مد روز | زن روز | بزرگترین سایت مد ایران با لاکچری ترین تصاویر مدل های لباس مجلسی ، پارتی ، کت دامن مناسب برای خانم های اندامی ، تپل و چاق

رمان اریانا فصل دهم

4544414241539833480_97362488554711007656
دختر الماس

مد روز تقدیم میکند :

 رمان  اریانا فصل دهم

امیدواریم از مشاهده این مطلب نهایت استفاده رو ببرید

مد روز : بزرگترین وب سایت مد در ایران4544414241539833480_97362488554711007656

منظورت چیست؟شاید خیال می کنی من یک دزدم و از راه دزدی در امد دارم!یا این که

حرفش را قطع کردم و گفتم:

من می خواهم بدانم که خرج زندگی ما از کجا تامین می شود و در امدمان از کجاست؟من حق خود می دانم که بدانم همسرم به جز استادی در نقاشی و خطاطی به چه کار دیگری مشغول است!نحوه زندگی ما خیلی روشن مشخص است که از کار تدریس تامین نمی شود و شغلی پر در امد تر می طلبد و تو هرگز در مورد شغل دوم با من صحبت نکرده ای.

اندوهگین گفت:

-ما در مورد چه چیز صحبت نکرده ایم که در این مورد حرف نزده باشیم.فراموش کرده ای که ما بیش از چهار ماه نیست که ازدواج کرده ایم و دوماه و اندی از ان را در سوگ و ماتم گذرانده ایم و یک ماه هم که در سفر بوده ایم و فقط چند روز در کنار هم زندگی ارامی داشتیم که در ان چند روز هم صحبت های دیگری رد و بدل شده .اگر به راستی این فکر برایت مسئله ساز بوده پس چرا همان روز اول عنوان نکردی تا با دانستنش خیال خود را اسوده کنی و راه کج فکری در پیش نگیری؟اریانا پدربزرگت خوب می داند که شغل دوم من چیست و من از چه طریق در امد دارم.ایا تو هیچوقت از پدر بزرگت سوال کردی؟

سر تکان دادم و گفتم:

-دوست داشتم خودت به من بگویی و از زبان خودت بشنوم اما…

با صدای بلند خندید و گفت:

-از زبان خودم بشنوی که دزدی می کنم و پول دزدی به خانه می اورم؟

-این منظور من نبود.

چهره اش در هم رفت و گفت:

-پس منظورت چه بود؟

-دیدی طاقت انتقاد نداری و زود خشمگین شدی!

از روی تخت پایین رفت و گفت:

-تو مرا دزد و جانی و ادمکش نسبت می دهی و توقع داری مه خونسرد بنشینم و فقط نگاه کنم؟

من هم بلند شدم و گفتم:

-این اتهامات را خودت به خودت نسبت می دهی و من تو را به هیچ

کدام متهم نکرده ام،جز آنکه پرسیدم شغل دوم تو چیست که از من پنهان میکنی!
با گفتن سوارشو به خانه برمیگردیم،باز هم از جواب دادن طفره رفت و در دل شادمان بودم که بالاخره او فهمید من زن احمقی نیستم و گول حرفای مهربانانه اش را نخورده ام.وقتی وارد خانه شدیم پیش از آنکه راهی طبقه بالا شوم او زودتر از من راهی اتاق کارش شد و با افروختن چراغ صدا زد:
-آریانا بیا اینجا کارت دارم.
از روی اولین پله برگشتم و راهی اتاق کارش شدم،او را پشت قفسه کتابخانه دیدم که مشغول باز کردن در گاو صندوق بود،وقتی مشاهده کرد وارد شدم گفت بنشین و من روی اولین مبل نشستم و به حرکات او چشم دوختم.به جای تابلو گرانبها همان تابلوی گذشته به دیوار آویخته شده بود و به هنگام صبح نادر آن را در گاو صندوق نهان کرده بود.نادر با بغلی پر از کاغذ کنارم نشست و در میان اوراق به جست و جو پرداخت و کاغذی کهنه و فرسوده که در کیسه ای نایلونی برای حفاظت از پاره شدن قرار داشت بیرون کشید و بقیه کاغذها را روی میز مقابل گذاشت و از درون نایلون کاغذ را با احتیاط خارج کرد و شروع به خواندن کرد و از فحوای نامه وکالت بلاعزلی که به نادر اختیار نام داده می شد مستفاد(آنچه که مفهوم و معلوم شده) شد و به دنبال آن نادر دو سند منگوله دار نشانم داد و گفت:
-این دو سند یکی مربوط به عتیقه فروشی پدر شوهر هماست وآن دیگری هم مربوط به کوره پزی آجر است که از پدر خودم به من ارث رسیده است.رضا وقتی از ایران می رفت به من وکالت داد تا عتیقه فروشی او را حفظ و سرپرستی کنم و این هم حق خودم می باشد و هیچ دزدی و خلافی هم در آن نیست.حالا خیالت راحت شد که همسرت دزد و جانی نیست؟
گفتم:
-به درستی نمی دانم این را باید باور کنم یا حرفهایی که در نیمه های شب از زبان یک زن در همین اتاق شنیدم را باور کنم.
پرسید:
-کدام شب؟
و من هر آنچه که آن شب رخ داده بود را بی کم و کاست تعریف کردم و به انتظار واکنش او به چهره اش دقیق شدم.دیدم که به فکر فرو رفت و در میان اظهار و انکار تردید کرد و پس از دقایقی که به سکوت گذشت سر بلند نمود و به چهره ام نگاه کرد و گفت:
-آنچه تو شنیدی اشتباه نبوده و به راستی زنی در همین اتاق حضور داشته اما متاسفانه نمی توانم علت آمدن او را برای تو فاش کنم ،اما دلم می خواهد که به من اعتماد کنی و باور داشته باشی که همسرت دزد و گانگستر نیست.صبر کن تا روزی که خودم همه چیز را برایت تعریف کنم.
حرفهایش را باور کردم و برای اینکه اطمینان قلب را نیز حاصل کنم گفتم:
-به عشقمان قسم بخور که دیگر هیچ شکی باقی نماند.
هر دو دستم را در دستش گرفت و تمام مهر و عاطفه اش را در چشمانش گرد اورد و گفت:
-آریانا!به عشقمان قسم که من هرچه گفتم حقیقت دارد و هرگز به تو و به صداقت پیمانمان خیانت نکرده و نخواهم کرد.حالا باورت شد؟
-فکر میکنم درهای تنگ زندان را به رویم باز کرده اند و بوی آزادی و امنیت را با تمام وجود احساس می کنم و برای این که بدانی چقدر خوشحالم امشب بهترین و خوشمزه ترین غذایی را که دوست داری برایت فراهم می کنم.
چون کودکان شاد و سبکبال بلند شدم و به سوی آشپز خانه دویدم و صدای خنده ی بلند او تمام ترسها و نگرانی هایم را یکجا از وجودم دور کرد.پس از شام نادر وسایل نقاشی اش را اورد و از من خواست تا آرام بنشینم تا نقاشی صورتم را تمام کند و در ضمن کار کردن گفت:
-روزی که من و تو بر سر سفره ی عقد نشسته بودیم و شاخه های درختان بر سرمان سایه انداخته و شکوفه ها به میوه های پر بار تابستانی سلام می گفتند در دل به خود گفتم که این عهد جاودانه خواهد بود و حتی مرگ نمی تواند سایه ی شوم خود را بر ان بیفکند.من با تو پیمان بستم و به کلام تو که گفتی دوستم خواهی داشت و به من وفادار خواهی ماند دل بستم.عشق تو وقتی در قلبم خانه کرد عقل از دست دلم رنجید و رفت.خود گفتم غم مخور.معشوق طریق جفا نمی داند و از کتاب عشق آیین بیوفایی نمی خواند.لطفا کمی قرار بگیر و تکان نخور !بعد دیدم که هیهات .هیهات معشوق دزدی خود را به تو نسبت می دهد و از نامرادی و ناکامی خویش حکایت می کند.با وصف این احوال در سخن عشق من هیچ انکارنیست.دردمندی و جفا دیدن و تنها بودن.راه هر عاشق دل سوخته ای است.خب این هم تمام شد حالا می توانی بلند شوی و حرکت کنی!
بلند شدم و به تابلو چشم دوختم و گفتم خیلی زیبا شده،تو هنرمند چیره دستی هستی.
نگاه عاشق اش را به چشمم دوخت و گفت:
-خودت زیبایی و من تنها یک کپی گر بودم.می دانی سایتا می خواهم از این پس تورا کوپید خداوند عشق بنامم . سایتا. کوپید، آریانا . چطور است می پسندی؟
خندیدم و گفتم:
-اگر لطف کنید و مرا همان آریانا بنامید بیشتر می پسندم و به طبعم نزدیکتر است.
-با اینکه القاب پر طمطراقی است اما چون نمیپسندی آنهارا حذف کرده و تنها به اریانا بسنده می کنم.
–و من از سرور خود بی نهایت سپاسگزارم و به عنوان تشکر و قدر دانی چایی خدمتتان می اورم تا رفع خستگی کنید.
تعظیم غرایی کرد و گفت:
-با این لطفتان مرا قرین منت خود می کنید.
آن شب پس از مدتها با ارامش خیال سر بر بالین گذاشتم و به خواب رفتم.گفته بودم که با قسم نامه ی نادر همه ی ترسها و نگرانیها یکجا از وجودم دور شده بود اما در نیمه های شب از احساسی که نمی دانم اسمش را چه بگذارم و بهتر است بگویم ترسی جامانده در زوایای روحم دیده باز کردم و بار دیگر بستر را عاری از نادر دیدم و با تشویق همان احساس بلند شدم و این بار بدون ترس از دیده شدن برای یافتن نادر از پله ها به زی امدم و مستقیم راه اتاق کار او را در پیش گرفتم.نور چراغ از شکاف زیر در دیده می شد و صدای گفنگو هم می امد اما این بار صدای مردانه ای بود که به گوشم رسید و با همه دقتی که کردم شاید تن آشنایی باشد امام این بار نیز صدا از دهان ناشناسی به گوشم می رسید که داشت می گفت:
-محموله فردا صبح زود وارد می شود و من شخصا آن را تحویل می گیرم.بچه ها دورا دور مراقب من هستند.
صدای نادر آمد که گفت:
-با این حال از خودت مراقبت کن و محموله را به خانه دکتر ببر .اینجا دیگر امن نیست و همسرم مشکوک شده است.وقتی به خانه دکتر رسیدی به من زنگ بزن خودم می آیم آنجا.در ضمن لباس معمولی بپوش و طوری ظاهرت را درست نکن که شاخص بشوی.خب تا همسرم بیدار نشده و شک نکرده زودتر برو.آه راستی تا یادم نرفته بگویم که از اتومبیل فرودگاه هم استفاده کن و یک چهار راه مانده به خانه دکتر اتومبیل خودت را بگذار و همانجا از ماشین فرودگاه پیاده شو.
صدای مرد ناشناس آمد که گفت:
-قربان همه برنامه را مو به مو اجرا می کنم خیالتان راحت باشد
باعجله و شتاب خود را از پشت در دور کردم و به اتاق خواب رفتم و در بستر پنهان شدم،در اثر دویدن نفسم به شماره افتاده بود و می ترسیدم در این حال نادر وارد شود و بفهمد که بار دیگر گوش ایستاده ام.در زیر لحاف چند نفس عمیق کشیدم و خود را به خواب زدم و با خود اندیشیدم که نادر با همه ی قسم هایی که یاد کرد آدم دروغ گویی بیش نیست و در کار خلاف دست دارد. باز هم فکر های آزار دهنده به سراغم آمدند و خود را در ورطه ی هولناکی دیدم و به خود گفتم،دیگر صبرو انتظار کافی ست و همین که صبح شود به خانه پدر بزرگ می روم و همه چیز را برای او می گویم تا او راهی پیش پایم بگذارد.هرچه زودتر خود را از این گرداب خارج کنم بهتر است .بیدار بودم که نادر ارام و بی صدا وارد اتاق شد و بدون کوچکترین صدایی به بستر آمد . می خواستم برخیزم و به او بگویم که امشب هم شاهد گفتگویش با آن مرد بوده ام اما ترس از جان مانع شد و بهتر دیدم تا صبح و روشن شدن هوا صبر کنم.
وقتی بالاخره سپیده صبح دمید از بستر خارج شدم و این بار من بدون کوچکترین سر و صدایی لباس و کیفم را برداشتم و تنها روی ورق یادداشتی نوشتم که به خانه پدربزرگ رفته ام و توهم بیا انجا!از در خانه که خارج شدم حس رهایی و آزاد شدن از زندان را داشتم و با گامهای سریع به طرف خانه پدر بزرگ حرکت کردم . در پشت در باغ پیش از آن که زنگ را به صدا در آورم چند بار اطراف را نگاه کردم تا مطمئن شوم کسی مرا تعقیب نکرده است و آن وقت زنگ را فشردم .پدر بزرگ و مادر بزرگ انتظار دیدن مرا در آن وقت صبح نداشتند و زمانی که قدم به باغ گذاشتم هر دو از پشت شیشه باغ مرا می نگریستند سعی کردم با ورود نا بهنگامم آنها را نگران نکنم و با اوردن لبخندی بر لب خود را خوشحال نشان دهم.وقتی به گرمی سلام کردم و صبح به خیر گفتم هر دو دیده ی جستجوگر و کنجکاو خود را به من دوختند و هم زمان با هم پرسیدند:
-تو این وقت صبح اینجا چه می کنی؟پس نادر کو؟
-او هنوز خواب بود که من از خانه آمدم بیرون،آیا شما صبحانه خورده اید؟
سوالم که بی تشویش مطرح شده بود کمی نگرانی آنها را برطرف کرد و این بار نیز هردو یکصدا گفتند:
-نه!
من به آشپزخانه وارد شدم و آن دو نیز مرا دنبال کردند ،میز صبحانه آماده بود.برای هر سه نفرمان چای ریختم و به دیده پرسشگر آنها خندیدم و پرسیدم:
-چرا اینطوری نگاهم می کنید،نمی بایست می آمدم؟
پدر بزرگ سر تکان داد و گفت:
-این چه حرفی است.اینجا هنوز خانه ی توست اما این وقت صبحی آمدنت آن هم تنها و بدون یزدانی نگرانمان کرده،آیا او حالش خوب است؟
گفتم:
-بله هر دوی ما خوب و سلامتیم.اگر می دانستم نگران می شوید هرگز نمی آمدم!
مادر بزرگ گفت:
-حالا که اتفاقی رخ نداده و هر دو سلامتید دیگر نگران نیستیم و می گوییم خوش آمدی .راستش بعد از فوت پدرت اعصاب من و پدر بزرگت بهم ریخته و هر دو کمی ترسو شده ایم. حالا تو بگو که چطور شد این وقت صبح را برای امدن انتخاب کردی؟
-بعضی از لوازم نقاشی ام اینجاست و قرار است که از امروز کار را شروع کنم.آمدم هم شما را ببینم و هم آنها را با خود ببرم .فقط همین!
هر دو نفس بلندی کشیدند و پدر بزرگ با گفتن باز جویی کافی است!مشغول خوردن صبحانه شد و من و مادر بزرگ نیز از او تبعیت کردیم.پس از خوردن صبحانه مادر بزرگ پرسید:
-نهار می مانی یا این که…
حرفش را قطع کردم و گفتم:
-می مانم و نادر به دنبالم می آید.
او خوشحال از پشت میز بلند شد و به سراغ یخچال رفت تا غذا فراهم کند و من از این فرصت استفاده کردم و به پدر بزرگ گفتم:
-باید با شما صحبت کنم.
او که فهمید مطلبی هست که نمی خواهم مادر بزرگ بداند به نشانه فهمیدن سر فرود آورد و گفت:
-لوازم نقاشی ات را گذاشته ام تو اتاق سفید،باید بروی از آنجا برداری.
بلند شدم و نشان دادم که برای برداشتن لوازم می روم که پدر بزرگ گفت:
-کمی صبر کن با هم می رویم،چند گلدان برایت کنار گذاشته ام که باید با خودتان ببرید.
بعد رو به مادر بزرگ کرد و گفت:
-تو هم وقتی کارت تمام شد بیا آنجا.
مادر بزرگ بدون این که شک کند قبول کرد و من و پدر بزرگ از سالن خارج شدیم ،وقتی خوب از ساختمان دور شدیم پدر بزرگ گفت:
-من باور نکردم که تنها برای بردن لوازم نقاشی آمده باشی خب بگو چه اتفاقی افتاده برای نادر حادثه ای رخ داده؟
بغض راه گلویم را گرفت و نتوانستم صحبت کنم و فقط با تکان سر جواب منفی دادم.پدر بزرگ چرخ خود را از حرکت باز داشت و نگاهی عمیق به چهره ام انداخت و پرسید:
-دعوایتان شده؟
باز هم سر تکان دادم و دیدم که او دارد کنترل خود را از دست می دهد و خشمگین می شود.به زور بغض خود را فرو دادم و گفتم:
-پدر بزرگ باید کمکم کنید، من در دام مهلکی گرفتار شده ام.
آشکارا رنگ چهره اش پرید و تموج کنان پرسید:
-منظورت چیست؟
چرخ او را به حرکت در آوردم و در مقابل نیمکت رو به اتاق سفید نگهداشتم و وقتی روی نیمکت نشستم گفتم:
-به گمانم نادر یک دزد یا نمیدانم شاید یک گانگستر بین المللی باشد.او کارهای مشکوکی می کند که من را می ترساند.
پدر بزرگ دستم را در دست لرزانش گرفت و ناباورانه گفت:
-منظورت از کارهای مشکوک چیست؟
-باید از اول برایتان تعریف کنم.
و بعد شروع کردم به شرح تمام ماجرا و تمام گفتگوهایی که میانمان انجام شده بود را هم شرح دادم و بعد ماجرای شب گذشته و آنچه را که به گوش خود شنیده بودم را بازگو کردم و در میان گریه گفتم:
-پدر بزرگ من خیلی می ترسم.اگر نادر یک تبه کار باشد حتما من را هم دستگیر و زندانی می کنند و تمام روزنامه ها عکس و تفصیلاتم را چاپ می کنند.این بود که دیشب تا صبح نخوابیدم و منتظر روشن شدن هوا شدم تا از خانه فرار کنم و بیایم اینجا .پدر بزرگ آن خانه،خانه ی امنی نیست و به گمانم نادر برای رد گم کردن حاضر شده خانه اش را به کلاس تبدیل کند و این فقط یک سر پوش است تا کسی سر از کارش در نیاورد .شما به من بگویید چه باید بکنم.به خدا مشاعرم دیگر خوب کار نمیکند و نمی دانم کار درست چیست و کار نادرست کدام است.
پدر بزرگ به فکر فرو رفت و دقایقی میانمان سکوت برقرار شد و سپس با گفتن نمی توانم باور کنم!ناباوری خود را نشان داد و بعد پرسید:
-مطمئنی که اشتباه نشنیده ای و دچار خیالات نشده ای؟
مجبور شدم بار دیگر حرف نادر و قولی را که از من گرفته بود را تکرار کنم و بگویم:
-اگر اشتباه کرده بودم نادر هیچ وقت از من قول نمی گرفت که سکوت کنم.
پدر بزرگ با گفتن حق با توست،لحظاتی دیگر به فکر فرو رفت و بار دیگر پرسید:
-نفهمیدی ان محموله چه بود و آنها در چه مورد با هم صحبت می کردند؟
آنچه را که شب پیش شنیده بودم یکبار دیگر تکرار کردم و پدر بزرگ گفت:
-پس با این حساب باید محموله تا به حال رسیده باشد فرودگاه،تو دکتر را می شناسی؟
به علامت نه سر تکان دادم و پدر بزرگ گفت:
-می ترسم به پلیس خبر بدهیم و بعد بفهمیم که اشتباه کرده ایم،آنوقت

 

آبروریزی می شودو یزدانی از هردوی ما می رنجد.شاید این بار هم محموله تابلو باشد و آنها دارند قاچاق تابلو می کنند؟آن یکی تابلو حالا کجاست؟
-نادر در گاو صندوق پنهان کرده و چون جان شیرین از آن مراقبت می کند،من حدس می زنم که هما و همسر او نیز در این کار دست دارند،آنها تابلوها را روانه ایران می کنند و نادر و دوستانش از ایران به جاهای دیگر می فرستند.بدبختانه من دچار اشتباه فاحشی شده ام و کاغذ خرید تابلو به نام من نوشته شده است.تابلو به ظاهر مال من است اما به جای اویخته شدن به دیوار رفته توی گاو صندوق.نادر خوشحال بود که مرد عتیقه فروش از قیمت اصلی تابلو بی خبر بوده و آن را کپی می دانسته.وقتی من گفتم شاید حق با فروشنده باشد با صدای بلند خندید و گفت من بهتر می دانم یا او؟!پدربزرگ،نادر خیلی مطمئن صحبت می کرد و هنگامی که در مفازه عتیقه فروشی چشمش به تابلو افتاد برقی از چشمش بیرون جهید که من متوجه شدم.
پدریزرگ گفت:
من هم خیال می کنم که او بهتر از عتیقه فروشی می داند و حالا یقین دارم که اشتباه نمی کنم و آنها دلال تابلو هستند.اوضاع مملک آنقدر بلبشوست که هر کس هرکاری بخواهد می کند و کسی به کسی نیست.اگر نظر مرا بخواهی می گویم که کمی صبر کن تا ببینم بعد چه می شود اما تو باید چشم و گوش ات را بیشتر باز کنی و سعی کنی که اطلاعات بیشتری جمع آوری کنی.مادربزرگت دارد می آید.بهتر است که او از این قضیه چیزی نداند.
گفتم:
-من هم همین عقیده را دارم و دوست ندارم تا روشن شدن ماجرا کسی چیزی بداند.
پدربزرگ گفت:
-خیالت آسوده باشد.بلندشو برو لوازمت را جمع کن تا شک مادربزرگت برانگیزه نشود.
پالتهای رنگ و چند بوم و قلم مو برداشتم و از اتاق سفید بیرون آمدم و آنها را روی نیمکت گذاشتم تا سه پایه نقاشی را هم بیاورم که مادربزرگ رسید و گفت:
-بگذار کمکت کنم.
گفتم:
-همه را روی نیمکت می گذارم تا نادر بیاید باهم می بریم.پدربزرگ برایم چند گلدان گل گذاشته که باید آنها را هم باخود ببرم.
مادربزرگ سه پایه نقاشی را آورد و در کنار دیگر لوازم گذاشت و گفت:
-نادر تماس گرفت و نگران بود که تو چرا بدون این که به او حرفی بزنی به اینجا آمدی.من هم گفتم چون شما خواب بودید آریانا دلش نیامده بیدارتان کند و دعوتش کردم که برای خوردن صبحانه بیاید اینجا که تشکر کرد و گفت بیرون کار دارد اما برای ظهر می آید که تو را ببرد و هم ما را ببیند.
پدربزرگ با دو گلدانی که توی بغل داشت به ما نزدیک شد و گفت:
-آریانا این همان گلدان محبوب شب است که خیلی دوست داری و این هم یاس است که می خواستی،فقط باید دقت کنی موقع بردن شاخه ها آسیب نبینند.
مادربزرگ آمدن نادر را به پدربزرگ هم اطلاع داد و همگی به سوی ساختمان به راه افتادیم.
19
وقتی نادر به خانه پدربزرگ وارد شد پدربزرگ گرم وصمیمی حتی بیشتر از گذشته از او استقبال کرد و او را به کنار خود نشاند.از توجه پدربزرگ متعجب شدم و گمانم این بود که پدربزرگ رفتاری خشک و سرد و عاری از مهر با نادر خواهد داشت و به گمانم این تعجب آنقدر محسوس بود که پدربزرگ وقتی به چهره ام نگریست چین بر ابرو انداخت و مرا متوجه حالم کرد و در همان حال گفت:
-برای همسرت نوشیدنی خنک بیاور،باید خیلی خسته باشد!
نادر حرف پدربزرگ را تایید کرد و گفت:
-امر خطیری در پیش رو بود که خوشبختانه با موفقیت تمام شد اما آنقدر خسته ام که گویی کوه کنده ام.
پدربزرگ گفت:
-خستگی روحی بیشتر آدم را خسته می کند تا جسمی.ترس و نگرانی باعث می شود که تمام قوای آدم یکجا مصرف شود.
نادر بار دیگر تایید کرد و افزود:
-با این که کار حساب شده بود اما نگران بودم که نکند درست و به موقع اجرا نشود اما خدا خواست و با موفقیت تمام شد.اما راستش من آنقدر که آریانا نگرانم کرد،نگران کار نبودم.من وقتی از خواب بیدار شدم و او را ندیدم دلم به شور افتاد به یادداشتش که نه سلامی داشت و نه صبح بخیری،خیلی تلگرافی و باعجله نوشته بود من رفتم خانه پدربزرگ تو هم بیا آنجا.نگران شدم که نکند خدای نکرده اتفاقی رخ داده که آریانا مجبور شده به تنهایی صبح زود بیاید اینجا!
پدربزرگ مجبور شد باصدای بلند بخندد و بگوید:
-زود آمد تا برنامه صبحانه را از دست ندهد،اتفاقا ما هم نگران شدیم و اول از همه حال شما را پرسیدم که آریانا گفت بحمدالله سلامت هستید و چون خواب بوده اید نیامده بیدارتان کند و خودش به تنهایی آمده خُب اوضاع و احوال چطور است؟
نادر لیوان شربت را از من گرفت و نگاه رنجیده اش را به صورتم دوخت و گفت:
-اوضاع برای من بد نیست اگر آریانا بگذارد!
گفتم:
-چقدر موضوع را بزرگ می کنی،تو که می دانی من جز خانه پدربزرگ جایی نمی روم پس دیگر نباید نگران می شدی،یادداشت هم که گذاشته بودم.
گفت:
-بله گذاشته بودی اما اگر کمی صبر می کردی و توضیح می دادی که برای انجام چه کاری رفته ای دیگر نگران نمی شدم.
مادربزرگ رو به من گفت:
-حق با آقای یزدانی است و تو اشتباه کردی.پذیرفتن اشتباه هم خود حق است و هردو کفه ترازو را برابر می کند.بگویید ببینم آیا امروز کلاس دایر است یا این که…
یزدانی بدون درنگ گفت:
-نه از همین امروز دایر است و همه بچه ها امروز خواهند آمد،من و آریانا می بایست زودتر برویم تا بچه ها پشت در نمانند.
مادربزرگ از جا بلند شد و گفت:
-همین الان ناهار را می کشم و شما بعد از خوردن غذا راهی می شوید،برای کمک به مادربزرگ راهی آشپزخانه شدم و در آنجا مادربزرگ لب به نصیحت گشود و گفت:
-کار تو اشتباه بوده و می بایست صبر می کردی تا همسرت بیدار شود و به او صبحانه می دادی و بعد یا با هم می آمدید یا این که اگر به تنهایی می آمدی او دیگر نگران تو نمی شد.ریزه کاریهایی در زندگی هست که اگر به آن توجه شود جلوی خیلی اختلافات گرفته می شود.
برای این که بحث در این مورد را کوتاه کنم با گفتن بله حق با شماست.به چیدن میز پرداختم و با خود اندیشیدم که ایت تابلو هم بدون گیر افتادن وارد شد و خدا می داند که چگونه و توسط چه کسی خارج می شود.در سر میز غذا پدربزرگ گفت:
-به گمانم تو مملکت خبرهایی هست و خیلی ها دارند از آب گل آلود ماهی می گیرند فقط خدا کند بفهمند که دارند چه می کنند و روزی از کردۀ خود پشیمان نشود.
نادر خونسرد گفت:
-اگر در این ماهی هم به نفع مردم گرفته شود جای نگرانی وجود ندارد،اما بدبختانه اینطور که معلوم است همه دارند بار خود را می بندند و هر چه دارند با خود می برند.دوستم از فرودگاه آمده بود و می گفت توی فرودگاه تمام رجال و شخصیتهای مملکتی را می توانی ببینی که دارند به بهانه تعطیلات و یا مداوای پزشکی از ایران خارج می شوند،می ترسم سر برگردانیم و ببینیم باخزانه ای خالی و کلی بدهی روبرو هستیم،آنوقت باز هم ما می مانیم که باید با پرداخت مالیتهای سنگین خزانه را پر کنیم.
مادربزرگ گفت:
-مردم شده اند جوجه،که هم در عزا سر بریده می شوند و هم در عروسی!هنوز خبری نشده اجناس نایاب شده و آنهایی هم که وجود دارند قیمتشان سرسام آور بالا رفته،خدا خودش به همه رحم کند.
نادر با گفتن آمین،نگاهی به ساعت دستش انداخت و سپس رو به من کرد و گفت:
-کمی عجله کن،من تو را باید خانه بگذارم و خودم بروم جایی،اما تا دایر شدن برمی گردم.
خواستم در تمیز کردن میز و ظروف به مادربزرگ کمک کنم که اجازه نداد و پدربزرگ با رمز نگاهی به من حالی کرد که درنگ نکنم و نادر را تنها نگذارم.تا من خود را آماده کردم نادر هم وسایل نقاشی و گلدانها را به اتومبیل منتقل کرد و پدربزرگ با گفتن شما را می بینیم،ما را بدرقه کرد.در حال سوار شدن بودم که گفتم:
-بیایید شما هم با ما برویم و بعد از تعطیل شدن کلاس به کارها برسید،من هم تنها نخواهم بود.
پدربزرگ از جمله تنهایی که به کار بردم کمی نگران شد و باگفتن فکر خوبی است،مادربزرگ را وادار کرد که خانه را به همان صورت بگذارد و فقط درها را قفل کند و با ما راهی شوند.با بودن آن دو هیچ ترس و نگرانی نداشتم و وقتی همگی وارد خانه شدیم نفس آسوده ای کشیدم.نادر از آن دو عذرخواهی کرد و با گفتن زود برمی گردم،ما را گذاشت و رفت.در پارگینگ همه چیز مرتب بود و تنها می بایست غبار وسابل گرفته می شد که باعجله این کار را انجام دادم و هرسه به داخل ساختمان رفتیم و آن دو را به اتاق کار نادر بردم تا اگر فرصتی پیش آمد تابلو را به پدربزرگ نشان بدهم.پدربزرگ منظور مرا از این کار فهمید اما مادربزرگ با عنوان کردن اینکه بهتر است تا کلاس شروع نشده نمازهایمان را بخوانیم این کار را به تاخیر انداخت.پدربزرگ گفت:
-تو اول بخوان و بعد از تو ما می خوانیم.
مادربزرگ را به اتاق بردم و سجاده را گستردم و خود را با عجله پیش پدربزرگ برگشتم و گفتم:
-تا نادر نیامده دلم می خواهد شما هم آن تابلو را ببینید.

در میان حرف به سمت گاوصندوق رفتم و در آن را باز کردم و در کمال تعجب دیدم که همه چیز هست جز تابلو. به دیوار نگریستم و روی دیوار هم همان تابلوی قدیمی بود، به پدربزرگ گفتم:
– از خانه خارجش کرده و دیگر اینجا نیست.
پدر بزرگ گفت:
– زودتر در گاوصندوق را ببند تا برنگشته.
من هم همان کار را کردم و گفتم:
– آن تابلو را به ظاهر برای من خریده بود و حالا دیگر نیست. دیدید پدربزرگ اشتباه نمی کنم و او وارد کارهای خلاف شده؟
پدربزرگ گفت:
– من و تو باید هوشیارانه عمل کنیم و او را سر بزنگاه گیر بیندازیم که نتواندحاشا کند، اما هنوز هم در ته قلبم احساسی است که می گوید در مورد یزدانی اشتباه نکرده ام و او جوان پاک و درستی است.
– من هم وقتی به او شک کردم از خدا خواستم که اشتباه کرده باشم و او خلافکار نباشد اما رفتار و کردار او چیز دیگری می گوید.
– پس فراموش نکن در درجه اول می بایست خونسرد باشی و چنین وانمود کنی که حرفهایش را قبول کرده ای و دیگر به او شک نداری. کاری کن که اعتمادش به تو جلب شود و بیشتر در مورد کارش با تو صحبت کند. اگر کاری یا حرفی را هم نمی پسندی سعی نکن به محالفت بلند شوی. او باید صد در صد به تو اطمینان کند. ما هرچه بیشتر بدانیم بهتر و راحتتر می توانیم او و دار و دسته اش را گیر بیندازیم. فقط مواظب باش که او از تو به عنوان طعمه و یا تله استفاده نکند. حواست را خوب جمع کن و دیگر پای هیچ ورقه ای را هم امضا نکن!
گفتم:
– پدربزرگ من مطمئن باشم که جانم در خطر نیست؟
پدربزرگ سر فرود آورد و گفت:
– او انقدر به تو علاقه دارد که نگذارد آسیبی به تو برسد، فقط زمان هوشیاری ساده لوحی پیشه کن و تا می توانی اطلاعات جمع آوری کن. من هم دوستی دارم که می توانم به او اعتماد کنم و این قضیه را به گونه ای مطرح کنم و راه چاره پیدا می کنم. نگران هیچ چیز نباش.
اطمینان دادن های پدربزرگ دلگرمم کرد و از این که دیگر تنها نیستم و پدربزرگ هم با من است خیال آسوده کردم. در سر ساعت هنرجویان وارد شدند و با همهمه و هیاهوی خود از این که کلاس بار دیگر شروع شده شادمانی خود را نشان دادند. در آخر کلاس بود که نادر خسته از راه رسید و با همه به گرمی روبرو شد و با گفتن مرا ببخشید که سر وقت نرسیدم. عذرخواهی کرد و بعد کنارم نشست و آرام گفت:
– آریانا خیلی خسته ام. می شود تو تا پایان کلاس بمانی و درها را قفل ککنی.
گفتم:
– ایرادی ندارد، تو برو استراحت کن. من بچه ها را روانه می کنم.
نادر خوشحال بلند شد و از در پارکینگ گذشت و خود را به ساختمان رساند. من او را زیر نظر داشتم با شنیدن صدایی که کنار گوشم پرسید:
– کجا رفت؟
به خود لرزیدم و با دیدن پدربزرگ آرام گرفتم و گفتم:
– خسته بود، رفت استراحت کند و از من خواست تا بعد از رفتن بچه ها، درها را قفل کنم.
پدربزرگ گفت:
– ما هم به همراه بچه ها می رویم تا تو فرصت بیشتری داشته باشی و بتوانی خوب او را زیر نظر بگیری. هر وقت که او از خانه خارج شد با من تماس بگیر و بگو که چه فهمیده ای.
قبول کردم و با رفتن هنرجویان درها را قفل کردم و آرام و آهسته در اتاق کار را باز کردم و چون او را آنجا نیافتم به طبقه بالا رفتم و در اتاق خواب را باز کردم. او در آرامش کامل به خواب رفته بود. لحظاتی به چهره معصومش نگاه کردم و به خود گفتم چه کسی باور می کند که این چهره معصوم از آن مردی دروغگو و تبه کار باشد! نادر تا هنگام شام خواب بود و وقتی بیدارش کردم تا شام بخورد، نگاهی به ساعت دستش انداخت و با شتاب بلند شد و گفت:
– چرا زودتر بیدارم نکردی؟
بعد بدون آن که صورت خواب آلودش را بشوید پای تلفن نشست و از من درخواست چای کرد.به نظرم رسید که چای بهانه ای است تا مرا از اتاق سوی آشپزخانه راهی کند. با عجله پایین دویدم و آرام گوشی درون سالن را برداشتم و به مکالمه اش گوش کردم. صدای زنی می آمد که با کمی دقت فهمیدم صدای همان زنی است که در آن شب از اتاق نادر به گوشم رسیده بود. او داشت می گفت:
– دکتر تابلو را آماده کرده و قرار است که برای عتیقه چی ببرد. قیمتی هم که گذاشته مثل تابلوی اول است و این بار من برای خرید می روم.
نادر گفت:
– سعی کن چانه بزنی و از مبلغی که من پرداختم کمتر بخری، اما اگر دیدی دارد یکدندگی می کند، قبول کن و آن را بخر. قرار است بهادر آن را نگهدارد و از آن مراقبت کند. خیلی دقت کن که آسیب نبیند، فرداشب همگی در خانه بهادر جمع خواهیم شد.
زن پرسید:
– آریانا هم می آید؟
نادر گفت:
– نه، او زود می خوابد و من پس از خوابیدن او از خانه خارج خواهم شد. امیدوارم با دست پر تو را ببینم. اگر کاری نداری به بقیه کارها برسم.
زن با گفتن امیدوارم روسفید تو را ملاقات کنم، خداحافظی کرد و نادر گوشی تلفن را گذاشت. به آشپزخانه رفتم و به چیدن میز شام مشغول شدم. دقایقی نگذشت که نادر وارد شد و پرسید:
– چای آماده نداشتیم؟
– چرا اما دیدم اول شام بخوریم بهتر است.
نادر پشت میز نشست و گفت:
– خواب خوبی کردم و خستگی ام رفع شد. با شب نشینی چطوری؟
پرسیدم:
– کجا؟
– هرجا که دوست داشته باشی، خونه نادیا، دیانا، نامی و شاید هم مادرت. هر کدام که به خانه نزدیکتر بود.
تنها خانه ای که به ما نزدیک بود، خانه انوشیروان و دیانا بود. خوشحال شدم و گفتم:
– چند وقتی است که از دیانا بی خیر مانده ایم، خوشحال می شوند اگر به دیدنشان برویم.
– پس زودتر شام را بده تا آنها نخوابیده اند حرکت کنیم.
– تا من شام را می کشم، تو هم تماس بگیر و به آنها بگو که برای دیدنشان می رویم.
نادر بلند شد و من هم با شتاب غذا را کشیدم تا زودتر بتوانم دیانا را ببینم. همانطور که انتظار داشتم، دیانا و انوشیروان به گرمی از ما استقبال کردند و در میان گفتگوهایمان انوشیروان پرده از بارداری دیانا برداشت و همگی ما را غرق در شادی کرد و دیانا مجبور شد به نصایح من گوش کند و هنگامی که گفتم هر وقت نیاز به کمک داشتی کافی است که فقط یک تلفن کنی تا خودم را برسانم، آنچنان خوشحالش کردم که در آغوشم کشید و صورتم را بوسه باران کرد و گفت:
– آریانا باور کن در میان اعضا خانواده، فقط روی کمک و یاری تو حساب می کردم و خوشحالم که خودت از روی میل حاضری که به من کمک کنی.
انوشیروان گفت:
– آریانا از نقاشی بگو. آیا کارت را ادامه می دهی یا مثل من خط و خطاطی را بوسیده و کنار گذاشته ای؟
خواستم لب باز کنم که به جای من نادر گفت:
– دوران فترت به پایان رسیده و خیال دارد مجدد شروع به کار کند.
انوشیروان آه بلندی کشید و گفت:
– خیلی خوب است. من هم چند بار تصمیم گرفتم که در وقت بیکاری دست به قلم ببرم که با مخالفت دیانا روبرو شدم. دیانا از دیدن قلم گویی لولو می بیند و می ترسد، این ترس در خانواده ای که همه در آن خوشنویس هستند امری غیرعادی است اما از سویی هم به چیزهای غیرعادی عادت کرده ام و دارم خودم را آماده می کنم که اگر به جای یک فرزند خادا پنج قلو هم نصیبم کرد، شوکه نشوم.
لحن انوشیروان که با شوخ طبعی همراه بود، نوعی گله و شکایت هم داشت که بخاطر این که خاطر مهمانان را مکدر نکرده باشد با هزل همراه گشته بود. به دیانا که در کنارم نشسته بود و دستم در دستش بود، نگاه کردم و آرام زمزمه کردم:
– تو خیلی ستمگری!
به نگاه متعجب اش اخم کردم و گفتم:
– هنرمند با هنرش زندگی می کنر و اگر قادر نباشد آن را نشان دهد در خودش می شکند و متأسفانه صدای شکسته شدندش را هیچ کس جز خودش نمی شنود. خودخواهی را کنار بگذار و اجازه بده انوشیروان هم از زندگی لذت ببرد، خواهی دید که با روحیه تازه ای که پیدا می کند چقدر رنگ زندگی ات تغییر می کند و بیشتر احساس خوشبختی می کنی.
گفت:
– فکر می کنم حق با تو باشد. چون تازگیها خیلی کسل و افسرده است و فقط یا روزنامه می خواند و یا تلویزیون تماشا می کند. خودم هم احساس کردم که چون دیگر نمی نویسد کسل شده است.
گفتم:
– خودت وسایل کار او را مرتب بچین و تشویق اش کن که زیبا ترین شعر را برای اتاق کودکتان بنویسد و آن را قاب کن و به دیوار اتاق نوزادت بزن هم انوشیروان را شاد کرده ای و هم تا فرصت داری برای اتاق کودکت تابلویی ارزنده تهیه کرده ای.
دستم را فشرد و گفت:
– همین کار را می کنم و شاید هم خودم سر ذوق آمدم و با او شروع به نوشتن کردم.
– به قول مادربزرگ ریزه کاریهایی در زندگی هست که اگر به آنها توجه شود جلوی خیلی از اختلافات و کج رفتاریها گرفته می شود.
وقتی از خانه آنها خارج شدیم، خوشحال بودم که توانستم با تذکری خواهرانه جو سرد و خاموش خانه دیانا را تغییر بدهم و به خود گفتم ای کاش نادر هم فقط به نقاشی تمایل نشان می داد و داد و ستد تابلو را فراموش می کرد. آن شب با آرامش به بستر رفتم و تا صبح راحت خوابیدم. صبح هنوز از بستر خارج نشده بودم که نادر شتابزده وارد اتاق شد و گفت:
– آریانا بیداری؟ الان به من تلفنی خبر دادند که دیشب به عتیقه فروشی رضا دستبرد زده اند و یکی از تابلوهای گرانقیمت را برده اند. من باید هرچه زودتر تا بلایی بر سر آن تابلو نیامده آن را پیدا کنم. دزد را می شناسیم و فقط باید تعقیبش کنیم و تا خودش و تابلو را از کشور خارج نکرده دستگیرش کنیم. این کار ممکن است چند روزی طول بکشد و من نتوانم به خانه بیایم. بهتر است تو بروی خانه پدربزرگ، من هم به آنجا تلفن می زنم و تو را در جریان کار می گذارم. فقط لطفاً عجله کن.
– اما اینجا چی؟
بی حوصله سر فرود آورد و گفت:
– از مش عباس می خواهم که بیاید و از اینجا مراقبت کند. لطفاً زودتر عجله کن.
گفتم:
– تو برو، من خودم می روم.
لحظه ای درنگ کرد و بعد گفت:
– بسیار خب. فقط دقت کن که درها را کاملاً قفل کنی، مخصوصاً کلید دفتر کار مرا با خودت ببر و بقیه کلیدها را به مش عباس بده. من سعی می کنم هرچه زودتر برگردم.
با نگرانی پرسیدم:
– این کار خطر جانی هم دارد؟
با صدا خندید و گفت:
– نه، مطمئن باش!
نادر با عجله چند لباس در ساک دستی گذاشت و بوسه ای بر پیشانی ام نواخت و به من که بالای پله ها شاهد رفتنش بودم، از پایین پله ها نگاه کرد و گفت:
– مواظب خودت باش، آریانا! فراموش نکنی، تمام درها را قفل کن و بعد از خانه برو.
با رفتن او احساس نا امنی عجیبی کردم و من هم با شتاب چون او در ساک دستی ام لباس و قدری لوازم ضروری گذاشتم و همانطور که سفارش کرده بود، تمام درها را قفل کردم و چون تبه کاری که از محل حادثه می گریزد از خانه بیرون آمدم و با سرعت راه خانه پدربزرگ را در پیش گرفتم. وقتی پیاپی زنگ در باغ را به صدا درآوردم، هنوز هیجان گریز و فرار با من بود و می ترسیدم که هر لحظه توسط فرد یا افرادی دستگیر شوم. با باز شدن در نفس آسوده ای کشیدم، اما قدمهایم هنوز تند و پرشتاب بود. مادربزرگ که از پشت شیشه ورودم را دیده بود، خودش در سالن را به رویم گشود و پیش از آن که جواب سلامم را بدهد پرسید:
– عازم سفر هستی؟
– نه مادر بزرگ، نادر برای چند روز رفت سفر و برای این که خیالش از جانب من آسوده باشد، خواست که بیایم اینجا. پدر بزرگ خانه نیست؟
مادربزرگ ساکم را از دستم گرفت و گفت:
– رفته خرید کنه. دیگر باید برگردد. کتری هنوز گرم است. آیا صبحانه خورده ای؟
– انقدر که برای رفتن عجله داشت، نه او صبحانه خورد، نه من!
مادربزرگ ساک را بیرون آشپزخانه گذاشت و گفت:
– تا تو تغییر لباس بدهی، من هم صبحانه را آماده می کنم. نادر نگفت پس تکلیف کلاسها چه می شود؟
گفتم:
– کلاسها دایر هستند و شاید تا آن وقت خودش هم برسد، یکی دو روز بیشتر طول نمی کشد.
به اتاقم رفتم تا تغییر لباس بدهم. بوی اتاقم را دوست داشتم و در آن احساس آسایش و امنیت می کردم. وقتی لباس خانه پوشیدم، روی لب تخت نشستم و به اطراف اتاق نگاه کردم. همه چیز همانطور بود که ترکش کرده بودم. فضایی آکنده از هنر، در خانه دو هنرمند خوشنویس. بو کشیدم و گمان کردم که بوی دوات و مرکب از ذرات هوا به مشامم می رسد. خانه ای ساکت و بی ریا و امن، که آخری مهمتر از چیزهای دیگر بود. صدای مادربزرگ را شنیدم که پرسید:
– او به دنبال چه کاری رفت که اینقدر پر شتاب و با عجله حرکت کرد؟
بلند شدم و به آشپزخانه رفتم و ضمن نشستن گفتم:
– گویا دیشب به عتیقه فروشی شوهر هما دستبرد زده شده و نادر رفت تا دزد از کشور خارج نشده، به کمک مأموران دستگیرش کنند.
مخصوصاً اسم از مأموران آوردم تا خیال مادربزرگ را آسوده کنم. او که متعجب و در عین حال ناراحت شده بود، پرسید:
– چی برده؟
– به درستی معلوم نیست، اما نادر نگران تابلوی خیلی گران قیمتی بود که سرقت شده.
– دزد را دیده اند؟
– درست نمی دانم، اما اینطور که مشخص است، دزد شناسایی شده. حالا یا او را در حین سرقت دیده اند یا این که از نحوه سرقت او را شناسایی کرده اند. تا نادر نیاید و برایمان شرح ندهد، هیچ چیز مسلم نیست.
مادربزرگ گفت:
– نمی بایست مسئولیت عتیقه فروشی را قبول می کرد. رضا یا می بایست آن را می فروخت و بعد می رفت، یا این که می ماند و خودش آن را اداره می کرد. پدر بزرگت گفت دیروز خیابانها راهپیمایی بود تیراندازی هم شده و خیلی ها زخمی و مجروح شده اند. از صبح هم صدای تیر می آید، اما پدربزرگت می گوید صدای تیرآهن است. لامپ تصویر تلویزیون ضعیف شده و نمی گیرد. رادیو هم جز شعار و مارش خبر دیگری نمی دهد. سانسور پشت سانسور، صبح زود با مادرت تماس گرفتم و او گفت که مردم راهپیمایی کرده اند و شعار داده اند و درگیری به وجود آمد. من نگران نامی و ناجی هستم و می ترسم خود را وارد معرکه کنند و بلایی سرشان بیاید.
صدای برهم خوردن در باغ به گوشمان رسید و من بلند شدم که تا پدربزرگ وارد نشده او را از ماجرا باخبر کنم. پس به مادربزرگ گفتم:
– می روم کمک پدربزرگ.
پدربزرگ وقتی مرا از دور دید، چرخ را از حرکت بازداشت و صبر کرد تا به او برسم و ضمن پرسیدن حالم گفت:
– خب، چه خبر؟
همانطور که چرخ را حرکت می دادم، ماجرا را شرح دادم و عقیده خود را که ممکن است دکتر تابلو را برداشته و فرار کرده باشد را گفتم و بعد پرسیدم:
– پدر بزرگ این حقیقت دارد که درگیری شده و عده ای زخمی شده اند؟
پدر بزرگ گفت:
– همه خیابانها شلوغ است و چند جایی هم بین مردم و مأمورین درگیری شده و عده زیادی زخمی و کشته شده اند. من لامپ تصویر تلویزیون را شل کردم تا مادربزرگت نتواند ببیند. تو که می دانی، جالش زیاد خوش نیست و اگر این صحنه ها را هم ببیند، پاک دیوانه می شود. دیشب باز همراه افتاده و رفته بود گوشه حمام چمبرک زده بود و برای علی گریه می کرد. فکر می کنم که خیال می کرده رفته سر قبر علی و آنجا نشسته است. قرصهای آرام بخش هم فایده ای ندارد. دکتر عنایتی عقیده دارد اگر در خانه مراقبت شود، بهتر از بستری شدن در بیمارستان است. مخصوصاً با این وضعی هم که پیش آمده، اصلاً صلاح نیست از خانه خارج شود. من برای پیش گیری حتی روزنامه هم نمی خرم و هر روز به بهانه خرید می روم بیرون و تو دکه روزنامه فروشی، سرمقاله ها را می خوانم. تو که به مادربزرگت چیزی در مورد نادر نگفتی؟
– فقط می داند به عتیقه فروشی دستبرد زده شده و نادر با مأمورین رفته تا دزد را دستگیر کند.
– ای کاش این را هم به او نمی گفتی و تنها بهانه سفر را می آوردی.
– بله، اشتباه کردم.
– عیب ندارد، کاری است که شده.
و با این حرف اشتباهم را بخشید. آن روز و آن شب، گوش به زنگ تلفن بودم که نادر تماس بگیرد و مرا در جریان کار بگذارد، اما وقتی تماس نگرفت، اضطراب و نگرانی وجودم را پر کرد و ناآرام و بی حوصله شدم. حتی حرفهای تسلی بخش پدر بزرگ هم نتوانست از درجه نگرانی ام بکاهد. سه روز تمام را در نگرانی و اضطراب گذراندیم و از نادر خبری به دست نیاوردیم و مجبور شدیم که دیگران را در جریان مشکل خود قرار بدهیم. من با بهادر که گمان می کردم در این جریان دستی دارد تماس

 


 


گرفتم و از او سراغ نادر را گرفتم که بعد متوجه اشتباهم شدم و فهمیدم که اشتباه کرده ام. هیچکس از نادر اطلاعی نداشت و به ناچار نامی، افشین، انوشیروان و بهادر بسیج شدند تا او را پیدا کنند و به ما خبر بدهند. از پیگیری و جستجوی آنها بیخبر بودم و فقط تماس تلفنی گویای این بود که هنوز موفق به پیدا کردن او نشده اند. در غروب روز چهارم وقتی سه نفری افسرده و غمگین دور هم نشسته بودیم و فقط به تلفن نظر داشتیم مادر بزرگ بی اختیار گفت:
_ اگر بیدار دل تهران بود او زودتر از همه نادر را پیدا می کرد چون هیچکس مثل او به نادر نزدیک نبود.
پدر بزرگ نگاهش را در دیده ام دوخت و پرسید:
– مصلحت می دانی او را خبر کنیم؟ من هم عقیده مادر بزرگت را می پسندم و فکر می کنم که او بداند کجا می شود نادر را پیدا کرد.
گفتم:
– باور کنید مغزم خوب کار نمی کند. هر چه صلاح می دانید همان کار را بکنید.
پدر بزرگ گفت:
_ شاید من شماره تلفن او را داشته باشم، اگر دفترچه سال گذشته را برایم بیاوری حتما توی آن یادداشت کرده ام. فقط خدا کند تغییر مکان نداده باشد.
بلند شدم و دفتر یادداشت سال گذشته پدر بزرگ را آوردم و به دستش دادم و او زود شماره تلفن بیدار دل را پیدا کرد و با گرفتن کد و شماره دقایقی صبر کرد و بعد از برقرار شدن تماس از شنیدن صدای خود او خوشحال شد و پرسید:
_ بیدار جان خودت هستی؟ من نیاورانی هستم!
مکالمه ای گرم و صمیمی برقرار شد و در آخر پدر بزرگ با بیان مشکل به وجود آمده از او چاره جویی خواست. بیدار دل یکی دو شماره در اختیار پدر بزرگ گذاشت و خودش با گفتن این که برای یافتن نادر عازم تهران می شود پدر بزرگ را امیدوار کرد. بعد از قطع تماس پدر بزرگ گفت:
_ بیدار عقیده دارد که نادر را حتما در یکی از این دو شماره می توانیم پیدا کنیم، بنده خدا خیال کرد که میاد تو نادر مشاجره ای رخ داده و او از خانه قهر کرده و رفته است. خیلی نگران شد و گفت فردا صبح به طرف تهران حرکت می کند.
پدر بزرگ با گفتن بسم الله اولین شماره را گرفت و مدتی گوشی را نگهداشت و بعد با گفتن کسی نیست. شماره دیگر را گرفت که خوشبختانه موفق شد و مردی گوشی را برداشت. پدر بزرگ پس از عذرخواهی پرسید:
_ آیا آقای یزدانی آنجا هستند؟
مرد گفت:
_ متأسفانه بعد از ازدواج استاد، دیگر موفق به دیدن ایشان نشده ام و از او خبری ندارم.
پدر بزرگ باز هم عذرخواهی کرد و گوشی را گذاشت. در نگاه او شکست و ناامیدی نشسته بود اما مادر بزرگ با گفتن وقتی بیدار دل بیاید حتما او را پیدا می کند، امیدواری اندکی به ما داد. در آخر شب بود که نامی

تماس گرفت و با پدر بزرگ گفتگو کرد به نظرم رسید که اتفاقی رخ داده چون رنگ پدربزرگ پریده و جملاتی کوتاه و ناقص بر زبان آورد و با دست هایی لرزان گوشی را گذاشت پرسیدم:
– چی شده پدر بزرگ؟؟
سر تکان داد و زیر لب نجوا کرد:
– هیچی نشده نگران نباش
و با چشم به من فهماند که جریانی هست اما نباید مادربزرگ بفهمد با همه ی علاقه ای که به مادر بزرگ داشتم در آنی کع پدربزرگ راه مصلحت میرود خشمگین شدم و خواستم لب به اعتراض باز کنم اما وقتی نگاهم به چهره ی معصوم و غمگین مادربزرگ افتاد خودخواهی را فراموش کردم و صبر کردم تا زمان مناسب فرا برسد وقتی همه برای خوابیدن آماده شدیم دیدیم که پدربزرگ اشاره کرد تا به اتاقم بروم و منتظر بنشینم و خودش به همراه مادر بزرگ وارد اتاق خوابشان شد فهمیدم که میخواهد خیال از خواب بودن مادربزرگ آسوده کند و بعد به اتاقم بیاید ساعتی طول کشید تا آمد و من در آن یک ساعت انتظار فشار روانی سختی را تحمل کردم وقتی بالاخره انتظار به پایان رسید و پدربزرگ وارد شد با صدایی آرام و آهسته گفت:
– در اتاق را هر شب قفل میکنم تا نتواند از اتاق خارج شود
گفتم:
– پدربزرگ شما هیچ وقت به من دروغ نگفته اید پس حالا هم راستش را به من بگویید نامی چه خبری به شما داد؟
پدربزرگ گفت:
– آنها فکر می کنند که نادر مجروح و در بیمارستانی بستری است
– اما روز دریگری نادر صحیح و سلامت بود
-همه خیابانها نا امن است و وضعیت فوقالعاده اعلام شده و منع عبور و مرور است بچه ها فکر می کنند که چنین اتفاقی افتاده باشد ولی هنوز هیچ چیز روشن نیست
– پدربزرگ آیا ممکن است که توسط افرادی مضروب شده باشد؟ منظورم همان افراد مشکوک هستند؟
– تا پیدایش نکنیم نمی توانیم قضاوت کنیم صبح که شد بچه ها برای دیدن مصدومین می روند دارد کار به جایی می رسد که آرزو کنم مجروح شده باشد تا خیالمان از ناپدید شدنش راحت شود.
– ای کاش نامی مرا هم همراه خود می برد در خانه ماندن و چشم انتظاری کشیدن دارد دیوانه ام می کند
پدربزرگ دستم را گرفت و گفت:
– صبر کن و صبوری پیشه کن انشالله خدا جواب صبوریت را با شادی میدهد و از نگرانی خلاص میشوی وقتی تو هم بروی آنوقت من مجبورم تنهایی نگرانی را تحمل کنم و جرات نمیکنم به مادربزرگت هم حقیقت را بگویم حضور تو مایه دلگرمی ما می شود مرد ها بدون زن که باشند دستشان بیشتر باز است و هر کجا که لازم باشد می روند از طرفی هم ممکن است نادر تماس بگیرد و با خود تو کار داشته باشد راحت بگیر بخواب تا ببینیم فردا چه می شود شاید خدا خواست و صبح که شد خودش در را باز کرد و داخل شد و خیال همه را راحت کرد.
پدر بزرگ با گفتن شب بخیر از اتاقم خارج شد و مرا با هزاران فکرو
………….

 


 

اندیشه، نگران و مأیوس تنها گذاشت. نمی دانم چقدر بیدار بودم و چگونه به خواب رفتم اما وقتی چشم باز کردم به نظرم رسید که وضع کمی نابسامان و جو آشفته است. هراسان بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. مادر و نادیا آمده بودند که به محض این که با من روبرو شدند هر دو با هم گریستند. دلم فرو ریخت و به گمانم رسید که حامل خبر بدی هستند. به صورت پدر بزرگ که نگریستم اما حالتی غیرعادی در آن ندیدم و کمی قلبم آرام گرفت و به مادر گفتم:
– خواهش می کنم آرام باشید، هنوز که خبری نشده.
نادیا مرا کنار خود نشاند و گفت:
-ما اینقدر که نگران خودت هستیم نگران نادر نیستیم و خیالمان آسوده است که برای او اتفاقی رخ نداده. مادر می ترسد که نکند خدای ناکرده تو باز هم بیمار شوی و …
به ظاهر خندیدم و گفتم
-حالا که می بینید صحیح و سالم روبرویتان نشستم. سینا چطور است، چرا او را با خودت نیاوردی؟
نادیا گفت:
-جو طوری نبود که شلوغی او را بشود، تحمل کرد، گذاشتمش پیش افشین و خودم آمدم.
مادر گفت:
-بمیرم برای تو که هر چه درد و ناراحتی است نصیب تو می شود. ای کاش خدا آنها را به من می داد و تو را راحت می گذاشت.
پدربزرگ گفت:
-لیلا خانم ناشکری نکن، آریانا دختر مقاومی است و به قول معروف بیدی نیست که با این بادها بلرزد. مگر نشنیدی که بختیار نخست وزیر موقت گفت من مرغ طوفانم، دختر ما هم مرغ طوفان است و از هیچ چیز نمی ترسد.
مادر گفت:
-خیابانها شلوغ و ناامن است و آدم می ترسد از خانه خارج شود، دیشب صدای الله اکبر مردم یک لحظه قطع نمی شد و من با مصیبت ناجی و نیلوفر را از پشت بام پایین آوردم. از وقتی که علی به رحمت خدا رفته ناجی مهارش از دستم خارج شده و بیشتر وقتش را توی مسجد و یا با دوستانش می گذراند. نامی هم که یک سر دارد هزار سودا و حالا هم که کار و زندگی اش را رها کرده و دارد دنبال نادر می گردد. هیچکس نیست به این مرد بگوید زنت بی پدر شده، بی کس و کار که نشده او را به امان خدا رها می کنی و می روی. من از روز اول هم به این مرد شک داشتم و حرفها و حرکاتش به دلم نشسته بود اما چون شما و خانم بزرگ تأییدش کردید هیچی نگفتم. اگر آریانا دکتر را قبول کرده بود این همه عذاب نمی کشید و …
پدربزرگ با لحنی ناخشنود گفت:
-من هنوز هم نادر را تأیید می کنم و او را قبول دارم، غیبت او حتماً دلیل موجهی دارد و گرنه او آدمی نیست که آریانا را بیخبر بگذارد.
نادیا جانب پدربزرگ را گرفت و گفت:
-حتماً کاری ضروری برایش پیش آمده و دسترسی به تلفن هم ندارد، ما همگی بیخود نگران هستیم.
آنوقت رو به من کرد و ادامه داد:
-می خواهی چند روزی بیایی خانه ما، آنجا که باشی خیال همۀ ما راحتتر است!
گفتم:
-نه ممنون، چون نادر می داند من اینجا هستم تا نیاید ترجیح می دهم همین جا باشم.
پدربزرگ با گفتن کار درست هم همین است، از من خواست تا بلند شوم و خودم را برای خوردن صبحانه آماده کنم. در دستشویی به وضعی که برایم پیش آمده بود و به حال رقت انگیز خود اشک ریختم و از بخت خود شکوه کردم. وقتی صورتم را می شستم صدای زنگ خانه به گوشم رسید و شتابان از دستشویی خارج شدم و از شیشه سالن نگاه کردم که چه کسی وارد می شود. در نگاه اول و از فاصله دور او را نشناختم اما وقتی جلوتر آمد با دیدن آقای بیداردل قلبم فرو ریخت و شتابان به طرف اتاقم دویدم تا سر و وضعم را مرتب کنم. مادربزرگ از او استقبال کرد و صدای یالله گفتن پدربزرگ که به گرمی و صمیمیت از او استقبال کرد به گوشم رسید. احساس کردم که جرأت و شهامت روبرو شدن با او را ندارم و نمی توانم در صورتش نگاه کنم. می ترسیدیم زبان به شماتت باز کند و به نوعی به من بفهماند که لیاقتم همین بود که همسر مردی دزد و گانگستر شوم. نمی خواستم از اتاقم خارج شم اما با آمدن نادیا به اتاقم و گفتم این که مهمان رسیده، به ناچار بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم و خوشحال بودم که در معیت نادیا با او روبرو می شوم. بیدار دل با دیدنم از جا بلند شد و به گرمی حالم را پرسید و اضافه کرد:
-می بخشید که این موقع صبح مزاحم شدم، راستش دیشب پس از تماس استاد نتوانستم درنگ کنم و همان شبانه حرکت کردم و صبح زود آمدم تا اگر خدمتی از دست من ساخته است انجام بدهم.
پدربزرگ گفت:
-باور کن که دلم نمی خواست مزاحمت شوم اما چاره دیگری نمانده بود و به مناسبت دوستی عمیقی که میان تو و نادر وجود داشت مجبور شدم تماس بگیرم و از تو کمک بخواهم یزدانی بیش از همه دوستانش به شما الفت داشت و …
بیدار دل گفت:
-از این که مرا لایق دید برخود مباهات می کنم و خوشحالم که خبرم کردید، چون نادر آدمی نیست که بیخبر جایی برود و دیگران را در انتظار بگذارد. وقتی فرمودید که چند روز است از او اصلاع ندارد نگران شدم و حرکت کردم. خودم پیش از حرکت با همان دو شماره ای که خدمتتان دادم تماس گرفتم و متأسفانه آن دو نیز خبری از نادر نداشتند. امروز صبح هم از مهمانخانه به یکی دو جای دیگر که احتمال می دادم ممکن است رفته باشد تماس گرفتم اما موفق نشدم خبری کسب کنم.
مادر گفت:
-تصور من این است که بیخبر از ایران رفته پیش خواهرش. چون هما خانم خیلی اصرار داشت که برادرش را با خودش ببرد ولی …
-مادربزرگ حرف او را قطع و گفت:
— این خیال باطلی است چون نادر را تو به خوبی نمی شناسی، او دلیلی نداشت که بخواهد، بدون اطلاع فرار کند و برود.
بیدار دل تأیید کرد و گفت :
-عقیدۀ بنده هم همین است و با اطمینان می گویم که نادر ایران است و از کشور خارج نشده فقط ممکن است جایی باشد که دسترسی به تلفن نداشته باشد.
پدر بزرگ هم بر همین عقیده بود و حرفهای آنها کمی از بار نگرانی ام کم کرد و نادیا گفت:
-برادرم و افشین رفته اند به چند بیمارستان که زخمی و مجروح بستری کرده اند سر بزنند و باید دیگر تلفن کنند.
من بلند شدم تا چای بیاورم و در حال ریختن چای شنیدم که نادیا می گفت:
-تعداد کشته شدگان زیاد است و آنها برای شناسایی رفته اند، باید دعا کنیم که در میان آنها نباشد.
صدای بیدار دل آمد که گفت:
-انشاالله که او در میان آنها نیست، لطفاً در مقابل آریانا حرفهای مأیوس کننده نزنید، نکند خدای ناکرده بار دیگر دچار شوک شوند.
مادر گفت:
– من همه نگرانی ام بازگشت مجدد بیماری اوست و آمدم تا او را با خود به خانۀ خودمان ببرم ولی موافقت نمی کند و می خواهد تا بازگشت شوهرش همین جا بماند. من هم مسئوولیت دو بچه دیگر را به عهده دارم و نمی توانم آنها را تنها بگذارم.
پدر بزرگ گفت:
-شما فکر آریانا را نکنید، ما خودمان هوای او را داریم.
بیدار دل هم تأیید کرد و گفت:
-من هم سعی و تلاش خود را می کنم تا به هر وسیله شده خبری از او به دست بیاورم، لطفاً شما خودتان را ناراحت نکنید. انشاالله ظرف همین امروز و فردا خبرهای خوبی دریافت می کنیم و نگرانی هایمان تمام می شود.
سینی چای را که به اتاق آوردم بیدار دل به هنگام برداشتن فنجان اندوه خود را نهان کرد و با لبخندی فنجان را برداشت و گفت:
-این قند را به نشانۀ شیرینی عروسیتان که به من ندادید خواهم خورد.
و آه بلند مادر را به جای تشکر خود خرید. بغض راه گلویم را گرفته بود و اشک در چشمم تجمع کرده بود و تلنگری کافی بود که آن را روان سازد و به گمانم آقای بیدار دل این سیل را دید و اندوه خود را با نوشیدن جرعه ای چای فرو داد و پس از آن بلند شد و رو به پدربزرگ گفت:
-من می روم تا بلکه موفق شوم رفقای دیگرمان را ببینم شاید آنها خبری داشته باشند، وقت را نباید تلف کرد. هنگام ظهر تماس می گیرم و خبر می دهم.
مادربزرگ گفت:
-حالا که زحمت کشیده و به تهران آمده اید بر ما منت بگذارید و تا در تهران هستید پیش ما اقامت کنید که از درجه شرمندگی ما کاسته شود.
بیدار دل ابتدا مخالفت کرد اما با اصرار بیش از حد آن دو پذیرفت و از خانه خارج شد. دقایقی پس از رفتن او نامی تماس گرفت و با پدربزرگ صحبت کرد و اطلاع داد که خوشبختانه در میان اجساد، جسد نادر نبوده است. موج شادی فضای غم گرفته خانه را فرا گرفت و مادربزرگ دست به آسمان بلند کرد و خدا را شکر نمود. چون بچه ها خوشحال بودم و درد گمشدن نادر را فراموش کردم. این امید در دلم روشن شده بود که وقتی زنده است بالاخره خبری از خود به ما می رساند. ساعتی بعد از تماس نامی، بهادر و هاتف هم خبر دادند که او در میان مجروحین نیست و شادی ما را مضاعف کردند. پدربزرگ بعد از کسب این اخبار گفت :
-حالا دیگر نگرانی موردی ندارد و برایم مسلم شد که او جایی است که نمی تواند تماس بگیرد و در اولین فرصت این کار را خواهد کرد.
بعد رو به مادر گفت:
-شما هم دیگر نباید نگران آریانا و نادر باشید و با خیال راحت از بچه ها مراقبت کنید. به نامی و افشین هم از جانب من بگویید که به کارهای خود برسند و بقیه کار را به بیدار دل واگذار کنند، او با پیگیری از دوستانش بالاخره او را پیدا می کند.
مادربزرگ که خیالش آسوده شده بود گفت:
-حالا که خیالمان راحت شد بگویید برای ناهار چه عذایی درست کنم؟ نادیا بلند شد و گفت:
-من هم باید بروم که تا آن دو تا بچه آتشی برپا نکرده اند خانه باشم، وقتی آن دو را تا نزدیک در باغ بدرقه کردم مادر بار دیگر گفت:
-وقتی دیدی که بودنت در اینجا فایده ای ندارد به خانه پیش خودم برگرد و پیش خودم بمان تا روزی که از شوهرت خبری برسد. در خانۀ پدرت همیشه به روی تو باز است!
صورتش را بوسیدم و گفتم:
-می دانم مادر و همین محبت شما و اطرافیان است که نمی گذارد از پای بیفتم و دارم مقاومت می کنم.
بیدار دل همانطور که قول داده بود به هنگام ظهر تماس گرفت و با پدربزرگ صحبت کرد پدربزرگ اخبار رسیده را به او هم اطلاع داد و بیدار دل گفت:
-گرچه من تاکنون موفق نبوده ام اما اخبار خوش شما موجب دلگرمی ام شد و با توان بیشتر جستجو می کنم.
و سپس به مکالمه پایان داد. شب هنگام بود که به خانه بازگشت و به قول خودش با دست خالی باز آمده بود اما پدربزرگ با تکرار امیدها و باورهای خود او را تسلی داد و صحبت از مقوله ای دیگر پیش کشید و بعد صحبتهایشان به سیاست کشیده شد و این که این قیام به ثمر خواهد نشست و شکست نخواهد خورد. مادربزرگ با نواخته شدن یازده ضربه ساعت بلند شد و از مهمان عذرخواست تا برای خواب برود. پدربزرگ به من که بلند شده بودم تا به دنبال مادربزرگ بروم اشاره کرد بنشینم و بیدار دل را هم که به احترام مادربزرگ بلند شده بود نشاند و آرام به من گفت:
-حالا وقت آن رسیده که بیدار را در جریان ماوقع قرار بدهیم تا بداند که باید از کجا شروع کند.
بیدار دل کنجکاو چشم به صورتم دوخت و من مجبور شدم تمام ماجرا را از حضور آن شب آن زن و عهد و پیمان نادر و ماجرای شب بعد که مردی به خانه مان آمده بود و آنچه به گوش شنیده بودم را شرح دهم.

فصل 20
پس از نقل گفتنی ها آشکارا رنگ آقای بیدار دل پرید و ناباورانه گفت:
-باور نمی کنم که دچار آن خبط شده باشد چون بارها و بارها بر حذرش کرده بودم که وارد چنین ماجرایی نشود.
حالا من و پدربزرگ بودیم که متعجب چشم به دهان او دوختیم، بیدار دل از پدربزرگ اجازه گرفت و سیگاری روشن کرد و گفت:
-حالا قضیه فرق می کند و باید بگویم متأسفانه اگر درگیر آن ماجرا شده باشد از دست هیچکدام از ما کاری برایش ساخته نیست.
پدربزرگ گفت:
-ممکن است واضح تر صحبت کنی تا ما هم بفهمیم؟

بیدار پک محکمی به سیگارش زد و گفت:

این قضیه مربوط به یک سال پیش است.مال موقعی که خواهر نادر از ایتالیا امد و خبر داد که رضا موفق شده است از دلالی یک تابلوی گران قیمت به مبلغی مناسب خریداری کند و نمی دانم می دانید که رضا کارشناس عتیقه جات هست یا نه؟می شود گفت که در کار خودش خبره است.رضا در ایران دوست صرافی داشت که در ضمن در کار خرید و فروش تابلوهای نفیس هم بود.توسز هما ان تالبو به ایران اورده شد و ان مرد صراف با قیمتی بسبار گزاف ان را فروخت به مردی که ضمن کلکسیونر بودن صاحب منصب است.کار تابلو به همان یکی ختم نشد و دیگر چیزها هم داد و ستد شد که باز هم عتیقه بودند.نادر کنجکاو شده بود که بداند ان صاحب منصب کیست که موفق نشد تا زمانی که فهمید توسط دلالی دارد اشیا گران بهای تاریخی از ایران خارج می شود که دیگر تاب نیاورد و تصمیم گرفت هر طور شده او را شناسایی کند.من او را از این کار منع کردم و بار ها و بارها گوشزد کردم که دست از این کنجکاوی بردارد. و به اصطلاح خودش کنار بکشد اما او می گفت تا پای خرید و فروش تابلوی خارجی در میان بود به من مربوط نمی شود اما حالا که پای اثار و اشیای ایرانی در میان است نمی توانمساکت بنشینم و ببینم مفاخر کشورم دارد دزدانه از کشور خارج می شود.

این فکر ازارش می داد و می گفت:متاسفانه موقعیتی در جامعه حاکم است که انسان دوست و دشمن را از هم نمی تواند تمیز بدهد و من هم از همین موضوع استفاده کردم و او را ارام کردم.وقتی هم که تصمیم به ازدواج گرفت خوشحال شدم که با وجود اریانا و پرداختن به زندگی دیگر موضوع پیگیری اشیا را رها خواهد کرد اما متاسفانه مثل این که اشتباه کرده بودم و او هنوز از فکر شناسایی و ردیابی خارج نشده بود.این است که می گویم اگر توسط ان فرد یا افراد او شناخته شده و گیر افتاده باشد از دستمان کاری نیست.

پدربزرگ گفت:

-شاید هما بتواند کمکمان کند و اگر بداند که جان برادرش در خطر است راهی برای رهایی او پیدا کند.

بیدار دل با گفتن یا او از ناپدید شدن نادر اگاهی دارد ؟به من نگریست و من گفتم:

-هنوز نمی داند.

او رو به پدربزرگ کرد و ادامه داد:

پس باید هر چه زود تر او را مطلع کنیم که تا زمان از دست نرفه کاری انجام دهد.

پدر بزرگ رو به من کرد و پرسید:

-تو شماره هما را داری؟

سر تکان دادم و گفتم:

-متاسفانه ندارم اما باید در دفتر تلفن نوشته شده باشد شاید هم در ااتاق نادر ،به درستی نمی دانم.

بیدار بلند شد و گفت:

-من می روم بگردم شاید پیدا کنم.

گفتم:

-گمان نکنم که مش عباس بگذارد وارد شوید مگر این که من یا

 


نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This blog is kept spam free by WP-SpamFree.

[uniplace_links]

خرید گیفت کارت