?> |

رمان آرینا فصل پنجم

1153514241547764052_2hiunhg43vpb86a560m
دختر الماس
banner

مد روز تقدیم میکند :

رمان آرینا فصل پنجم

امیدواریم از مشاهده این مطلب نهایت استفاده رو ببرید

مد روز : بزرگترین وب سایت مد در ایران

1153514241547764052_2hiunhg43vpb86a560m

بله بابا

بابا : آرینا دلم نمی خواهد با این پسر تا دیر وقت کاری کنی

: بابا اگه قابل اعتماد نبود اصلاً نمی موندم

بابا : آخ

: از این به بعد کارهام و روز انجام میدم که به شب نکش

بابا : این خوبه ، راستی عمه ات تماس گرفت

: خوب بودند

بابا : آره خوب بود ، می خواست بیاد اینجا

: خوب بیان

بابا : خوب می خواهد برای نریمان بیاد اینجا

به بابا نگاه کردم : یعنی چی ؟

بابا : یعنی نریمان از مامانش خواسته از تو خواستگاری کنه

خندیدم : پسر پاک دیوونه شده

بابا : آرینا

: بابای من آخ اون پسر چش به من می خوره اخلاق خوشش ، مهربونیش ، با محبتیش

بابا : این رو که داره

: برای شما بله ولی برای من فقط تهدید

مامان : منم راضی نیستم

بابا : خانم خودش باید فکر کنه

: برای من یک خمر بگیرد و ترشیم بندازید من عروس نمیشم ، اگرم بشم زن این نریمان نمی شم

بابا : باشه بهشون میگم

: دستتون درد نکنه بابا بهشون بگید من با فامیل وصلت نمی کنم تا خاطرشون حسابی جمع بشه

بابا : باشه

: خوب من برم که دیرم شد .

مامان : ظهر که میای

: معلوم نیست مامان من می دونی موقع چاپ مجله است کار منم زیاد ، خداحافظ

از در خونه اومدم بیرون همینم مونده که زن نریمان بشم .

وارد دفتر شدم فقط یکی دو تا از بچه ها اومده بودند . وارد دفترم شدم ، تا بچه ها بیان بازم یک دور دیگه نگاه کردم خوشبختانه دیگه کار ایرادی نداشت .

سلام

سرم بلند کردم لبخندی زدم : سلام خسته نباشید آقای امینی

امینی : زود اومدی

: گفتم که کار دارم

امینی : بیا دفترم کارت دارم

: همینجا بگید

امینی : اینجا نمیشه بیا دفترم

: باشه الآن میام

پشت سیستم رفتم تا کارها رو بریزم توی پوشه مخصوصش

کاری داشتید

می خواستم با آرینا صحبت کنم

از پشت سیستم اومدم بیرون : سلام نریمان اینجا

امینی به من نگاهی کرد

: پسر عمه ام هستند

نریمان : شناختید دیگه

: نریمان ایشون آقای امینی رئیس من هستند

نریمان : می خواهم باهات حرف بزنم

: الآن نمی تونم باشه برای بعد

نریمان : همین حالا

بهش نگاه کردم : خوب بگو

نریمان : میشه تنها

امینی : ببخشید خانم طلوعی بعد بیان دفتر من

: چشم

نریمان : معلوم خیلی دوستت داره که باز خواست می کنه

: کسی که بی ادبانه وارد میشه همین دیگه اجازه میده همه ازش باز خواست کنند

نریمان : چرا جواب من نه ؟

: پس برای همین صبح زود مهربون شدی بهم زنگ زدی

نریمان : جواب من چرا نه ؟

: چون نه

نریمان : ببین آرینا من تو

: ببین نریمان من و تو یک نقطه مشترکم نداریم پس دیگه حرف الکی نزن راستش بگو تو فکرت چی می گذره

نریمان : من همیشه دوستت داشتم

: دروغ

نریمان : نه نیست همیشه دوستت داشتم ولی نمی خواستم تو بدونی

: کار بدی کردی

نریمان : چرا ؟

: چون من اصلاً تو رو حساب نمی کنم تو فقط پسر عمه من هستی که سالی یک بار ماه ی یک بار می بینمت همین

نریمان : ببین آرینا از این به بعد

از جام بلند شدم : بهتر همون پسر عمه بمونی من هیچ علاقه ای به تو ندارم خداحافظ

در اتاق باز کردم تا از اتاقم بره بیرون

سلام نریمان

نریمان : سلام غزال ، تو یکم با آرینا حرف بزن

غزال : در مورد ؟

نریمان : من

غزال : برای چی ؟

: هیچی نریمان سرش به در و دیوار خورده فکر می کنه من باید باهاش ازدواج کنم

غزال خندید : نریمان جون خوب میشی

نریمان : غزال خوبم باهاش حرف بزن

: باشه غزال با من حرف می زنه دیرم شده باید به کارهام برسم ، غزال به سلطانی بگو کارها رو بیار

غزال : باشه

رفتم سمت اتاق امینی : زهرا جون به آقای امینی بگو می خواهم ببینمشون

زهرا : باشه

بعد از چند دقیقه : برو تو آرینا جون منتظر شما هستند

در زدم وارد شدم : شرمنده آقای امینی ، من از بابت پسر عمه ام عذر خواهی می کنم

امینی : ولی من نمی بخشم

: خوب برابر شدیم

امینی لبخندی زد : خیلی عصبانی بود

: آره

امینی : معلوم بد بهش جواب دادی که شاکی شده بود اومده بود اینجا

: زیاد مهم نیست ، کار تون بگید

امینی بلند شد اومد جلوی من ایستاد : کارم

: آره گفتید بیام اینجا کارم دارید .

امینی یک چک آورد بالا : این حقوق تون

: ممنون ، کجا رو باید امضا کنم

امینی : اون دفتر روی میز

رفتم سمت دفتر جلوی اسمم و امضا کردم .

: مرسی

رفتم سمت در دستم و گرفت کشید سمت خودش ، بهش نگاه کردم : میشه

امینی : نه

: ولم کن بزار برم بیرون

امینی : یک شرط داره

: بگو

امینی : ناهار امروز با من باشی

: نه

امینی : چرا نه ؟

: من اصلاً ازت خوشم نمیاد که بخواهم تحملت کنم

امینی : تو که دیشب با من شام خوردی

: اونجا رئیسم بودی ، ولی امروز ناهار یک آدم غریبه هستی

صدای ضربه به در اومد امینی دستم و ول کرد : می تونید برید خانم طلوعی فقط کار تبلیغاتی رو هم من ببینم

: چشم

در باز کردم زهرا اومد داخل و من رفتم بیرون ، رفتم توی اتاقم و نفس راحتی کشیدم .

غزال اومد : آرینا این نریمان چش بود

: هیچی بابا دیوونه شده بود

غزال : فکر نمی کردم تو رو دوست داشته باشه

: حتماً آقابزرگ چیزی گفت و اون یادش اومده

غزال : یعنی عشقشم باید آقابزرگ انتخاب کنه

: چه فکر می کنی تازه دستش و بخواهد توی دماغش بکنه باید از آقابزرگ اجازه بگیره

غزال : همون سوراخ بینیش کوچک چون آقابزرگ اجازه نداده

خندیدم : بمیری غزال

غزال : به جان خودم دارم راست میگم ها

: این سلطانی چی شد ؟

غزال : بیا این کارش

ریختم روی سیستم و نگاه کردم خوب بود : غزال این و ببر دفتر آقای امینی بهش بده ببینه

غزال : خودت برو

: برو غزال ، اگه سراغ من و گرفت بگو دستش بنده

غزال : باشه

غزال رفت بیرون منم رفتم تو اتاق داستان ها : آقای جلالی برای داستان جدید فکر کردید

جلالی : بله خانم طلوعی

: در مورد

جلالی : بزارید بگیرمش میدم بخونید خیلی جالب

: در مورد دادگاه

جلالی : آره

: باشه

برگشتم توی اتاقم دیدم غزال نشسته : چی شد دادی ؟

غزال : آره با اخم نگاهش کرد و گفت خوب

: حالا تو چرا غمبرک زدی

غزال : خیلی بد برخورد می کنه ها

: ولش کن دیوونه است

غزال : دیشب تا کی بودی ؟

: سه

غزال : تنهایی

: نه امینی هم بود

غزال : جدی جون من

: آره ، مگه عجیب

غزال : دیگه برادرش آروین نیومد

: نه خدا رو شکر

غزال : خوب پس خطر از بیخ گوشت گذشته

: برای چی خطر

غزال : دیگه منتظر میشدن تا تو و بهامد با بچه تون برید اونجا

: دیوونه

یک روز مونده به عید ، دیگه امینی به من کار نداره مسافرت مالزی هم کنسل شد ، چون امینی نه به من نه به غزال مرخصی نداد بچه ها هم نرفتند .

آرینا تند تند کارها رو بکن روز اول عید نخواهیم بیام اینجا

: باشه غزال جون می بینی که همه به خودشون افتادن

غزال : آره همه فعال شدند

: خوب می دونی مجله عید باید پر بار تر باش

غزال : آره می دونم ولی به جان خودم خیلی سخت می گیره

: ول کن دیگه بیا کمک تا این ها زود تموم بشه .

همه بچه ها تا دیر وقت کار می کردند که زود مجله بسته بشه . کارم منم زیاد شده چون باید کارها رو چک کنم

آرینا من دارم میرم

: بسلامت غزال خانم

غزال : دیگه تموم امروز آره

: آره برو فردا با خوشحالی به سراغ سال نو برو

غزال : خوب سال نو مبارک

: سال نو تو هم مبارک

همه بچه ها وقتی می خواستند برن سال و تبریک می گفتند و می رفتند ، منم بهشون تبریک می گفتم . خوشبختانه کار زیادی نمونده بود ، فقط باید پرینت می گرفتم و طراحی ها رو کنترل می کردم تا همه چیز مرتب باشه

خانم طلوعی با من کاری ندارید

: نه احمدآقا عیدتون مبارک سال خوبی داشته باشید

احمدآقا : همچنین شما ، فردا که نمی خواهد بیام

: نه احمدآقا کار اینجا تموم شد تا پنجم عید تعطیل

احمدآقا : خدا خیرتون بده ، خداحافظ

لبخندی زدم : خداحافظ

سرم و روی میز گذاشتم تا همه پرینت ها بیاد و من چکشون کنم

هنوز تموم نشده

سرم و بلند کردم : فقط طراحی ها رو باید چک کنم

اومد روی صندلی نشست : خسته نباشی

: ممنون

امینی : خوب مثل اینکه کار تموم شد و بچه ها تا پنجم تعطیل هستند

: آره

امینی : شما چی ؟

: منم این کارم تموم بشه میره چاپخونه دیگه به من کاری نداره

امینی : خوب

پرینت ها تموم شد یکی یکی کارها رو با هم چک کردیم خدا رو شکر بچه اینبار خیلی دقت کرده بودند و هیچ ایرادی نداشت .

: خوب تموم شد

امینی : آره پس بریز روی سی­دی بده به چاپخونه

: باشه

کار رو آماده کردم ، سیستم و خاموش کردم از جام بلند شدم : خوب دیگه تموم شد ، سال خوبی داشته باشی

امینی : شما هم همین طور

کیفم و برداشتم در باز کردم تا اون بره بیرون

امین رفت بیرون در بستم

امینی : بیا اتاق من

: برای چی ؟

امینی : حقوقت

: باشه

دلم نمی خواست برم توی اتاقش ولی چاره ای نداشتم وارد اتاقش شدم ، چک و ازش گرفتم و دفتر امضا کردم : ممنون

تا اومدم برم بیرون دستم گرفت

: می دونی از این کارت بدم میاد

امینی : آره می دونم

: چرا اینقدر اذیت می کنی

امینی : خوب لذت داره

: ببین بهتر دیگه تمومش کنیم

امینی : نه تموم نمیشه چون خودت شروع کردی من می خواستم تموم بشه ولی تو نخواستی

: حالا می خواهم

امینی : دیر شده

: ببین اینجا تو رئیسی و من کارمند ، دعوای ما مال بیرون از اینجا است

امینی : خوب ساعت کار تموم شده پس دعوای ما مال همین حالاست

: من باید برم

می خواستم دستم و از توی دستش در بیارم ولی اون محکم تر دستم و گرفت ، کشید تو بغل خودش

: ولم کن

امینی : یادت بهت گفتم کاری می کنم تو دنبالم بیای

: خوب

امینی : حالا زمانش رسیده

: ولم کن

امینی : نه ولت نمی کنم تو باید تقاص پس بدی من خیلی باهات راه اومدم ولی تو

: ببین آقای امینی

نگذاشت حرفم تموم بشه لبش و روی لبم گذاشت هر چی بیشتر تلاش می کردم ازش جدا بشم اون بیشتر من و توی بغلش می گرفت . بغلم کرد انداختم روی مبل هر کاری می کردم فایده ای نداشت

: تو رو خدا ولم کن

امینی خنده ای کرد : نه نمیشه

: خواهش می کنم

امینی : می دونی به خاطر اینکه بیام اینجا و بشم رئیس تو چه کارهای نکردم ، پس تمومش نمی کنم

: خواهش می کنم .

ولی اون اصلاً گوش نمی کرد . مانتو روسریم و در آورد ، اشک هام می ریخت : بهامد تو رو خدا ولم کن

بهم نگاهی کرد : چرا باید ولت کنم

: تو رو خدا ولم کن ، جون هر کسی دوست داری

بهامد : هیچ کس و دوست ندارم از همه متنفرم ، چون کاری رو که نکردم انداختند گردنم تا آدم های مثل تو آزارم بدن

: معذرت می خواهم

بهامد : دیر شده

: خوب مگه نمیگی نکردی ولی حالا که می خواهی بکنی

بهامد : آره این کار رو می کنم که دیگه همه فکر کنند درست فکر کردند .

: من چه گناهی کردم

بهامد نیش خندی زد : تو از همه بیشتر گناه کردی

: خواهش می کنم بهامد

بهامد : یک شرط داره

: چه شرطی

بهامد : میای سرکارت

: خوب

بهامد : هر وقت خواستم با کسی باشم باید بیای پیشم

: نه

بهامد : ببین من نه رو نمی فهمم از اینجا بری هر جا باشی پیدات می کنم می فهمی

سرم و تکون دادم

بهامد بلند شد : می تونی بری

سریع لباسم و پوشیدم ولی اشک هام هنوز می ریخت ، بدترین کار ممکن و کرده بود ، تا می خواستم از در برم بیرون دوباره دستم و گرفت و سمت خودش کشید ، اشک هام و پاک کرد : گریه نکن فقط می خواستم بهت بگم من آدمی نیستم که بخواهم همچین کاری بکنم من به اون دختر حتی یک بار دست نزدم می فهمی ، باور می کنی

اشک هام فقط می ریخت

بهامد : دارم ازت سوال می کنم

: تو با من این کار رو کردی

بهامد : من کاری نکردم ، مگه تو رو تا حالا بدون مانتو و مقنعه ندیده بودم

: چرا ولی

بهامد دوباره اشک هام و پاک کرد : گریه نکن عزیزم گریه نکن فقط می خواستم اذیتت کنم ، نمی دونم چرا از این کار لذت می برم ، تو همیشه من و مجبور می کنه بدترین روش و انتخاب کنم .

: من عزیز تو نیستم

بهامد لبخندی زد : بازم داری لج می کنی ، بابت بوس معذرت می خواهم

: دیگه نمیام استعفا میدم

بهامد : تو این کار رو نمی کنی تو اینجا می مونی تا من و یکی رو داشت باشم اذیتش کنم

: ازت متنفرم

بهامد : باور کن از این موضوع لذت می برم که ازم متنفری

: تو روانی

بهامد : آره هستم ، تو روانیم کردی ، پس باید عاقبت کارتم ببینی

: من دیگه نمیام

از داخل کیفم کلید و در آوردم انداختم زمین : دیگه نمیام ، برو یکی دیگه رو برای خودت پیدا کن

از دفترش رفتم بیرون دیگه دنبالم نیومد . حالم واقعاً بد بود اصلاً فکر نمی کردم این کار رو بکنه ، هر طور بود خودم و رسوندم خونه خوشبختانه بابا و مامان خونه نبودند رفتم توی اتاقم و تا دلم خواست گریه کردم باور نمی شد . گوشیم زنگ زد دیدم شماره امینی دلم نمی خواست صداش و بشونم ، گوشی رو خاموش کردم . بلند شدم رفتم حمام و دوش گرفتم ، کمی آروم شدم . از حمام اومدم بیرون دیدم تلفن داره زنگ میزنه

: بله

آرینا

: چکار داری که زنگ می زنی

من می دونم کار بدی کردم ولی اون لحظه نمی دونم چرا این کار رو کردم من و ببخش

: ازت بدم میاد ، ازت متنفرم

امینی : ببین می دونم کار غیر قابل بخشش کردم ، بیا یک کاری بکنیم

: چه کاری ، حتماً فراموش کنیم

امینی : بیا زن و من شو

: من از تو خانواده ات بدم میاد بعد بیام زن تو بشم ، ببین من اگه شده خودم بکشم زن تو نمیشم ، آدم عوضی دیگه به من زنگ نزن نمی خواهم دیگه صدای نحس تو بشنوم .

گوشی رو قطع کردم صدای در اومد : مامان

مامان : آرینا اومدی خونه

: آره

مامان : حمام بودی

: آره یکم خوابیدم رفتم حمام

مامان : خوب کردی ، برو خود تو خشک کن سرما نخوری

: نه هوا خوبه

مامان : ببین چه ماه ی خوشگلی برای عید خریدم

: نازی چقدر ماه

مامان : لبت چی شده

: کجاش ؟

مامان با دست به لبم اشاره کرد رفتم جلوی آینه ایستاده دیدم لبم برش خورده

: دیدم می سوزه ولی دقت نکردم

مامان : با چی اینجوری شده ؟

: نمی دونم اصلاً یادم نمیاد

مامان : بس که تو کار غرق شدی برای همین دیگه از خودتم فراموش کردی

: برای اینکه راحت بشید دیگه نمیرم سرکار

مامان با تعجب به من نگاهی کرد : چی شده آرینا

: با امینی اختلاف پیدا کردم تا حالا هم تحملش می کردم ولی دیگه نتونستم امروز بهش گفتم دیگه نمیام

مامان : خوب کردی ، من اصلاً از این پسر خوشم نمی اومد بابا بفهمه خوشحال میشه

: حالا باید دنبال کار بگردم

مامان : کار هست عزیزم نگران نباش

: مامان به خاله فریده زنگ میزنی ببین می تونه برام تو مدرسه کار پیدا کنه

مامان : تو مدرسه این موقع سال بعدم تو باید بری شهرستان ها بعد اجازه میدن بیای اینجا تدریس کنی

: ایراد نداره دوست دارم

مامان : معلوم هست چت شده

: دلم می خواهد با بچه ها یکم باشم روحیم عوض بشه

مامان : بیا برو مسافرت روحیت عوض میشه

: مامان می خواهم از اینجا دور بشم

مامان به من نگاهی کرد : آرینا به امینی که ربط نداره

: چرا دقیقاً به اون ربط داره

مامان زد پشت دستش : آرینا لبت

: کار اون بود

مامان : خدا مرگم بده ، آرینا باید ازش شکایت کنی

: برم چی بگم ، بگم من و بوسیده

مامان : خدا مرگم بده ، خدایا

: کاری نشده مامان این کارها رو می کنی

مامان اومد سمت : آرینا به جون مامان قسم بخور هیچ اتفاق نیافتاده

: نه هیچ اتفاقی نیافتاده به بابا نگی مامان باشه

مامان : نه چی بگم

: بهش بگو با امینی مشکل پیدا کرده حالا می خواهد یک کار ساده تر پیدا کنه

مامان : باشه عزیزم

: مامان کسی چیزی نفهمه

مامان : من کی به کسی چیزی گفتم

: می دونم همیشه راز دارم بودی بازم باش

مامان بغلم کرد اشک هام ریخت ، حسابی خودم و تو بغل مامان آروم کردم : پاشو آرینا لباس تو بپوش الان بابات میاد اینطوری نبینتت

رفتم بالا لباس پوشیدم ، زنگ زدم به غزال

: سلام غزال

غزال : چرا گوشیت خاموش

: به خاطر امینی

غزال : چی شده آرینا ؟

: با هم دعوا کردیم دیگه نمیرم مجله

غزال : باشه منم دیگه نمیرم

: می خواهی چکار کنی ؟

غزال : میرم پیش یاسمین تو هم بیا

: نه می خواهم برم دنبال تدریس

غزال : جون من راست میگی

: آره به جون تو

غزال : عالی منم همین کار رو می کنم باز با هم باشیم

: بزار ببینم چی میشه

غزال : باشه ، آرینا خیلی خوشحالم کردی که دیگه نمیری مجله راستش خیلی نگران این امینی بودم اصلاً ازش خوشم نمیاد چون زهرا بهم گفت تازگی ها یکم باهاش مهربون شده

: دیگه مهم نیست به من ربطی نداره

غزال : آره گور باباش ، الآن زنگ می زنم به امینی بهش میگم دیگه نمیام

: باشه ، ممنون

غزال : برای چی ؟

: برای اینکه همیشه پشتمی

غزال : دو تا کار یک جا پیدا کن

: باشه میای شهرستان

غزال : تو به من بگو بیا بریم قله قاف من باهات میام

: دوستت دارم

غزال : منم همین طور . الآن میام پیشت

: باشه بیا

نیم ساعتی طول کشید تا غزال اومد : سلام غزال

غزال : سلام دخمل من

خندیدم : خوبی

غزال : آره عزیزم

با هم رفتیم توی اتاق غزال : آرینا چی شده ؟

اشک هام ریخت و همه چیز و براش تعریف کردم

غزال : عجب بی شرفی این امینی

: غزال شوکه شده بودم اگه خواهش و تمنا نمی کردم باور کن هر کاری دلش می خواست می کرد

غزال : کثافت ، حمال چند تا چند تا می خواهد

: غزال دیگه نمی خواهم ببینمش

غزال : آره منم همین طور ، بزار بهش زنگ بزنم بهش بگم دیگه نمیرم

غزال بهش زنگ زد : سلام آقای امینی

صدای بهامد اومد : امرتون خانم کوثری

غزال : می خواستم بگم من دیگه نمیام دفتر می خواهم استعفا بدم روز پنجم میام و تمام وسایل خودم و آرینا رو می برم بهتر دنبال یک جای گزین برای من و آرینا بگردید

بهامد : شما نمی تونید

غزال : من قراردادم تموم شده تازه یک ماه بیشتر موندم قراردادم تمدید نکردم پس می تونم برم

بهامد : می تونم ازتون یک سوال بکنم

غزال : بفرمائید

بهامد : حال آرینا خوب

غزال : خودت چی فکر می کنی ، آدم وقتی وحشی میشه باید به عاقبت کارش فکر کنه

بهامد : من ازش عذرخواهی کردم بهش بگو کوتاه بیاد

غزال : اونم بخواهد من نمی گذارم اینبار این طوری بار دیگه می خواهی چکار کنی ، می دونی چه بلای سرش آوردی

بهامد با عصبانیت : من که کاری نکردم

آروم : غزال تموم کن

غزال دستش و آورد بالا که یعنی ساکت باشم : جدی کاری نکردی ، چقدر رو داری شما ، حتماً اگه یک بچه رو دستش می گذاشتی اون کار بود نه

بهامد : من

غزال : توجیه نکن خیلی آدم رذل و کثیفی هستی ، برو خدا رو شکر کن پدر آرینا نفهمید ولی اگه می فهمید اون دفتر رو ، روی سرت خراب می کرد بی نزاکت

گوشی رو قطع کرد : دلم خنک شد فکر کرده کیه

: عقده خود تو هم خالی کردی ؟

غزال خندید : آره ، داشتم می ترکیدم

از حرفش خنده ام گرفت

غزال : پاشو دیگه ناراحت نباش آخرش یک بوس بوده ، حالا حال داد یا نه ؟

: دیوونه من داشتم می مردم تو میگی حال داد

غزال : بعد فکر کن ببین خوب بوده یا نه

: آره از لبم مشخص چقدر خوب بوده

غزال : صد بار بهت گفتم یاد بگیر جواب بوس خوشگل بدی که این طوری نشی

: پاشو برو خونه تون

غزال : اره برم ، تو هم به فکر کار برای هر دومون باش

: باشه

غزال رفت خونه شون ، از این که غزال و داشتم خوشحال بودم . با حرف هاش آرومم می کرد .

سال جدید آغاز شد و من دیگه به گذشته فکر نکردم و به دنبال آینده رفتم ، دیگه خدا رو شکر امینی هم سراغی از من نگرفت .

خاله تونست توی یک شهرستان کوچک برای من و غزال کار پیدا کنه ، اونم با کلی پارتی بازی ، دو تا از دبیرهای مدرسه رفته بودند و کسی نبود به بچه درس بده برای همین قبول کردند .

آرینا مطمئنی می خواهی بری

: آره بابا اونجا خوب

بابا : چرا یک مجله دیگه کار پیدا نمی کنی

: بابا خیلی خسته ام دلم یک جای راحت می خواهد

بابا : باشه بابا ولی خیلی مراقب خودت باش

: تنها که نمیرم غزالم با من

مامان و بابا رو بوسیدم : آتنا که نیومد ازش خداحافظی کنید

مامان : آره هنوز از مسافرت نیومده

: بهشون سلام برسونید ، خداحافظ

چمدونم گذاشتم توی ماشین و حرکت کردم سمت خونه غزال تو اونم بردارم و با هم بریم ، جلوی خونشون که رسیدم بوق زدم غزالم با یک چمدون اومد بیرون : سلام

غزال : سلام خانم معلم

: لوس

چمدونش و گذاشتم صندلی عقب و حرکت کردیم

: مامان و بابات هیچی نگفتند

غزال : چی می خواهن بگن ، فقط گفتن مراقب باشید همین

: من و نفرین نکردن

غزال : نه بابا ، به تو چکار دارند

: دخترشون دارم می برم

غزال : نه ، مامان که همش سرش بنده به کلاس یوگا و از این حرف ها بابام که تو شرکتش پی جای خالی من و اصلاً نمی فهمند

: خوب باز یک دونه ای

غزال : آره بابا ، حساب کن خواهر و برادرم داشتم

پنج ساعتی رانندگی کردم تا رسیدیم

غزال : اینجا دیگه روستاست نه شهرستان

: چه فرقی داره مهم من و تو رو قبول کردند

غزال : اره ، یکم اینجام برای خودمون خوش می گذرونیم . حالا قرار چی درس بدیم

: معلوم تو چی خوندی

غزال : خوب من دبیری تو هم دبیری

: خوب دیگه من قرار اینجا دبیر ریاضی بشم ، شما هم دبیر

غزال : ادبیات

: خوب آفرین دخمل مامان

غزال : نامردی من می خواهم ریاضی یاد بدم

: می خواستی دانشگاه برای دبیر ریاضی شرکت کنی نه دبیر ادبیات

غزال : لوس ، یعنی این طرح ما حساب میشه دیگه

: با اجازه شما بله

غزال : جدی میگی

: آره من و تو که طرح نگذروندیم

غزال : برای ما که رد کردند

غزال: آره با پارتی بازی

: حالام با پارتی بازی اومدیم اینجا

غزال : دم این خاله ات گرم که هوای من و تو رو خیلی داره

: واقعاً دمش گرم و گرنه حالا حالا باید طرح می گذروندیم

غزال خندید : حقوق چقدر میدن

: ساعتی دیگه من و تو قرار دادیم رسمی که نیستیم

غزال : وا بمونن ، این همه درس خوندیم بعد قراردادی

: رو تو کم کن نه که خیلی هم درس خوندی

غزال : تو نخوندی ولی خدا وکیلی من پارتی مثل خاله تو نداشتم

خندیدم : خیلی خوب حالا که پارتی من و تو شده

جلوی مدرسه نگه داشتم ، هر دو پیاده شدیم رفتیم داخل مدرسه

غزال: دفترش کجاست ؟

: بیا بریم داخل ببینیم کجاست

وارد ساختمان مدرسه شدیم یک ساختمان قدیمی که چند تا کلاس داشت ، و صدای بچه ها می اومد

غزال : چه ساختمونی

: آره

وارد دفتر شدیم : سلام ، خانم فاطمی

خانمی بلند شد : امرتون

: خسته نباشید طلوعی هستم ایشونم خانم کوثری

به ما دو تا نگاهی کرد : بله به من گفتند تشریف میارید

احساس کردم تو ذوقش خورد : مثل اینکه تعجب کردید

فاطمی : نه آخ فکر می کردم یک نفر رو می فرستند

: خوب ایراد داره که دبیر جدا فرستادند

فاطمی : نه ، برعکس خوب شد ، شما سابق کار دارید

غزال : نه

فاطمی : یعنی هیچی

: فقط طرحمون گذروندیم

فاطمی : بله ، خانم بختیاری لطفاً برنامه کلاسیشون و بدید خدمتشون

: ببخشید ساعت شروع کلاس ها چه ساعتی

فاطمی : ساعت هفت و نیم دبیرها میرن توی کلاس تا ساعت دوازده

: بعد ببخشید از نظر جا و مکان ما باید چکار کنیم

فاطمی : نمی دونستم دو نفرید برای همین یک اتاق آماده کردیم

غزال : ایراد نداره با هم کنار میایم

فاطمی : خوب ، خانم بختیاری لطفاً بهشون اتاقشون و نشون بدید

: ممنون

فاطمی : چرا شما مثل دبیرهای دیگه نمیرید و بیاین

: ایرادی داره

فاطمی : نه آخ هیچ کس حاضر نیست اینجا بمونه

غزال : برای آرامش روح و روان اینجا عالی

: برای فرار از سر و صدا و دود

فاطمی لبخندی زد : موفق باشید

از دفتر که خارج شدیم دنبال بختیاری رفتیم پشت مدرسه یک اتاق بزرگ بود : اینجا مال شماست

: ممنون خوب

غزال : شما هم اینجا می مونید

بختیاری : نه هیچ کدوم از دبیرها نمی موند فقط شما توی مدرسه هستید

غزال : پس نقش سرایدار و هم داریم

بختیاری لبخندی زد : نه آقای شمس برای سرایداری اینجا هستند

: خوب پس تنها نیستیم

بختیاری : نه خاطرتون جمع تا حالا که اینجا امن ، اینم کلید اتاقتون و در حیاط برای رفت و آمد

غزال لبخندی زد ، خانم بختیاری رفت .

: یعنی از این به بعد اگه امن نباشه مقصر خودمونیم

غزال : صددرصد

: بریم چمدون ها رو بیاریم

غزال : ببین اینجا در داره می تونی ماشین و بیاری تو

: باید سوال کنم

با غزال رفتیم چمدون ها رو آوردیم داخل در اتاق باز کردیم ، اتاق ساده ای بود

غزال : اوه اینجا کلی وسایل می خواهد

: چیزی لازم نداره

غزال : من که رو زمین نمی شینم تو میشینی

: یاد می گیریم

غزال : چرا عزیزم یاد بگیریم دو تا مبل می خریم

: بعد کجا می خواهی جا بدیش

غزال : تخت و ببین من روی تخت می خوابم

: باشه تو روی تخت بخواب

غزال : بابام بیاد اینجا رو ببینه گوش جفتمون و میگیره میگه می خواهم صد سال سیاه کار نکنید

خندیدم : من از این جا خوشم اومد

غزال : اگه چادر نباید سرمون می کردیم بیشتر دوست داشتم

: خوب ، فقط باید بریم خرید توی یخچال هیچی نداریم

غزال : باشه ، بیا وسایلمون و مرتب کنیم بعد میریم خرید . توی شهرستانم یک دور می زنیم

خندیدم : غزال تو آدم نمی شی

غزال : وای اگه بهامد ببینه تو داری به خاطر اون چقدر سختی میکشی خودش و می کش

اخم هام توی هم کردم : غزال

غزال خودش و لوس کرد : ببخشید اشتباه کردم . اینجا کمدم نداره باید چکار کنیم

: کار نداره الآن خودم برات درست می کنم

غزال : چه طوری

: ببین اینجا یک جای کمد هست

غزال : خوب

رفتیم خرید یک میله می خریم اینجا وصل می کنیم ، بعد لباس ها رو آویزون می کنیم .

غزال : آره خوب

: بیا بریم باید خرید کنیم .

از مدرسه خارج شدیم و سوار ماشین شدیم ، هنوز زیاد دور نشده بودیم که به چند تا مغازه رسیدیم نگه داشتم ، بیا بریم فقط چادر تو درست بگیر

غزال : باشه سعی می کنم .

وارد مغازه شدیم یک سوپر مارکت کوچولو بود : سلام خسته نباشید

پیرمردی اونجا بود : شما هم خسته نباشید ، تازه اومدید اینجا

: بله

پیرمرد : برای چی اومدیم ؟

: معلمیم

پیرمرد : خوب خانم معلم ها چی می خواهین

غزال : همه چیز

پیرمرد : هر چی می خواهین بردارید ، مغازه متعلق به خودتون

: ممنون حاج آقا

پیرمرد : به من میگن عمو مصطفی ، شما هم همین و بگید

: چشم عمو مصطفی

من و غزال مشغول برداشتند وسایل شدیم هر چی رو که فکر می کردیم لازمون بشه برداشتیم

: ببخشید عمو مصطفی ، بخواهیم گوشت بخریم ، باید از کجا بگیریم ؟

عمو مصطفی : بزار اینا رو تو پلاستیک بزارم خودم می برمتون

: دستتون درد نکنه

عمو مصطفی : دیگه چیزی نمی خواهین ؟

: نه ممنون

تمام خریدها رو گذاشتیم توی ماشین . عمو مصطفی : خوب دنبال من بیان

پشت سرش راه افتادیم رفتیم توی قصابی

عمو مصطفی : امیرعلی ، امیرعلی کجایی ؟

سلام عمو مصطفی چیزی می خواهین ؟

عمو مصطفی : ببین خانم ها چی می خواهن معلمن گوشت خوب بهشون بدی

صدای امیرعلی : چشم عمو مصطفی ، خاطرتون جمع ، ببخشید خانم ها چی می خواهین ؟

عمو مصطفی : دخترم چی می خواهی ؟

: یک کیلو چرخ کرده یک کیلو هم تیکه

عمو مصطفی : چی باشه گوسفند یا گوساله

به غزال نگاه کردم : تو می دونی

غزال : نه

: نمی دونم عمو مصطفی تا حالا گوشت نخریدم

عمو مصطفی لبخندی زد : امیرعلی برای خانم ها گوشت گوسفند بزار

: ممنون عمو

عمو مصطفی : خواهش می کنم دخترم ، منم برم مغازه که کسی نیست

: بازم ممنون ، غزال تو با عمو مصطفی برو حساب اون خریدها رو بکن

عمو مصطفی : دیر نمیشه

لبخندی زدم : شما لطف دارید

غزال رفت منم اونجا منتظر بودم تا گوشت ها رو بگیرم

: ببخشید ماهی ندارید

امیرعلی : اینجا زیاد کسی نمی خره اگه خواستید سفارش بدید براتون میارم

: ممنون

بفرمائید خانم

رفتم عقب مغازه چشمم به امیرعلی افتاد وای چقدر خوشگل بود ، چشم سبز ، موهای سیاه ، قدش بلند دیده می شد ولی نمی دونستم روی چیزی یا نه ؟

این گوشت چرخ کرده اینم گوشت تیکه

به خودم اومدم : ممنون ، چقدر میشه ؟

امیرعلی : قابلی نداره

: ممنون

امیرعلی : میشه چهل تومان

پول و دادم : خداحافظ

از مغازه اومدم بیرون ، غزال اومد : گرفتی بریم ؟

: آره بریم

سوار ماشین شدم : غزال چی بود ؟

غزال : کی چی بود ؟

: این امیرعلی

غزال : جون من

: غزال اون امینی رو می گذاشت توی جیبش

غزال : برم ببینمش

: غزال تیکه بود ها

غزال : اه من و با اون عمو مصطفی فرستادی بعد خودت

: من که ندیده بودمش

غزال : می خواهمش

: گمشو ، غزال تابلو بازی در نیاری ها اینجا کوچک همه زود می فهمند

غزال : آره فکر کن برم به بابام بگم عاشق یک بچه روستایی شدم ، همون لحظه گردن من و تو رو با هم می ذاره لب باغچه بیخ تا بیخ می بره

: واقعاً

غزال : اون بماند بعد همون بهامد نمیگه خاک برسش کنند من و به اون خوبی ول کرده رفته چی پیدا کرده

: غزال بمیری

رفتم سمت در توی حیاط : غزال بپر در باز کن

غزال در باز کرد ، با ماشین رفتم داخل و با کمک غزال وسایل و بردیم داخل

: خوب تو گوشت و تیکه می کنی یا من

غزال : تو بکن من بلد نیستم

دنبال چاقو گشتم ولی پیدا نکردم : غزال اینجا ظرف و ظروفم نداره

غزال : شوخی می کنی

: به خدا نداره

غزال : خوب چکار کنیم

: باید بریم بخریم

غزال : باید بریم شهر اینجا که چیزی نداره تا بخریم

: گوشت ها رو چکار کنم

غزال : برو بده خودش برامون تکه کنه

: زشت

غزال : چه زشتی داره پولش و میگیره

: تو برو

غزال : جون من ، من و نفرست چون تابلو می کنم ها

: بمیری غزال

غزال : تا تو بری بیای منم وسایل جا به جا کردم ، راستی برای کمد لوله نخریدی

: اندازه بگیری بهم بده

غزال : با چی اندازه بگیرم

: وای خدا ، ببین نخ چیزی هست

غزال : باشه

غزال داخل کشو رو گشت آره بیا

: خوب بده به من

ازش گرفتم و اندازه گرفتم و نخ گذاشتم توی کیفم : من زود میام

: تو گوشت های چرخ کرده رو توی پلاستیک بزار ، بعدم بزار توی یخچال ، قسمت بالاش بگزاری

غزال : عقلم می کش دیگه

گوشت ها رو برداشتم رفتم تا بدم خودش تکه کنه ، وارد مغازه شدم : ببخشید

امیرعلی اومد به من و گوشت ها نگاهی کرد : چیزی شده ؟

: راستش ما تازه اومدین نمی دونستیم هیچ وسیله ای تو خونه نیست که بشه گوشت ها رو خورد کنیم ، میشه شما زحمتش و بکشید

امیرعلی : بله حتماً ، چه اندازه ای باشه

با دستم اندازه رو نشونش دادم : اینقدر

امیرعلی : باشه

: یک سوال دیگه

امیرعلی : بفرمائید

: میشه بگید از کجا می تونم میله گیر بیارم

با تعجب به من نگاه کرد : میله برای چی ؟

: برای کمد می خواهم تا به عنوان جالباسی استفاده کنیم

امیرعلی : باید برید شهر

: ممنون از راهنمایتون

گوشیم زنگ زد : چی شده غزال ؟

غزال : آرینا یخچال خراب

: یعنی چی خراب

غزال : خاموش

: خوب بزن به برق

غزال : خرگوش زدم ولی خراب از خانم فاطمی سوال کردم گفت آره خراب

: یعنی چی خراب حالا باید چکار کنم اینا که خراب میشه

غزال : چه می دونم خودت یک فکری بکن

: بزار ببینم چی کار باید بکنم . ببخشید جناب می تونم از تون یک خواهش بکنم

امیرعلی : بله بفرمائید

: میشه من گوشت ها رو بیارم اینجا شما بگزارید توی یخچالتون ، مثل اینکه یخچال مدرسه خراب

امیرعلی : ولی

: نمیشه ایراد نداره یک فکری می کنم

امیرعلی : نه ایراد نداره ، فقط همین هاست

: نه اون چرخ کرده هام هست

امیرعلی لبخندی زد : بیارید ایراد نداره

: شرمنده

امیرعلی : دشمنتون شرمنده باشه

: یخچال و باید بدم کجا درست کنند

امیرعلی : شما برید گوشت ها رو بیارید من یکی رو می فرستم نگاه کنه ببینه چش

: ممنون ، واقعاً ممنونم

از مغازه رفتم بیرون سوار ماشین شدم رفتم داخل خونه : بده این ها رو ببرم ، قرار یکی بیاد اینجا رو نگاه کنه

غزال : امروز باید اینجا رو خوب تمیز کنیم همه چیز کثیف

: باشه ، بزار یخچال و درست کنه

غزال : آب ندارم لوله خراب

خندیدم : چه جالب

گوشت ها رو برداشتم : حالا بزار به این برسم بعد نوبت اون میشه

وارد مغازه اش شدم ؛ گوشت ها رو گذاشتم روی میزش : بازم شرمنده

امیرعلی : یکی رو فرستادم

: ممنون ، لوله کشی ام بلد

امیرعلی : همه کار است ، هر چی ایراد داره بگید درست می کنه

: ممنون ، با اجازه

امیرعلی : خدانگهدار

تا از مغازه خارج شدم ، عمو مصطفی : چیزی شده

: یخچال مدرسه خراب

عمو مصطفی : میگم بیان درست کنند

: این آقا زحمت کشیدن کسی رو فرستادن

عمو مصطفی : بگو امیرعلی راحت باش

: بله آقای امیرعلی کسی رو فرستادند

عمو مصطفی : امیرعلی کی رو فرستادی ؟

امیرعلی : جواد ، عمو مصطفی

عمو مصطفی : کارش خوب هر چی ایراد داره بگید درست می کنه

: ممنون

سوار ماشین شدم رفتم مدرسه ، بچه ها تعطیل شده بودند و داشتند می رفتند خونه شون

در حیاط و باز کردم و رفتم داخل .

: غزال

غزال اومد بیرون : اومدن یخچال و نگاه کنند

: درست میشه

غزال : فکر نکنم

پسر از توی اتاق اومد بیرون : خانم شرمنده این خیلی داغون بخواهی درستش می کنم ، ولی دو روز نشده دوباره خراب میشه

: نه لازم نیست درست کنید ، گفتند از لوله کشی هم سر رشته دارید میشه ببینید چش

پسر : بله خانم الآن نگاه می کنم

چی شده این اینجا چه خبر ؟

برگشتم دیدم یک مرد مسن : سلام باید آقا شمس باشید

بله این جواد اینجا چکار می کنه ؟

: با اجازه شما دارند یخچال و لوله ها رو درست می کنند

آقا شمس : به خودم می گفتید

غزال : شما اگه قرار بود درست کنید که تا حالا کرده بودید

خانم طلوعی

برگشتم : بله خانم فاطمی

فاطمی : شنیدم یخچال خراب

: بله یخچال ، شیر آب

فاطمی : آقا شمس مگه نگفتم قبل از این که خانم بیاد چک کنید

آقا شمس : چک کردم درست بود

فاطمی : استفاده نکرده خراب شد

: یخچال میگن درست نمیشه

آقا شمس : درست میشه

پسر اومد بیرون : درست میشه ولی دو روز دیگه خراب

: نمی خواهد درستش کنید ، لوله ها چی شد

پسر : باید وسیله بیارم درست کنم

: خانم فاطمی یخچال و چکار کنیم

فاطمی : بودجه نداریم که بخریم

: باشه نمی خواهد مشکل حل می کنم

زنگ زدم به بابا : سلام بابا

بابا : سلام بابا ، چیزی شده

: بابا من اینجا نیاز به وسایل دارم برام تهیه می کنید

بابا : اره بابا بزار شاهرخ بگم بیاد یادداشت کن تا برات بخره

: باشه

سلام آرینا

: سلام شاهرخ خوبی

شاهرخ : ممنون ، چی می خواهی

: یک یخچال

شاهرخ : چقدر باشه

: ببین من جا ندارم کوچک باشه که وسایل توش جا بشه ، جا فریزی هم داشته باشه

شاهرخ : خوب ، دیگه

: ببین قابله هیچی ندارم فقط کوچولو بخر ، مایتابه ، چاقو بزرگ و کوچک ، چنگال و قاشق ، خلاصه شش نفر

شاهرخ : بگو جهاز می خواهی

: آره تو همین مایه ها

شاهرخ : برای کی می خواهی ؟

: بعدازظهر

شاهرخ : امری باشه

: لوس نشو دیگه برام بگیر

شاهرخ : باشه

: ببین سفره

شاهرخ : میرم دنبال مامانت باهاش میرم خرید خوبه

: آره دستت درد نکنه فقط تا بعدازظهر بهم برسونی

شاهرخ : باشه عزیزم می رسونم

: مرسی شاهرخ ، خداحافظ

غزال : می خره

: آره

غزال : خوب

آقای محترم میشه فقط لوله ها رو درست کنید

من جوادم خانم بله درست می کنم ، برم وسایل بیارم

: ممنون آقا جواد

فاطمی : با من کاری ندارید باید برم

: نه به سلامت

فاطمی : آقا شمس در خدمت خانم ها باشید هر چی نیاز داشتید بگیرید

آقا شمس با دلخوری : چشم خانم فاطمی

: غزال بیا بریم داخل و تمیز کنیم

با غزال رفتیم داخل چمدون ها و تمام و وسایل آوردیم بیرون . تا همه چیز و تمیز کنیم .

ساعت یک و نیم شد که جواد با امیرعلی اومد

: سلام

امیرعلی و جواد جوابم و دادند

آقا شمس : جواد مگه خودت نمی تونی

جواد : اگه می تونستم تنهایی که امیرعلی رو نمی آوردم ، همه لوله ها خراب

: آقا جواد چقدر طول می کش

جواد : دیگه حداقل یک سه ساعتی طول می کش

سرم و تکون دادم

روی پله نشستم غزال اومد کنارم نشست : آرینا تو گرسنه نیستی

: چرا دارم ضعف می کنم

غزال : بیا یک چیزی بخوریم

: کجا ؟ توی این شلوغی

غزال : آقا شمس اینجا گاز داره

کسی جواب نداد

: خوب بود خانم فاطمی گفت جای نره اگه بهش می گفت بره چکار می کرد .

غزال : من گرسنه ام پاشو یک کاری بکن

رفتم توی اتاق : ببخشید اینجا جایی هست که بتونم غذا بگیرم

امیرعلی خندید

جواد : خانم فکر کردی اینجا کجاست

: خوب یعنی یک کبابی هم نداره

جواد : نه خانم اینجا آدم هاش کباب نمی خورند

: پس چی می خورند

امیرعلی : گرسنه اید

: آره خوب ساعت دو

امیرعلی : بگزارید برم خونمون بگم مامانم براتون چیزی درست کنه

: نه لازم نیست ، میرم از عمو مصطفی یک کیک می خرم

جواد : عمو مصطفی تعطیل کرد رفت خونشون

: می تونم از گاز استفاده کنم

امیرعلی : اگه آقا شمس کپسول گاز کرده باش ، آره

: این آقا شمس خودش هیچی نمی خوره

چرا خانم می خورم

برگشتم دیدم آقا شمس

: آقا شمس کجا رفتید یک دفعه

آقا شمس : رفتم در مدرسه رو ببندم

: گاز داره اینجا

آقا شمس : ای دل غافل یادم رفت بدم گاز کنند

: خودتون چی تو اتاق تون گاز دارید

آقا شمس : آره خانم دارم

: میشه دو تا کنسرو بدم برامون گرم کنید .

آقا شمس : بله خانم ، حتماً انجام میدیم

: خدا رو شکر

رفتم بیرون : غزال ، غزال

چیه

: از داخل پلاستیک کنسرو های که گرفتیم بده آقا شمس گرم کنه

غزال : باشه

: آقا شمس انشاالله نون که دارید

آقا شمس : بله خانم نون هست

: خوب خدا رو شکر ، شما نون به ما بدید بعد من براتون می خرم

آقا شمس : چشم خانم

: بیا غزال اون سمت که سایه است فرش بندازیم .

برای ناهار همه چیز و آماده کردیم . آقا شمس با غذا ها اومد

: آقا شمس اون بنده خدا ها رو هم صدا بزن بیان ناهار بخورند

آقا شمس : چشم خانم الآن صداش می زنم

گوشیم زنگ زد : سلام شاهرخ

شاهرخ : سلام خوبی

غزال بلند : شاهرخ بیا ببین چه بلای سر من آورده

: خفه شو غزال

شاهرخ : اون طفل معصوم چکار کردی که صداش در اومده

: اون همیشه صداش در اومده است

غزال : بی ادب

: شاهرخ چی شد

شاهرخ : شما به من بگید رفتین حقوق بگیرید یا این که خرج مدرسه رو بدید

خندیدم

غزال : چی میگه

: میگه شما حقوق می گیرید یا خرج مدرسه رو میدید

آقای شمس و بقیه اومدن

غزال : بگو خرج مدرسه رو میدیم

: شنیدی شاهرخ

شاهرخ : بله

: خوب کی میای ؟

شاهرخ : تا هفت و هشت میام

: مرسی خیلی لطف می کنی

شاهرخ : خواهش می کنم وظیفه است

: اون و که می دونم

شاهرخ : از رو نری ها

: نه ، کار نداری

شاهرخ : نه قربانت خداحافظ

گوشی رو قطع کردم : بفرمائید چرا ایستادید

امیرعلی : شرمنده

: ما شرمنده ایم که فقط همین غذا رو داریم

جواد : دستتون درد نکنه خیلی ام عالی

غزال : آرینا کی میارن

: شاهرخ گفت تا هفت و هشت

غزال : خودشم میاد

: حتماً میاد

غزال : خدا کنه نره به مامان و بابام چیزی بگه

: بهش میگم نگه

آقا شمس : مگه خانم اینجا چکارش که می گید نگه

غزال خندید : چش نیست آقا شمس ، به ما گفتند یک شهرستان کوچک ، ولی وقتی اومدیم دیدم یک روستای کوچک

آقا شمس : نه دیگه بی انصافی نکنید روستای کوچک که نیست

غزال : بهمون گفتند همه چیز هست ، ولی هیچی نبود

آقا شمس : بودجه نمیدن بابا جان

به غزال نگاه کردم که تمومش کنه .

گوشیم زنگ : ببخشید

از جام بلند شدم رفتم طرف دیگه : سلام بابا

بابا : سلام آرینا ، وسایل و برات گرفتم دادم یک وانت برات بیار

: دستتون درد نکنه

بابا : خاله ات با این جا پیدا کردنش

: خوب دیگه یکم وسایل لازم

بابا : باشه بابا برو

: کار ندارید

بابا : نه بابا ، مراقب خودت باش

: چشم بابا

برگشتم پیش بقیه

غزال : کی بود ؟

: بابا گفت وسایل و فرستاده

غزال : شاهرخ باهاش نیست

ابروم و دادم بالا : نه

غزال : وسایل و چطوری بیاریم تو

: من و تو با هم

غزال : آخ یخچال و چطوری بیاریم تو

: حالا ناهار تو بخور تا بعد درباره اونم فکر کنیم

امیرعلی : دستتون درد نکنه

: نوش جون

آقا شمس : خانم با من کار ندارید

: نه آقا شمس دستتون درد نکنه

آقا شمس : خواهش می کنم دخترم

آقا شمس رفت توی اتاقش

جواد : دستتون درد نکنه

: نوش جون

غزال بلند شد ظرف ها رو برد بشور

امیرعلی : شب اگه نتونستید وسایل ببرید داخل به من بگید میام کمکتون

: ممنون یک کاریش می کنیم ، فکر نمی کنم اونقدر سنگین باشه

امیرعلی : این کمکی که از دستم بر میاد

: شما خیلی لطف کردید واقعاً ازتون ممنون

امیرعلی بلند شد : خواهش می کنم

رفت . ازش خوشم اومده پسر با حالیه .

رفتم پیش غزال : کمک می خواهی

غزال : با این آب سرد که تمیز نمیشه

: حالا همین طوری بشور

غزال : همین کار رو کردم

: الهی فدای تو بشم ببخش به خاطر من توی درد سر افتادی

غزال خندید : فکر نمی کردم آرینا همچین جایی باشه

: خودمم فکر نمی کردم

غزال : باید کفش و بشوریم خیلی کثیف

: باشه اینها کارشون تموم بشه اونجا رو تمیز می کنیم فقط باید بریم مواد شوینده بخریم

غزال : آره

بلند شدم رفتم توی اتاق : آقا مصطفی کی باز می کنه

امیرعلی : چیزی لازم دارید

: باید مواد شوینده بگیریم ، اینجا خیلی کثیف

جواد : تمیز که

: کجاش

جواد دیگه هیچی نگفت

امیرعلی : من تا یک ساعت دیگه باید برم مغازه میدم یکی از بچه ها براتون بیاره

: دستتون درد نکنه

امیرعلی : فقط دقیقاً چی می خواهین

: پودر ، مواد سفید کننده

امیرعلی : باشه میدم براتون بیارن

: ممنون

ساعت چهار شد ؛ لوله کشی داخل خونه تموم شد باید لوله های بیرون و درست می کردند . تا آب وارد خونه بشه .

جواد : کار تو خونه تموم شد

امیرعلی : خوب من باید برم

جواد : بر می گردی ؟

امیرعلی : ببینم چی میشه

جواد : باشه

امیرعلی : خداحافظ

: خداحافظ

غزال روی فرش نشست بود و از همون دور ما رو نگاه می کرد بهش اشاره کردم بیاد ، بلند شد اومد : چی شده

: بیا بریم داخل ، با همون موادی که گرفتیم تمیز کنیم

غزال : باشه

چادرهامون در آوردیم گذاشتیم توی ماشین

غزال : با این مانتو ها که نمیشه

: اون مانتو نخی تو بپوش که اگه سفید کننده ریخت ، خراب شد زیاد مهم نیست

غزال : باشه

من از داخل چمدونم یک مانتو نخی داشتم ، برداشتم با غزال رفتیم توی خونه پوشیدیم اومدیم بیرون جواد به ما دو تا یک نگاهی کرد .

غزال : شیطون میگه یک چیزی بگم

: شیطون و غلط کرده بیا بریم داخل

پودر و اسکاچ که خریده بودیم برداشتیم رفتیم داخل یک پرده به پنجره زده شده بود که یکمش پاره شده بود از جا کندم : اینم دستمال ، غزال برو از توی حیاط آب بیار

غزال : توی چی ؟

: تو یکی از اون سطل های که تو حیاط

غزال : من برم با این جوادم دعوام میشه ها

: باشه خودم میرم

رفتم آب آوردم ریختم روی پنجره

غزال : این اینطوری تمیز نمیشه

: چرا بده به من

اسکاچ و ازش گرفتم روش پودر ریختم و به پنجره کشیدم : اینطوری تمیز کن

غزال : خیلی خوب بده من

ببخشید خانم طلوعی

برگشتم دیدم امیرعلی : بله

امیرعلی : این موادی که خواسته بودید

: دستتون درد نکنه چرا شما زحمت کشیدید


نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This blog is kept spam free by WP-SpamFree.

خرید جم کلش خرید جم کلش رویال خرید جم رویال خرید جم بازی کلش رویال kharid gem clash royale خرید جم clash royale خرید جم خرید اپل آیدی خرید اپل آی دی خرید اپل آیدی آمریکا خرید اپل آیدی سفارشی خرید جم خرید جم کلش خرید جم کلش آف کلنز خرید جم کلش رویال خرید جم بازی کلش رویال خرید جم برای کلش رویال