?> |

رمان آرینا فصل سه

1153514241547764052_2hiunhg43vpb86a560m
دختر الماس
banner

مد روز تقدیم میکند :

رمان آرینا فصل سه

امیدواریم از مشاهده این مطلب نهایت استفاده رو ببرید

مد روز : بزرگترین وب سایت مد در ایران

1153514241547764052_2hiunhg43vpb86a560m

یک آقای جوون بود : بله شما

من آروین برادر بهامد هستم

: من شما رو نمی شناسم

آروین کارت شناسایی ش و در آورد : این کارت من

: ببخشید من تا حالا کارت شناسایی آقای امینی رو ندیدم که بدونم شما برادرشین

آروین لبخندی زد : میشه در مورد برادرم کمی با شما صحبت کنم

: شرمنده من کار دارم باید برم بهتر با خود برادرتون در مورد خودش حرف بزنید ، چون من اصلاً مشتاق نیستم درمورد ایشون چیزی بدونم

سمت ماشین رفتم سوار شدم حرکت کردم ، با خودم گفتم : خیلی ازش خوشم میاد که باز برادرش اومده درباره ش حرف بزنه ، مار از پونه بدش میاد کل خانواده پونه میان در خونه اش

مجله چاپ شد ، خیلی چیز خوبی در اومد ، نسب به همیشه بهتر بود . کار مجله جدید و شروع کردیم .

: غزال من امروز می خواهم برم خرید هفته دیگه عروسی آتنا

غزال : چه زود شد

: آره دیگه باید برم لباس بگیرم

غزال : بیا عصر با هم بریم

: باشه بریم

غزال : بچه ها نمیان

: نه نمی تونستند بیان مرخصی نداشتند

غزال : چه بد دلم براشون تنگ شده

: خوب عروسی آتنا می بینیمش

غزال : بیا یک کاری بکن

: چکار

غزال : بیا بهامدم دعوت کن

: اون سر پیاز یا ته پیاز

غزال : یک پسر آقا

: آره همون مونده اون و دعوت کنم که بابا من و از خونه بنداز بیرون نمی دونی چقدر بابا از این که دارم هنوز میام اینجا ناراحت ولی به روم نمیاره اگه بتونه دیگه نمی گذار بیام

غزال : می دونم

: نمی خواهم دیگه در موردش حرف بزنم

غزال این لباس به نظرت خوبه

غزال : کوتاه ببین این چطور

: خندیدم بپوشم تک میشم ها لباس مرد عنکبوتی

غزال : ببین این خیلی خوشگل

: آره بده بپوشم ببینم چطوری میشم

لباس و تنم کردم : زیاد جالب نیست غزال

غزال : بیا اینم تنت کنم

: نه از این رنگ خوشم نمیاد

رفتم بیرون بین لباس ها گشتم بالاخره یک پیراهن مشکی که توش رد های آبی داشت چشمم و گرفت تنم کرد خیلی بهم می اومد

غزال : تونستی ازش مرخصی بگیری

: مرخصی لازم ندارم روز عید مجله تعطیل

غزال : چه شانسی آوردی

: آره

غزال : آرینا بیا دعوتش کن

: چرا اینقدر اصرار داری

غزال : دلم می خواهد اونم توی عروسی باشه

: ببین غزال گفتم بابام ازش خوشش نمیاد

غزال : به بابات بگو چون رئیسم زشت دعوتش نکنم

: اصلاً زشت نیست مگه اون من و به مهمونی هاشون دعوت می کنه

غزال : شاید اونم از اون حالت در بیاد

: می خواهم در نیاد از دستش راحت شدم

غزال سرش و تکون داد ، پول لباس و حساب کردم از مغازه اومدیم بیرون

غزال : آرینا هفته دیگه می دونی تولدم

: مثل هر سال میگیری

غزال : اره

: خوب خوش می گذره ، همه بچه ها رو دعوت می کنی

غزال : آره ، مثل هر سال اون هام منتظرند

: آره خوب خدایش خوش می گذره ، باغ می گیری

غزال : اره دیگه اونجا هم از نظر آب و هوا خوبه ، هم راحت

: خدا خیر بابا تو بده باغ خرید

غزال : اره حسابی ام بهش رسیده

: جدی

غزال : اره ، امسال از پارسال شیک تر شده

: خوب پس برای مهمونی خودت امینی رو دعوت کن

غزال : اون که بله اولین مهمون دعوتیم

: خاک برسر آدم فروشت بشه

غزال خندید : تو بچه ها که می دونید ، بعد اون و دعوت می کنم

: خوب

غزال : بریم آبمیوه بخوریم

: اره ، منم می خواهم

غزال : مهمون تو

: رو که نیست

غزال : به خاطر تو اومدم

: اگه به خاطر خودتم اومده بودی بازم من باید می خریدم

غزال : تو که می دونی پس چرا شکایت می کنی

خندیدم

غزال : آرینا دعا کن فردا بیاد

: کی ؟

غزال : خوب معلوم بهامد جون

: چند تا از بچه ها دل دادن بهش

غزال : فکر کنم همه دخترهای اونجا

سرم و تکون دادم : تو چندمی

غزال : فکر کنم آخری باشم

خندیدم : غزال جدی داری میگی

غزال : خبر نداری زهرا منشیش خودش و براش هلاک می کنه

: آخ طفلی برای صفایی هم که خودش و هلاک می کرد

غزال : همه خودشون می کشند بعد تو که هیچ احساسی بهشون نداری عاشق تو میشن

: مگه من بهشون میگم

غزال : وقتی صفایی می خواست بره همه فکر می کردند تو هم باهاش بری

: همه مثل تو دیوونه اند من کی به اون صفایی ابراز علاقه کردم ، همیشه در حد همون رئیس و کارمند بودم

غزال : اره ولی همه می دونستند اون تو رو خیلی دوست داره

: ول کن غزال چی می خوری ؟

غزال : شیرموز

سفارش دادم پشت میز نشستم

غزال : راستی شاهرخم می خواهم برای تولدم دعوت کنم

: خوب

غزال : برای عروسی آتنا میاد

: اره

غزال : ازش خوشم میاد پسر با حالی گاهی برام جک می فرست

: آره برای منم

غزال : برای تو که متن های عاشقانه می فرست

: نه همیشه جک های مسخره می فرست

غزال : خیلی لوسی ببین همه به تو توجه دارند ولی تو نسبت بهشون خیلی بی احساسی یکم بهش توجه کن

: به کی ؟

غزال : خوب شاهرخ

: غزال تو که می دونی شاهرخ کسی رو دوست داره

غزال : آره ولی تو باش یک چیز دیگه ای هستی

: سه سال با هم دوستند بعد من برشا چی ام ، بهش چیزی نگی ، نکنه گفتی

غزال : نه هیچی نگفتم

: خدا کنه

از غزال خداحافظی کردم و رفتم خونه : سلام مامان

کسی جواب نداد رفتم توی آشپزخونه دیدم کسی نیست ، تعجب کردم یعنی مامان کجا رفت، رفتم بالا توی اتاقم دیدم صدای حرف از اتاق آتنا میاد رفتم توی اتاق : سلام

سلام مادر ، خرید کردی

آتنا : چی خریدی ببینم

: چیزی شده

مامان : نه عزیزم هیچی نشده

: مطمئنید

آتنا : مامان و نمی شناسی داره نصیحت می کنه

خندیدم : راستی خونه دیگه تموم شد ؟

آتنا : اره ، بابا تمام وسایل و خرید دیروز با مامانم همه رو رفتیم چیدیم

: خوب به سلامتی

مامان : آرینا تو به آتنا یک چیزی بگو

: باز چی شده ؟

آتنا : مامان میگه نرم سرکار

: چرا مادر من مگه پیام مخالفت کرد

آتنا : نه بابا به خاطر امینی ، مامان میگه نکنه بخواهد برای من مشکل درست کنه

خندیدم : اون به آتنا چکار داره مگه توی این مدت بهت چیزی گفته

آتنا : نه هر بارم من و دیده با احترام با من حرف زده

: خیلی خوب دیگه جای نگرانی نیست ، بعدم آتنا از اول مهر میره دانشگاه دیگه فرست نمی کنه بیاد

آتنا : منم همین و میگم

مامان : من هر چی میگم شما دو تا حرف خودتون و می زنید ، اصلاً به من چه فقط بد نگید نگفتم

: باشه مامان جون نمیگم شما نگفتید

مامان : مسخره می کنی ؟

: وای مادر من گیر دادی ها ، بیا ببین چی خریدم

آتنا : برو بپوش بیا

رفتم توی اتاقم لباسم و پوشیدم اومدم بیرون : بهم میاد

آتنا : وای چقدر بهت میاد ، ماه شدی

: بودم

آتنا : خیلی خوب همش از خودش تعریف می کنه

: حسود هرگز نیاسود

آتنا : برای آرایشگاه چکار کردی

: با بچه ها قرار گذاشتیم

آتنا : خوب

: لباست آماده شد

آتنا : آره فردا باید برم بگیرم

: چیزی نمونده تا از دستت راحت بشیم ها

آتنا اخم هاش و توی هم کرد : مگه جای تو رو تنگ کردم

: آره مگه نمی دونستی

آتنا : مامان آرینا رو ببین

: اوه حالا چرا میری بزرگتر تو میاری

مامان : آرینا اذیتش نکن

: باشه به خاطر مامان اذیتت نمی کنم .

روزها مثل باد گذشت . غزال بدو دیگه دیر شد

غزال : خیلی خوب بابا گفته ساعت یک اونجا باشیم

: الآن ده دقیقه به یک تا برسیم میشه دو

غزال : نه دیگه اونقدرم دیر نمیشه

راه افتادم ساعت ده دقیقه به دو بود رسیدیم آرایشگر تا ما دو تا رو دید : چرا اینقدر دیر کردید

غزال : ببخشید هستی جون ترافیک بود

سلام بچه ها

سروناز : خوب تو خواهر عروسی ما که غریبه ایم زودتر اومدیم

: خیلی خوب ، نمی دونی غزال همیشه باید دیر کنه

ساحل : مجبوری باهاش بیای

: همین و بگو

غزال : همه خفه ، زود برو آرینا وسایل تو بزار برو هستی منتظرت

وسایلم و گذاشتم و مانتوم در آوردم : هستی جون کجا بشینم

هستی : بیا توی این اتاق

: بچه ها من رفتم ، هستی جون خوشگل بشم ها

هستی : بیا بشین دیر شد

تا ساعت چهار زیر دستش بود موهام حالت جمع بالای سرم درست کرد ، لباسم و پوشیدم توی آینه خودم و نگاه کردم خیلی خوب شده بودم

سروناز : لباست قشنگ

: ممنون

یاسمین : کی رفتی خریدی

: همون روز که بهتون زنگ زدم همه گفتید سر کارید نمی تونید بیاین با غزال رفتم خریدم

ساحل از تو اتاق دیگه اومد بیرون : تو خجالت نمی کشی همچین لباس بدی پوشیدی

: کجاش بده ؟

ساحل : لخت

: گمشو لباس من یا تو ؟

ساحل : لباس من مناسب مهمونی

سروناز : الهی بمیرم ، فرق لباس خوب و بد و فهمیدیم

ساحل : بچرخ ببینم

چرخیدم : خوب بهت میاد خوشگل شدی

: بله می دونستم

ساعت پنج بالاخره کار همه مون تموم شد و پنج تایی با هم رفتیم باغ ، بعضی از مهمون ها اومده بودند سریع مانتوم در آوردم با بچه ها رفتم توی سالن : سلام مامان

مامان : چقدر دیر کردی ؟

: مگه عقد ساعت هفت نیست

مامان : چرا ولی مهمون ها اومدن برو احوال پرسی کن زشت ، عمه ات اینا اون طرف نشستند

: چشم اول میرم سراغ خانواده پدری

از مامان درو شدم

سلام آرینا

: سلام شاهرخ خوبی

باهاش دستم دادم

شاهرخ : من خوبم تو خوبی کم پیدایی

: مثل همیشه کار

شاهرخ : کجا می رفتی حالا ؟

: باید برم پیش خانواده پدری

شاهرخ لبخندی زد : برو برو که الآن منم می زنند مزاحم تو شدم

: گمشو چکار به تو دارند

شاهرخ : آقا بزرگ تو نمی شناسی

: آی شاهرخ چشم بابام و دور دیدی

شاهرخ خندید : آره دیگه باید یک جوری عقده خالی کنم ، بچه ها نیومدن

: چرا اونطرف نشستند برو پیش شون

شاهرخ : باشه فعلاً

رفتم سمت خانواده بابا ، آدم های خوبی هستند ولی یکم جدی : سلام

با مامانی و آقابزرگ روبروسی کردم

آقابزرگ : این شاهرخ چی می گفت

: حالم و پرسید همین

آقابزرگ : آرینا مراقبش باش ها

: آقابزرگ شما که می دونید نامزد داره این دیگه چه حرفیه

مامانی : ول کن مرد ، خوبی آرینا جون

: ممنون مامانی

مامانی : آتنا کی میاد

: باید بیاد دیگه

مامانی : عمه زهره ات اومد

: سلام عمه

عمه : سلام آرینا جون خوبی عزیزم

: ممنون شما خوب هستید

عمه : خوشگل شدی

: ممنون

آقابزرگ : نریمان کجاست ؟

مامانی : داره میاد

عمه به من نگاهی کرد ابروش داد بالا ، لبخندی زدم می دونستم این یعنی راحت شدم

سلام آقابزرگ ، سلام مامانی

آقابزرگ : سلام نریمان

مامانی : سلام نریمان خوبی پسرم

نریمان : ممنون ، سلام آرینا خانم خوبید

: سلام ، تو خوبی ؟

نریمان : ممنون ، چه خبر کم پیدایی

: می دونی که میرم سرکار همش درگیر اونجام

نریمان : بله ، مامان گفتند سر تون خیلی شلوغ

: خوب حالا

نریمان : هیچی ، دیدم غزالم اومده

: آره خوب دعوت

آقابزرگ : نریمان از داییت سوال می کردی ببین کاری نداره

نریمان : چشم آقابزرگ

: با اجازه منم برم

مامانی : برو عزیزم

با نریمان هم گام شدم : کو بردیا و باربد

: میان دیر نکردن

نریمان : می دونم میان نیان جای تعجب

: مشکلت باهاشون چیه ؟

نریمان : من مشکلی ندارم

: تو گفتی منم باور کردم

نریمان : خوب نمی تونم بهت دروغ بگم زیاد ازشون خوشم نمیاد

: به تو چکار دارند

نریمان : خوب دیگه دست خودم نیست

آرینا

برگشتم : سلام باربد خوبی

با باربد دست دادم : خوشگل کردی

: خوشگل بودم

باربد : بله بر منکرش لعنت ، سلام نریمان جان خوبی

نریمان اخم هاش و توی هم کرد : ممنون

: بیا بریم باربد بچه اون طرف هستند

از نریمان جدا شدیم

باربد : باز این چش بود

: سگ گازش گرفته بود

باربد : تو

: خیلی بی شعوری ، نه خیر به خاطر حضور تو داداش گرام ناراحت بودند

باربد خندید : پس الآن دیگه آتیش گرفته

: اره دیگه

باربد با بچه ها احوال پرسی کرد

سروناز : باربد چرا کم پیدایی قبلاً بیشتر می دیدیمت

: سرش شلوغ شده اون موقع دخترها دورش نبودند ولی حالا کلی خاطر خواه داره به ما نمی رسه

ساحل : اینم به درد نمی خوره

باربد : به شما که نمی رسند ساحل خانم

یاسمین : فقط ساحل

باربد خندید : نه بقیه خانم های این محفلم همین طور

غزال : از همین زبون بازیت خوشم میاد

شاهرخ : بیا بشین باربد

باربد رفت کنار شاهرخ نشست

غزال : بچه مودب باشید نریمان اومد

یاسمین : اه باز این بچه دماغ و اومد

همه خنده شون و خوردن

نریمان : سلام

همه به احترامش بلند شدن ، ولی طبق اخلاق نریمان کسی باهاش دست نداد

شاهرخ : خوبی نریمان

نریمان : شما بهتری

شاهرخ : بله آدم هم مسافری هاش و ببین خوشحالم میشه

نریمان : بله صددرصد

باربد : این بار باهاشون نرفتی

شاهرخ : نه دیگه قسمت نبود

ساحل : ناراحت نشو عزیزم عید می خواهیم بریم مالزی تو رو هم با خودمون می بریم

باربد : فقط شاهرخ دیگه

غزال : آره این بار شرمنده همه پسرهای محفل ، فقط شاهرخ می بریم

باربد : دست شما درد نکنه

شاهرخ : داداش من حسن نیتم و بهشون نشون دادم

باربد : چطوری اون وقت

غزال : بماند

نریمان با یک خنده ای گفت : اون دیگه از جایی که رفتند باید سوال کنی

سروناز : خوب برید سوال کنید می خواهین شماره اتاقمونم بدم

نریمان : نه مرسی

باربد : شاهرخ جان من چکار کردی بگو

سروناز : بابا باربد گناه داره اونم می بریم دیگه

باربد : مرسی

ساحل : بچه با خودمون نمی بریم

باربد : دست شما درد نکنه خوب ازتون بزرگ ترم

ساحل : جدی ، چند سال اون وقت

باربد : چند سالت

ساحل : از یک خانم سنشون و سال نمی کنند دیدی بچه ای

باربد : ای خائن

نریمان : خوب باربد جان باید دهنت قفل داشته باشه ، که فکر نکنم

: خیلیم داره از باربد خاطرمون جمع

نریمان ابروش و داد بالا : جدی

: بله

نریمان : خوب اگه این طور منم می تونم بیام

ساحل : ولی مال شما نداره

نریمان : خاطرت جمع مال من بیشتر از همه داره

سروناز : چطوری

نریمان : بماند

باربد بلند شد : بچه ها من الآن میام

باربد که رفت نریمان : تو ساحل تایلند ، مایوهای یک مدل ، بازم بگم

شاهرخ به من نگاه کرد

: خوب بعد

نریمان : کدوم یک از دختر خانم ها گوشی الآن همراهش

غزال : من

نریمان : بلوتوث تو روشن کن

غزال : روشن کردم

نریمان براش فرستاد ؛ غزال یک دفعه جیغ زد : از کجا آوردی ؟

ساحل گوشی غزال و گرفت : این و از کجا آوردی ؟

نریمان : من اونجا بودم ، سرتون بند بود من و ندید

: خوب بودی که بودی کار خواستی نکرده بودیم

نریمان به من نگاه کرد : اصلاً کارت خاص نبوده ، شاهرخ

: شاهرخ مثل داداشم پس به اون گیر نده

شاهرخ : نریمان ، الکی حرف در نیار خودت خوب می دونی من و آرینا از بچه گی با هم بزرگ شدیم پس

نریمان : نامزد گرامی شما می دونند با دخترها رفته بودید تایلند

شاهرخ به من نگاه کرد

: منظور حالا نریمان

نریمان : هیچی عید منم باهاتون میام مالزی

: نه

نریمان : نمی گذارم بری

: بی خود کردی تو مگه قرار اجازه بدی

نریمان : به تو نه ولی می تونم نذارم شاهرخ بیاد ، یا همه میرم یا هیچ کدوم نمیریم

نریمان خنده ای کرد رفت

: عوضی

شاهرخ : ول کنید بابا ، بیا بریم آرینا برقصیم طفلی چقدر سوخته بود که ما ها با هم بودیم اون با ما نبوده

سروناز : موافقم

غزال : چقدر بچه اونجا مسخره بازی در آوردیم ، طفلی چقدر حرص خورده

ساحل : وای بچه ها یعنی اون روز که کنار ساحل شروع کردیم با اون پسرها رقصیدن ما رو دیده

سرم و تکون دادم : همیشه مایه درد سرید

شاهرخ : ببینید این آرینا دختر خوب و سنگینی بود

ساحل : آره اصلاً شیطونی کرد

شاهرخ : اگه کارهای که شما کردید آرینا می کرد باور کنید نریمان یک دقیقه هم صبر نمی کرد

: بچه ها توی عکس خوشگل افتادم

ساحل : بیا ببین

نگاه کردم عکس واضحی نبود : بچه ها این که چیزی دیده نمیشه خیلی دور ، کیفیتم نداره

غزال : خودمونیم دیگه پنج تایی یک مدل پوشیده بودیم دیگه

: به درک بیا شاهرخ بریم برقصیم

همه رفتیم وسط شروع کردیم به رقصیدن و مجلس و گرم کردن ، آتنا و پیام اومدن خیلی خوشگل شده بود

تو هم یک روز این طوری میشی

برگشتم دیدم بردیا

: سلام باز تو زبون باز کردی

بردیا : آره دیگه

: چکار کردی ، خانواده راضی شدند

بردیا : نه اونم عروس شد

ابروم و دادم بالا : شوخی می کنی

بردیا : نه بابا ، بهتر که نشد حالا می فهمم چقدر احمق بودم که می خواستم داماد بشم

: آخ گوشات دراز شده بود

بردیا : زهرمار

: الاغ درست حرف بزن

بردیا : نزنم چی ؟

: باز حال تو می گیرم ها

بردیا خندید صداش و بچگانه کرد : باشه بیا دوست باشیم

خندیدم منم همون طور بچگانه : باشه دوست باشیم

باربد : باز شما دو تا چی میگین

: به تو چه ؟

بردیا : همین و نمی فهمه

: این چه داداشی داری

بردیا : باربد اینا عید می خواهن برن مالزی من و نمی برند

باربد : خوب می کنند بس که دهن لغی

بردیا : کجا دهن لقم

باربد : آرینا این و نبری ها همه از همه چیز خبر دار میشن ، تو خونه من دست تو مماغم بکنم این بفهمه همه فهمیدن حتی شیخ حافظ شیرازی

بردیا : بی شعور کی لوت دادم

: این و که راست میگه بردیا تو به کی رفتی نخود تو دهنت نم نمی کش

بردیا : به خاله ام

: آره راست میگی

بالاخره موقع پیام و آتنا رو عقد کردند و همه هدیه ها رو دادند ، بعد از اون همه به شادمانی پرداختند .

دیگه خسته شدم رفتم روی صندلی نشستم

خسته نباشی

: ممنون

نریمان کنارم نشست : یک سوال بکنم راستش و میگی

: آره بپرس

نریمان : خجالت نکشیدی جلوی شاهرخ اون طوری رفتی ؟

: چه طوری

نریمان : با اون مایو

: نه چرا باید خجالت بکشم کلی بهمون خوش گذشت ، بعدم شاهرخ خیلی پسر آقایی

نریمان : چرا ترکیه نبردیش

: همین طوری ، حالا که قرار شد عید با ما بیاد مالزی

نریمان : آره با ما بیاد

: تو واقعاً می خواهی بیای

نریمان : آره می خواهم بدونم تو اون جا چکار می کنی

: مگه اون دفعه ندیدی چکار می کردم

نریمان : چرا ولی می خواهم بدونم با من چکار می کنی

: کاری که با شاهرخ کردم

نریمان : خوب

بقیه بچه ها اومدن نشستند

غزال : وای مردم آب می خواهم

شاهرخ : الآن میگم بیارند

شاهرخ رفت ، ساحل : چقدر من این شاهرخ دوست دارم واقعاً آقاست

نریمان بهش نگاهی کرد

ساحل : چرا نگاه می کنی

نریمان : چون رفت براتون آب بیار

ساحل : نه چون واقعاً یک آقای به تمام معناست ، و می دونه باید چطوری برخورد کنه بر عکس بعضی ها

نریمان : جدی ، منم جزو اون بعضی ها بودم دیگه نه

سروناز : نه دقیقاً

یاسمین : یک کوچولو

نریمان : خوب رو راست هستید

غزال : آره دیگه شاهرخم چون مثل خودمون دوستش داریم

نریمان : خوب بریم مالزی با اخلاق منم آشنا می شید

غزال : کی قرار با تو بره

نریمان خندید از جاش بلند شد آروم : همه با هم میریم خاطرتون جمع

نریمان رفت ، غزال : اه از خود راضی

شاهرخ اومد : بچه ها آب

غزال : آرینا این و با خودمون نمی بریم ها

شاهرخ : کی رو

ساحل : این پسر از دماغ فیل افتاده رو

شاهرخ : نریمان ، پسر خوبی ها این طوری نبینیدش

سروناز : خوشم نمیاد ازش

شاهرخ : اخلاقش ، ولی بچه خوش مسافرتی

: مگه باهاش مسافرت رفتی

شاهرخ : آره یک بار با یکی دو تا از دوست های اون و من رفتیم شمال

: من که باهاش رفتم مسافرت خوش نمی گذره

شاهرخ : بابا اونجا با خانواده ، اون آقابزرگ شما کی جرات داره مهربون باشه

: شاهرخ

شاهرخ : به جان خودم راست میگم ها من جلوی اون نمیگن آرینا می گم آرینا خانم

خندیدم : جدی شاهرخ

شاهرخ : به جان خودم یک بار بابات گفت برو برای آرینا نمی دونم چی بگیر ، گفتم خوب باید خود آرینا باشه ، آقابزرگت با داد گفت اون باباش میگه آرینا تو باید بگی آرینا خانم

یاسمین : دم آقابزرگت گرم

: بله دیگه

شاهرخ : برای همین نریمانم این طوری دیگه زیر دست همون آقابزرگ تربیت شده ، ولی بچه خیلی با حالی

ساحل : حالا ببینیم چی پیش میاد

مهمونی تموم شد ، آتنا و پیام تا خونه رسوندیم و رفتیم خونه

مامان : چه مهمونی خوبی

: اره ، شب بخیر

رفتم توی اتاقم لباسم و عوض کردم و موهام و باز کردم چشمم به موبایلم افتاد نگاه کردم ببینم کسی بهم زنگ زده یا نه ، ده تا میسکال داشتم از امینی بود ، برام پیامم داده بود که هر وقت تونستم باهاش تماس بگیرم

می خواستم بهش زنگ بزنم با خودم ولش کن الآن خوابم میاد .

گرفتم خوابیدم ، صدای در اومد

: بله

آرینا بیام تو

: چکار داری باربد

باربد : بیام تو

: بمیری بیا تو

باربد اومد تو : بیدار شدی

: بله حرف تو بزن

باربد : هیچی می خواستم بیدارت کنم بیا پایین همه پایینن

: کیا هستند ؟

باربد : خانواده ما ، خانواده آقا بزرگت

: نریمانم هست

باربد : اره ، میشه نباشه

: خوب برو بیرون می خواهم بخوابم

باربد : پاشو دیگه حوصله ام سر رفت

: مگه بردیا نیست

باربد : نه اون نیومد ، خوابیده بود

: ببین اون بچه فهمیده ای گرفته خوابیده

باربد : پاشو دیگه

: خوب برو بیرون پا میشم

گوشیم زنگ زد : باربد همون و بهم بده

باربد : آقای امینی

: بده ببینم چکار داره

باربد : بزار من جواب بدم

: بده

باربد : بله ، نه درست گرفتید ایشون خوابیدند ، بگزارید بیدارش کنم . آرینا بلندش و آقای امینی با شما کار دارند

گوشی رو ازش گرفتم : برو بیرون

باربد : منم یکم بخوابم بعد

: بمیری بیا بخواب

باربد : زشت صدات میره

: سلام آقای امینی

امینی : سلام ، منشی تلفنی داری

: بله

امینی : مجله رو دیدم خیلی خوب شده

: ممنون

امینی : فقط یک ایراد داره

: چه ایرادی

امینی : اسم مدیریت خورده صفایی

: جدی

امینی : بله مگه نباید می زدید امینی

: شما چیزی نفرمودید

امینی : وقتی من رئیس تو هستم باید اسم صفایی بخوره

: خوب دفعه دیگه می زنم امینی

امینی : خوب چرا دیشب بهم زنگ نزدید

: دیشب عروسی خواهرم بود تا رسیدم صبح شده بود

امینی : مگه خواهر بزرگ تر از خودتونم داشتید

: خیر

امینی : یعنی آتنا رو عروس کردید ؟

: ببخشید آقای امینی من باید برم خداحافظ

امینی : به سلامت ، از فردا میام شرکت

: خوب بیاین

امینی : خوب بیان یعنی چی ؟

: من باید برم خداحافظ

گوشی رو قطع کردم

همین طور حرف می زنه

باربد : نه به اولش که مودبانه بود نه به آخرش اینقدر بی ادبانه

: ولش کن بابا ، پاشو می خواهم بخوابم

باربد : اصلاً نمیشه برو حمام ، بعد بریم پایین

در اتاق باز شد ، دیدم نریمان

: این اتاق در داره ها

نریمان : سلام

: علیک ، هر دو برید بیرون می خواهم بخوابم

باربد : نریمان با تو بود من که جام خوبه

نریمان روی صندلی نشست : منم جام خوبه ، پاشو آرینا مامانت کارت داره

: خوابم میاد

نریمان : پاشو زشت مهمون دارید

: شما که مهمون نیستید

باربد باربد بیا پایین

باربد : من احضار شدم ، نریمان نگذاری بخواب

نریمان : نه

باربد از اتاق رفت بیرون نریمان : پاشو بریم پایین

: برو بیرون نریمان حوصله ندارم

نریمان اومد سمتم دستم گرفت بزور بلندم کرد

: نریمان خوابم میاد

نریمان : ایراد نداره بیا باهام بخوابیم

: جون من

نریمان : پس بلند شو حاضر شو

: برو بیرون باید برم دوش بگیرم

نریمان : اینجا که حمام نداره حوله و لوازم تو بردار برو حمام

دیدم نریمان گیر داده حوصله بحثم نداشتم وسایلم و برداشتم ، رفتم حمام

بعد از حمام موهام خشک کردم رفتم پایین : سلام

همه جوابم و دادند .

باربد : بیا بشین آرینا

: نمیشد می گذاشتین من بخوابم

خاله فریده : چرا عزیزم چرا بیدار شدی

: این پسر لوستون نگذاشت بخوابم

باربد : زور نریمان بیشتر بود چون من که نتونستم بلندت کنم

: اونم مثل تو هیچ فرقی ندارید

نریمان لبخندی زد و هیچی نگفت دوباره سنگین و رنگین و خونسرد نشسته بود مثل همیشه

ناهار رو دور هم خوردیم ساعت هفت بود همه رفتند ، من خیلی خسته بودم رفتم توی اتاقم خوابیدم تا روز بعد .

آرینا بلند شو دیرت میشه ها

: چشم بلند شدم

دیگه خسته نبودم بلند شدم رفتم ، شرکت

: سلام غزال

غزال : سلام خوبی ؟

: آره تو چطوری ؟

غزال : خوب

: امینی نیومده

غزال : چرا بابا وقتی من اومدم بود ، فداش بشم یکم لاغر شده

: آخ طفلی

غزال : همش از گور تو بلند میشه ها ، این پسر به این خوشگلی با موهای قهوه ای ، پوست گندمی ، چشم های قهوه ای و بینی خوش فرم و لبهاشم که نگو

: غزال خوبی

غزال : وای آرینا هر وقت می بینمش قند تو دلم آب میشه

: برو به کارت برس کلی کار داریم

غزال : راستی گفت اومدی بری پیشش

: باشه الآن میرم ، راستی خودش بهت گفت

غزال : نه بابا زهرا گفت

از اتاقم رفتم بیرون رفتم سمت دفترش : سلام زهرا جون هستند

زهرا : بزار بگم برو تو

: باشه

زهرا بهش خبر داد : برو تو ، فقط یکم عصبانی

: چرا

زهرا : نمی دونم

در زدم و اون اجازه داد وارد بشم : سلام ، صبح بخیر

در بستم

امینی : صبح شما هم بخیر

: امری داشتید

امینی به من نگاهی کرد : کارهای مجله جدید و انجام دادید

: داریم انجام میدیم

امینی : اشتباه اون دفعه تکرار نشه

: چشم

امینی : خیلی خوب اینجا مودبی

: اینجا محل کارم و شما رئیس من هستید

امینی بلند شد رفت پشت پنجره : می تونی برید

: با اجازه

رفتم توی دفتر خودم غزال سریع اومد : چی کار داشت ؟

: برای این شماره قبلی مدیریت و صفایی زده بودم شاکی بود

غزال : جدی

: آره دیگه

غزال : می خواهم برم دعوتش کنم

: برو موفق باشی

غزال : برام دعا کن

: باشه

غزال رفت منم به کارم پرداختم ، غزال اومد توی اتاق و نفس عمیقی کشید

: چی شد ؟

غزال : گفت خوشحال میشه بیاد ، بهشم گفتم اگه دوست داشتید می تونید همراه داشته باشید

: چه غلط ها

غزال : آره می خواهم بدونم کس خواستی رو دوست داره یا نه

: خیلی خوب برو کارت بقیه بچه ها رو بده

غزال : آره راست میگی

تلفن زنگ زد : بله

آرینا جون امروز برای ساعت دو جلسه دارید

: با کی زهرا جون

زهرا : با اون شرکت که می خواست یک صفحه تبلیغ محصولاتش باشه

: باشه

زهرا : الآنم بیا برو دفتر امینی کارت داره

: باشه

در زدم و وارد شدم : امری داشتید

امینی : این شرکت می خواهد بیاد مثل اینکه یکی دو تا محصول دیگه می خواهد اضافه کنه خودت می دونی دیگه

: بله

امینی : خوب می تونی بری

از اتاقش اومدم خوب همین و تلفنی می گفتی دیگه

ساعت دو شد بچه ها یکی یکی رفتند فقط زهرا موند و احمدآقا آبدارچی

آرینا تو نمیری

: دیدی که گفت جلسه داریم ، کارت ها رو دادی

غزال : آره بچه ها خیلی خوشحال شدند

: خوب

غزال : خوب من برم دیگه کار نداری

: نه قربانت

تلفن زنگ زد : بله

بیا آرینا جون اومد

: باشه اومدم

خودم و مرتب کردم و رفتم وارد اتاقش شدم : سلام آقای ضیافتی

ضیافتی از جاش بلند شد : سلام خانم طلوعی ، واقعاً ممنون هر کسی تبلیغ ها رو دید کلی تعریف کرد

: خوشحالم خوشتون اومد

ضیافتی : مخصوصاً رنگ های که به کار رفته بود معرکه بود

به امینی نگاهی کردم اخم هاش توی هم بود

: شما لطف دارید آقای ضیافتی

ضیافتی : خانم طلوعی می خواهم این دو تا محصولم بهش اضافه بشه

: چشم حتماًَ ، عکس هاش و آوردید

ضیافتی : بله این سی­دی خدمت شما

: ممنون

ضیافتی از جاش بلند شد : ممنون خیلی لطف کردید آقای امینی با اجازه خداحافظ

امینی باهاش دست داد : خداحافظ

ضیافتی رفت : خوب با من کاری ندارید

امینی : آرینا برادرم با تو صحبت کرده

: اولاً آرینا نه و خانم طلوعی ، دوماً خیر من خیلی از شما خوشم میاد که بخواهم با برادرتون صحبت کنم

امینی اخم هاش و توی هم کرد : بی ادب

: خودتی

امینی : سی­دی رو ببر مراقب باش گم نشه

: نه نمیشه

از اتاقش رفتم بیرون کسی نبود ، زهرا و احمدآقا هم رفته بودند ، سی­دی رو گذاشتم توی کشوم ، کیفم و برداشتم

جواب من و ندادی با آروین صحبت کردی ؟

: جواب تو دادم

از کنارش گذشتم ، دستم و گرفت سمت خودش کشید : مثل اینکه اون دفعه رو یادت رفت

امینی چشم هاش قرمز شده بود : بهت چی گفت ؟

: میگم با داداشت حرف نزدم میگی چی گفت

امینی : ولی اون گفت با تو حرف زده

: خودش و معرفی کرد منم بهش گفتم نمی شناسمش و باهاش حرف نزدم

امینی : مطمئن باشم

: بله ، حالا هم دستم و ول کن می خواهم برم

با عصبانیت از دفتر خارج شدم پسر از خود راضی بی ادب پررو

تا خونه با خودم غرغر کردم .

امروز تولد غزال ، این چند روز دیگه با امینی رو به رو نشدم و اصلاً محلش ندادم خیلی از دستش عصبانیم

آرینا دیر نکنی ها

: نه زود میام برو

غزال : خیلی بی انصاف بود بهم مرخصی نداد

: خوب امروز پنج شنبه است و زود تعطیل شدیم برو به کارت برس

غزال : باشه زود بیای ها

: باشه

غزال : خداحافظ

: خداحافظ

از دفتر اومدم بیرون چشمم به یک مرد با لباس پلیس افتاد تعجب کردم ، این اینجا چکار داره

خانم طلوعی

: بله

سلطانی اومد نزدیکم : به نظرت مشکلی پیش اومده

: به ما مربوط نمیشه

سلطانی : باشه ، شب می بینمتون

: باشه تا شب

می خواستم از دفتر برم بیرون

سلام خانم طلوعی

برگشتم سمتش : سلام ، ببخشید شما

من آروین برادر بهامد

ابروم و دادم بالا

آروین : می تونم بهامد و ببینم

: بهتر از منشی ایشون سوال کنید بنده منشیشون نیستم که از کارهاشون خبر داشته باشم

آروین لبخندی زد : بله می دونم ، اگه لطف کنید شما بهشون خبر بدید

: اون سمت برید خانم کاشفی منشیشون هستند بهشون بگید حتماً آقای امینی رو در جریان می گذارند ؛ با اجازه من باید برم

سلام آروین کاری داشتی اومدی اینجا ؟

آروین : آره اومدم ببینمت

امینی : خوب بیا بریم ، خداحافظ خانم طلوعی

: خداحافظ

از دفتر خارج شدم ، خانواده همشون بی ادب و بی نزاکت هستند .

برای شب یک پیراهن کرم که توش یک خط های قهوه ای داشت پوشیدم یقه هفت که دور گردم بسته می شد ، بلندیش تا زانوم بود . با کفش قهوه ای پاشنه بلند پوشیدم . خیلی خوب شدم موهام کمی حالت دادم و دورم ریختم

آرینا براش کادو خریدی

: اره مامان براش یک عطر خریدم

مامان : خوب ببینمت

مامان خوب نگاهم کرد : خوشگل شدی فقط مراقب باشی

: چشم با بچه ها دارم میرم شاید شب نیاومدم یعنی توی باغ موندم

مامان : لباس برداشتی ؟

: آره ، حتمی نیست ها

مامان : باشه خبر بده

: باشه اگه یادم نرفت

مامان : بیا برو دیرت نشه

به ساعت نگاه کردم : وای دیرم شد ، خداحافظ

سوار ماشین شدم و رفتم دنبال بچه ها رفتیم : سلام غزال ، کسی اومده ؟

غزال : نه هنوز ، اولین مهمون ها هستید

سروناز : چه خوشگل کردی غزال خانم لباس صورتی و آرایش آنچنانی

: بهامد جون می خواهد بیاد

غزال : خدا کنه تنها بیاد با سر خر نباشه

: می خواستی بهش نگی با کسی بیا

غزال : آره خریت کردم

ساحل : خوب حالا می فهمی اون بله یا نه

غزال : امیدی ندارم امشب همه دختر های مجله به خودشون حسابی می رسند . نمونه اش همین آآاآرینا ، مانتو در بیار ببینم چی پوشیدی

: غزال خودت خوب می دونی من و اون اصلاً با هم کنار نمیایم پس من برای اون خوشگل نکردم

یاسمین : این و که راست میگه

غزال : می دونم بچه ها دعا کنید از من خوشش بیاد

: از صددرصد دو درصد احتمال داره

سروناز : اوه چه همه

غزال : مردشور بشورتت بیا برو مانتو در بیار با اون دلداری دادنت

: نمی دونم از چی اون پسر بی کلاس خوشت میاد

غزال : وای بمیری آرینا ، بچه ها امشب اومد ببینیدش ماه

سروناز : حالا بیان بریم آماده بشم تا اون بیاد

مانتوم در آوردم غزال : بمیری چقدر خوشگل

ساحل : بهت میاد آرینا همونی که از ترکیه خریدی نه ؟

: آره

غزال : سروناز این چیه پوشیدی نمی پوشیدی دیگه

ساحل : به تو چه بیا برو بیرون شاید مهمون ها اومده باشند

غزال : بمیرید رفت بیرون

: دختر پاک خل شده

ساحل : خیلی دلم می خواهد ببینمش کیه که این اینجوری می کنه

سروناز : اسمش که قشنگ بهامد ، آرینا خوشگل هست

: آره بد نیست

یاسمین : خدایش بگو

: آره خوشگل ، خیلیم خوشتیپ

ساحل : پس بی خود نیست دل غزال و برده

: کی دل غزال و نمی بره

سروناز : با این موافقم

رفتیم بیرون روی صندلی نشستیم ، غزال اومد : بچه امشب از من و بهامد جون چند تا عکس بگیرید

ساحل : چشم عزیزم ، شبم نگه اش می داریم که اگه قسمت شد فردا با بچه تون برید خونه

همه خندیدم

غزال : بچه مون چی بشه

: آره مخصوصاً اگه به تو بره

غزال : مرگ ، خوشگلم که

: بر منکرش لعنت

یکی یکی مهمون ها اومدند .

شاهرخ طرف ما اومد

سلام شاهرخ دیر کردی

شاهرخ : سلام آرینا جون ، امروز با هدی دعوام شد

: ای وای چرا ؟

شاهرخ : طبق معمول اینجا نرو ، اونجا نرو

: خوب می آوردیش

شاهرخ : نه بابا بیاد راحت نیستم بعدشم دعواست

: چقدر با هم تفاهم دارید

شاهرخ : داره خسته ام می کنه امروز باهاش اتمام حجت کردم که اگه ادامه بده دیگه همه چیز تموم می کنم

: شاهرخ حق داره

شاهرخ : بابا مگه اون مهمونی دوست هاش میره من و میبره ، یا من بهش میگم نرو

: هر کاری صلاح می دونی بکن

سروناز : طلاقش بده

شاهرخ : تو گوش می کردی

سروناز : آره خوب ، ول کن بابا سر خر می خواهی چکار ببین ما چقدر راحت بدون سر خریم

شاهرخ : بله

: سروناز

سروناز : دروغ که نمیگم ، مثلاً عید می خواهد با ما بیاد مالزی می خواهد همین طوری بکنه

: اون که خبر نداره با پنج تا دختر میره مسافرت

شاهرخ : اگه بفهمه دارم می زنه

سروناز بلند شد : دیوونه ای من جای تو بودم بی خیالش می شدم .

چشمم به در افتاد : سروناز اومد ، غزال داره خودش و می کش

سروناز : این

: آره

سروناز : حق داره ، خیلی ناز ، تنها اومده

: نمی دونم الآن دیدمش

شاهرخ : کیه ؟

: رئیس محترم

شاهرخ : چه رئیس خوشتیپی دل غزال و برده

: دل تمام دخترهای مجله رو برده

شاهرخ به من نگاه کرد : مال تو رو چی ؟

سروناز : خاک برسش کنند که همیشه با همه دعوا داره

یاسمین اومد : بچه ها چه چیزی

ساحل : ایول غزال

شاهرخ : بابا من حسودیم شد

سروناز : خفه بزار استفاده کنیم

شاهرخ : آرینا جون شما نمی خواهی استفاده کنی ؟

: بیزارم ازش

شاهرخ : چیه حال تو گرفته

: نه بر عکس خوب حالش و گرفتم

سروناز : داره میاد اینجا

: ول کنید بچه خیلی تابلو هستید ها

شاهرخ : بیا بریم برقصیم

: باشه بریم

شاهرخ دستم و گرفت ، نزدیکش رسیدم : سلام آقای امینی

امینی به من نگاهی کرد و بعد به شاهرخ : سلام خانم طلوعی

: با اجازه

از کنارش گذاشتم وسط حسابی شلوغ بود کلی با بچه ها رقصیدم

آرینا بیا بریم بنشینیم

: چیزی شده سروناز

سروناز : نه ، حالا بیا بریم

دست سروناز گرفتم و با هم رفتیم سمت میز : این اینجا چکار می کنه ؟

سروناز : داشت با شاهرخ حرف می زد

: که چی بشه

سروناز : نمی دونم

: حالا چرا من باید بیام پیش اون خیلی ازش خوشم میاد

سروناز : می دونم دوستش نداری ولی بیا بریم یک بار این شاهرخ گند نزن

: نه بابا ازش خاطرم جمع

سروناز : خوب باشه ولی بیا بریم .

نزدیک میز شدم ساحل : خسته نباشی

: مرسی ، چی شده نشستی

ساحل : همین الآن اومدم نشستم .

امینی به من نگاه کرد ولی حرفی نزد

: یاسمین برو آب بیار


نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This blog is kept spam free by WP-SpamFree.

خرید جم کلش خرید جم کلش رویال خرید جم رویال خرید جم بازی کلش رویال kharid gem clash royale خرید جم clash royale خرید جم خرید اپل آیدی خرید اپل آی دی خرید اپل آیدی آمریکا خرید اپل آیدی سفارشی خرید جم خرید جم کلش خرید جم کلش آف کلنز خرید جم کلش رویال خرید جم بازی کلش رویال خرید جم برای کلش رویال