت

غزال : باشه

امیرعلی : خداحافظ

غزال : مراقب خودت باش

امیرعلی : تو هم همین طور

راه افتاد و رفت

غزال : این از کجا می دونست ؟

: نمی دونم ، تو که تو حرف هات چیزی بهش نگفتی

غزال : مگه دیوونه ام

: پس از کجا فهمیده ؟

غزال : نمی دونم

: خوب بعد ازش سوال بکن

غزال : باشه

: جالب شد

غزال : خیلیم جالب شد ، الآن دارم از فضولی می میرم

: ما که جلوی اون حرفی نزدیم

غزال : نه

: ولش کن بفهمه اینطوری بهتر

غزال : خیلی بد شد

خندیدم : آره

توی راه بیشتر صحبتمون در مورد امیرعلی بود که چطوری فهمیده بود ، ولی هر چی فکر کردیم کمتر به نتیجه رسیدیم برای همین دیگه ولش کردیم .

بالاخره رسیدیم خونه اول غزال و گذاشتم و بعد خودم رفتم خونه

مامان در باز کرد وارد که شدم : سلام

مامان بغلم کرد : فدات بشم مادر دلم برات یک ذره شده بود

: دل منم مامان

مامان : برای همین اومدی

: می دونید که تعطیلی خواستی نبود برای همین نمی تونستم بیام . سلام بابا

بابا بغل کردم : خوبید

بابا : ما آره تو چی ؟

: منم خوب خوبم

بابا : دلم تنگ شده بود برات

: خوب شما اون در مغازه محترم می بستید می اومدید یکی دو روز پیش من

مامان : اونجا سخت زندگی

: سخت نیست مامان

مامان : یعنی مثل اینجا راحت

: تو خونه خودمون آره مثل اینجا راحت ، ولی بیرون رفتم یکم سخت چون باید خیلی رعایت بکنی

بابا : خوب بیا بشین ببینم این مدت چکار کردی

: درس دادم ، امتحان گرفتم ، بچه ها همه قبول شدند با نمره های عالی

بابا : خوب پس حسابی موفق بودی

: بله

صدای زنگ بلند شد : کیه ؟

مامان : حتماً آتنا است

مامان در باز کرد آتنا اومد تو

: سلام

آتنا بغلم کرد : سلام خوبی ، چه عجب ما تو رو دیدیم

: پیام چطوره

آتنا : خوب ، قرار از شرکت بیاد اینجا

: اه چه خوب

آتنا : چه خبر ، خوش می گذر تو روستا

: آره بد نیست ، حالا قدر اینجا رو بیشتر می دونیم

آتنا : بازم میری

: اره امسال بازم اونجام

آتنا : خوب خاله نمی تونه کاری بکنه بیای نزدیک تر

: نه اونجا خوب الآن با همه آشنا شدم محیط برامون راحت تر شده

آتنا چند تا دوست پیدا کردی ؟

: یک عالمه ، با بقال و قصاب و لوله کش

بابا : خوب همه مفیدند

: آره ، مردم خوبی داره خیلی هم بهمون احترام می گذارند .

مامان : خوب خدا رو شکر ، بیان ناهار

: من یک دوش بگیرم بعد

مامان : باشه برو

رفتم توی اتاقم دلم براش تنگ شده بود . حوله ام و برداشتم رفتم حمام . بعد ناهار خوردیم و دور هم نشستیم و در مورد اونجا تمام توضیحات و دادم

بابا : من برم یکم دراز بکشم

: راحت باشید

مامان : پاش و تو هم برو یکم استراحت کن

: آره خیلی خسته ام

رفتم توی اتاقم و بعد از مدت ها روی تختم دراز کشیدم و با خیال راحت خوابیدم .

تنبل خانم نمی خواهی بلند شی

چشمم و باز کردم : سلام بارید ، خوبی

باربد اومد کنارم نشست : ممنون تو خوبی

: آره ، کی اومدی

باربد : نیم ساعتی هست

: کیا هستند

باربد : من ، بردیا و مامان

بلند شدم نشستم : عمو بهمن کجاست

باربد : کار داشت گفت بعد میام ، پاشو بریم پایین

از جام بلند شدم توی آینه خودم و نگاه کردم گیره ای به موهام زدم و رفتم پایین اول صورتم و شستم رفتم توی حال : سلام

خاله فریده : سلام عزیزم خوبی

: ممنون ، شما خوبید

خاله : چقدر لاغر شدی

بردیا : بهتر شده چی بود داشت از چاقی می ترکید

خاله : آره نه که خیلی چاق بود

بردیا : خوبی آرینا

: آره تو خوبی ؟

چشمم به آتنا افتاد : پیام نیومده

آتنا : نه هنوز تا ساعت هفت میاد

: طفلی چقدر کار می کنه

آتنا : زندگی خرج داره

باربد : برای همین من داماد نمیشم

: حالا همین یک بار

باربد : اصرار نکن فایده نداره

: رو تو برم پسر پررو

بردیا : کسی بهش زن نمیده

: همین و بگو

باربد : همه دخترها برای من غش و ضعف میرند ، همین آرینا

: آره راست میگه اگه از بی شوهری بمیرم سمت تو یکی نمیام

بردیا : دمت گرم

: چه خبرها

خاله فریده : از چی بگیم

: کی عروس شده ، کی داماد شده

باربد : همه مجرد موندن کسی هم به فکر ازدواج نیافتاده

: چه بد

خاله فریده : تو چه خبر شنیدم ، می خواهی بری ترکیه

: آره برای تغییر آب و هوا خوبه

مامان : نیومده باز می خواهد بره

: مامان کو تا بیست تیر

مامان : دستم به اون ساحل چشم سفید برسه

آتنا : هیچ کاری نمی کنی مامان جان همیشه همین و میگی

باربد اومد کنارم نشست : خوب بگو ببینم اونجا یک پسر خوب پیدا نکردی تو رو بگیره از دستت راحت بشیم

خندیدم

آتنا : حتماً اونجا هم کسی رو داشته که دوستش داشته باشه

: نه بابا

بردیا : جان ما یکی هم پیدا نکردی

: نه

باربد : خاک برسرت این خواهرت زرنگ تر از تو بود

مامان : من می خواهم آرینا رو ترشی بندازم

باربد : خاله کوزه رو بزرگ تر بگیر من و آرینا رو با هم ترشی بنداز

: نه من با تو توی یک کوزه نمیام

باربد : چرا ؟ از خدات باشه

مامان : من حوصله ندارم هر روز برم کوزه بخرم

آتنا : چرا هر روز

مامان : چون این دو تا تو سر کله هم می زنند کوزه رو می شکنند

خاله : آره بابا

: بردیا تو چی تو هم داماد نمی خواهی بشی

بردیا : نه هنوز دنبال یک دختر خوبم

: خوب انشاالله پیدا می کنی

بردیا : آره حتماً پیدا می کنم .

صدای زنگ بلند شد آتنا : پیام اومد

رفت در باز کرد ، پیام اومد داخل : سلام

پیام : سلام آرینا جان خوبی

: ممنون تو خوبی

با پیام دست دادم : خسته نباشی

پیام : ممنون

باربد : پیام چقدر هر روز خود تو نفرین می کنی که چرا زن گرفتی

پیام کنارش نشست خندید : روزی صد بار که چرا اینقدر دیر زن گرفتم

بردیا : ای زن ذلیل

خندیدم : روتون کم شد

پیام : شما هم اگه یک زن خوب مثل من پیدا کنید می فهمید من چی میگم

آتنا : ما اینیم دیگه

لبخندی زدم : خوب

خاله فریده : انشاالله این سه تا هم ازدواج می کنند

: من و قاطی این دو تا نکنید چون من اصلاً قصد ازدواج ندارم

خاله فریده : چرا عزیزم خوب که ببین آتنا راضی

مامان : خواهر من کوتاه بیا ، آتنا با آرینا فرق داره برای این باید زن بگیرم نه شوهر

همه خندیدن

: دست شما درد نکنه

مامان : دروغ که نمیگم ، سر خود ، از خود راضی ، بهش بگو بالای چشمت ابرو پدر همه رو در میاره

: خوب

باربد : بازم بگید خاله خصوصیات خوبی داره

مامان : هر کی می خواهد بیچاره بشه بیاد این آرینا رو بگیره

باربد : من که قید شو زدم

خندیدم : مامان با وجود شما دیگه نیاز به دشمن ندارم همین که رو دستتون ترشیدم

پیام : چرا نمی گید یک دختر خانم ، فعال

: مرسی ، بین به این میگن شوهر خواهر

آتنا : خواهرم دختر خیلی خوبی فقط یکم لجباز

بردیا : آره همش از صددرصد ، صددرصد لجباز

: خوب دیگه

باربد : حرف نداره

دوباره صدای زنگ بلند شد : کی می تونه باش

باربد : معلوم نریمان جون

خندیدم : باز شما کارد و پنیر می خواهین به هم رسیدین

مامان در باز کرد : آرینا عمه و مامانی هستند

از جام بلند شدم رفتم سمت در : سلام

با عمه و مامانی روبوسی کردم خدا رو شکر نریمان نبود

عمه : خوبی آرینا

: بله ممنون

مامانی : دیگه که نمیری

: چرا اول مهر

مامانی : دختر اونجا هم شد جا ، نمی خواهد بری همین جا یک جای برای کار پیدا کن

: اونجا رو دوست دارم

مامانی : آخ ، راه دور به چه درد می خوره

عمه : مامان جان آرینا خودش هر طور صلاح بدون همون کار رو می کنه

مامانی اخم هاش و توی هم کرد : ولی راه دور برای یک دختر مجرد خوب نیست

عمه دیگه هیچی نگفت .

مامانی تا وقتی بابا و بقیه اومدن هر چند وقت یکبار می گفت نرو ، منم فقط یک لبخند می زدم و هیچی نمی گفتم

نریمان مثل همیشه خشک برخورد کرد فقط یک سلام خشک و خالی ، منم همون طور جوابش و دادم

آرینا جون چند تا از بچه ها رو انداختی

: عمو بهمن بچه های خیلی زرنگی هستند ، خوبیش اینکه اصلاً لوس نیستند و واقعاً تلاش می کنند

آقابزرگ : راه دور به درد نمی خوره

بابا : باید از یک جایی شروع کنه دبیری بهتر از هر کاری

آقابزرگ : درست ولی تو شهر خودش نه جای دیگه

بابا : حرف شما درست ولی باید اول جاهای دیگه برند تا بیان داخل شهر

خاله : باید اونجا خودشون و نشون بدن تا بتونند وارد مدرسه خوبی بشند

عمو بهمن : مدرسه چطوری ؟

: امسال میریم ساختمون جدید

عمو بهمن : چه خوب

: آره

باربد : اونجا با سوسک و ملخ چکار می کنی

: آقا شمس و صدا می کنیم

آقا بزرگ : آقا شمس کیه ؟

: سرایدار مدرسه است

بردیا : بنده خدا

: تمام پنجره ها رو توری زدیم ، حتی برای در ورودی هم توری درست کردیم که چیزی داخل نیاد ، گاهی هم که وارد میشه آقا شمس صدا می کنیم .

باربد : غزال چی اونم راضی

: آره ، اون که خیلی زود تر از من به اونجا عادت کرد

بردیا : دختر خوبی زود با محیطش رابطه برقرار می کنه

: آره

چشمم به نریمان افتاد که داشت نگاهم می کرد ، اصلاً از برخوردش خوشم نمی اومد

صدای زنگ بلند شد

مامان : یعنی کیه ؟

بابا : شاهرخ گفت میاد آرینا رو ببینه

آقابزرگ اخم هاش توی هم رفت

از جام بلند شدم رفتم سمت در ، شاهرخ اومد : سلام

شاهرخ : سلام آرینا خوبی

: ممنون

مثل همیشه بغلش کردم : چه خبر ، بی معرفت دیگه نیومدی

شاهرخ آروم : آقابزرگ اجازه نداد

: اینجاست

شاهرخ : برو عقب ، خوب هستید آرینا خانم

خندیدم : بیا تو لوس نشو

شاهرخ : خشک برخورد کن

شاهرخ اومد : سلام

آقابزرگ : مگه نمی دونستی جمع خانوادگی

شاهرخ وا رفت : ببخشید میرم بعد میام

دستش و گرفتم : آقابزرگ شاهرخ غریبه نیست یکی از همین جمع

بابا : بیا بشین شاهرخ

شاهرخ : مزاحم نباشم

: بیا بشین خود تو لوس نکن

روی مبل کنارش نشستم : خیلی بی معرفت بودی یکبار بیشتر به دیدنم نیومدی

شاهرخ : خوب نشد دیگه

: اول مهر برم باید هفته در میون باید بیای اونجا گفته باشم

شاهرخ : چشم مرخصی بدن میام

: بابا ، عصر پنج شنبه رو دیگه بهش مرخصی بده بیاد

بابا : حالا بزار مهر بشه

همه دیگه شروع کردند با هم حرف زدن : خوبی شاهرخ

شاهرخ : دلم خیلی برات تنگ شده بود

: منم

شاهرخ : راستی از امیرعلی چه خبر

: با من که قهر ولی رابطه اش با غزال خوب

شاهرخ : چرا قهر کرده ؟

: یک دفعه سر و سنگین شد

شاهرخ : فدا سرت

: اصلاً برام مهم نیست

شاهرخ : امینی نیومد اون طرف ها

: چرا اومد ازم خواست برگردم پیشش

شاهرخ : چقدر پررو

: آره منم بهش گفتم دیگه نمی خواهم براش کار کنم

شاهرخ : کار خوبی کردی ، آرینا نریمان چرا اینقدر عصبی

: چون وقتی اومد خیلی رسمی برخورد کرد منم مثل خودش برخورد کردم

شاهرخ : گناه داره

: ولش کن زیاد مهم نیست

شاهرخ : طفلی

: شاهرخ ول کن از خودت بگو چه خبر

شاهرخ : هیچی ، برم دیگه فقط می خواستم ببینمت ، بچه ها حتماً بهت خبر میدن جمعه میریم بیرون

: باشه ، هنوز ندیدمشون

شاهرخ : باشه ، باز با هم در تماس هستیم

شاهرخ بلند شد : خوب با اجازه

مامان : شاهرخ شام بمون

شاهرخ : ممنون تا حالا هم بهتون خیلی زحمت دادم

بابا : خوب بمون شاهرخ

شاهرخ : ممنون باید برم کار دارم

شاهرخ خداحافظی کرد رفت

برگشتم توی خونه ، آقابزرگ : آرینا خوبیت نداره تو اینقدر با این شاهرخ صمیمی هستی

: چرا آقابزرگ

بابا به من نگاه کرد یعنی چیزی نگم

آقابزرگ : اون یک غریبه است

هیچی نگفتم ، مامان : خوب شام بیارم

بابا : آره خانم همه گرسنه اند

به مامان کمک کردم سفره انداخت تا همه دور هم بشینیم .

بعد از شام خانواده خاله رفتند . آتنا و پیام هم رفتند .

آقابزرگ : آرینا بیا بشین

: بله آقابزرگ

آقابزرگ : آرینا می خواهم از تو برای نریمان خواستگاری کنم

بابا : آقابزرگ ، آرینا جوابش و قبلاً داده

آقابزرگ : می خواهم به خودم بگه

: ببخشید آقابزرگ جوابم نه

آقابزرگ : چرا ؟ نریمان پسر خوبی

: آره خوب ، ولی من و اون اصلاً نمی تونیم با هم کنار بیایم

آقابزرگ : بهتر نیست باهاش حرف بزنی

: حرفی برای گفتن باهاش ندارم

آقابزرگ : شاید نریمان داشته باش

: آقابزرگ حرف یک طرف که به درد نمی خوره

آقابزرگ : کسی رو دوست داری ؟

: نه

آقابزرگ : مطمئنی ، یا خجالت می کشی بگی

: من اهل خجالت نیستم ، کسی رو دوست ندارم .

آقابزرگ : فکر می کنم تو از شاهرخ خوشت میاد

: شاهرخ برای من مثل برادر نه چیز دیگه ، خاطرتون جمع

آقابزرگ : مطمئنی شاهرخم همین احساس به تو داره

: آره

نریمان : آرینا میشه با هم حرف بزنیم

: نه نریمان من با تو حرفی ندارم که بخواهم بزنم ، پس بهتر دنبال یک دختر دیگه بگردی که بتونه با اخلاق تو کنار بیاد

آقابزرگ : مگه اخلاق نریمان چطوری

: خشک ، رسمی ولی من اینطوری نیستم

نریمان : بزار من

: نمی خواهم ، موضوع تموم شد ، ببخشید من خیلی خسته ام

بلند شدم رفتم توی اتاقم در رو بستم . گوشیم برداشتم به غزال یک زنگ زدم

سلام آرینا خانم یاد ما کردید

: نه که تو یاد من کردی

غزال : باور کن هنوز مهمون داریم

: ما هم همین طور

غزال : اوه بابا پس سرت شلوغ

: فقط اعصاب خورد می کنند

غزال : باز چی شده ؟

: هیچی آقابزرگ در مورد نریمان حرف زد

غزال : این بچه پررو از رو نرفت

: نمی دونم از جون من چی می خواهد ول کن نیست

غزال : خوب منم بودم همچین لعبتی رو ول نمی کردم

: دیوونه

غزال : به جان خودم ، امیرعلی برام پیام زده

: چی گفت

غزال : ظهر زد ، می خواست ببینه رسیدیم یا نه

: می خواست ببینه من تو رو سالم رسوندم یا نه ؟ ازش نپرسیدی از کجا فهمیده موضوع بابا تو

غزال : نه نمی تونستم باهاش حرف بزنم دور برم خیلی شلوغ بود

: بابا دو رو بر شلوغ کیا بودن

غزال : همه گری گوری ها جمع بودند

: بمیری غزال با این حرف زدند

غزال : به جان خودم یک آدم حسابی که نبود .

: کسی بهت نگفت نمی خواهد برگردی

غزال : چرا گفتند

: خوب

غزال : گفتند چرا برگشتم تابستونم کلاس بر می داشتم

: چه علاقه ای

غزال : آره نمی دونی چقدر فامیل از دیدنم خوشحال شد

: پس همه من و دعا می کنند که شر تو رو از سرشون کم کردم

غزال : آره مخصوصاً دخترها ، چون دیگه من نیستم مسخره شون بکنم

: شاهرخ اومد اینجا

غزال : خوب بود ، چرا دیگه به ما سر نزده بود

: آقابزرگ اجازه بهش نداده بوده

غزال : تو هم با این آقابزرگت

: واقعاً

غزال : نریمان نیومد سراغت

: نه خیلی جدی جواب نه دادم

غزال : باشه برو بچه ها دارند صدام می زنند ، فردا بهت زنگ می زنم

: باشه خداحافظ

در اتاق باز شد : بیام تو

: بیا مامان

مامان اومد داخل روی تخت نشست

: رفتند

مامان : آره ، ولی نباید اینقدر تند می رفتی

: از نریمان بدم میاد بچه آبزیرکاهی

مامان : ولی اون آقابزرگت

: آقابزرگ فکر می کنه منم نریمان که باید به حرف هاش گوش کنم

مامان : می تونستی آروم تر

: مامان اگه من جدی برخورد نمی کردم فردا باید سر سفره عقد می شستم شما که آقابزرگ می شناسید ، امروز به شاهرخ میگم چرا نیومدی دیدنم ، میگه آقابزرگ اجازه نداده مرخصی بگیرم بیام پیشت

مامان : خوب آقا بزرگ یک چیزهای رو در نظر میگیره مخصوصاً که با هدی به هم زده

: آره می دونم دختر مثل بچه عقده ای ها بود یکسره چکش می کرد کجایی با کی ؟

مامان : خوب منم بودم حساس می شدم شوهرم همیشه با پنج تا دختر بود

: خوب می تونست یکی از ما باشه

مامان : اون شاهرخ برای خودش می خواست نمی خواست با پنج تا دیگه تقسیم کنه

لبخندی زدم : کی گفته تقسیم کنه

مامان : همین امروز وقتی شاهرخ اومد تو چکار کردی

: خوب بغلش کردم

مامان : خوب حساب کن هدی باهاش بود ، بعد میدید تو و شاهرخ اون طوری هم دیگر رو بغل کردید

: مامان تو میدونی من منظوری ندارم

مامان : من می دونم ، بابات می دونه ، خود شاهرخ ام می دونه ، ولی بقیه نمی دونم که

: چشم از این به بعد رعایت می کنم

مامان لبخندی زد : جوونی کجایی که یادش بخیر

بعد بلند شد رفت توی بیرون

کمی به حرف های مامان فکر کردم ، بعد خوابیدم

با صدای گوشیم بیدار شدم

: بله

زهر مال بله هنوز خوابی بلند شو من دارم میام پیشت

: می خواهی بیای اینجا چکار کنی ، مگه تو نمی خواهی پیش مامان و بابات باشی

نه اون ها امروز صبح رفتند مسافرت

: کجا

باید می رفتند شیراز

: خیلی خوب بیا خانه خراب کن

بی شعور

گوشی رو قطع کردم رفتم بیرون : سلام

مامان : سلام ، چه عجب بیدار شدی

: مامان دلم تنگ شده بود برای اینقدر خواب

مامان : حالا خوب خوابیدی

: بله ، مامان غزال میاد اینجا

مامان : اونای دیگه چی ؟

: احتمالش خیلی زیاد که با غزال بیان

مامان : باشه

صدای زنگ اومد در باز کردم : سلام

غزال : سلام بچه ها گفتند میان

: می دونستم

غزال : بگو شاهرخم بیاد

: باشه بهش زنگ می زنم ظهر با بابا بیاد

غزال : آقابزرگ نفهمه ها

: نه بهش میگم به بابا هم نگه خودش بیاد اینجا

غزال : دمت گرم

گوشی رو برداشتم شماره شاهرخ گرفتم : سلام شاهرخ ، کی پیش باباست

شاهرخ : خوبی دختر خاله ، آره شماره اش و دارم

: آقابزرگ

شاهرخ : بله

: ببین زیاد مزاحمت نمیشم ، ناهار بیا اینجا به بابا هم نگو باشه

شاهرخ : نمیشه


نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This blog is kept spam free by WP-SpamFree.

[uniplace_links]

خرید گیفت کارت