مد روز | زن روز | بزرگترین سایت مد ایران با لاکچری ترین تصاویر مدل های لباس مجلسی ، پارتی ، کت دامن مناسب برای خانم های اندامی ، تپل و چاق

رمان آرینا فصل یک

1153514241547764052_2hiunhg43vpb86a560m
دختر الماس

مد روز تقدیم میکند :

رمان آرینا فصل یک

امیدواریم از مشاهده این مطلب نهایت استفاده رو ببرید

مد روز : بزرگترین وب سایت مد در ایران

1153514241547764052_2hiunhg43vpb86a560m

مامان : نمی دونم به من جواب نمیده آرینا

: یعنی چی جواب نمیده ما نباید بفهمیم برای کی کار می کنه

مامان : نمی دونم آرینا خودت ازش سوال کن

: باز تا اومدن سوال کنم ، نگی ولش کن

مامان : نه باباتم خیلی حساس شده میگه این چه کاری که ساعت مشخص نداره

: منم همین میگم چطوری یک بار دو میاد یک بار چهار میاد یکبار ساعت هفت میاد

مامان : خودت پی گیری بکن من حریفش نمیشم

ساعت هفت بود که آتنا اومد

: کجا بودی ؟

آتنا : به تو چه

: میگم کجا بودی ؟

آتنا : مامان می دونه

: مامان هیچی نمی دونه ، کجا بودی ؟

آتنا : خودم می دونم ، کجا بودم

: آتنا اون روی من و بالا نیار فردا میام شرکتت ببینم اونجا کجاست

آتنا : می خواهی آبروی من و ببری

: تو آدرس درست بده من میام فقط شرکت تو ببینم

آتنا : نمی خواهم

: تو توی یک شرکت کار نمی کنی ، کجا میری ?

آتنا : باور کن دارم کار می کنم

: آدرس بده

مامان اومد آتنا زود از حضورش استفاده : مامان ببین آرینا دخالت می کنه

مامان : خوب می کنه به من که نمیگی کجا میری

آتنا : بابا دارم میرم کار می کنم

مامان : مگه ما محتاج کار کردن تو ایم

آتنا : نه ولی

: ولی اما اگر نداره ، آدرس میدی من برم ببینم اونجا کجاست

آتنا از روی اجبار شماره و آدرسش و داد ، با ناراحتی رفت توی اتاقش

مامان : فقط آرینا سر در بیاری ببین اونجا کجاست این میره ، رئیسش کیه

: چشم مامان من و که می شناسی

مامان : نمی دونم این به کی رفت اینقدر اذیت می کنه .

: حالا بزارید من برم ببینم ، بعد نتیجه گیری بکنید .

مامان : بیا پایین بابات اومد یکم عصبانی

: باز چی شده ؟

مامان : نمی دونم باز با کی دعواش شده

: حتماً باز شاهرخ کاری کرده

مامان : نمی دونم چرا این جوری می کنه به بابات میگم ردش کن بره ولی کو گوش شنوا

: چرا بیرونش کنه پسر خوبی ، بابا الکی زود عصبانی میشه

مامان : نمی دونم

با مامان از اتاق رفتم بیرون ، رفتم پایین : سلام بابا

بابا : سلام آرینا ، آتنا کجاست ؟

: تو اتاقش

بابا : شرکتش چی شد کجاست ؟

: آدرسش و داده من میرم در موردش تحقیق می کنم

بابا : باشه ، آرینا خوب تحقیق کنی

: چشم بابا

صدای زنگ اومد مامان در باز کرد : بلند شو خاله ات

: خوب خاله باشه مگه چکار

مامان : برو یک لباس بهتر بپوش

رفتم توی اتاقم بلوز شلوار پوشیدم اومد پایین : سلام

خاله فریده : سلام آرینا جون خوبی خاله

: ممنون شما خوب هستید

عمو بهمن : سلام آرینا خوبی

: ممنون شما خوب هستید ، از این طرف ها اونم مجردی

خاله فریده : چکار کنیم بچه ها که دنبال کار خودشونن ما دو تا هم با هم مجردی می گردیم

: خوب

عمو بهمن : اره دیگه ، من که از کار بچه ها سر در نمیارم برای خودشون این طرف اون طرفند

مامان : خوب پسرند دیگه

عمو بهمن : پسر باشند باید یک توضیحی بدن ببینم چکار می کنند .

بابا : بچه های عاقلی هستند

خاله فریده سرش و تکون داد : آره

عمو بهمن : آرینا اومدم اینجا ازت بپرسم تو محل کارتون برای بردیا چه اتفاقی افتاده که دیگه نمیاد اونجا

: من نمی دونم عمو بهمن ، چون من تو قسمت اون ها نیستم فقط تنها چیزی که شنیدم با رئیس اون قسمت به تفاهم نرسیدن

عمو بهمن : نمی دونم چکار کنم یک جا بند نمیشه

: عمو بهمن باید کار مورد نظرش و پیدا کنه

عمو بهمن : چقدر به این و اون رو بزنم برای …

: بزارید خودش این بار پیدا کنه

خاله فریده : منم همین و میگم

عمو بهمن : باربدم چند وقت دیگه دانشگاهش تموم میشه باید جوش اونم بزنم

: نه عمو مگه من برای خودم کار پیدا نکردم

خاله فریده : آره ببینم حالا از کارشم راضیه

عمو بهمن : آرینا توقعش پایین بچه ها من کلی توقع دارند

: اونام خوب میشن بزارید دنبال کار بگردند بعد خودشون می فهمند چه موقعیت های رو از دست دادند

بابا : این بچه ها که از تجربه بزرگ تر ها استفاده نمی کنند

گوشی بابا زنگ زد با اجازه ای گفت و رفت بیرون

خاله فریده : آتنا کجاست ؟

مامان سرش و تکون داد : توی اتاقش ، می خواهم عروسش کنم

: مامان

خاله فریده : خوب می کنی

عمو بهمن : کار خوبی می کنید مثل ما که بهنوش و عروس کردیم ، راحت شدیم از ادا بازی هاش

سرم تکون دادم : چی بگم

مامان : اینجوری بهتر خاطر همه جمع تر

: اگه رفت و برگشت چی

مامان : نه سنش کمه بهتر قبول می کنه مثل تو که نیست صد تا شرط بزار

: دست شما درد نکنه

خاله فریده : خوب آرینا رو می خواهی چکار کنی ؟

مامان : این و قرار برای خودمون ترشی بندازیم

عمو بهمن : دختر به این خوبی داری

مامان : اره ازش خیلی راضیم ولی نمی دونی بهمن خان هر کی میاد چقدر ایراد روش می ذاره

: خوب خوشم نمیاد ازشون چکار کنم بعدم من جا دارم

مامان : الان بیست و سه سالت تا کی وقت داری

: تا سی سالگی

مامان : می خواهی پیرشی بعد عروس بشی

: نه اون موقع پیر نیستم

خاله فریده : شنیدم می خواهی با دوستات بری ترکیه

: آره الآن آب و هواش خوبه

مامان : دیگه چی ؟

: دیگه همین

مامان : همه خبر دارند الی من

: مامان من که هر سال یک جایی میرم سال اولم نیست

عمو بهمن : اینم باید عروس کنی فرشته خانم ، بهتر بیشتر نگه اش نداری

: دست شما درد نکنه

عمو بهمن : دروغ که نمیگم

: عمو ما یک اکیپ دختر هستیم میریم برای خودمون می گردیم

عمو بهمن : شما یک اکیپ دختر ، اون طرفم یک اکیپ پسر چه شود

: عمو بهمن اون طوری که شما فکر می کنید نیست

خاله فریده : بهمن دوست هاش و می شناسیم هم خودشون و هم خانواده شون

بابا اومد تو : کی رو می شناسین

عمو بهمن : دوست های آرینا رو می خواهن برن مسافرت

بابا : کجا به سلامتی ؟

: این بار ترکیه

بابا : کی راهی

: ماه دیگه

بابا : بلیط گرفتی

: آره

بابا : باشه شاهرخم باهاتون می فرستم

: نه بابا

مامان : آرینا نباید بری

بابا : چکارش داری هر روز سرکار حالا می خواهد بره برای خودش بگرده

مامان : اینم از باباش ، فردا آتنا هم می خواهد بره مسافرت می گذاری

بابا : فردا بعدازظهر مهمون داریم

مامان : کیه ؟

بابا : مهندس شیرازی برای پسرش میاد خواستگاری

خاله فریده : برای کی ؟

بابا : آتنا رو دیدن پسندیدن

: مبارک

آتنا : سلام ، کی قرار بیاد

بابا : مهندس شیرازی برای پسرش پیام میان خواستگاری تو

آتنا : من نمی خواهم عروس بشم اول باید آرینا عروس بشه

بابا : آرینا حالا حالا باید مجرد بمونه ، نوبت شماست

آتنا : نمی خواهم من اصلا ازش خوشم نمیاد

بابا : مگه تو دیدیش ؟

آتنا : مادر و پدرش و که دیدم

بابا : بزار بیان بعد بگو نه

آتنا با حالت قهر رفت توی اتاقش

مامان : باید آروم تر بهش می گفتی

بابا : همینی که هست

عمو بهمن : منم باید یک فکری برای این بردیا بکنم تا به فکر زندگی بیافت

خاله فریده : اون هنوز بچه است بزار یکم بزرگتر بشه نمی خواهیم که دختر مردم بدبخت کنیم .

مامان : آره بابا فردا دختر مردم میارید تو زندگیش بعد اون باید سختی بکش

عمو بهمن : خوشبالتون دختر دارید

بابا خندید : هر کدوم سختی خودش و دارند

عمو بهمن : یکی تو سرشون بزنی می شینند سر جاشون ولی پسرها

: دستتون درد نکنه

عمو بهمن : دروغ میگم آرینا

مامان : دخترهام نخواهند گوش نمی کنند .

خاله فریده سرش و تکون داد : بریم بهمن

خاله و عمو بهمن رفتند

بابا : آرینا فردا حتماً بری شرکت این دختر

: چشم بابا

صبح ساعت ده رفتم شرکت ، اول پیش سرایدار : سلام ، خسته نباشید پدرجان

پیرمرد لبخند مهربونی زد : ممنون دختر ، کجا کار داری ؟

: راستش می خواستم در مورد این شرکت تبلیغاتی سوال کنم

پیرمرد : راستش خانم جان تازه اومدن اینجا میگن ، قبلاً جای دیگه بود حالا اومدن اینجا

: شما نمی دونید کجا بوده ؟

پیرمرد : نه ولی بین خودمون باشه خیلی مشکوکن

: رئیسش چی ؟

پیرمرد : یک مرد سی ساله است بهش نمیاد قبلاً کار کرده باشه ، برای امر خیر

: نه می خواهم اینجا کار کنم می خواستم بدونم چطوری

پیرمرد : بابا از من به تو نصیحت بگرد یک جای مطمئن تر پیدا کن

: خیلی اوضاع شون خراب

پیرمرد : هر روز چند تا دختر میان و میرن من نمی دونم اونجا چکار می کنند دختر ها خیلی کم سن و سوال هستند .

: ممنون پدرجان خیلی لطف کردی ، می تونم برم بالا

پیرمرد : اره بابا ولی خیلی مراقب باش

: چشم

رفتم بالا داخل شرکت شدم

دو تا دختر پشت میز نشسته بودند و داشتند کاری انجام می دادند و با هم حرف می زدند ، به اطراف نگاه کردم دیدم در اتاق ها باز و تو هر کدوم چند نفر داشتند کار می کردند . هم پسر بود هم دختر

در اتاق رئیس باز شد : اینجا کاری داشتید ؟

: ببخشید برای کار اومدم

پسر لبخندی زد : بفرمائید

وارد دفترش شدم

بفرمائید بشینید ، من سلیمی هستم رئیس شرکت

: خوشبختم ، من بخشنده هستم

سلیمی : خانم بخشنده کسی اینجا رو به شما معرفی کرده

: یک از دوستانم گفتند شرکت تازه تاسیس نیاز به کارمند دارید

سلیمی : بله هنوز تازه شروع به کار کرده

: میشه در مورد کارتون توضیح بدید

سلیمی اومد کنارم نشست ، خوب شما چند سالتون هست

لبخندی زدم : هیجده سال

سلیمی : بیشتر بهتون می خوره

: آره همه این و میگن ، به خاطر رنگ مو

سلیمی : بله ، چکاری بلدید ؟

: شما بفرمائید چه کاری برای من دارید

سلیمی : چکاری می خواهی ؟

: تا چی باشه

سلیمی : اینجا هر کسی یک سمتی داره و به کارش می رسه ، تو دوست داری عزیزم چه کاری داشته باشی

: ببخشید آقای سلیمی شما همیشه با کارمنداتون اینقدر صمیمی می شید

سلیمی : این چه حرفیه من با همه جدی برخورد می کنم ، ولی شما خیلی زیبا هستید و آدم باهاتون احساس راحتی می کنه ، احساس می کنم سال هاست می شناسمتون ، خیلی دلم می خواهد باهاتون رابطه داشته باشم ، واقعاً خیلی زیبا و تو دل برو هستید .

: چه جالب ، منم با شما احساس راحتی می کنم ولی نه اونقدر که شما می کنید .

سلیمی : یک مدت اینجا کار کنی تو هم با من صمیمی میشی

: از کی می تونم اینجا کار کنم ؟

سلیمی بلند شد رفت سمت میزش

در اتاق باز شد یک مرد دیگه وارد شد ، از جام بلند شدم : سلام

سلیمی کمی خودش و جمع و جور کرد : سلام آقای امینی

به من نگاهی کرد : شما ؟

: برای کار اومدم اینجا

سلیمی : خانم بخشنده هستند

امینی با اخم هاش و توی هم کرد : برو بیرون

: مگه ایشون مدیر نیستند ؟

امینی : خیر بنده مدیر اینجا هستم ایشون کارمند اینجا هستند ، برو دو تا چای بیار آقای سلیمی

خنده ای کردم : چه جالب ، پس چرا ایشون سمتشون و مدیر گفتند

امینی : کی این ؟

: بله

امینی : سلیمی این خانم چی میگن ؟

سلیمی : من کی گفتم !

: خودتون گفتید که مدیر هستید ، اگه مدیر نبوید من اینجا توی دفتر شما برای استخدام چکار می کنم

امینی : سلیمی برو بیرون تا بعد به حساب تو برسم

: اینجا میشه بگید چه خبر ؟

امینی : من بهامد امینی مدیر اینجا هستم

: جدی ، باورم شد ، حتماً الآن یکی دیگه از این در میاد تو میگه مدیر کل اون ، شما هم اینجا تی می کشید

امینی : این چه حرفیه خانم

: ایشون دو ساعت قربون صدقه من داره میره

سلیمی : من کی ؟

: جدی می خواهی برات رو کنم ، تو با خودت چی فکر کردی اینجا شرکت نیست

سلیمی به طرف در رفت

امینی : کجا ، برام توضیح بده ببینم

سلیمی : من کاری نکردم

: جدی

امینی : سلیمی تو اخراجی دیگه این طرف ها نبینمت

سلیمی : شما نمی تونید

: این شرکت معلوم نیست کارش چی هست

امینی : خانم محترم اگه برای شما احترام می گذارم فقط برای اینکه

: برای اینکه گند کاریتون و بپوشونید

امینی : شرکت من معتبر

: همین یکی دو ماه که داره کار می کنه

امینی : این چه حرفیه

: آقای سلیمی فرمودند شرکتتون تازه تاسیس

امینی : ایشون غلط کردند من سه سال سابقه کار دارم اونم سابقه ای درخشان

نیش خندی زدم : از انتخاب کارمندتون میشه فهمید چقدر سابقه درخشانی دارید .

امینی انگشتش و طرف من گرفت : اجازه نمیدم به من و شرکتم توهین بکنید

: می خواهی کاری بکنم در این به اصطلاح شرکتتون تخته کنند .

امینی : خانم محترم

سلیمی : خانم بخشنده هستند

امینی : تو یکی دهن تو ببند گمشو بیرون

سلیمی زود رفت بیرون .

امینی : ببینید خانم بخشنده

: آقای امینی بهتر دیگه نخواهین توجیح کنید چون من یکی توجیح نمیشم

امینی : من دلیلی برای توجیح شما نمی بینم

: واقعاً که متاسفم ، میشه خواهرم و صدا کنید .

امینی : خواهرتون ! ما اینجا کسی رو به نام بخشنده نداریم

: من طلوعی هستم خواهر آتنا طلوعی

امینی : ایشون یکی از کارمند های تازه نفس ما هستند

: بله می دونم ، بهتر خودم براش یک کار خوب پیدا کنم . چون حداقل مطمئن هستم که خواهرم با چه اشخاصی همکار

امینی : خانم شما که حرف خودتون و می زنید

: می خواهی ببینی همکارتون به من چی گفت

امینی : چطوری ؟

گوشیم و از توی جیبم در آوردم اگه گوشی دارید بلوتوثش و روشن کنید تا براتون بفرستم

امینی روشن کرد من و براش فرستادم به طرف در رفتم : بیشتر تو انتخاب همکار دقت کنید .

از اتاق رفتم بیرون جلوی همون دختر ها ایستادم : میشه خانم طلوعی رو صدا بزنید

دختر به من نگاهی کرد : بله خانم

آتنا اومد بیرون : چی شده آرینا ؟

: کیف تو بردار بریم

آتنا : یعنی

آروم : شنیدی چی گفتم

آتنا رفت توی اتاقش با کیفش اومد بیرون

: بریم

خانم طلوعی

برگشتم : امرتون آقای امینی

امینی : ببخشید من نمی دونستم سلیمی اینجوری برخورد کرده باور کنید اصلاً اینجا اون طوری نیست که شما فکر می کنید .

: بهتر برم آقای امینی تا دهنم باز نشده ، راه بیافت آتنا

آتنا : باشه

از شرکت اومد بیرون : این سلیمی با همه همین طوری برخورد می کنه

آتنا : به خاطر اون من و از شرکت آوردی بیرون

: آره اگه دو دقیقه دیگه توی اتاق با اون بودم نمی دونستم سالم میام بیرون یا نه ؟

آتنا سرش و انداخت پایین

: همیشه سعی کن جای کار کنی اگه یک نفر اومد ، تو رو اونجا دید نگه اینم مثل بقیه است

آتنا : خوب اون اونطوری

: منم همتون اونطوری دیدم

آتنا : تو که می دونی

: من هیچی نمی دونم کسی که آبدارچی اونجا باشه به خودش اجازه بده بگه رئیسم باید فاتحه اون شرکت و خوند من چهار سال دارم توی اون شرکت کار می کنم یک بار با رئیسم بعد حرف نزدم بعد این

آتنا : حالا من باید چکار کنم

: خودم خواهر گلم یک کار خوب برات پیدا می کنم

آتنا : مطمئنی

: اره ، تو فقط می خواهی تو تابستون کار کنی خودتم خوب می دونی از اول مهرم باید بری دانشگاه

آتنا : بزار قبول بشم

: حتماً میشی

آتنا دیگه هیچی نگفت

یک ماشین جلوی پام نگه داشت : چه خبرت مثل آدم رانندگی کن

آتنا دستم گرفت ، بهش نگاه کردم : چی شده ؟

در ماشین باز شد امینی اومد پایین : میشه با شما حرف بزنم

: من حرفی با جناب عالی ندارم

امینی : شما با من خیلی جلوی کارمندهام بعد حرف زدید

: حق تون کسی که نمی تونه یک شرکت و اداره کنه باید همین بلا سرش بیاد

امینی : تو تا حالا خانم کوچولو کار کردی

: اگه تو سه سال شرکت زدی ، من چهار سال دارم توی یک شرکت کار می کنم .

امینی به آتنا نگاه کرد

آتنا دستم و کشید : ببخشید آقای امینی ما باید بریم

: بزار ببینم چی می خواهد بگه این آقای به اصطلاح مدیر

آتنا : آرینا خواهش می کنم بیا بریم زشت

: فقط به خاطر خواهرم

امینی : حرف تو بزن

پشتم و بهش کردم و راه افتادم دستم و محکم گرفت و چرخوندم طرف خودش : حرف تو بزن

منم یکی زدم تو گوشش : دفعه آخرت باشه با یک خانم اینطوری برخورد می کنی با وجود تو باید آبدارچی اونجوری هم داشته باشی که خودش و رئیس بودن

امینی چشم هاش قرمز شده بود : تلافی می کنم

: تلافی کن

امینی : به موقعش

: برو بابا ، می تونی الآن تلافی کن نمی توین وعده نده ، بیا بریم آتنا

راه افتادم

آتنا : ببخشید تو رو خدا آقای امینی ، خواهرم یک خورده

: بیا آتنا

آتنا خودش و به من رسوند راه افتادیم کمی گریه کرد ولی بعد آروم شد : حالا می خواهی به مامان و بابا چی بگی

: هیچی میگم امروز نتونستم برم برای آتنا پیش خودم کار پیدا کردم می برمش پیش خودم

آتنا : مگه پیدا کردی

: آره طاهری گفت جای خالی برای تو داره

آتنا : کی بهش گفتی

: صبح قبل از اینکه بیام شرکتت

آتنا : یعنی از اول قصدت این بود که من و ببری پیش خودت

: نه اگه این طوری نمی شد خوشحال می شدم توی اون شرکت کار کنی ولی راستش رئیسش یکم شل تا راه بیافت یکم طول می کش

آتنا : خیلی کار زشتی کردی زدی توی گوشش

: نه تو اون و می بینی نه من ، دیگه پس زیاد خود تو ناراحت نکن

آتنا : نمی دونم چی بگم

: هیچی نمی خواهد بگی

آتنا : چه شغلی هست

: قسمت طراحی بری خوبه

آتنا : جدی میگی یعنی قسمت طراحی مجله است

: اره

آتنا : همیشه دوست داشتم اونجا کار کنم کلی ایده خوب دارم

: خوب ، طاهری حتماً استقبال می کنه

آتنا : نمی ترسی امینی برات درد سر درست کنه

: نه چون می دونه اگه زیادی حرف بزنه می تونم از اون و شرکتش شکایت کنم

آتنا : خدا رو شکر

بعدازظهر خواستگارهای آتنا اومدن ، پسر خیلی آقا و مودبی بود

بابا : خیلی خوش اومدین آقای شیرازی

شیرازی : ممنون ، راستش دیدم چه کسی بهتر از شما و چه دختری بهتر از آتنا جون

آتنا ساکت نشسته بود

خانم شیرازی : اگه اجازه بدید این دو تا جوون با هم یکم حرف بزنند ببینن می تونند با هم کنار بیان

بابا : خواهش می کنم اجازه ما هم دست شماست

آقای شیرازی : خواهش می کنم نفرمائید

پیام بلند شد ، آتنا هم بلند شد و رفتند توی اتاق تا با هم حرف بزنند

خانم شیرازی : آرینا جون شما چرا عروس نمیشید

مامان لبخندی زد جای من : می خواهم آرینا رو برای خودمون ترشی بندازیم

آقای شیرازی : حیف این دختر نیست ترشی بندازید حتماً کلی خواستگار داره

بابا : هیچ کدوم قبول نمی کنه

آقای شیرازی : چرا آرینا جان

: چون هنوز زود

خانم شیرازی : هر چی بگذره سخت تر میشه

هیچی نگفتم حوصله ام داشت سر می رفت از حرفهاشون ، خوشبختانه اون دو تا اومدند

خانم شیرازی : خوب حرف هاتون زدید

پیام : بله

خانم شیرازی : شما چی آتنا جون

آتنا قرمز شد : بله

آقای شیرازی : خوب نتیجه

پیام : آتنا جان می خواهند فکرهاشون و بکنند

آقای شیرازی : حق داره مسئله مهم زندگی ، عزیزم خوب فکر ها تو بکن ما هفته دیگه همین روز ، همین ساعت زنگ می زنیم نتیجه رو سوال می کنیم

بابا : این طوری خوب

آقای شیرازی : آقای طلوعی شما هم فرصت دارید در مورد پیام من تحقیق کنید

بابا : این چه حرفیه

آقای شیرازی : حق شماست ، من دخترم بخواهم شوهر بدم تحقیق می کنم این آدرس محل کارش اینم آدرس خونه ، اینم آدرس دو تا از دوست هاش که خیلی صمیمی هستند .

بابا کاغذ و ازشون گرفت و تشکر کرد .

اون ها رفتند

مامان : خانواده خوبی بودند

بابا : آره . آتنا خوب فکر ها تو بکن

آتنا : چشم

بابا و مامان رفتند توی آشپزخونه

بهش نگاه کردم : چه طور بود ؟

آتنا : خیلی مودب و آقا بود خیلی خوب صحبت کرد و همه خواسته هاش و گفت

: تو چی ؟

آتنا : منم همه چیز و بهش گفتم

: خوب کردی ، خوب نتیجه

آتنا : باید فکر کنم ببینم چی میشه

: باشه

چند روزی از اومدن آتنا به مجله می گذر از اینجا خیلی راضی

آرینا تلفن باهات کار داره

: کیه ؟

هیچی نگفت

گوشی رو برداشتم : بله

خانم طلوعی

: بله خودم هستم

من امینی هستم

: به جا نمیارم

امینی : می دونم به جا میاری ، رئیس شرکت خواهرتون

: حالا شناختم ، امرتون

امینی : می تونی بیای بیرون ببینمت

: خیر ، دلیلی برای دیدن دوباره شما نمی بینم ، دیگه ام لطفاً محل کارم مزاحم نشید

امینی : برای عذرخواهی می خواستم مزاحمتون بشم

آرینا بدو صفایی کارت داره

امینی : یعنی واقعاً نمیای

: من که گفتم بخشیدمت دیگه اینجا زنگ نزن

گوشی رو قطع کردم ، رو تو برم بچه پررو

رفتم توی دفتر : خسته نباشید آقای صفایی

صفایی : خانم طلوعی این قسمت تبلیغات با شما

: چرا من ؟

صفایی : تبریزی رفت مسافرت کارش و تو انجام بده

: چشم ، چقدر فرصت دارم

صفایی : همین امروز

: همش امروز

صفایی : خود تبریزی بیشتر کارها رو کرده فقط چند تا تبلیغ کم داریم .

: چشم ببینم چکار از دستم بر میاد

از اتاق اومدم بیرون گفتم : لعنتی

چی شده آرینا

: اه از دست این تبریزی حالا چطوری این تبلیغات و بگیرم غزال

غزال : وای خدا زیاد وقت نداری

: نه ، به کجا زنگ بزنم

غزال : زنگ بزن هتل ها

: باید برم اتاق تبریزی تا با ویزیتورهاش حرف بزنم

غزال : موفق باشی

گوشیم زنگ خورد : بله

ببین آرینا می خواهم ببینم

: شماره ام و از کجا آوردی ؟

خوب دیگه می تونم ، بیا پایین منتظرتم

: ببین من کلی کار دارم باید چند تا تبلیغ برای مجله بگیرم

من برات می گیرم

: دروغ میگی

باشه الآن میگم بهت زنگ بزنند .

: ببینم آقای امینی

گوشی رو قطع کردم ، رفتم توی دفتر : چند تا جای خالی داریم

یکی از دخترها : شش تا

: هیچ کس و پیدا نکردید

نه بابا به هر کس زنگ می زنیم ناز میاره

گوشیم زنگ خورد : خانم طلوعی

: بفرمائید

من هادیپور هستم می خواستم تو مجله شما برای کارم تبلیغ بزنم آقای امینی گفتند ، مجله پر فروش دارید

: بله ، برای چه کاری می خواهین تبلیغ کنید

هادیپور : برای یک سالن ورزشی

: چه اندازه ای

هادیپور : اندازه ای که شما می تونید بزنید

: یک صفحه کامل می تونیم بزنیم

هادیپور : نصف صفحه

: بله ، آدرس تون و بفرمائید تا بچه ها بیان خدمتون

آدرس و داد

: خوب بیان این آدرس کی میره

یکی از پسرها : سالن ورزشی بدید به من میرم

: نپره فقط سلطانی

سطانی : خاطرتون جمع

: وقتی پول و داد به من خبر بده

سطانی : باشه

گوشیم زنگ زد امینی : بله

امینی : خوب بیا پایین

: من با یکی مشکلم حل نمیشه

امینی : بیا پایین می دونم با یکی مشکلت حل نمیشه ولی یکی از اون مشکلاتت حل شد

: با من چکار داری ؟

امینی : بیا پایین بهت میگم

گوشی رو قطع کردم : من زود بر می گردم ، زنگ بزنید به چند تا هتل

خانم طلوعی ، این هتل گفت یکی رو بفرستم اونجا

: خوب یکتون بره دیگه

یکی از دخترها بلند شد و رفت .

به این استخر تازه افتتاح شده یک زنگ بزن

اون اصلاً جواب ما رو نمیده

: بده خودم باهاش حرف می زنم

شماره و گرفتم کلی باهاش حرف زدم تا بالاخره قانع شد تا توی مجله تبلیغ کنه

: یکی بره که زبون زیاد داشته باشه از اون اخلاق های که باید خیلی بهش رئیس رئیس بگید

یکی از پسرها رفت .

این سلطانی چی شد ؟

دوباره گوشم زنگ زد : بیا پایین منتظرتم

: ببین من باید اول این کارم و درست کنم بعد

امینی : چند تا تبلیغ می خواهی

: شش تا

امینی : من درست بکنم تو میای پایین

: آره

امینی گوشی رو قطع کرد

ساعت یک شد : از بچه ها چه خبر

سلطانی تبلیغ و گرفته

: اون استخر چی ؟

با هم به تفاهم رسیدند ، تونست با یکی از پیتزا ها فروشی های همون نزدیکیم قرارداد ببنده

: پس سه تا دیگه کم داریم

آره

خانم طلوعی یک آقای اومدن با شما کار دارند : بفرستش تو دفترم ، من زود بر می گردم

وارد اتاقم شدم : سلام جناب

بلند شد : خانم طلوعی ، من از شرکت آقای امینی اومدم ، قهرمان هستم

: خوشبتم

قهرمان : راستش می خواستیم ، سه تا تبلیغ توی مجله تون بزنیم . ولی با طرح خودمون

: میشه طرح ها تون ببینم چون ما یک محدویت های داریم

قهرمان : بله ، ما هم همین طور

سه تا طرح و نشون داد هیچ اشکالی نداشت .

: ایرادی ندارند

قهرمان : پس من این سی­دی رو میدم به شما اینم چکش

به اسم چک نگاه کردم

: مجله ما هفته دیگه منتشر میشه حتماً براتون یک نسخه رو می فرستیم

قهرمان بلند شد

: قرارداد نمی بندید

قهرمان : چرا حواسم نبود

قرارداد و بهش دادم و اون امضا کرد . رفت

رفتم توی اتاق تبریزی : این سی­دی سه تا کار روش

سلطانی اومد داخل : گرفتم بالاخره تموم شد

: خوب ، فقط بازم دنبال تبلیغات باشید

سلطانی : جا نداریم دیگه

: اگه جا زدن

سلطانی : دیگه نمی تونند سه روز قبل از چاپ بسته میشه و هیچ تغییری داده نمیشه

: خوب

گوشیم زنگ زد : خوب درست شد

: بله آقای امینی لطف کردید

امینی : حالا بیا پایین

رفتم پایین دیدم به ماشینش تکیه داد : خوب امرتون

امینی : بیا سوار شو

: چرا باید بهت اعتماد کنم

امینی : بیا سوار شو

: شرمنده حرف تو بزن

امینی : می ترسی از من

: آره می ترسم

امینی : اون دختر گستاخ که نباید زیاد بترس

: گستاخ خودتی درست حرف بزن

امینی : ببین خانم طلوعی می خواهم باهات حرف بزنم

: همی پایین تر یک کافی­شاپ هست بریم

امینی : بریم

باهاش هم گام شدم ، وارد کافی­شاپ شدیم پشت میزی نشستیم قهوه سفارش داد ، آوردن

: خوب بگید گوش می کنم

امینی : شما یک معذرت خواهی به من بدهکارید

: برای چی ؟

امینی دستش با فنجون قهوه بازی می کرد

: فکر نکنم می خواستید زیاد تند نرین

امینی : من تند نرفتم شما به مدیریت من توهین کردید

: هنوزم میگم شما مدیریت بلد نیستید

امینی : شما …

: ببینید آقای امینی وقتی من وارد اون دفتر شدم یکی از من نپرسید برای چه اومدم اونجا ، بعدم اونقدر راحت رفتم توی دفتر شما

امینی : اون دو تا خانمی که اونجا بودند

: داشتند با هم حرف می زدند و اصلاً توجه ای به حضور من نداشتند ، بعدم اون آبدارچی خودش و جای شما جا زد ، پس شرکت قابل احترامی نیستید

امینی : ولی شما حق نداشتید

از جام بلند شدم : ممنون از دعوتتون باید برم به کارم برسم

امینی : اگه من الآن قرارداد ها رو لغو کنم چکار می کنی

: یکم دیر شد چون رفت زیر چاپ

امینی : دروغ میگی

: زنگ بزن سوال کن

امینی : بدون اینکه طرح و ببینند

: شما که طرح داده بودید . بقیه ام حتماً قبول کردند

امینی : امکان نداره

: زنگ بزن سوال کن

از پشت میز بلند شدم : با اجازه آقای مدیر

از اونجا رفتم بیرون دلم خنک شد حالش و گرفتم ، اون می خواست حال من و بگیر ولی حالش گرفتم .

وارد دفتر شدم دیدم اون آقای که باهاش قرار داد بسته بودم اومد

خانم طلوعی من برای فسخ قرار داد اومدم

: شرمنده آقای قهرمان من که بهتون گفتم چند روز دیگه چاپ میشه الآنم رفت برای چاپ

قهرمان : من منصرف شدم

: یکم برای انصراف دیره

قهرمان : شما توی قرارداد ننوشتید تا بیست و چهار ساعت

: شما اون تبصره رو نخوندید که سه روز به چاپ مجله تغییراتی داده نمی شود .

قهرمان : من ندیدم

قرارداد و گرفتم بهش نشون دادم : این قسمت آقای قهرمان من برای همین به شما گفتم چند روز دیگه چاپ میشه

قهرمان ناراحت رفت بیرون

غزال : دمت گرم

: این از طرف یک نفری بود می خواست من و دور بزنه ولی خوب دور خورد

غزال : خیلی عالی بود

رفتم سمت اتاق صفایی در زدم وارد شدم : کار بسته شد

صفایی : بله بهم خبر دادند دستت درد نکنه خیلی سریع بود

فقط لبخندی زدم رفتم توی اتاقم

غزال اومد داخل اتاق : این پیغام و برات گذاشتند

: کی

غزال : امینی

: خوب

غزال : گفت بگم تلافی می کنه

: باشه

غزال : باز چکار کردی تو رو از اون طرف آوردن اینجا که کمی از این تهدید هات کم بشه باز اینجا خراب کاری کردی

: نه بابا یک دفتر تبلیغاتی ، می خواست من و ببینه منم بهش گفتم نیاز به تبلیغات دارم ، برام فرستاد فکر نمی کرد رو دست بخوره

غزال : از دست تو آرینا ، سر تو به باد میدی

در اتاقم باز شد سلطانی اومد این دست گل برای شما اومده

: بیار ببینم کی فرستاده

روش یک کارت بود ، نوشته بود باز هم و می بینیم بهامد امینی

: باشه منتظرم

سلطانی : تو دردسر افتادی

بهش نگاه کردم : برای چی ؟

سلطانی : آخ

: برو بیرون چیز خواستی نیست

سلطانی رفت . غزال کارت و ازم گرفت نگاه کرد : ببین دختر برات چی نوشته

: نوشته به هم می رسیم همین

غزال : خیلی راحتی

: آره می خواهد بکشتم ؟

غزال : نه ولی مراقب باش

با خنده : باشه

غزال : مرگ ، من و بگو نگرانتم

: راستی میای ترکیه

غزال : نه نمی تونم بیام عروسی دخترخاله ام

: چه بد

غزال : همین و بگو ، شما که دیگه حتمی

: آره بلیط گرفتیم

غزال : جای منم خالی کنید

: باشه .

با آتنا رفتم خونه ، بلند : مامان کجایی ؟

مامان اومد هیس صدا تو انداختی به سرت

آتنا : چرا

مامان : مهمون داریم

: کیه

مامان : اومده می خواهد تو رو ببینه

: من می شناسمش

مامان : بیا بریم الآن داره بابا حرف می زنه

رفتم توی پذیرایی از دیدن امینی شوکه شدم ، امینی بلند شد و لبخندی کنار لبش بود : سلام خانم طلوعی

اخم هام کردم توی هم : اومدی اینجا چکار ؟

بابا : آرینا

: شما صبر کنید بابا ، اومدی اینجا چه کار ؟

امینی : بهتر نیست

: از اینجا برو بیرون اگه فکر می کنی به خاطر اون سیلی ازت عذرخواهی می کنم کور خوندی برو بیرون دیگه ام اینطرف ها نبینمت که هم از تو ، هم از شرکتت شکایت می کنم .

امینی : هیچ کاری

: برو بیرون

امینی به سمت در اومد : من می خواستم تمومش کنم ولی تو نگذاشتی

: من دخترهای شرکتت نیستم که هر غلطی کردی ازت بترسم

امینی : خیلی بی ادب

: تازه شدم مثل تو

امینی : ولی این کارت و فراموش نمی کنم

: نکن

امینی از خونه رفت بیرون ، بابا : آرینا خیلی پسر مودبی بود

: بابا دیگه به هیچ عنوان باهاش حرف نمی زنید امروز تهدیدم کرده بعد میاد خونه ما

بابا : تو بهش سیلی زدی

: اره فکر کرده من دخترهای شرکتشم که هر کاری کرد هیچی نگم

بابا دیگه هیچی نگفت عصبانی رفتم توی اتاقم گوشیم زنگ زد دیدم اون : چرا باز زنگ زدی ؟

امینی : خودت موضوع رو دنبال دار می کنی ولی باور کن من انتقامم و می گیرم منم بهت یک سیلی می زنم

: باشه منتظرم

مامان اومد توی اتاقم : آرینا نمی خواهی به من کمی توضیح بدی

: چیزی برای توضیح ندارم ، یکم با هم دعوا کردیم همین

مامان : اون تو رو تهدید کرد

: مامان چرا ساده ای اون هیچ غلطی نمی تونه بکنه

مامان : خدا کنه همین طور که میگی باشه

: خواستگارهای آتنا چی شدند

مامان : هیچی هنوز آتنا به من جواب نداده

: چیزی نمونده بابا تحقیقش و کرده

مامان : اره همه تائیدش کردن گفتن پسر خیلی خوبی

همون طور که مامان حرف می زد لباسم و عوض کردم : خوب به سلامتی

آتنا اومد توی اتاقم

: آتنا جوابت به پیام چیه ؟ بابا میگه خیلی خوب

آتنا : نمی دونم منم ازش بدم نیومده ، برخورد اول که خوب بود

مامان : یعنی زنگ زدن بگم آره

: مامان هول نشو بزار یکم با هم آشنا بشن بعد

مامان : فردا مادر باید جوابشن و بدم

: بهشون بگید چند جلسه این دو تا با هم حرف بزنند بعد

مامان : باشه

آتنا : آره اینطوری بهتر

مامان خوشحال رفت بیرون

آتنا : می خواهی با این امینی چکار کنی ؟

: چقدر می شناسیش

آتنا : زیاد نمی شناسمش همیشه جدی خشک بوده همش تقصیر من بود کاش نمی رفتم ، می خواهی من باهاش حرف بزنم

: ببین آتنا تو دخالت نمی کنی باشه ، اگه فقط بفهمم اون به گوشیت زنگ زده یا اینکه حرفی باهاش زدی من می دونم تو

آتنا : نه من کاری ندارم ، فقط یک چیزی قبل از اینکه من وارد شرکت بشم دختری اونجا کار می کرده که همه بچه های می گفتند بهامد خیلی دوستش داشته

: اسمش چی بوده ؟

آتنا : اسمش مهدیه پویایی بود

: باشه

آتنا رفت توی اتاقش

گفتم خوب باید این مهدیه خانم و بشناسم کیه بود کجا کار می کنه . زنگ زدم به غزال

: سلام می تونی برام یک کارگاه بازی در بیاری

غزال : سلام ، آره چی می خواهی ؟

: ببین می خواهم زنگ بزنی به این دفتر در مورد مهدیه پویایی تحقیق کنی ببینی کیه ، فقط از دفتر مجله زنگ نزنی از جایی بزنی که شماره تو گیر نیارن

غزال : باشه ، اون با من . الآن هستند

: فکر کنم باشند

غزال : باشه تحقیق می کنم خبرش و میدم .

: ممنون خداحافظ

رفتم پایین دیدم بابا و مامان دارن آروم حرف می زنند : برای کی توطئه می چینید

بابا : بیا آرینا بشین کارت دارم

نشستم : بگید

بابا : این پسر گفت رئیس آتنا بود اون روز که رفتی شرکت باهاش درگیر شدی

لبخندی زدم : مامان چای داریم

بابا : دارم ازت سوال می کنم

: چی رو می خواهین بدونید من و اون با هم سر لج افتادیم

بابا : این لج نیست این دشمنی من تو چشم هاش انتقام دیدم

: بابا فیلم پلیسی زیاد نگاه می کنی

بابا : از دست تو به من هیچ وقت جواب درست نمیدی برای همین نمی خواهم عروست کنم چون می دونم شوهرت دو روز طلاقت میده

خندیدم

مامان جلوم چای گذاشت : پسر خوبی بود

: چقدر می شناسیش

مامان : باور کن خیلی مودب برخورد کرد

: مامان من تو این دور زمونه همه مودب حرف می زنند

بابا : نه معلوم از خانواده با اصل و نسبی

: پس خیلی خراب کاری کردم

بابا : بله با اون برخورد بدت با اون

: بابا من ازش بدم میاد ، پس تمومش کنید .

بابا : من تو رو اینجوری بار نیاوردم باید باهاش مودبانه برخورد می کردی

: بابا جان از این حرف ها گذشته اون از من بدش میاد منم از اون

مامان : گره ای که با دست میشه باز کرد چرا با دندون باز می کنی

: چکار کنم برم روش و ببوسم بگم ببخشید

مامان : نه ولی می تونستی باهاش کمی راه بیای که تهدید نکنه

: ول کن مامان یکسره داره تهدید می کنه ، هیچ غلط ی نمی کنه

گوشیم زنگ خورد از جام بلند شدم : سلام

غزال : اوه بابا رو چی دست گذاشتی

: چی شده

غزال : دختر خودکشی کرده

: چرا ؟

غزال : اینطور که فهمیدم خانواده دختر از پسر شکایت کردند

: کی هست این پسر

غزال : بهامد امینی

: برای چی ؟

غزال : میگن دختر باهاش بوده ، خلاصه همه چیز بینشون تموم شده بوده و می خواستن ازدواج کنند که پسر یک دفعه می زنه زیر همه چیز ، دخترم به خاطر این آبرو ریزی خودکشی می کنه

: از کی این اطلاعات و گرفتی

غزال : از مادر دختر

: جدی خود مادرش گفت

غزال : من گفتم یکی از دوستان قدیمی مهدیه هستم

: خوب دیگه چی فهمیدی ؟

غزال : هر دوشون از نظر مالی در رفاه کامل هستند

: تا حالا دادگاه به جای رسیده

غزال : هر بار این پسر تبرئه شده

: لعنتی

غزال : می خواهی من یکم دنبال این کار و بگیرم

: می تونی

غزال : اره بزار من ببینم چکار می تونم بکنم ، در مورد پسر اطلاعات می خواهی

: آره اطلاعات درست حسابی می خواهم

غزال : باشه ، تا رنگ شرتشم برات پیدا می کنم

: اون و دیگه نمی خواهم ، تا کی می تونی بهم بدی

غزال : دو سه روز بهم وقت بده

: باشه

رفتم توی آشپزخونه دیدم آتنا اومد پایین : چی شد اومدی پایین

آتنا : بالا کاری نداشتم

: چه جالب

بابا : آرینا بهتر یکم بیشتر مراقب خودت باشی

: چشم بابا

مامان به من نگاهی کرد . دیدم الآن پایین بمونم توصیه های ایمنی شروع میشه برای همین رفتم توی اتاقم سیستم و روشن کردم و یک سری به ایمیلم زدم ، یکی دو تا از دوستام برام پیام گذاشته بودند و حالم و پرسیده بودم حوصله نداشتم اومد بیرون به چند تا سایت سر زدم ، به ایمیل که مخصوص دفتر مجله بود یک سری زدم ببینم چیزی تازه ای نیومده دیدم یک ایمیل به نام من اومد بازش کردم دیدم نوشته سلام آرینا می دونم اینجا غیر از خودت کسی دیگه نمی تونه بیاد برای همین اینجا برات ایمیل گذاشتم کار خیلی زشتی جلوی خانواده ات کردی ، می خواستم این دعوا بین من و تموم بشه ولی خودت داری کشش میدی پس هر اتفاقی افتاد خودت مقصری

گمشو پسر پررو

ایملش و نگه داشتم تا هر وقت لازم شد ازش استفاده کنم

امروز خانواده شیرازی تماس گرفتند و مامان جواب بله آتنا رو داد و ازشون خواست مدتی این دو تا با هم حرف بزنند تا بیشتر با هم آشنا بشن اونها موافقت کردند . مامان شماره موبایل آتنا رو داد تا پیام با آتنا تماس بگیره.

بابا : خوب این که به سلامتی تموم شد

: هنوز اولش باید ببینیم خوب یا نه

بابا : پسر خوب و آقایی

: خدا کنه

غزال اومد توی اتاقم : دختر تو با این پسر چکار داری ؟

: چرا ؟

غزال : تمام خانواده اش پلیس و سرهنگ و قاضی از این جور حرف ها هستند

: پس برای همین مهدیه پویایی کار نتونسته بکنه

غزال : اره بابا ، خرش خیلی میره

: خوب پس بدبخت شدم

غزال : چکار کردی ؟

: هیچی این همون که برام گل فرستاد

غزال : خدا بگم چکارت نکنه دختر

: این چرا پلیس نشده

غزال : سه تا برادر و دو تا خواهر داره ، سه تا برادرش و یکی از خواهرهاش پلیس ، اون یکی دیگه دکتر خودشم که تو کار تبلیغات

: خوب دیگه

غزال : باباش قاضی باز نشسته است که الان تو کار وکالت

: خوب

غزال : مامانشم وکیل بوده

: خوب

غزال : زهر مار هی میگه خوب

: دیگه چی می دونی

غزال : خیلی خانواده آرومی هستند . فقط آخر های سال پیش این خانواده از بهامد امینی شکایت کردند که اون به دخترشون تجاوز کرده و بعدم زیر بار ازدواج باهاش نرفته

: بعد چی شده ؟

غزال : هیچی بعد از کلی پی گیری مشخص شده کار این پسر نبوده و معلوم نیست کار کی بوده

: اینم دختر رو دوست داشته

غزال : نه اصلاً تا حالا عاشق نشده ، خواستگاریم تا اونجا که من می دونم نرفت

: خوب

غزال : مرض

: بگو دیگه

غزال : پرونده بسته شده ولی این خانواده دوباره شکایت کردند

: حتماً چیزی هست ، اینم چون پارتی داره به جای نمی رسند

غزال : نمی دونم ولی این طور که از بچه های اونجا فهمیدم اون با یک پسر دیگه زیادی می پریده

: خوب

غزال : همین دیگه ، یک چیز دیگه دختر حامله بود که خودکشی کردند

: خوب نتونستن از روی جنین تشخیص بدن باباش کیه

غزال : برای همین تونست تبرئه بشه

: زحمت کشیدی

غزال : این همه اطلاعات دادم

: می خواستم این محکوم بشه

غزال : خوب چکار کنم علم ژنیتیک پیشرفت کرده

: نتونستن بفهمن مال کی بوده

غزال : نه

به صندلیم تکیه دادم : لعنتی

غزال : بهتر آرینا زیاد باهاش درگیر نشی خیلی خطرناک

: باشه حواسم هست ، تو هم به کسی نگی

غزال : فقط سلطانی می دونه اون برام تحقیق کرد

: باشه اون از خود

غزال : با رئیس صحبت کن یک سمتی بهش بده خیلی پسر خوبی

: چشم تو رو گرفته

غزال : اره یکم

: باشه بزار میگم

غزال : راستی تبریزی استعفاء داد

: چرا ؟

غزال : نمی دونم

: پس با صفایی حرف می زنم این جای گزینش بشه

غزال : عالی ، حالام پاشو برو دفترش که کارت داشت

: حالا میگی

غزال : خودش گفت بگم ده دقیقه دیگه بری پیشش

از جام بلند شدم رفتم سمت دفترش در زدم : سلام آقای صفایی صبح بخیر


نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This blog is kept spam free by WP-SpamFree.

[uniplace_links]

خرید گیفت کارت