مد روز | زن روز | بزرگترین سایت مد ایران با لاکچری ترین تصاویر مدل های لباس مجلسی ، پارتی ، کت دامن مناسب برای خانم های اندامی ، تپل و چاق

رمان آرینا فصل دو

1153514241547764052_2hiunhg43vpb86a560m
دختر الماس

مد روز تقدیم میکند :

رمان آرینا فصل دو

امیدواریم از مشاهده این مطلب نهایت استفاده رو ببرید

مد روز : بزرگترین وب سایت مد در ایران

1153514241547764052_2hiunhg43vpb86a560m

از دیدن امینی شوکه شدم   : سلام   امینی لبخندی زد : سلام   آقای صفایی : آقای امینی ، خانم طلوعی مدیر داخلی اینجا   امینی : خوشبختم   جوابش و ندادم   آقای صفایی : آقای امینی اومدن برای بستن قرارداد   : قرارداد ؟   آقای صفایی : خودشون تو کار تبلیغات هستند ، می خواهن با مجله ما کار کنند و تبلیغ مشتری هاشون و بزنند   : خوب   آقای صفایی : این قراردادی که می خواهد بسته بشه می تونید مطالعه کنید . بعد به من گزارش بدید   : بله حتماً ، با اجازه   آقای صفایی : به سلطانی بگو بیاد پیش من   ابروم و دادم بالا : الآن   آقای صفایی : نه بعد خبر میدم   از اتاق رفتم بیرون ، رفتم توی اتاق : غزال این پسر اینجاست   غزال : کی ؟   : همین امینی   غزال : کدوم امینی   : همونی که برام تحقیق کردی   غزال : کجاست ؟   : تو دفتر صفایی اومد برای بستن قرارداد .   غزال : خاک برسرمون شد   : خفه شو به سلطانی بگو چیزی از دهنش نپر   غزال سریع از اتاق رفت بیرون منم شروع کردم به مطالعه قرار داد همه چیز توش درج شده بود ، غیر از اون سه روز مونده به بستن مجله هیچ قراردادی کنسل نمی شود .   از دفتر رفتم بیرون رفتم پیش منشی صفایی : تنها هستند   منشی : آره همین الآن مهمونش رفت   در زدم رفتم داخل : آقای صفایی ، قرارداد خوبی ولی این تبصره باید حتماً اضافه بشه   بهش گفتم   آقای صفایی : آره درست این و به منشی بده اضافه کنه ، راستی می خواهم این سلطانی رو بکنم مدیر قسمت تبلیغات کارش خیلی خوب   : آره منم ازش خیلی راضیم   آقای صفایی : این امینی رو می شناختی   : نه   آقای صفایی : چون تعجب کردی ، فکر کردم می شناسیش   : نه آخ کسی به من نگفت توی دفترتون کسی هست   آقای صفایی : این منشی من گیج   لبخندی زدم : برم به کارهام برسم ، سلطانی رو بفرستم پیشتون   آقای صفایی : آره بگو بیاد خودتم بیا اینجا می خواهم باشی   : چشم   سلطانی رو صدا زدم رفتم توی دفتر صفایی   سلطانی اومد ، آقای صفایی : خوب خیلی از کارت راضی هستم ولی باید بهتر از این بشی می خواهم مدیریت قسمت تبلیغات و بدم بهت باید خیلی حواست باشه مخصوصاً با وجود قراردادی که می خواهیم با بهامد امینی شرکت تبلیغاتی ببندیم   سلطانی به من نگاهی کرد : بله حتماً   : مبارک باشه   سلطانی لبخندی زد : ممنون   آقای صفایی : می تونی بری   منم از دفتر اومدم بیرون سلطانی : وای ممنون خیلی ممنون   : شیرینی یادت نره   سلطانی : نه حتماً روی چشم   رفتم توی دفتر غزال اومد : من و که ناهار دعوت کرد   ابروم دادم بالا : خوب   غزال : حالا می خواهی با این پسر چکار کنی ؟   : هیچی داریم با هم کار می کنیم همین   غزال : من هیچ وقت نمی تونم از تو چیزی بفهمم   : پس سوال نکن   به کارهام رسیدم .   آقای صفایی اومد اتاقم : آرینا   : بله   آقای صفایی : قرارداد بسته شد ، فقط یادت باشه همیشه سه تا جای خالی براش داشته باشید   : به سلطانی می گم ، فقط اندازه اش و باید مشخص کنه   آقای صفایی : گفت یک صفحه برای سه تا تبلیغش ، حتماً باید پر کنه و گرنه باید جریمه بده   : باشه   آقای صفایی : من دارم میرم ، خداحافظ . تو هم اینقدر کار نکن   : دارم کارهای مجله بعدی رو انجام میدم چون من ماه دیگه مرخصیم   آقای صفایی : کی به تو مرخصی داده ؟   خندیدم : خودتون   آقای صفایی : چه اشتباهی کردم ، خداحافظ   : خداحافظ   صفایی رفت منم رفتم اتاق سلطانی تا من و دید بلند شد : امر دارید   : توی هر مجله باید یک صفحه برای این قرارداد جا خالی داشته باشی حواست باشه ، که این دنبال بهانه می گرده   سلطانی : این همونی نبود   : چرا دقیقاً خودش برای همین میگم اتو دستش ندی   سلطانی : باشه حواسم هست   کار تموم شد رفتم خونه .   —   خوب بچه ها بیان بریم پرواز و اعلام کردند   غزال : برای من هدیه بیارین ها   : باشه بابا خودش و کشت   غزال : برو بی معرفت   یاسمین : برات یک کلاه میارم   غزال : ضرب نخوری   یاسمین : بچه ها دیدین گفت نیارم   : خداحافظ ، بریم دیر شد همیشه باید آخرین نفر باشیم   چهار نفری سوار شدیم   یاسمین : آرینا ببین صد بار گفتم بیا چند تا پسر خوشگلم پیدا کنیم با خودمون ببریم   : برو بابا حوصله داری   سروناز : مگه سر خر می خواهیم   یاسمین : شوهر که نگفتم   : این پسرهای تا باهاشون دوست بشی باید تمام وقت برای اون باشی منم که نمی تونم   ساحل : منم وقت ندارم همش سرکارم   یاسمین : نه که من برای خودم بیکار می گردم   : پس چی حرف می زنی   یاسمین : حالا یک چیزی گفتم دور هم باشیم   ساحل : غلط کردی گفتی .   کلی تو هواپیما چهارتایی حرف زدیم و خندیدم .   : بچه ها بسته دیگه الان همه دارند بهمون فحش میدن   ساحل : چکار کنیم از بیکاری سرمون و بند کردیم   : راستی ساحل یادم رفت بپرسم از اون خواستگار سمج چه خبر   یاسمین : پر   : داماد شد   ساحل : اره دیگه دوستت دارم ، دوستت دارم همش دو ماه طول کشید   سروناز : خوب تو این دو ماه اندازه کل عمرش ناز تو رو کشید   ساحل : اصلاً ازش خوشم نمی اومد پسر بی ریخت ، همش می گفت بابام این و داره بابام اون داره   : خودش چی داشت ؟   ساحل : تو شرکت باباش مدیر عامل بود   : خسته نباشه   یاسمین : تازه شده بود مثل خودت   ساحل : من دخترم ، ولی اون پسر ، بعد قرار یک زندگی رو بچرخونه   : حرفت درست .   بالاخره رسیدیم و پیاده شدیم . ما رو بردند هتل   : من که رفتم دوش بگیرم   ساحل : زود بیای ها   رفتم حمام زود اومد بیرون تا بقیه برن   سروناز : خوب کجا بریم   : می خواهیم بریم شام بخوریم   سروناز : اره منم پایه ام خیلی گرسنم   رفتیم پایین غذا خوردیم ، بعد با بچه زدیم از هتل بیرون . ساحل ، خوب اونجا رو بلد بود چندین بار اومده بود . تا ساعت یازده برای خودمون گشتیم کلی خندیدم .   صبح رفتیم دریا   ساحل : بچه ها من می خواهم برنزه کنم   : باز این می خواهد روغن کاری بکنه   ساحل : خوب خوشگل میشم دیگه   : برو بابا   سروناز : دریا به سیاه شدنش   ساحل : آره باز برگشتیم بزن تو سرت بگو سیاه شدم چطوری خودم و سفید کنم   سروناز : کلی کرم زدم   یاسمین : من که رفتم .   کنار ساحل نشستم : چیه ساحل زیاد سر حال نیستی   ساحل : خوب باز تو فهمیدی اون دو تا خنگ ها   : گفتم تنهایی سوال کنم شاید بهتر باشه   ساحل اشکش ریخت : دو روز دیگه عروسی شهرام   : پسر خاله مامانت   ساحل : آره این همه به من گفت صبر کن بعد خودش رفت داماد شد   : ناراحت نباش زیاد مهم نیست   ساحل : چرا مهم ، نمی دونی چقدر بهم برخورد   : ببین ساحل از حرفم ناراحت نشی ها من اصلاً از این شهرام خوشم نمی اومد   ساحل : همه همین و میگن   : پس همه یک چیزی تو وجود این دیدن که ازش خوششون نمیاد   ساحل : اومدم تا فراموشش کنم   : خوب کردی ، حالا پاشو بریم توی آب   ساحل : می خواهم برنزه بشم   : پاشو بریم بابا اومدیم حال کنیم .   ساحل بلند شد همراه هم رفتیم توی آب ، کلی آب بازی کردیم   سروناز : آرینا مایتو از کجا گرفتی ؟   : از همون پاساژ که چند بار با هم رفتیم   سروناز : خیلی ناز   خودم لوس کردم : مرسی   ساحل : جای باباش خالی   : فکر کردی بابا نمی دونه   یاسمین : چی شده داریوش نفرستاده   : می خواست بفرست من گفتم نه   یاسمین : طفلی اون دفعه که با ما کلی حال کرد ، خدا وکیلی فکر نمی کرد تو با مایو بری جلوش   : داریوش پسر دهن لقی نیست بگم نگه ، بکشنشم حرف نمی زنه   ساحل : خوب می آوردیش   : نه بابا ، حوصله اش و نداشتم   یاسمین : دفعه دیگه کجا بریم   : حالا بزار این بار لذت ببریم تا بعد   برگشتیم توی ساحل دراز کشیدم ، ساحل به همون روغن زد   یاسمین : این چه حالی داره   سروناز : بچه ها این کیه ؟   ساحل : من نمی شناسمش ، شما ها چی ؟   یاسمین و سرونازم گفتند نه   ساحل : تو چی آرینا ؟   : ولش کنید بابا مثلاً بشناسم باید چکار کنم   ساحل : خوب یکسره داره ما رو نگاه می کنه   : نگاه کنه تا جونش از اونجاش در بیار   همشون خندیدم   سروناز زد تو سرم : خاک بر سر بی ادبت بکنند   ساحل : راستی چطوری آقای صفایی جونتون اجازه دادند   : می خواستم از مرخصی هام استفاده کنم به اون چه ، بعدم اون سن بابام و داره   یاسمین : خوب مجرد تا حالا که ازدواج نکرده ، دلم که داره   : غلط کرده   ساحل : برم بزنم تو چشم هاش حتماً ایرانی که داره ما رو اینجوری نگاه می کنه   : ولش کنید دیگه   سروناز : نگاهش کن مطمئن شم تو رو نمی شناس   سرم و بلند کردم بهش نگاه کردم : نه نمی شناسمش ، خوب دیگه راحت شدید   ساحل : بله   : ساحل ماساژم بده   ساحل : به من چه خوشش اومده   : جون من ساحل   ساحل : مرض مفت خور ، پاشو برو بده ماساژت بدن   : اینجا میرم   ساحل : چرا تایند نرفتی   : دیدی که داریوش بود نمی تونستم   ساحل : خوب اینجا برو   : بعدازظهر میرم شما ها نمیان   ساحل : بزار روزهای آخر   : باشه ، روزهای آخر حرف تو شهید نمی کنم .   یاسمین بلند شد : من الآن میام   یاسمین رفت سمت پسر دیدم داره باهاش حرف می زنه ، بعد اومد   : چی شد خانم مارپل   یاسمین : بچه ها کور بود   : خاک برسرت   یاسمین : چه آبروریزی شد   : ایرانی بود   یاسمین : نه ترکی بود   : تو مگه ترکی بلدی   یاسمین : یکم   ساحل : خدا رو شکر کور بود قیافه های ما رو ندیده   کلی یاسمین و مسخره کردیم برگشتیم هتل   شب با بچه رفتیم دیسکو   اون پانزده روز حسابی به چهارتایی خوش گذشت برای همه کلی خرید کردم ، برگشتیم خونه .   —   مامان : خوب بود   : عالی بود ، خیلی خوش گذشت ، روحیم باز شد   مامان : یک چیزی بگم بیشتر باز بشه ، ماه دیگه عروسی خواهرت   : وای تبریک   آتنا رو غرق بوسه کردم : خیلی خوشحال شدم   آتنا لبخندی زد : برام کادو چی آوردی ؟   هدیه های همه رو دادم ، ببخشید دیگه اگه کم همین قدر تونستم بگیرم   آتنا : اون لباس چیه ؟   : چشم تو درویش کن برای خودم خریدم   آتنا : برای خودت چی ها خریدی ؟   : به تو چه ، بچه خوبی باش فضولی نکن   آتنا : نامرد   : خودتی   مامان : آرینا از فردا میری سرکار   : فردا نه ، پس فردا   مامان : خوب   —   سلام   هر کی من و می دید گفت خوش گذشت   منم در جوابش می گفتم : بله جای شما خالی   غزال تا من و دید بغلم کرد : خوبی دختر دلم برات تنگ شده بود   : منم همین طور   غزال : موها تو رنگ کردی   : اونجا رنگ کردم   غزال : بهت میاد   : می دونم   غزال : هدیه ها رو بده   : هدیه ها رو ، یک دونه است   غزال : خاک بر سر خسیست کنند .   پاکت تو طرفش گرفتم : بیا این مال تو   غزال مثل بچه نشست ، هدیه ها شو نگاه کرد : اینا که چند تاست   : خوب دیگه این هدیه همه بچه هاست   غزال : خساست کردین   : بمیر ، ببین چه لباس نازی برات گذاشتم   غزال : خدایش ایول دمت گرم خیلی ناز   : عروسی چطور بود ؟   غزال : عالی ، کلی حال کردیم کلی پسر ریخته بود دورم   : بمیری غزال ندید پدید ، سلطانی بفهمه   غزال : خوب تا نیاد جلو همین دیگه من که نمی تونم به بقیه بگم نه   : چه خبر بود اینجا ؟   غزال : از کجا بگم ، بهامد چند بار اومده رفت   : چه صمیمی   غزال : حسابی تو دل این آقای صفایی جا باز کرده   : خوب ، یعنی خودش میاد اینجا   غزال : آره   : چه بی کلاس ، اصلاً مدیریت بلد نیست   غزال : خفه تا بگم   : خوب بگو   غزال : شرکت اونا قرار با ما ادغام بشه   : یعنی چی ؟   غزال : یعنی آقای صفایی می خواهد مجله رو واگذار کنه   : بده به اون   غزال : اره می خواهد از ایران بره برای همین می خواهد مجله رو واگذار کنه   : پس باید برم دنبال کار   غزال : نه تو جات امن   : چطور ؟   غزال : اون روز شنیدم آقای صفایی به بهامد می گفت تمام کارهای مجله تو انجام میدی   : چقدر می خواهد اینجا رو بده   غزال : دو میلیارد و نیم   : شوخی می کنی   غزال : نه به خدا   : یعنی این داره …   غزال : تمام کارها شده   : پس این چند وقت نبودم حسابی کن فیکون شده   غزال : چه جورم ، اگه بفهمه من در موردش تحقیق کردم   خندیدم : من و بیرون می کنه نه تو رو   غزال : اوه آقای صفایی اومد   صفایی اومد داخل : سلام   : سلام آقای صفایی   آقای صفایی : خوش گذشت   : بله ، خیلی خوب بود   آقای صفایی : خوب باید باهات حرف بزنم   غزال سریع از اتاق رفت بیرون اونم اومد نشست : من دارم اینجا رو واگذار می کنم می خواهم از ایران برم خانواده ام بهم گفتن برم پیششون   : از تنهایی در میان   آقای صفایی به من نگاهی کرد : خیلی دوست داشتم همراه تو برم ولی می دونم جواب تو به من منفی ، برای همین مجبورم تنها برم ، این جا رو به بهامد امینی فروختم کارهاش انجام شده اون شد مدیر اینجا و تو مثل قبل مدیر داخلی هستی ، همون طور که به من لطف داشتی به اونم لطف داشته باش   : من فقط وظیفه ام و انجام میدم   آقای صفایی : می دونم ، تو دختر خیلی شایسته ای هستی ، از تو خیلی تعریف کردم پس خراب کاری نکنی   لبخندی زدم : باشه حتماً   آقای صفایی از جاش بلند شد : اگه تفاوت سنی کمتری داشتیم هیچ وقت از دستت نمی دادم ، موفق باشی هر وقت کمک خواستی به من خبر بده این شماره اونجاست اینم که ایمیل خودم   : ممنون   اون روز بچه ها برای آقای صفایی یک مهمونی خداحافظی و برای امینی یک مهمونی ورود گرفتند . وقتی مهمونی تموم شد برگشتم توی اتاقم غزال اومد : دلش خیلی شکست   : چرا ؟   غزال : بدون تو رفت   : گمشو بیرون   به کارهام پرداختم و همه چیز و بررسی کردم ببینم چیزی ایراد نداره دیدم مال قسمت داستان ها هنوز تکمیل نشده از اتاق رفتم بیرون : شریفی کجاست ؟   غزال : امروز مرخصی یک ساعت رفت   : چرا ستونش هنوز تکمیل نشده   غزال : اومدش   : بگو بیاد اتاق من   شریفی در زد اومد تو   : سلام   شریفی : خوب هستید   : ممنون ، چرا ستونت   شریفی : امروز تکمیل تکمیل میشه   : داستان تازه   شریفی : آره یک داستان توپ سه قسمتی   : تائید شده   شریفی : اره خود آقای صفایی تائیدش کرده بود   : پس آماده اش کن   شریفی : باشه   غزال اومد توی اتاقم : آقای امینی کارتون دارند   از اتاق رفتم بیرون دیدم منشی شرکت داره تند تند چیزی رو تایپ می کنه : می تونم برم داخل   منشی : بزارید خبر بدم ، آره برید داخل   در زدم وارد شدم : امری داشتید   امینی به من نگاهی کرد : ادامه نداشت   : چی   امینی : آقای امینی   : امرتون و بفرمائید   امینی بلند شد اومد جلوم ایستاد : بهتر با رئیست درست حرف بزنی   : من با شما مودب حرف زدم   امینی : این داستان کی تائید کرده   نگاه کردم : امضا آقای صفایی   امینی : به کسی که اون ستون پر می کنه بگو یک داستان دیگه پیدا کنه   : چرا ؟   امینی : چون من میگم   : علتش و از من می خواهد   امینی : داستان و خوندی   : نه   امینی : بخونش ، برات خوبه   داستان و ازش گرفتم و یکم ازش خوندم دیدم موضوع دادگاه یک دختر که خودکشی کرده ، فهمیدم این باید یا کار سلطانی باشه یا غزال   : خوب این که ایراد نداره از داستان ها زیاد تو مجله می گذاریم   امینی : نه مجله من   : ببینید آقای امینی این داستان ها جزو داستان های خیلی پر خواننده است   امینی : جدی   : آره ، نمی دونید مردم چقدر درخواست دارند تا از این داستان ها بزاریم توی مجله   امینی : میشه ببینم   : آره ، با اجازه   رفتم سمت لب تابش ایمیل و باز کردم : ببینید چقدر ایمیل در این مورد داریم   امینی : ولی من   : آقای امینی شما باید چیزی رو بگزارید که مردم دوست دارند نه این که شما خوشتون بیاد   امینی : باشه بگزارید   : ممنون   از اتاق رفتم بیرون غزال : چی شده بود ؟   : تو به شریفی خط دادی بره در مورد خودکشی دختران   غزال لبخندی زد   : بمیری غزال   غزال : چی اخراج شدی   : نه ، ولی با اکراه قبول کرد   غزال : معلوم خیلی عاشق بوده   : نمی دونم   کارهام و انجام دادم ساعت دو شد : غزال هنوز هستی   غزال : نه کارم تموم شده بریم   از دفتر اومدیم بیرون غزال : اونجا عجب ماشینی   : مال کی هست ؟   غزال : رئیس گرامی   : آفرین   سلام   : سلام آتنا خوبی ؟ کارت تموم شده بریم   آتنا : تو برو پیام میاد دنبالم ناهار و با هم می خوریم   غزال : آره دیگه تو مهم نیستی ، پیام جون مهم   : آتنا چرا موضوع عوض شدن رئیس و به من نگفتی   آتنا : نمی خواستم مسافرتت خراب بشه   غزال : به فکرت بوده   آتنا : به فکر همسفر هاش بودم   : لطف کردی   آتنا : می خواهی استعفا بدی ؟   : نه برای چی ؟ حالا اون رئیس فرقی نداره من کار خودم می کنم به اونم کاری ندارم اون به من احتیاج داره نه من به اون   غزال : اخراجت کنه   : میرم خونه می شینم   غزال محکم زد به پهلوم : چه خبرت   آتنا : من برم پیام اومد   : مامان می دونه   آتنا : آره   : خوش بگذره   غزال : من رفتم کار دارم   : خداحافظ   به خواهرتون اجازه میدید با مرد غریبه بره بیرون ، شما که خیلی حساس بودید   برگشتم سمتش : شما که چیزی نمی دونی دهن تو باز نکن حرف بزن   امینی : من رئیستم   : اون تو رئیسمی اینجا همون آدم مزاحمی   امینی به من نگاهی کرد : خیلی بی ادبی   : تازه شدم مثل تو   امینی : من تو رو آدمت می کنم   : وای ترسیدم   چند تا از بچه ها اومدن بیرون : با اجازه   رفتم سمت ماشین در باز کردم ، دیدم اونم سوار ماشینش شد   پسر پررو فکر کرده رئیسم من باید ازش خوشم بیاد   گوشیم زنگ زد : بله   ببین آرینا من تو رو ادب می کنم   : ببینم آقای امینی زیادی پا تو داری از گلیمت دراز تر می کنی   امینی : فردا بهت میگم   : می خواهی تو دفتر جبران کنی   امینی : هر جا دلم بخواهد جبران می کنم   گوشی رو قطع کردم : می تونی بکن   رسیدم خونه : سلام مامان ؛ اه خاله شما هم اینجایید   خاله فریده بوسم کرد : خوبی عزیزم   : ممنون شما خوبید   خاله فریده : خسته نباشی   : نه خسته نیستم   با رئیس جدید چطوری ؟   : سلام بلد نیستی بردیا   بردیا : مثلاً ما بزرگ تریم   : ادب چه ربطی به بزرگی و کوچکی داره   بردیا : آقای امینی چطورند ؟   : خوب   بابا : آرینا بیا اینجا   : بردیا باز دهن تو باز کردی   بردیا : من چکارم   رفتم توی حال : سلام بابا   بابا : این همون پسر است   : کی همون پسر است   بابا : امینی رو میگم   : بله ، پول داشته مجله رو خریده   بابا : استعفا بده بیا بیرون   : چرا باید این کار و بکنم   بابا : نمی خواهم با این پسر درگیر بشی کسی که تو خونه من با دخترم بد حرف می زنه سر کار حتماً بد تر حرف میزنه   : نه بابا ما اونجا با هم دعوایی نداریم دعوای ما بیرون ، اونم می دونه   بابا : یعنی می خواهی براش کار کنی   : من مدیر داخلی اونجام بیام بیرون ، هیچ وقت این کار رو نمی کنم   بردیا اومد تو آشپزخونه : خوب بیا بیرون وقتی اونجا به صلاحت نیست   : به تو هیچ ربطی نداره دخالت می کنی   بابا : آرینا اون پسر خاله ات چرا اینجور حرف می زنی   : چون چشم نداره ببین من پیش رفت می کنم   از کنار بردیا گذاشتم رفتم توی اتاقم در باز شد   : اوه چه خبرت ، یاد نداری در بزنی   بردیا : ببین آرینا من امینی نیستم که هر طور دلت خواست حرف بزنی   : برو بیرون ببینم   بردیا : ببینم آرینا من تا حالا تحملت کردم یک کاری نکن همه چیز و بریزم به بهم   : مثلاً چی رو   بردیا : خودت خوب می دونی همه با ازدواج من و تو   : ببین من زن تو نمی شم ، من یک آدم با جربزه می خواهم که تو نیستی پس اینم از گوشت بنداز بیرون که من به تو جواب بله بدم   بردیا : حرف اول آخرت همین   : آره اول آخر وسط همه همین ، برو پی زندگیت   بردیا از اتاقم رفت بیرون : پسر بی خود   لباس عوض کردم رفتم پایین   مامان : چی شد باز شما دو تا دعوا کردید   : کی به بردیا قول داده بوده که من باهاش ازدواج می کنم   خاله فریده : یعنی چی آرینا خودت می دونی بردیا خیلی وقت دوستت داره   : منم همیشه گفتم نه من با فامیل ازدواج نمی کنم   مامان : زشت   : چی زشت اون اصلاً حق نداره به من فکر کنه مگه اون کیه ؟ من برای ازدواج دنبال یک آدم خواست می گردم   بابا : مثل همین امینی   : اون اصلاً آدم خواست حساب نمیشه   بابا : من بردیا رو دوست دارم   : شرمنده بابا باید یک دختر دیگه می آوردید ، اون می دادید به بردیا   سلام   برگشتم : سلام باربد   باربد : اینجا چه خبر ؟   : هیچی داداش گرامتون یک چیزی می خواهد که راه گلوش حسابی می گیره   بارید خندید : چی هست حالا   خاله فریده : از آرینا خواستگاری کرد   باربد شروع کرد به خندیدن : غلط کرده ، چه رویی داره اون دیگه   : همین و بگو   خاله فریده : باربد اون داداشت   باربد : داداشم باشه وقتی چیزی قرار تو گلوش گیر کنه که نباید بهش داد   : دمت گرم   باربد : آرینا چای بریز   براش چای ریختم کنارش نشستم : چه خبر ؟   باربد : هیچی ، دانشگاه خونه امتحان درس ، همین . بردیا چرا برگشتی   بردیا فقط به ما نگاهی کرد و رفت کنار مامانش نشست   باربد آروم : خر ها   : موضوع چیه باربد   باربد : عاشق یک دختر شده مامان و بابا راضی نیستند ، اونم برای لجبازی اومده به تو گفته   : منم که زدم تو حالش   باربد : باور کن اونم همین و می خواست   : پس کارم به جا بوده   باربد : آره دیگه   : دختر کی هست ؟   باربد : دختر دیگه چه می دونم   : خوب شد گفتی و گرنه نمی دونستم دختر   باربد : من که ندیدمش   : چی شده تو ندیدیش   باربد : بردیا بهم اعتماد نداره برای همین نمی گه   : باز چکارش کردی که نمیگه   باربد : نمی دونم بابا ، از وقتی از کار توی شرکت دوست بابا اومده بیرون بابا خیلی عصبانی گفت تا کار خوب پیدا نکنه دیگه بهش هیچ پولی نمیده   : اوضاع خیلی خراب   باربد : آره   بردیا رو به روی من نشست به دور و بر نگاه کردم : چیه زن می خواهی بگیری مثل آدم حرف بزن چرا پای من و وسط می کشی   بردیا به باربد نگاه کرد : باز دهن لغی کردی   باربد : شاید این تونست کمکت کنه   : چرا باز اومدی بیرون خوب یک جا بمون کار کن دیگه   بردیا : حوصله اون جور کارها رو ندارم   : می خواهی تو خونه بشینی بهت حقوق بدن   بردیا : اینجوریم نه   : هر جا میری دو روز میای بیرون خوب بمون   بردیا : من کار پیدا کردم الآنم دارم میرم   : جدی   باربد : چه کاری هست   بردیا : رشته خودم   باربد : یعنی کامپیوتر   بردیا : آره یک شرکت کامپیوتری ، ماهی چهارصدم حقوق می گیرم   : اونم درآمد ، مگه می تونی زندگی رو بچرخونی   بردیا : ببین تو کمکم کن من با این دختر ازدواج کنم یک کار دیگه ام پیدا می کنم   باربد : بریم به خانواده دختر بگیم پسر ما ماهی چهارصد تومان حقوق می گیره   بردیا : آره ، من که خونه دارم ماشینم دارم پس همون کافی   : خوب ، خانواده دختر موافقند   خاله و مامان اومدن دیگه با بردیا حرف نزدم یعنی هنوز قهرم   خاله فریده : بردیا جان بهتر از دل آرینا در بیاری   بردیا به من نگاهی کرد   : خاله ول کنید دیگه ، اون ول کرده شما گیر میدید   بلند شدم رفتم توی اتاقم   گوشیم زنگ زد : باز چی می خواهی   مودب باش برای کار زنگ زدم بلند شو بیا دفتر مجله   : من کارم تموم شده جناب رئیس   امینی : یک قرارداد باید تو باشی   : قرارداد چی ؟   امینی : بیا تا برات توضیح بدم   : کی اونجاست   امینی : بچه ها هستند ، فقط زود بیا   لباس پوشیدم خیلی مرتب رفتم پایین   مامان : کجا ؟   : نمی دونستم این ساعت جلسه داشتم باید برم دفتر   رفتم داخل یکی دو تا از کارمندها هنوز بودند . رفتم سمت دفتر امینی در زدم وارد شدم   : سلام   امینی به من نگاهی کرد : این قرارداد و نگاه کن   به قرارداد نگاه کردم : برای چیه ؟   امینی : قرار این مجله رو گسترش بدم   : یعنی   امینی : می خواهم یک صفحه بهش اضافه کنم   : خوب   امینی : فقط یک مشکل هست   : چی   امینی : تو   : من مشکل شما هستم   امینی : آره حضورت عصبیم می کنه   : می خواهین برم   در اتاق زده شد منشیش اومد تو : آقا امینی ، آقای ضیافتی اومدن   امینی : راهنمایشون کنید .   ضیافتی وارد شد   امینی : سلام خوش اومدین   ضیافتی : سلام ، ممنون خیلی خوشحالم که موافقت کردید من و ببینید   امینی : خانم طلوعی مدیر داخلی مجله   ضیافتی : خوشبختم خانم   : منم همین طور   ضیافتی نشست شروع کرد حرف زدن که می خواهد یک صفحه مخصوص محصولاتش داشته باش و برای معرفی اونها هر کاری می تونیم بکنیم .   امینی و منم حسابی باهاش حرف زدیم و قرار شد دو روز دیگه اولین طرح ها رو بهش نشون بدیم .   ضیافتی قرارداد و امضا کرد و رفت   امینی : کارت عالی بود   : ممنون   امینی به ساعتش نگاه کرد : بستنی مهمون من   : نه ممنون من هیچ وقت مهمون شما نمیشم   امینی : می ترسی بریم بیرون یک بلایی سرت بیارم   : جراتش و نداری   امینی : شنیدی میگن زبان سرخ سر را میدهد بر باد   : سر شما رو   امینی : نه سر خود تو   : من باید برم خونه کار دارم   با امینی از دفتر اومدیم بیرون هیچ کس توی دفتر نبود همه رفته بودند و در بسته بود : خوب حالا ازم نمی ترسی   : چرا باید بترسم   امینی : چون اینجا فقط منم و تویی   لبخندی زدم : چرا باید بترسم مگه شما لولو خرخره هستید   امینی : آره مگه نمی دونی   : نه تا حالا نگفته بودید   جلوم ایستاد : بگو معذرت می خواهم تا از گناهت بگذرم   : من کاری نکردم که بخواهم عذرخواهی کنم   امینی : کردی ، خودتم خوب می دونی که کاری کردی   : من واقعیت تو بهمتون گفتم پس نباید ناراحت بشید   می خواستم از کنارش بگذرم   امینی راهم و سد کرد : ببین خیلی دارم تحملت می کنم   : اگه بزاری برم دیگه نمی خواهد تحملم کنی   امینی : اگه نذارم   : مثلاً می خواهی چکار کنی   امینی : خیلی کارها   : مثل اون دختر که بخاطرت خودکشی کرد   امینی : کی این رو بهت گفته   : ببین من بچه نیستم می تونم تحقیق کنم   امینی : اون یک دروغ   : خانواده دختر این طوری فکر نمی کنند ، شنیدم دوباره شکایت کردند   امینی : تو حق نداشتی   : در مورد رئیسم بدونم ، چرا من حق دارم هر کاری می تونم بکنم   امینی : اون   : برای من نمی خواهد توضیح بدی به وجدانت رجوع کن ببین آیا اون کار کاردی کار درستی بوده   از کنارش گذشتم و از دفتر رفتم بیرون می دونستم با خاک یکسانش کردم سوار ماشین شدم که در باز شد   : چی می خواهی   امینی : کیا از این موضوع خبر دارند   : من   امینی : یعنی هیچ کس دیگه نمی دونه   : نه ، مگه اونها بخواهن از رئیسشون زیاد بدونند   امینی : میشه بگی کی بهت گفته   : من هیچ وقت جاسوسام و لو نمیدم   امینی در محکم بست شیشه رو دادم پایین : عصبانی میشی چرا در ماشینم و محکم می بندی   جوابی نداد ، حرکت کردم رفتم . زنگ زدم به غزال : سلام ، ببین حواست باشه یک بار در مورد اون دختر که خودکشی کرده توی دفتر حرف نزنی به سلطانی ام بگو   غزال : باز چکار کردی ؟   : هیچی فقط یک کوچولو آتیشش زدم   غزال : یک کوچولو تو یعنی حسابی دیگه   خندیدم : باید برم کار دارم خداحافظ   رفتم خونه .   چند روزی از امینی هیچ خبری نیست ، منم برای خودم حسابی جولون می دادم ، یک پا رئیس شده بودم   غزال : خوب برای خودت داری ریاست می کنی   : نمی دونم کجاست ، به منشیش گفتم ازش خبر نداری ، اونم گفت نه معلوم نیست کجا رفت که نمیشه پیدایش کرد موبایلشم در دسترس نیست   خانم طلوعی   : بله   من یک ساعت باید برم بیرون   : چرا   یک سوژه دارم باید برم ازش عکس بگیرم   : سوژه چی ؟   برای اون قسمت آشپزی باید عکس داشته باشیم   : زودبایی ها   باشه خانم طلوعی   اون رفت بیرون ، غزال : دختر عجب سوال های ، هیچ وقت سوال نمی کردی کجا چرا ولی حالا   : چون خود رئیس نیست مجبورم ساعتش و یادداشت کن می دونم بیاد باز دنبال حال گیری از من   غزال : تو خیلی بد بهش گفتی اون حسابی قاطی کرده که نیومده   : نمی دونم ، حتی شماره خونشونم نداریم   غزال : خیلی نگرانش شدم تو رو خدا دیگه دعوا نکنی باهاش   : من چی می دونم اون چش شده حتماً رفته مسافرت   غزال : یکم فکر کن ببین می تونه رفته باش مسافرت   : خیلی خوب سلطانی رو صدا بزن بیاد   غزال : چکارش داری   : بگو بیاد من کارش دارم   غزال رفت با سلطانی برگشت : بله امری داشتید خانم طلوعی   : شماره خونه این امینی رو نتونستی پیدا کنی   سلطانی : چرا دارم   : میشه بهم بدی   سلطانی : باشه   گوشیش و در آورد بعد از کمی گشتن شماره رو بهم داد   سلطانی : این اون چیزی که به من تونستم گیر بیارم   : ممنون خیلی لطف کردی می تونی بری   سلطانی : خواهش می کنم   گوشی رو برداشتم شماره گرفتم : سلام خانم خسته نباشید منزل امینی   بله امرتون بفرمائید   : ببخشید من با آقای امینی کار داشتم   کدوم امینی   : آقای بهامد امینی   شما   : من طلوعی هستم همکار ایشون چند روز ایشون تشریف نیاوردن می خواستم ببینم مشکلی براشون پیش اومده   همون خانم : چند لحظه گوشی   صداش می اومد ببین مامان حوصله هیچ کس ندارم نمی خواهم با کسی حرف بزنم بهش بگو خودش برای دفتر هر کاری می خواهد بکنه   مادر جان به دختر بگم تو چکارت .   بگو مریضم ، بگو مرده ، فقط نمی خواهم باهاش حرف بزنم باشه ، می خواهم تنها باشم ببینم باید چکار کنم   ببخش دخترم حال بهامد زیاد خوب نیست نمی تونه صحبت کنه   : ببخشید خانم امینی من می تونم بیام ایشون و ببینم   خانم امینی : راستش زیاد رو به راه نیست   : باشه هر طور صلاح می دونید ، سلام من و بهشون برسونید   خانم امینی : بله حتماً   : خداحافظ   گوشی رو قطع کردم : معلوم خیلی بهم ریخته چون اصلاً حرف نزد   غزال : بمیری آرینا که بعضی اوقات کارهای می کنی که هیچکس نمی کنه   : ول کن بابا بزار یکم تو خودش باشه به من میگن آرینا   غزال : به تو میگن عزرائیل همیشه یک راهی برای حال گیری از دیگران داری   خندیدم : خودش می خواست ، من که کاری بهش نداشتم .   ساعت سه شد بیشتر بچه ها رفتند از دفتر با غزال اومدیم بیرون و در بستم : خوب مثل اینکه باید منتظر عوض شدن رئیس باشیم   غزال : خدایش من ازش خوشم می اومد درست تو از اول باهاش رو دنده لج گذاشتی ولی پسر با حالی   : ول کن غزال اگه عرضه داشت تا حالا مشکلش حل شده بود   غزال : یعنی بی عرضه است دیگه   : صددرصد   غزال : نه می دونی اون اشتباه کرد ، فکر تو از این بچه مدرسه هایی که تازه از پشت میز اومدی برای همین می خواست ازت زهره چشم بگیره ولی نمی دونست تو از اون می گیری   : ما اینم عزیزم   غزال : من و برسون خونه امروز ماشین ندارم   : یکم پیاده برو پات باز شه تا خونتون همش پنج دقیقه راه همون با ماشین میای   غزال : به تو چه تو من برسون   : بیا سوار شو می خواهم زود برم   غزال : آرینا بلند نشی بری خونشون   : نه بابا بمونه تو خونه تا بپوسه   غزال : آرینا ؛ جون من ، اگه فردا اومد چیزی بهش نگو   : چیه سنگش و به سینه می زنی   غزال : من ازش خوشم میاد آرینا ، جون من   : سلطانی چی ؟   غزال : ببین فعلاً بین خودمون بمون می خواهم امروز برم سراغش   : غزال باز دیوونه شدی   غزال : برم ببینم چی میگه   : غزال بری کاری می کنم سلطانی بفهمه پدر تو در بیار   غزال : به اون چه ؛ ببین آرینا من   : گفتم فارسی حرفم زدم می دونم بری اونجا فکت گرم میشه همه چیز و لو میدی   غزال : باور کن لو نمیدم با سلطانی میرم   : فکر می کنه از طرف من رفتی جاسوسی   غزال : بمیری که فقط خراب کاری می کنی من یک چیز توپم که پیدا می کنم باید به خاطر تو ازش بگذرم   : گمشو برو پایین زیاد حرفم نزن تا ببینم باید چکار کنم   غزال : گلوت گیر کرده   : گمشو پایین فکر کرده منم مثل خودشم   غزال با خنده پیاده شد : خدایش خیلی خوشگل   : غزال تو گرسنه نیستی   غزال : تو از کجا فهمیدی ؟   : چون داری هذیون میگی   غزال : برو دیدنش فقط تو می تونی آرومش کنی   : من این کار و نمی کنم   غزال : تو بهمش ریختی پس خودتم باید از اون حالت در بیاریش   : خداحافظ   رفتم خونه برام مهم نبود اون چه اتفاقی براش می افت می خواهد سالم بمونه می خواهد بمیره آدم بی خود باید این بلاها سرش در بیاد   من به دیدنش نمیرم ، به من ربطی نداره   —   آرینا میشه بگی چی شده   : هیچی مامان   مامان : چرا بلاتکیفی جایی می خواهی بری ؟   : نه مامان جایی نمی خواهم برم   مامان : دو بار آماده شدی اومدی پایین دوباره برگشتی بالا خوب بگو شاید بتونم کمکت کنم   : نه نمی تونید میشه تنهام بگزارید   مامان رفت بیرون : چرا بلاتکیف بودم نمی دونم   لباسم دوباره در آوردم و روی تخت نشستم ، هر طور بود خودم و قانع کردم که نرم   هر دفعه ام خوابم می برد خواب امینی رو میدم که داشت خودش و دار می زد .   عصبی شده بودم به ساعت نگاه کردم ساعت دو صبح بود .   با خودم اونقدر کلنجار رفتم گوشیم و برداشتم براش پیام زدی خوبی ؟   هیچ جوابی نیومد ، دوباره براش نوشتم اگه بیداری بهم جواب بده   گوشیم زنگ زد خودش بود   : سلام   چی شده خانم طلوعی که ساعت دو شب برای من پیام زدید   : می خواستم ببینم خوبید هنوز زنده اید   امینی : مگه قرار بود بمیرم   : آخ امروز وقتی با مادرتون حرف می زدید شبیه این آدم های مایوس بود که قسط دارند خودشون و از زندگی راحت کنند   امینی : هنوز به اون حد نرسیدم ، مادرم بهتون گفت   : نه وقتی اومدم گوشی رو بهتون بدم من شنیدم   امینی : تو همیشه فضولی می کنی   : خوب کارم ایجاب می کنه حواسم به دورو برم باشه   امینی : حالا چی می خواهی ؟   : فکر کنم اون روز نباید اون حرف و بهتون می زدم   امینی : شما نمی گفتید یکی دیگه می گفت تا این خانواده دست از سر من بردارند .   : چرا یک فکر درست حسابی نمی کنید   امینی : چقدر بگم کار من نبوده تازه دادگاه رای به بی گناهی من داده   : خوب اون ها قبول ندارند   امینی : خوب به من چه ربطی داره من از کجا بودم دخترشون با کی بوده ، فقط گفته من با رئیس شرکت رابطه دارم   : شما یا اون سلیمی ؟   امینی : آره چرا خودم عقلم نرسید   : به چی ؟   امینی : شما بهترین ایده رو به من دادید   : میشه بگید چی ؟   امینی : باشه برای بعد من یک چند روزی نمی تونم بیام حواست به دفتر باشه   : باشه   امینی : خداحافظ   : خداحافظ   چی شد یک دفعه چرا اینجوری کرد ، من و باش که نگرانش بودم ، به درک نیا   راحت گرفتم خوابیدم دیگه بهش فکر نکردم   سلام غزال   غزال : رفتی   : نه بهش زنگ زدم ، جواب و داد   غزال : خوب   : هیچی گفت تا چند روز دیگه نمیاد اونجا   غزال : خوب بود   : اره خیلی خوب بود   غزال : یعنی چی یعنی همش مسخره بازی بود   : آره بابا   —   سه چهار روز گذشت بازم از این امینی خبری نشد .   غزال : یک زنگ دیگه بهش بزن   : چرا باید بهش زنگ بزنم اینجا مشکلی ندارم ، امروز مجله میره برای چاپ   غزال : نمی خواهی اون تائید کنه   : وقتی کار و تائید کردم دیگه چیزی برای تائید اون نمی مونه   غزال : باشه من گفتم ها   : منم شنیدم ، برو به منشیش بگو بهش خبر بده که اگه تا امروز ساعت اداری نیاد کار بسته میشه برای چاپ میره   غزال از اتاق رفت بیرون   گوشیم زنگ زد خودش بود   : بله   امینی هستم   : بله شناختم امرتون   امینی : کار از نظر تو تائید   : آره   امینی : باشه بفرستش برای چاپ من از فردا میام   : باشه   امینی : باشه چی ؟   : بله آقای امینی   امینی : نمی تونی هنوز بهم بگی رئیس   : خیلی از القاب خوشتون میاد   امینی : تو بگی آره   : من باید برم کلی کار دارم خداحافظ   امینی : مراقب دفتر باش   گوشی رو قطع کردم برای آخرین بار به صفحه های مجله نگاه کردم هیچ ایرادی نداشت و همه چیز مرتب بود از اتاق رفتم بیرون : خوب مجله برای این ماه بسته شد .   همه شروع کردند به دست زدن   : ممنون از همه   برگشتم توی اتاق   غزال : خوب ساعت دوازده است بریم خونه   : آره می تونید برید   غزال : کار و فرستادی چاپخونه   : آره   غزال : تائید کرد   : آره بهم زنگ زد و تائید کرد .   غزال : خانم رئیس من رفتم می خواهم با سلطانی برم بیرون   : خوش بگذره   تا ساعت یک همه بچه ها رفتند منم کارهام رو انجام داد کسی دیگه نبود ، کیفم و برداشتم از دفتر رفتم بیرون و در بستم از پله ها رفتم پایین   ببخشید خانم طلوعی


نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This blog is kept spam free by WP-SpamFree.

[uniplace_links]

خرید گیفت کارت