?> |

رمان آرینا فصل ششم

1153514241547764052_2hiunhg43vpb86a560m
دختر الماس
banner

مد روز تقدیم میکند :

رمان آرینا فصل ششم

امیدواریم از مشاهده این مطلب نهایت استفاده رو ببرید

مد روز : بزرگترین وب سایت مد در ایران

1153514241547764052_2hiunhg43vpb86a560m

امیرعلی : اومدم به جواد کمک کنم تا کارش زودتر تموم بشه
: ممنون
امیرعلی رفت بیرون ، ما دو تا هم به جون خونه افتادیم ، حسابی همه چیزش تمیز کردیم ، بعد از تمیز شدن فهمیدیم کف اتاق موزائیک
غزال : دارم میمیرم
: غر نزن دیگه عذاب وجدان می گیرم
غزال : باشه خانم عذاب وجدان ، حالا پرده می خواهی چکار کنی
: یک ملحفه سفید می زنیم
غزال : بعد اون وقت از کجا بیاریم
: من تو چمدونم دارم
غزال : همون ملحفه معروفتون
: بله
غزال : دلت میاد
: چکار کنم
غزال : شاید اینجا بزازی باشه
: باید از امیرعلی سوال کنم
غزال : چه خودمونی
: به تو چه
غزال : چشمت گرفته
: غزال ، بیا بریم ببینیم از کدوم وسایل میشه استفاده کرد
غزال : باشه بریم
رفتیم توی حیاط همه وسایل خیلی داغون بودند
غزال : فکر نکنم هیچیش به درد بخوره بزار وسایل خودمون بیاد هر چی نداشت از اون ها استفاده می کنیم
: باشه
غزال : اینجا حمام چکار می کنند
: راست میگی
جواد به ما دو تا نگاهی کرد : خوب میرن حمام عمومی
غزال با چشم های گرد شده : کجا ؟
امیرعلی خندید : خوب اینجا حمام عمومی داره دیگه
: یعنی تو خونه ها حمام ندارند
امیرعلی : نه
غزال : خدا مرگم بده همین مونده بریم حمام عمومی
: غزال بست ، یک کاریش می کنیم
غزال : حتماً میخواهی یک حمام بزنی آره
: آره چرا این کار و نکنیم
غزال : کجا توی همون یک ذره جا
: حالا بزار
آقا شمس از اتاقش اومد بیرون
: آقا شمس این جا آبگرمکن نداره ؟
آقا شمس : چرا خانم داره
: باز خوبه این و داره
آقا شمس : آره خانم داره
غزال : حمام چی آقا شمس
آقا شمس : اونم داره ولی تا امروز کسی ازش استفاده نمی کرده
: کجاست
آقا شمس : بیان بهتون نشون بدم
همراه آقا شمس رفتیم پشت خونه یک حالت حیاط خلوت داشت : اینجاست
درش و باز کردیم . وای خدا چقدر آشغال داره
آقا شمس : خالیش کنم
: آره خالی کنید ببینم اگه ایراد داره بدم این آقا جواد درستش کنه
غزال : من میرم یکم تو ماشین بشینم خیلی خسته ام
: باشه برو
به آقا شمس کمک کردم و حمام و خالی کردم خوشبختانه مرتب و خوب بود .
: آقا شمس این در به اتاق ما راه داره
آقا شمس : بله خانم
: باز که میشه
آقا شمس : بله باز میشه
: خوب
تا ساعت شش امیرعلی و جواد بودند و تمام ایرادهای خونه رو رفع کردند همه چیز مرتب خوب شده بود . حمام راه افتاد و خیال غزال راحت شد .
جواد : خوب خانم تموم شد
: چقدر بدم خدمتتون
جواد : میشه شصت تومان
آقا شمس : چه خبر مگه سر گردن است
جواد : آقا شمس من از ساعت یک اومدم الآن ساعت شش کلی کار کردم
آقا شمس : یکم تخفیف بده
جواد : شما هر چقدر دوست دارید بدید
: دستتون درد نکنه ، چند لحظه صبر کنید . غزال ، غزال
غزال : بله
: پول نقد همراهت داری
غزال : نه هر چی داشتم صبح خرج کردم ، مگه خودت نداری
: بزار ببینم چقدر دارم
تو کیفم و نگاه کردم : چهل تومان دارم
آقا شمس : همون بستش
جواد : آقا شمس بیست تومان تخفیف
: آقا جواد اینجا جای هست که کارت خوانی ، عابر بانکی چیزی باشه
جواد : شهر داره
: من الآن این چهل تومان بهتون بدم فردا بقیه رو بدم خدمتتون
امیرعلی : اینم باشه خدمتتون فردا یک دفعه تصفیه کنید
: من واقعاً شرمنده شما شدم ، این چهل تومان باشه تا بعد من بقیه پول و بیارم خدمتتون
جواد : باشه ایراد نداره
غزال : ممنون
جواد : خواهش می کنم .
: آقا شمس اون لوله ها رو لطفاً جمع کنید
آقا شمس : چشم خانم
امیرعلی : شما که دنبال لوله می گشتید
: آره راست میگید ، چطوری برشش بزنم
جواد : برای کجا لوله می خواهین
: برای کمد
جواد : بگید کجاست براتون درست کنم
: ممنون
غزال : بیان من نشونتون میدم
اون ها رفتند منم از خستگی روی صندلی ماشین نشستم
خسته شدید
سرم بلند کردم : خیلی زیاد ، اصلاً فکر نمی کردم اینجا اینجوری باشه ، واقعاً شوکه شدم
امیرعلی : سال اول تون تدریس می کنید
: آره
امیرعلی : خوب عادت می کنید
: آره همیشه میگن سختیش صد سال اول
امیرعلی لبخندی زد : بله
: به شما نمیاد بچه اینجا باشید
امیرعلی لبخندی زد : چرا بچه اینجام
: ولی لهجه ندارید
امیرعلی : خوب من تازه تحصیلم تموم شده
: چی خوندید
امیرعلی : دبیری خوندم از اول امسالم باید طرحم اینجا بگذرونم
: خوب
امیرعلی : آره ولی فعلاً که اینجا گیر کردم
: چرا نمیرید دنبال کار خوب
امیرعلی : می خواهم به این مردم کمک کنم تا راه بیافتند
: کار خوبی ؛ اون وقت قرار چی درس بدید ؟
امیرعلی : ریاضی
: خوب
امیرعلی : شما چی تدریس می کنید
: منم ریاضی
امیرعلی : بهتر برای اینجا زیاد سخت نگیرید
: من نگران خودم نیستم ، نگران غزالم اون طفلی ام به خاطر من اومده
امیرعلی : خواهرتون
: نه دوست صمیمی
امیرعلی : چه جالب
: آره
جواد و غزال اومدن
: تموم شد
جواد : بله براتون محکمم کردم
: ممنون ، حالا چقدر دیگه باید بهتون بدم
جواد : همون بیست تومان
: برای این کارتون
جواد : اون که کاری نبوده ؛ خداحافظ
آقا شمس : آی جواد بیا اینا رو جمع کن من باید کثیف کاری تو رو جمع کنم
جواد : آقا شمس مگه چکار کردم
آقا شمس : بیا بهت نشون بدم
جواد رفت ، امیرعلی کناری ایستاد تا جواد بیاد
غزال : آرینا کی وسایل و میارند
: نمی دونم بابا گفت تا هفت و هشت میرسه
غزال : چه سریعی خرید کردند
: این کار آقابزرگ نه بابا
غزال : از کجا می دونی ؟
: برای این که بابای خودم و خوب می شناسم
غزال : پس حتماً نریمان خرید کرده
: خدا کنه اون پا نشه بیاد اینجا که من یکی حوصله اون و ندارم
غزال : هنوز قهرید
: آره بابا
غزال : چقدر تو کینه ای دختر
: من یا اون
غزال : خوب تو
: ببین حوصله ندارم غزال خیلی خسته ام باشه برای بعد
غزال : یکم استراحت کن
: باشه
به صندلی تکیه دادم چشم هام و بستم تا کمی آرامش بگیرم . صدای در اومد ، چشم هام و باز کردم دیدم امیرعلی داره در باز می کنه : کیه ؟
غزال : فکر کنم وسایل رسید
: چه زود
غزال : ساعت هفت و نیم ، خوابیده بودی
: اصلاً نفهمیدم کی خوابم برد
غزال : حالا پاشو کمک کن تا وسایل و ببریم داخل
: باشه
وانت اومد توی حیاط ، با کمک امیرعلی و غزال فرش و بردیم داخل ، و بعد بقیه وسایل
غزال : خدا رو شکر مبلم فرستادن
امیرعلی کارتون یخچال و توی حیاط باز کرد ، بعد با کمک جواد و آقا شمس بردند داخل حسابی داخل خونه خوب شده بود . فقط پرده کم داشت
غزال : یک پرده خوشگلم بخریم خونه عالی میشه
: آره
وانتی خانم شما باید پنج تومان دیگه بدید
: بابت
وانتی : خانم وسایل
: برید از آقای طلوعی بگیرید
وانتی : نمی خواهد اصلاً
سوار ماشین شد و رفت ، غزال : چه رویی داره
: آره فکر کرده من خرم ، بابا گفت کامل بهش پول داده تازه قرار بود کمک بکنه که بقیه زحمت کشیدن
آقا شمس : خوب خانم کار تموم شد دیگه
: بله آقا شمس ، فقط این وسایل و کجا می خواهین بذارید
آقا شمس : می گذارم توی انباری
: باشه بگزارید توی انباری
امیرعلی : اگه کاری با من و جواد ندارید
: واقعاً نمی دونم چطوری ازتون تشکر کنم واقعاً ممنونم
امیرعلی : خواهش می کنم . فقط یخچال و فردا به برق بزنید که نسوزه
: باشه ممنون
اون دو تا رفتند من و غزالم رفتیم حمام حسابی دوش گرفتیم و اومدیم توی اتاق به پنجره همون ملحفه سفید و زدم تا راحت باشیم
غزال : خوب حالا شد یک خونه راحت و خوب
: آره فردا باید بریم شهر پول این پسر رو بردارم ، می خواهم یک چند تا نهالم بخرم برای پشت خونه
غزال : چه حوصله ای داری
: چرا خوبه بزرگ میشه ، جلوی پنجره رو میگیره
غزال : چند سال می خواهی بمونی
: تا هر وقت آرامشم و بدست بیارم
غزال : راستی این پسر چی می گفت
: کدوم یکی
غزال : معلوم امیرعلی
: دبیری خونده امسالم می خواهد همینجا تدریس کنه
غزال : جون من
: آره معلوم بود بچه با سوادی
غزال : این و پایه ام . راستی آرینا اینجا اینترنت جواب میده
: نمی دونم تلفن که جواب میده شاید اونم جواب بده
غزال : امتحان می کنیم
امتحان کرد
غزال : جواب میده
: خوب خدا رو شکر حداقل با آبادی در تماس هستیم
غزال : بیا بچه ها هستند
: سلام سروناز
سروناز : خوبی غزال ، رسیدن چطور بود
غزال : عالی
سروناز : جون من
غزال : اره باور کن همه چیز در حد عالی بود
سروناز : بیا کنفرانس همه باشیم
غزال : باشه
یاسمین : خوبین بچه ها
ساحل : آره خوبم
یاسمین : کی از تو سوال کرد از غزال و آرینا سوال کردم
: ما خوبیم ، چه خبر
یاسمین : هیچی ، اونجا خوب
: آره
غزال : تازه یک خاطر خواه پیدا کرده این آرینا محشر
: خفه شو غزال
ساحل : چه طوری به خوشگلی بهامد هست
غزال : انگشت کوچه بهامدم نمیشه
سروناز : دختر تو عجب چیزهای پیدا می کنی
: داره خالی می بنده
غزال : دبیری خونده
سروناز : الآن چکار است
: قصاب
همه خندیدن : این غزال سر کارتون گذاشته
سروناز : کی بیام اونجا
غزال : خواهشاً نیان اینجا ، یک روستای کوچک که دست تو مماغت بکنی همه می فهمند
یاسمین : جون من
: آره این و راست میگه
ساحل : غزال از این پسر که میگی یک دونه عکس بگیر بیار ببینیم
غزال : باشه حتماً براتون می فرستم که ببینید ، تو آبادی چه خبر
ساحل : هیچی ، هیچ خبری نیست
غزال : پس مثل مایین
من بیشتر گوش می دادم
سروناز : چرا آرینا ساکت
: بچه ها من باید بخوابم واقعاً خسته ام فردا ساعت هفت و نیم کلاس دارم شب بخیر
بچه ها شب بخیر گفتند . خوابیدم و دیگه هیچی نفهمیدم .
با صدای گوشیم بیدار شدم ساعت شش و نیم بود ، از جام بلند شدم لباس پوشیدم ، و خودم و مرتب و منظم کردم : غزال من دارم میرم ، ساعت دیگه کلاس داری ها
غزال : موبایلم تنظیم کردم
: باشه بخواب
چادرم و سرم کردم از اتاق خارج شدم ساعت هفت و ربع بود ، رفتم توی دفتر ، دبیرها نشسته بودند : سلام
فاطمی تا من و دیدی : معرفی می کنم خانم آرینا طلوعی دبیر ریاضی جدید
: خوشبختم
فاطمی دبیرها رو معرفی کرد ، بعد : دیروز چکار کردی ؟
: هیچ کدوم از اون وسایل به درد ما نخورد ، بجز چند تاش
فاطمی : دیگه شرمنده اینجا منطقه محروم
: بله محروم ، تمیزی و کثیفی که دیگه به محروم غیر محروم کار نداره
فاطمی : مگه کثیف بود
: کل دیروز با خانم کوثری اونجا رو شستیم ، راستی لوله کشیش درست شد ، حمامشم درست شد
فاطمی : چقدر هزینه لوله کشی شد
: شصت تومان
فاطمی : چه همه
: بله هر چی رو دست می زدند جای دیگه اش خراب می شد تمام لوله ها رو عوض کردند
فاطمی : من در اولین فرصت پولش به شما
: نیازی نیست اون پول خرج چند تا درخت تو این حیاط بکنید که مثل بیابون می مونه
فاطمی : به فکرش هستم .
خانم بختیاری : خوب خانم ها بفرمائید سر کلاس تون
رفتم کلاس سوم ، درسشون خیلی عقب بود ولی بچه های خیلی زرنگی بودند حسابی باهاشون کار کردم .
دو ساعت بعدم کلاس داشتم . وقتی زنگ تعطیلی خورد وارد دفتر شدم : ببخشید خانم فاطمی نمیشه برای این بچه ها کلاس فوق العاده بگزارید
خانم فاطمی : چطور ؟
: خیلی عقب هستند هنوز به نصف نرسیدن
خانم فاطمی به من نگاهی کرد : کی وقت دارید
هر روز که بشه
خانم فاطمی ، فردا به بچه ها میگم هر روز یک کلاس دو ساعت بمونه تا شما بهشون درس بدید
: ممنون ، با اجازه
با غزال رفتیم اتاق خودمون لباسم و در آوردم : حالا چی بخوریم
غزال : من خسته ام خوابم میاد بهتر بخوابیم بعد یک فکری برای ناهار می کنیم
: موافقم
هر دو گرفتیم راحت خوابیدم تا ساعت سه : غزال بلند شو باید بریم شهر
غزال : باشه یکم دیگه
: دیر میشه بلند شو
غزال با هر سختی بلند بود هر دو حاضر شدیم و از خونه رفتیم بیرون تا شهر یک ساعت راه بود ، بالاخره رسیدیم ، اول پول برداشتم تا بیام پول جواد و بدم .
چند تا نهال خریدم ، خاک و گلم خریدم تا توی حیاط بکارم تا از اون بی روحی در بیاد .
: ببخشید آقا بخواهم درخت انگور بکارم میشه
آقا : بله خانم دارم بدم خدمتتون
: بله ممنون میشم
پول و بهش دادم ، کمی هم خرید کردیم برگشتم سمت خونه ، اول رفتم پیش عمو مصطفی : سلام عمو ، دیروز آقای امیرعلی از شما برای من خرید کردند میشه بگید چقدر شد
عمو مصطفی : نه امیرعلی هر چی می خره حساب می کنه
: مواد شوینده
عمو مصطفی : اره دیروز خرید پولش و داد
: چقدر شد
عمو مصطفی : هفت تومان
: ممنون ، خداحافظ
رفتم توی مغازه امیرعلی یک آقای دیگه بود : ببخشید با آقای امیرعلی کار داشتم
مرد داد زد : امیرعلی ، امیرعلی بیا ببین این خانم چکارت داره
امیرعلی اومد : سلام خانم طلوعی
: سلام خسته نباشید ، مزاحم شدم تا پول آقا جواد و بدم به خودتون چون من نمی دونم مغازه شون کجاست
امیرعلی : من بهش میدم
: این خدمت شما ، این پول موادی که زحمت کشیدید برام دیروز خریدید
امیرعلی : قابلی نداشت
: ممنون خیلی لطف کردید ، یک زحمت دیگه برای شما داشتم
مرد با یک اخمی به من و امیرعلی نگاه می کرد
امیرعلی : امر بفرمائید
: من گل و نهال خریدم ولی بلد نیستم بکارم شما می تونید کمکم کنید
امیرعلی : باشه ساعت هفت اینجا رو تعطیل کنم میام
: ممنون ، خداحافظ
امیرعلی : گوشتاتون و بزارید بدم
: آره ممنون
امیرعلی گوشت ها رو بهم داد : خیلی لطف کردید
: خداحافظ
امیرعلی : خواهش می کنم خداحافظ
سوار ماشین شدم غزال : میاد
: آره
غزال : پسر مردم از راه بدر کردی دیگه
: غزال
غزال : دروغ که نمیگم
: چون داری دروغ میگی شام امشب با جناب عالی
غزال : من بلد نیستم
: بی خود تلاش کن
غزال : بگو می خواهی من و از سر باز کنی به عشق تون برسید
: وای فهمیدی
غزال : بچه پررو
: خودت که فهمیدی می خواهم به عشقم برسم پس مزاحم من و اون نشو
غزال : خیلی رو داری
غزال : من شام و درست می کنم ولی ناهار فردا با تو
: باشه من فردا کلاس ندارم .
وارد خونه شدیم آقا شمس توی حیاط نشسته بود : سلام
آقا شمس : سلام خانم طلوعی ، کجا رفتید
: رفتیم تا شهر پول بگیریم و کمی خرید داشتیم .
آقا شمس : خوب به سلامتی من دارم میرم بیرون نمی ترسید که
: نه از چی بترسیم
آقا شمس : من دیر میام خداحافظ
: خداحافظ
غزال : این مثلاً نگهبان اینجاست
: اینجا چی داره که بخواهد نگهبانی بده ، مگه ورق امتحانی بچه ها
غزال رفت تا غذا درست کنه منم تمام وسایل و بردم اون طرف خونه تا امیرعلی بیاد .
ساعت هفت و نیم بود که در خونه زد شد ، در باز کردم : سلام
امیرعلی : دیر که نکردم
: شرمنده
امیرعلی : خواهش می کنم ، کجا هست ؟
اون سمت
همراه امیرعلی رفتم اون سمت خونه : این ها رو می خواهید بکارید
: آره
امیرعلی شروع کرد به بیل زدن ، منم رفتم توی خونه چای ریختم و براش آوردم .
: کاری از دست منم بر میاد بگید
امیرعلی : کار مردونه است
آرینا بیا
: ببخشید
رفتم توی خونه : چی شده غزال ؟
غزال : من چشم هام می سوز نمی تونم پیاز سرخ کنم
: مگه مال من نمی سوز
در خونه رو باز گذاشتم تا بو بره بیرون
غزال : پشه میاد
: شب حشره کش میزنیم
پیازها رو سرخ کردم : بیا سرخ کردم .
مانتوم عوض کردم و یک مانتو خنک پوشیدم رفتم توی حیاط : ببخشید تنهاتون گذاشتم
امیرعلی : راحت باشید
خوشم می اومد اصلاً نگاه نمی کرد سرش پایین بود .
ساعت نه بود کارش تموم شد : خوب تموم شد فقط هر شب بهشون آب بدید
: صبح زود و بعدازظهر بهتر نیست
امیرعلی : خوب ، اگه بهشون برسید حیاط تون خوشگل میشه
: ممنون
غزال اومد تو حیاط : چقدر خوب شده ، دستتون درد نکنه ، حالا بفرمائید شام
امیرعلی : نه ممنون باید برم خونه
غزال : مگه میشه گرسنه برید خونه
امیرعلی : راستش درست نیست اینجا باشم تا الآنم دیر شده
: هر طور صلاح می دونید ، شما بهتر مردم و می شناسید تا ما
امیرعلی : خوب اینجا بد می دونند ، الآن چون شما ها شوهر دارید من اومدم
غزال : کی شوهر داره
امیرعلی با تعجب به من و غزال نگاه کرد
غزال : کی گفته ما ازدواج کردیم
امیرعلی : آخ
: آخ چی ؟
غزال : اگه شوهر داشتیم شوهرمون می گذاشت بیام اینجا
امیرعلی : ببخشید یعنی من ، یعنی همه فکر می کنند که شما ازدواج کردید
: بگزارید همین طوری فکر کنند برای ما هم بهتر
امیرعلی : چشم من به کسی نمیگم
غزال : فقط شما می دونید ها فردا کسی بفهمه می دونیم شما مقصرید
امیرعلی : چشم
: غزال
غزال : غزال نداره دیگه فقط ما سه تا می دونیم
امیرعلی لبخندی زد : گفتم چشم به کسی نمیگم
غزال : حالا بیان شام . شوهرمون ناراحت نمیشه
امیرعلی : نه باید برم خونه کار دارم
: چقدر باید تقدیم کنم
امیرعلی به من نگاهی کرد : بابت
: این زحمتی که کشیدید
امیرعلی : من کاری نکردم ، این و بگزارید روی حساب خوش آمد گویی من به شما
: ولی
غزال : ممنون امیرعلی
امیرعلی : خواهش می کنم ، خداحافظ
تا دم در بدرقه اش کردم : بازم ممنون
امیرعلی : خواهش می کنم ، خداحافظ
: خداحافظ
برگشتم توی خونه : غزال چه زود باهاش پسر خاله شدی
غزال : زود نبود ، دیروز ناهار خورد با ما ، امروزم چای پس پسرخاله است دیگه
: غزال رعایت بکن
غزال : باشه آرینا ، بزار یکم حال کنیم سر به سر این و اون بگزاریم
: غزال اینجا نه
غزال : این بچه خوبی
: تو از کجا می دونی
غزال : باشه دیگه سر به سرش نمی گذارم ، حالا بیا شام
شام خوریدم
غزال : حالا چکار کنیم
: بیا فیلم دارم فیلم نگاه کنیم
با غزال فیلم نگاه کردیم خسته بودم و زود خوابم برد . صبح ساعت هشت از خواب بیدار شدم دیدم غزال رفت . جام و جمع کردم ، برای ناهار پلو قیمه درست کردم .
گوشیم زنگ زد : سلام مامان
مامان : سلام
: خوبی مامان ، بابا خوبه ، آتنا خوبه ؟
مامان : همه خوبند تو چطوری ؟
: خوبم
مامان : وسایل به دستت رسید
: آره دستتون درد نکنه عالی بود
مامان : مگه اونجا هیچی نداشت
: مامان منطقه محروم برای همین هیچی نداشت
مامان : خاله ات با این جا فرستادنش
: مامان بجاش آدم های خوبی داره
مامان : خوب خدا رو شکر
: چه خبر
مامان : هیچی تو این دو روز چه خبر هیچی ، فقط بابات کمی غر زد که اونم دیگه تموم شد
: شرمنده
مامان : نه عزیزم مهم اینه که تو خوشحال باشی ، دیگه مزاحمت که نشده
: نه مامان خاطرت جمع
مامان : کی ها کلاس داری
از فردا هر روز ساعت دوازده و نیم تا دو ، دو و نیم کلاس دارم . روز های فردم صبح ها کلاس دارم
مامان : مراقب خودت باشی مریض نشی
: نه مامان جا ، راستی مامان اینجا یک حیاط اختصاصی داره توش گل کاشم
مامان : خوب کردی مادر ، سرت بند میشه
: اره دیگه عالی ، عالی
مامان : خوب برو به کارت برس منم برای ناهار یک چیزی درست کنم
: باشه خداحافظ
مامان : خداحافظ
گوشی رو قطع کردم روی مبل نشستم چقدر بده اینجا تلویزیون نداره باید یکی برای خودمون جور کنیم . برای بیکاری به اینترنت یک سری زدم هیچ خبری نبود و هیچ اتفاق خاصی نیافتاده بود .

پانزده روز از اومدن ما به اینجا می گذره ، دیگه من و غزال حسابی عادت کردیم و داریم زندگی می کنیم . یک تلویزیون خریدیم تا سرمون توی خونه بند باشه .
آرینا تخمه داریم بیار بخوریم فیلمش شروع شد
: باشه
غزال : آرینا امیرعلی رو ندیدی دیگه
: نه از روزی که اومد گل ها رو کاشت دیگه ندیدمش ، از اینجا که بیرون نرفتیم .
غزال : درست
: چی شد یاد اون کردی
غزال : سرگرمی خوبی
: غزال باز بد شدی
غزال : خوشم میاد اذیتش کنم
: کوتاه بیا جون من
غزال : تو دلت براش تنگ نشده
: نه ، ولی مثل اینکه دل تو براش تنگ شده
غزال : تو دلت مرغ نمی خواهد
: چرا ، ولی فکر کنم تو دلت امیرعلی می خواهد
غزال : من میرم می خرم
: باشه برو ، غزال ولی اونجا حرفی بهش نزنی ها می دونی مردم منتظر یک عکس العمل هستند
غزال : می دونم بابا
غزال لباس پوشید و رفت ، منم بهتر دیدم یک دوش بگیرم تا از یک حالت کسلی در بیام . رفتم زیر دوش ببین بهامد به خاطر تو باید چکار کنم به خاطر یک خودخواهیت سر از کجا در آوردم . کسی بهت گفته یا نه ؟
حمام تموم شد همون جا خودم و خوش کردم لباس پوشیدم . یک چادر انداختم روی سرم رفتم توی اتاقم برام این کارها سخت بود ولی چاره ای نداشتم باید رعایت می کردم که یک بار اتفاقی نیافته .
تلویزیون روشن کردم هیچی نداشت فیلمشم تموم شده بود ، نمی دونم چرا غزال نیومد . الآن نیم ساعت رفت .
گوشیم زنگ زد : بله
سلام آرینا
سلام سروناز خوبی
سروناز : سلام تو خوبی ؟ چه خبر
: منم خوبم ، هیچ خبری نیست ، شماره عوض کردی
سروناز : نه از گوشی بابا زنگ زدم
: مامان و بابا خوبند
سروناز : آره داریم میریم شمال
: این موقع
سروناز : آره عموی بابا فوت کرده
: خدا بیامرزشون
سروناز : غزال کجاست ؟
: نیم ساعت رفت مرغ بگیره ، نمی دونم کجا گیر کرده
سروناز : از امیرعلی
: آره ، خدا کنه خراب کاری نکنه
سروناز : بچه که نیست بدم اون کجا امیرعلی کجا
: خر که هست
سروناز : این و قبول دارم
: از بچه ها خبر داری
سروناز : آره با هم در تماسیم ، راستی تو کی کلاس هات تموم میشه
: اواسط خرداد تموم بر می گردم تا اول مهر
سروناز : جدی هنوز می خواهی اونجا بمونی
: آره ، اینجا رو دوست دارم . آرامش خوبی داره
سروناز : تو چی شده آرامش می خواهی
: بعد از اون کار سنگین نیاز به آرامش دارم .
سروناز : راستی دیروز بهامد و دیدم
: کجا ؟
سروناز : اصلاً به من محل ندادم
: مگه بهش سلام کردی
سروناز : نه مگه چکارم میشه بخواهم تحویلش بگیرم . با یک خانم و آقا بود .
: زیاد مهم نیست
سروناز : غزال به خاطر اون رفتی اونجا نه ؟
: نه زیاد ، ولی چون همش باهاش درگیر می شدم خسته شده بودم نیاز به تنهایی و آرامش داشتم .
سروناز : باشه عزیزم مراقب خودت باش ، کار نداری
: نه فدات بشم ، به بابا از طرف من و غزال تسلیت بگو
سروناز : باشه عزیزم خداحافظ
توی مبل فرو رفتم ، پس اصلاً براش مهم نبودم که حتی از سروناز یک سوال نکرده من کجا هستم . بعد از اون کارش . خیلی بی شرفی بهامد .
از جام بلند شدم چای گذاشتم ، چرا از این غزال خبری نیست .
گوشیم و برداشتم شماره اش و گرفتم بوق خورد
بله
: کجایی غزال مردی
غزال خندید : نه بابا اینجا باید مرغ و زنده انتخاب کنی بد برات پاک و تمیز می کنند
: گناه داره که
غزال : گفتم خوب شد تو نیومدی و گرنه مرغ رو بر می داشتی می آوردی خونه نگه می داشتی . آرینا ، ماهی سفارش دادم
: باشه ، زود بیای ها
غزال : باشه بابا میام
: خداحافظ
غزال : خداحافظ
با گوشیم آهنگ گذاشتم
دلم تنگ برای گریه کردن کجاست مادر ؟ کجاست گهواره من ؟
همون گهواره ای که خاطرم نیست
همون امنیت حقیقی و راست
همون جایی که شاهزاده قصه
همیشه دختر فقیر رو می خواست
همون شهری که قد خود من بود
از این دنیا خیلی بزرگ تر
نه ترس سایه بود نه وحشت باد
نه من گم می شدم نه یک کبوتر
دلم تنگ برای گریه کردن کجاست مادر ؟ کجاست گهواره من ؟
نگو بزرگ شدم نه گو تلخ ، نه گریه دیگه به من نمیاد
بیا من و ببر نوازشم کن ، دلم آغوش بی دغدغه می خواهد
باز داری این و گوش می کنی
: چه عجب اومدی
غزال چادر و مانتوش و در آورد : امیرعلی بهت سلام رسوند
: سلامت باشه
غزال : چه خبر
: سروناز زنگ زد ، گفت داره میره شمال ، عموی باباش فوت کرده
غزال : بالاخره این عمو مرد
: بی ادب مگه جای تو رو تنگ کرده بود
غزال : نه بابا این ههمون عموی باباش که صد و ده سال سن داره
: خوب داشته باش به تو چه ، جای تو رو تنگ کرده
غزال : صدای موبایل تو بیشتر کن من این آهنگ و دوست دارم
: اه جدی
غزال : آره
خودشم شروع کرد به خوندن
یک حرف های همیشه هست
که از عمق نگاه پیداست
از اون حرف های تلخی که مثل شعر فروغ زیباست
گوشیم زنگ زد
غزال : بمیری
: بزار ببینم کیه ؟ بله
سلام خانم طلوعی
: شما
آقا شمس هستم
: سلام آقا شمس کاری داشتید
آقا شمس : من شب خونه نمیام می دونید فردا جمعه است ، تعطیل منم اومدم خانواده ام و ببینم
: باشه آقا شمس راحت باشید ، به خانواده سلام برسونید
آقا شمس : باشه دخترم خداحافظ
: خداحافظ
غزال : کی بود ؟
: شنیدی که آقا شمس بود شب نمیاد
غزال : بهتر ، بیا بریم امشب روی تراس فرش بندازیم بشینیم
: باشه
غزال : دلم چای آتیشی می خواهد
: بیا بریم درست کنیم .
غزال : باشه
فرش و انداختیم . قوری رو شستم و غزالم متکا برد بیرون
روی تراس نشستم و آهنگ گذاشتم
مستیم درد من و دیگه دعوا نمی کنه
غم با من زاده شده من و رها نمی کنه ، من و رها نمی کنه
غزال : آرینا می دونی الآن جای چی خالی
: نه
غزال : یک پیک عرق
: چشمم روشن
غزال شروع کرد به خوندن
شب که از راه می رسه غربتم باهاش میاد
: یواش غزال صدا تو بیار پایین
غزال : بابا من که صدای خودمم نمی شنوم
: می بینی که از بیرون هیچ صدایی نمیاد
غزال : دلم برای خونه تنگ شده تو چی ؟
: منم
غزال : کاش تعطیلی چند روزی داشتیم می رفتیم دلم برای اذیت کردن دیگران خیلی تنگ شده
: باشه میریم
غزال : تعطیلی نداریم
یک روز پنج شنبه بعد از کلاس میریم روز بعدم راه می افتیم میایم
غزال : نه بابا اونجوری به کی برسیم ، فقط می تونیم مامان و بابا رو ببینیم
: پس کی رو می خواهی ببینی
غزال : بچه ها رو
صدای در اومد : یعنی کیه ؟
از جام بلند شدم چادر سرم کردم رفتم سمت در : بله
خانم طلوعی
در باز کردم : شاهرخ
شاهرخ : سلام مهمون نمی خواهی
از خوشحالی بغلش کردم : دلم برات تنگ شده بود
شاهرخ : منم همین طور
: بیا تو ، غزال شاهرخ
غزال بلند شد اومد اونم شاهرخ بغل کرد : خوب کردی اومدی حوصله ما سر رفته بود
شاهرخ : خوب امروز راه می افتادید می اومدید پیش ما
غزال : می اومدیم کسی رو نمی تونستیم ببینیم
شاهرخ : راست میگی ، حالا بگید خوب هستید
: بیا بریم بشین بعد در موردش حرف می زنیم
غزال : ماشینت کو
شاهرخ : بیرون گذاشتم
: من در باز می کنم بیار تو
شاهرخ : باشه
در باز کردم ، شاهرخ ماشین و آورد تو ، با هم رفتیم روی تراس نشستیم : چه خبر از خونه
شاهرخ : همه خوبند
: بابا می دونه اومدی
شاهرخ : آره ، یک ساکم دادن بدم بهتون ، بزار از تو ماشین بیارم
غزال : من میارم ، چای آتیشی می خوری
شاهرخ : آره
غزال رفت : خوب دیگه چه خبر
شاهرخ به من نگاه کرد : خبر ها دست شماست نه من
: من که خبری ندارم
شاهرخ : مطمئنی
: اره
شاهرخ سرش و تکون داد : باشه
غزال : وای آرینا شیرینی
: بمیری شکم مو
غزال : اینجا اصلاً شیرینی نیست ، بیا شاهرخ اینم چای با شیرینی بخور . شاهرخ از پسرهای شهرمون چه خبر
خندیدیم : غزال
شاهرخ : همه سلام رسوندن برات می خواستند بیان گفتم دفعه دیگه
غزال : بی ادب می آوردیشون ، تو دوست خوبی نیستی
: این جا رو چطوری پیدا کردی ؟
شاهرخ : از یک بقالی سوال کردم اینجا رو نشونم داد
غزال : عمو مصطفی بوده
شاهرخ : می بینم همه رو می شناسی
غزال : بله ، اینجا یک امیرعلی داره تمام بچه های شهرمون و توی جیبش می گذار
شاهرخ : از این شلوار ساسون دارها پاش
غزال : نه خیر دبیری خونده ولی اینجا قصاب
شاهرخ بلند بلند خندید : خاک برست غزال با اون انتخابات
غزال : آرینا تو بگو چقدر پسر خوبی
: پسر خوبی
شاهرخ : پس چشم هر دو گرفته دیگه ، حالا کدوم یکی بله رو بهش گفتید
غزال : اون منتظر آرینا بهش بله رو بگه
شاهرخ به من نگاه کرد
: سر کارت گذاشته
شاهرخ : بابات بفهمه گردن تو لب همین باغچه بیخ تا بیخ می بره
غزال : این کار امیرعلی نه بابا آرینا
من می خندیدم . تا ساعت دوازده کلی شوخی کردیم و خندیدم .
غزال : من خوابم میاد شب بخیر
: شبت بخیر
غزال : شاهرخ فردا که نمیری
شاهرخ : نه تا عصر پیشتونم بعد میرم
غزال لبخندی زد : خوب
رفت تو اتاق
شاهرخ : خوب آرینا بگو
: چی باید بگم
شاهرخ به من نگاه کرد : در مورد بهامد امینی
: وای شاهرخ اون فقط رئیسم بود
شاهرخ : چرا پس امروز صبح اومده بود دنبال تو می گشت
: کجا ؟
شاهرخ : اومد پیش بابات
: بابا چی گفت ، جای من که نگفت
شاهرخ : دیدی گفتم یک چیزی هست
: بابا هیچی نگفت
شاهرخ : نه بابات خیلی جدی باهاش برخورد کرد ، بعدم بهش گفت دیگه نمی خواهد ببینش ، چی شده آرینا
: باور کن چیزی نیست ، فقط یکم باهام مشکل داشتیم از موقعی که آتنا رفت پیشش کار می کرد
شاهرخ : بی خودی
: نه من رفتم در مورد شرکتش تحقیق کردم ، و باهاش خیلی تند رفتم ، اونم برای تلافی کمی اذیتم کرد ، منم اومدم اینجا تا آرامش پیدا کنم
شاهرخ : آرینا فقط همین بوده
: آره ، مگه قرار چی باشه
شاهرخ : ولی فکر نکنم فقط یک دعوا بوده باشه ، چون تو دفعه اولت نیست با کسی به مشکل می خوری ، کاری کرده
خندیدم : شاهرخ دیوونه شدی ها
شاهرخ : من خیلی نگرانتم
: از هدی چه خبر
شاهرخ به من نگاهی کرد : خوبه
: آشتی یا قهر ؟
شاهرخ : دیگه با هم دعوا نمی کنم
: چه خوب ، به تفاهم رسیدین
شاهرخ : اره از هم جدا شدیم
: یعنی چی ؟
شاهرخ : خسته شده بود برای همین بی خیالش شدم
: گناه داشت ، بابا و مامانش چی ؟
شاهرخ : باهاشون صحبت کردم و مشکل خودم و هدی رو گفتم ، گفتم دیگه نمی تونم با این اخلاق هاش بسازم خسته ام کرده بهتر از هم جدا بشیم ، مامانش گفت ما هم به همین نتیجه رسیده بودیم چون شما ها همش با هم دعوا می کردید ، باباشم روم و بوسید گفت داماد بهتر از تو پیدا نمی کنم .
: خوب بوده فهمیده بودند
شاهرخ : اره بعد باباشم گفت اگه فقط یک بار دیگه سمت خونه شون من و ببینه می کشتم
: شاهرخ
شاهرخ خندید : شوخی کردم مامانش شروع کرد فحش دادن که چرا رو دخترم اسم گذاشتی و حالا می زنی زیرش
: خوب بعد چی شد ؟
شاهرخ : هیچی منم از خونه شون اومدم بیرون همین
: بابا و مامانت چی ؟
شاهرخ : اون هام اومدن بیرون و هیچی نگفتند
: پس همه چیز بین تو و هدی تموم شد
شاهرخ : آره راحت شدم ، واقعاً شانس آوردم
: حالا می خواهی چکار کنی ؟
شاهرخ : تصمیم گرفتم پشت دستم و داغ کنم و دیگه به فکر دامادی نیافتم
خندیدم : بازم گوشات دراز میشه
شاهرخ : حالا ، حالا نه
: دیگه چه خبر
شاهرخ : هیچی تو اینجا چکار می کنی ، با این امیرعلی خان
: حرف های غزال و جدی نگیر
شاهرخ : اون در مورد بهامدم شوخی می کرد ولی شوخیش جدی بود ، پس حتماً این امیرعلی
: نه بابا پسر خوبی ، روز اولی که اومدیم اینجا به من و غزال خیلی کمک کرد تا اینجا رو ؛ روبراه کردیم
شاهرخ : یعنی هیچ احساسی بهش نداری
: چرا تو این پانزده روز عاشق و شیداش شدم
شاهرخ : هر چی بگی از تو بر میاد
: این یکی نه دیگه
شاهرخ : نکنه دل تو قبلاً دادی
: نه برای خودم نگه اش داشتم
شاهرخ توی چشم هام نگاه کرد : باور کردم
: باور کن شاهرخ من هنوز عاشق نشدم
شاهرخ : بهامد چی ؟
: من و اون فقط با هم دعوا می کردیم یک بارم با هم با محبت برخورد نکردیم
شاهرخ : خوب بعضی اوقات دعوا بیشتر باعث عاشقی میشه
: برای من این طور نبود چون اصلاً ازش خوشم نمی اومد خیلی خانواده بی کلاسی بودند
شاهرخ : این و قبول دارم
: شاهرخ ، بچه ها رو ندیدی
شاهرخ : چرا هفته پیش باهاشون شام بیرون بودم ، سرونازم که امروز رفت شمال
: خوب باز شما ها با هم هستید
شاهرخ : آره دوست های خوبی هستند
: انشاالله اگه شد تابستون بریم مسافرت
شاهرخ : اره هممون نیاز داریم
: آره موافقم ، بهتر بخوابی خسته ای
شاهرخ : کجا بخوابم
: بیا تو ، اینجا پشه ها چشم ها تو شب در میارن
با شاهرخ رفتیم تو براش جا انداختم . روی تشک دراز کشیدم ، پس دنبالم بوده موقع چاپ مجله شده حالا ببینم چی در میاد این مجله این ماه بدون من
چشم هام گرم شد و خوابیدم .
آرینا بلند شو دیگه
بلند شدم نشستم : چی شده غزال
غزال : ساعت نه بلند شو برای ناهار یک فکری بکنیم
: مرغ داریم مرغ درست می کنیم
غزال : پس با تو ، من صبحانه رو آماده می کنم
به اطراف نگاه کردم : شاهرخ کجاست ؟
غزال : رفت دوش بگیره
: راستی غزال بهامد دنبالم می گشت
غزال : خوب موقع چاپ مجله است
: خیلی دلم می خواهد ببینم چی در میاد
غزال : هیچی باور کن یک مجله مثل همیشه
: آره ، ولی می خواهم بدونم مطالب این بار چیه
غزال : یک مطالب مزخرف مثل همیشه
: دستت درد نکنه
غزال : تو که می دونی من هیچ وقت از مجله خوندن خوشم نمی اومده ، پس اصلاً برام مهم نیست چی می خواهد بشه
: ولی برای من مهم
غزال : مثل همیشه میشه چون بچه ها به روش تو عادت کردند پس همون طوری در میاد خاطرت جمع
: این و راست میگی
غزال : اگه بچه ها عوض بشن شاید به مشکل می خورد ولی چون همون بچه ها هستند ، پس هیچ مشکلی پیدا نمی کنه
حرف غزال درست بود : سلطانی به تو زنگ نزده
غزال : کی رامتین ، نه بابا ترسید زنگ بزنه من بهش بگم از مجله بیا بیرون یک بار بهم زنگ نزد
: چقدر عاشق بود
غزال : اون عشق بخور تو سرش با اون خانواده اش
: واقعاً فدات میشم ، فدات میشم دو روزم طول نکشید
غزال : اون می دونست وضع مالی ما خوب برای همین دنبالم بود
مرغ گذاشتم
غزال : راستی صبح ساحل زنگ زد گفت پایه ایم تابستون بریم ترکیه
: آره بریم ، شاهرخ میاد
غزال : پس میگم بلیط رزرو کنه
: باشه ، فقط تاریخ ها رو بهمون بگه
غزال : باشه
برنج خیس کردم تا ظهر درست کنم
سلام خانم ها
: سلام شاهرخ
غزال : دیدی ما با چه بدبختی حمام می کنیم
شاهرخ : الآن خوبه اگه سال دیگه بخواهین اینجا باشید ، زمستون خیلی سخت میشه
: حالا برای اون موقع یک فکری می کنم
شاهرخ : اینجا برای زمستون بدون گاز چکار می خواهین بکنید
: بخاری نفتی داره دیگه
شاهرخ : اون خیلی خطرناک
: خوب چکار کنیم
شاهرخ : نمی دونم باید یک فکر خوب بکنید
: مگه بقیه چطوری زندگی می کنند ما هم زندگی می کنیم .
شاهرخ : البته اینجا زمستون ها باید گرم باشه ، چون هم کوچک ، هم دیوارهای ضخیم داره
: آره حتماً همین طوری
غزال : برای زمستون می خواهیم کرسی بگزاریم
شاهرخ : اونم خوبه من شب یلدا میام اینجا
: باشه بیا
غزال : حالا بیا صبحانه تا بعد ، ببین ما سال دیگه بر می گردیم یا نه
: من که بر می گردم
غزال خندید : آره با وجود امیرعلی میشه بر نگردیم
خندیدم : غزال چرت نگو
غزال : امیرعلی دیگه
شاهرخ : همچین میگه امیرعلی ، هر کی ندونه فکر می کنه پسرخاله ای پسر عموی چیزی
: نمی دونی غزال زود دختر خاله میشه
شاهرخ : این و که چرا
غزال : مرض صبحانه تو بخور تا جمع نکردم .
تا بعدازظهر شاهرخ پیش ما بود و واقعاً نفهمیدم روز چطور گذشت و زمان رفتم شاهرخ شد : خوب من دیگه باید برم
: شاهرخ بازم بیا
شاهرخ : باشه حتماً میام
غزال : شاهرخ نری سه ماه دیگه بیای ها
شاهرخ : نه اون موقع شما پیش خودمونین دیگه نیازی نیست من بیام اینجا ، ولی قول میدم بتونم آخر هفته ها میام ، یک روز شما هم بیان
: باشه حتماً
غزال ، شاهرخ بغل کرد با صدای بچگانه : داداشی دفعه دیگه اومدی شیرینی یادت نره ها
شاهرخ خندید : باشه برات میارم ، کار نداری آرینا
: نه به همه سلام برسون
شاهرخ : باشه
من و بغل کرد آروم : هیچ پسری ارزش دوری از خانواده رو نداره
از بغلش اومدم بیرون و بهش نگاه کردم
شاهرخ : خوب خداحافظ
غزال در براش باز کرد . اون رفت
چی بهت گفت
: این که هیچ پسری ارزش دور از خانواده رو نداره
غزال : باهاش موافقم
: ولی تو می دونی من عاشق بهامد نبودم ، شاهرخ فکر می کنه
غزال : می دونم عزیزم و من به تو حق میدم که ازش دوری کنی اون واقعاً مشکل روانی داره
: ممنون که درکم می کنی
غزال دستش و دور کمرم انداخت : خوب حالا چکار کنیم
: من کلی برگه دارم باید تصحیح کنم
غزال : خوب پس بیا بریم با هم برگه تصحیح کنیم من عاشق این کارم ، واسه همین دبیری خوندم
خندیدم .
بالاخره اون روز تموم شد ، و روز بعد . روزهای بعد گذاشتند .
آرینا دق نکردی از این جا بیرون نمیری
: نه
غزال بهم نگاه کرد : تو دیوونه شدی به خدا من اگه هر روز تا پیش عمو مصطفی نرم و دو تا کلمه حرف نزنم دیوونه می شم
: حوصله ندارم غزال ، اینجا راحت ترم
غزال : امروز امیرعلی سراغ تو می گرفت
: برای چی ؟
غزال : ازم پرسید چرا تو از خونه بیرون نمیای
: می خواستی بگی این طوری راحت تره
غزال : ولی من بهش گفتم تو دیوونه ای
: دستت درد نکنه
غزال : بیا فردا جمعه است بریم تا شهر ببینیم اونجا چه خبر میگم جمعه بازار دار
: کی گفت
غزال : امیرعلی بهم گفت
: تو کی با امیرعلی اینقدر حرف می زنی
غزال : خوب بهم پیام داد
: مگه شماره تو داره
غزال : آره
خندیدم : دیوونه
غزال : من یا تو ، ببین من اینجا از کمترین چیزها برای خودم تفریح درست می کنم ولی تو
: من که دارم زندگی می کنم ، تو خونه آرامش بیشتری دارم
غزال : تو هنوز داری به بهامد فکر می کنی ، شاهرخ حق داشت بگه تو عاشق بهامدی ، من جدی نگرفتم
: نه غزال من دوستش نداشتم ، ولی هیچ وقت دوست نداشتم اون طوری باهام برخورد کنه
غزال : خوب حالا شده ، چه ایرادی داره
: من دوست نداشتم غزال ، من همیشه سعی داشتم از این چیزها دور باشم تو می دونی من حوصله عشق و عاشقی رو ندارم
غزال : ولی این حالت نشون میده که عاشقش بودی
اشک هام ریخت : غزال هر وقت چشمم به لبم می افت عصبی میشم که اون دیوونه با من چکار کرد
غزال دستم و گرفت : ببین آرینا می تونست بدتر از این ها باشه ، ولی با یک بوسه تموم شد ، هیچ اتفاق دیگه ای نیفتاد پس بی خیال این حرف ها بشو باش
اشکم و پاک کردم : باشه ، حالا فردا ساعت چند باید راه بیافتیم
غزال : حالا شد ، ساعت نه میریم که ده اونجا باشیم
: باشه
شام خوردیم و خوابیدیم .
غزال بلند شو اگه می خواهی بریم
غزال : آخ جون می خواهیم از اینجا بریم
: همچین میگه می خواهیم بریم هر کی ندونه فکر می کنه تا حالا زندانی بوده
غزال بلند شد : آره زندانی تو بودم ، زود حاضر شو بریم
دو رو بر خونه رو تمیز کردم ساعت نه و نیم بود که با غزال از خونه رفتیم بیرون ، غزال آهنگ شاد گذاشت تا روحیه هر دومون عوض بشه
: امیرعلی قرار بیاد
غزال : گفت شاید بیاد
: با پیام این ها رو بهت گفت
غزال : آره دیگه
: خوب
غزال : شاهرخ راستی برام پیام زد ، سلام رسوند
: نمیاد اینجا
غزال : اگه می خواست بیاد دیشب می اومد ،اون دفعه آقا شمس نبود این بار اومد بگیم کیه
: بگو برادر من
غزال : آره این خوبه
: بعدم به اون چه ربطی داره مهمون ما کی هست
غزال : مردم روستا همه کنجکاو شدن بدون اون کی بوده ولی من اصلاً جواب ندادم
: زیاد مهم نیستند
توی راه غزال آهنگ های رو بلند بلند می خوند و من فقط گوش می کردم .
غزال : آخ جون رسیدیم بریم ببینیم این جمعه بازار چی داره
: بزار پارک کنم
غزال : اینجا هم باید چادر سرمون کنیم
: بله
پارک کردم ، هر دو از ماشین پیاده شدیم .
: چقدر شلوغ
غزال : بیا بریم از بقیه جا نمونیم
دنبالش راه افتادم جلوی هر بساطی می ایستاد و همه چیز و نگاه می کرد و قیمت می گرفت ، منم فقط تماشاگر کارهای اون و بقیه بودم .
آرینا این و بگیرم
: با مزه است
غزال : کار دست
به خانم که اونجا نشسته بود : همین گیر رو بر می دارم
چشمم به یک بساطی افتاد که هیچ کس توجه ای بهش نمی کرد : غزال من میرم اون طرف
جلوی بساطی ایستادم و به لوازمش نگاه کردم ، همه چیز قدیمی و رنگ و رفته بود چشمم به یک آینه افتاد
: این چند خانم
پیرزن به من نگاهی کرد : هزار تومان
: می خواهمش
پیرزن لبخندی زد : آینه رو داد دستم
: این برای چیه ؟
پیرزن به وسیله دستم نگاه کرد : این اسپند دود کنی
با قطعی رب درست شده بود : اینم می خواهم
این که دیگه قطعی رب
: آره ولی ایده جالبی بوده
پیرزن به غزال نگاهی کرد : این دختر راست میگه می تونی
: نه همین و می خواهم ، سیخ کبابم دارین ؟
پیرزن لبخندی زد : آره مادر هم کباب ، هم جگر
: از هر دو می خواهم
پیرزن : اینا رو تو چی بزارم ببری
غزال : بیان بزارین این تو
پیرزن وسایل توی پلاستیک گذاشت
: خوب ، چقدر بدم مادر بهتون
پیرزن : میشه سه و پانصد
یک پنج تومانی گذاشتم : ممنون مادر ، خداحافظ
پیرزن : بقیه اش و نمی خواهی
: نه
پیرزن : آخ این درست نیست
: چرا درست نیست اینهای که دادی واقعاً خوب بودند ، خداحافظ
پیرزن لبخندی زد : خداحافظ مادر
غزال : چه خوشحال شد
: آره هیچ کس ازش خرید نمی کرد
غزال : بیا برین اون طرف ببین سبزی و چیزهای دیگه دارند
با هم رفتیم : غزال ببین سبزی پاک کرده داره ، ازش بخر
غزال : باشه
: خوردن بخر
غزال : کوکو چی
: اون خوب بگیر
غزال : خوب خودتم بیا
با هم رفتیم خرید کردیم
سلام خانم معلم ها
غزال : سلام عمو مصطفی ، سلام آقای امیرعلی
: سلام
عمو مصطفی : چه عجب خانم معلم ما شما رو دیدیم ، همیشه این خانم معلم و می بینیم
غزال : چون خرید بیرون با من آرینا نمیاد بیرون
امیرعلی به من نگاهی کرد .
عمو مصطفی : شما تا کی هستید ؟
غزال : معلوم نیست ، چطور
عمو مصطفی : وسیله دارید
غزال : بله با ماشین اومدیم
عمو مصطفی : خوب ، من باید برم . امیرعلی تو هم با خانم معلم ها بیا
امیرعلی : مزاحمشون نمی شم ، شما برید من برای برگشت یک کاری می کنم
عمو مصطفی : باشه پسرم ، خداحافظ خانم معلم ها
: خداحافظ
غزال : خداحافظ عمو مصطفی
عمو مصطفی رفت
غزال : خوب امیرعلی با ما برگرد
امیرعلی : نمی خواهم مزاحم شما بشم
: این چه حرفیه
غزال : کی باید برگردی
امیرعلی : معلوم نیست
غزال : چون ما هم هنوز داریم خرید می کنیم .
امیرعلی : باشه ، شما خریدتون و بکنید .
گوشی غزال زنگ زد ، به شماره نگاه کرد بعد به من
: کیه
غزال : تا شما با امیرعلی یک دوری بزنید من جواب میدم میام
: باشه
غزال رفت
امیرعلی : چی می خواهین دیگه
: هر چی که احساس کنم لازم میشه
امیرعلی : یعنی سیخ کباب لازمت می شد
: نمی دونم
امیرعلی : بیا بریم تا خرید تو بکنی
با هم همگام شدیم
امیرعلی : چرا از خونه نمیای بیرون ؟
بهش نگاه کردم : حوصله ندارم ، خونه راحت ترم
امیرعلی : این اصلاً خوب نیست ، که همش تو خونه باشی
: چون راحتم بیرون نمیام


نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This blog is kept spam free by WP-SpamFree.

خرید جم کلش خرید جم کلش رویال خرید جم رویال خرید جم بازی کلش رویال kharid gem clash royale خرید جم clash royale خرید جم خرید اپل آیدی خرید اپل آی دی خرید اپل آیدی آمریکا خرید اپل آیدی سفارشی خرید جم خرید جم کلش خرید جم کلش آف کلنز خرید جم کلش رویال خرید جم بازی کلش رویال خرید جم برای کلش رویال