مد روز | زن روز | بزرگترین سایت مد ایران با لاکچری ترین تصاویر مدل های لباس مجلسی ، پارتی ، کت دامن مناسب برای خانم های اندامی ، تپل و چاق

رمان اریانا فصل نهم

4544414241539833480_97362488554711007656
دختر الماس

مد روز تقدیم میکند :

 رمان  اریانا فصل نهم

امیدواریم از مشاهده این مطلب نهایت استفاده رو ببرید

مد روز : بزرگترین وب سایت مد در ایران4544414241539833480_97362488554711007656

متحیر و نگران شدند، هما گفت:
– آقای نیاورانی درست می فرمایند، اگر سؤالی یا خواسته ای داری بگو تا همه بدانیم.
گفتم:
– سؤالی ندارم و بی اراده و بی اختیار گفتم نه! شاید این هم از آن ترسهای نابجا بود که به سراغم آمد، باور کنید هیچ حرفی برای گفتن ندارم.
نادیا با گفتن هیجان زده شده ای به یاری ام آمد و نامی پرسید:
– اگر تاریخ عقد را دوست داری تغییر بدهی شاید بشود کمی عقبتر برگزار کرد.
سر تکان دادم و مادربزرگ لیوان نوشیدنی را به دستم داد و گفت:
– جرعه ای بنوش، من هم با نادیا موافقم.
اما آقای یزدانی که متقاعد نشده بود گفت:
– اگر اجازه بدهید من چند دقیقه ای با آریانا خانم صحبت کنم ممنون می شوم.
پدر با پایین آوردن سر موافقت کرد و او بلند شد و از در سالن خارج شد و به ناچار من هم به همراهش رفتم. شب مهتابی زیبایی بود که ستارگان بیشمار در پهنه آسمان بی لک می درخشیدند و نور سیمینگون ماه بر شاخ و برگ درختان تلألو یافته و زیبایی باغ را دو چندان کرده بود. چند گامی هر دو در سکوت راه رفتیم و از عطر گلهای شب بو که فضا را آکنده کرده بود استفاده کردیم، وقتی از سالن دور شدیم یزدانی گفت:
– سایتا به من بگویید چه چیز موجب وحشت تو شد!
گفتم:
– برای آنی حس کردم که در دریایی آرام در حال شنا هستم و تا ساحل فاصله ای ندارم اما یکباره ماسه های زیر پایم خالی شدند و آب مرا به کام خود فرو برد. این بود که بی اختیار فریاد کشیدم.
یزدانی گفت:
– هنوز باور نداری که در کنار من خوشبخت زندگی خواهی کرد و می ترسی به جای زمین سفت و هموار قدم روی ماسه های روان گذاشته باشی. ای کاش می توانستم آینده را پیش چشمت نمایان کنم تا ترس از وجودت رخت بربندد و خوشبخی را باور کنی.
– من می دانم سعادتمند خواهم زیست و می خواهم باور کنی که بی اختیار و نه به عمد ترس به سراغم آمد. بیا و هر دو این حادثه را فراموش کنیم. به قول پدربزرگ روزهای تابناکی در انتظار ماست که نباید با افکار بچگانه ضایع شود. نمی دانید چقدر خوشحالم از این که پدربزرگ تصمیم گرفته تمام باغ را چراغان کند و شب را چون روز روشن کند. دلم می خواهد مادر اجازه می داد تا لباس بخت مادربزرگ را بر تن کنم اما او سخت به عقیدۀ خود چسبیده و مخالف این کار است.
یزدانی روی نیمکت مقابل اتاق سفید نشست و به من هم اشاره کرد تا بنشینم و همانطور که به اتاق چشم دوخته بود گفت:
– با این که برای عقیدۀ مادرتان احترام فوق العاده ای قائل هستم اما به گمانم تو باید لباسی بپوشی که دوست داری. مادر اگر مخالف است من می توانم متقاعدش کنم اما آیا آن لباس هنوز قابل استفاده است و مستعمل نشده؟
گفتم:
– با این که از رنگ سفید به نباتی تمایل پیدا کرده اما لباسی است که هنوز زیبا به نظر می رسد.
با قاطعیت گفت:
– پس همان لباس را خواهی پوشید و دیگر در این مورد گفتگو لازم نیست.
در یک آن از ابراز عقیده خود پشیمان شدم و به نظرم رسید که بحثی تند و شاید هم قهری میان مادر و یزدانی به وجود آید و او محبوبیت خود را در میان خانواده از دست بدهد. خواستم به گونه ای نظر خود را تغییر بدهم که یزدانی گفت:
بزرگترین حُسن شما در این است که تأثیرپذیر نیستید و آدمها زود نمی توانند روی شما تأثیر بگذارند، وقتی می دانید کاری درست است انجامش می دهید. این اخلاق شما را تحسین می کنم.
در قلبم چیزی فرو ریخت و حرف در دهانم ماند، لذا سکوت اختیار کردم و به خود نوید دادم که می توانم دل مادر را نرم کرده و او را بر سر مهر بیاورم. وقتی با یزدانی به سالن بازگشتیم دانستم که بی اختیار تمام مکنونات قلبی خود را پیش او افشاء کرده و سخنی را پوشیده نگذاشته ام. به هنگام بدرقه وقتی مادر پرسید فردا برای خرید چه کسانی به همراه شما خواهند آمد، یزدانی خونسرد گفت:
– خرید ما بیش از ساعتی طول نخواهد کشید و به همین دلیل مزاحم کسی نمی شویم.
مادر نگاه بهت زدۀ خود را اول به من و سپس به مادربزرگ دوخت و مادربزرگ گفت:
– بهتر است نادیا و هما خانم هم همراهی تان کنند.
سپس نگاه در دیدۀ یزدانی دوخت و با رمز نگاه به او فهماند که روی حرف او دیگر کلامی بر زبان نیاورد. یزدانی هم با گفتن هرچه استاد بفرمایند، به مادربزرگ فهماند که کوتاه آمدن او فقط برای احترام استادی او بوده است. بعد از رفتن آنها وقتی محفل خودمانی شد مادر گفت:
– چه مرد یکدنده و لجبازی است. خیال می کند اینجا اروپاست که دو نفری برای خرید بروند!
نامی گفت:
– اتفاقاً من این رویه را می پسندم. چون هم در وقت صرفه جویی می شود و هم این که وقتی دو نفری باشند زودتر به تفاهم می رسند!
افشین با صدای بلند خندید و گفت:
– به هنگام خرید من و نادیا ده، یازده نفر راه افتاده بودند دنبال ما و از این مغازه به آن مغازه می رفتیم و چیزی که من و نادیا می پسندیدیم اگر مورد پسند دیگران نبود مجبور بودیم بگردیم تا چیزی پیدا کنیم که نظر همه را تأمین کند. صبح کجا، غروب آفتاب کجا. باور کنید بدترین روز زندگی ام روز خرید عروسی بود و من هم به آقای یزدانی حق می دهم که بخواهد دو نفری خرید کنند.
مادر چین بر پیشانی انداخت و به تمسخر گفت:
– و فروشنده هرچه جنس بنجل دارد به این دو تا قالب کند، بله؟ از همه چیز گذشته در موقع پرو لباس یکنفر باید به آریانا کمک کند.
گفتم:
– من تصمیم گرفته ام از لباس مادربزرگ استفاده کنم و این کار را خواهم کرد. لباسی بسیار قشنگ و برازنده است.
صدای مادر اوج گرفت که:
– آن لباس اصلاً برازنده تو نیست و نباید لباس عهد دقیانوس را بر تن کنی.
بعد از لحظه ای از حرف خود پشیمان شد و به عنوان عذرخواهی رو به مادربزرگ گفت:
– منظور لباس است و قصد توهین ندارم.
مادربزرگ گفت:
– من هیچ اصراری ندارم که آریانا از آن استفاده کند و به گمان خودم نیز آن لباس دیگر کهنه و فرسوده است و…
حرف مادربزرگ را قطع کردم و گفتم:
– با این حال من آن لباس را خواهم پوشید. لطفاً در این مورد با من مخالفت نکنید.
پدر مداخله کرد و رو به مادر گفت:
– چه اصراری داری که حتماً لباس دیگری خریداری شود، وقتی خود آریانا موافق است دیگر جای چانه زدن نمی ماند. او خودش باید بیشتر از همه به فکر باشد که نامناسب وارد مجلس نشود.
مادر آه بلندی کشید و ناراضی سکوت اختیار کرد. اما به هنگام مراجعت به منزل لحظه ای کوتاه به اتفاق نادیا لباس را از نزدیک دیدند و اقرار کردند که هنوز هم زیبا به نظر می رسد. دیر هنگام وقتی برای خوابیدن به بستر رفتم از این که توانسته بودم نظر موافق مادر را جلب کنم راحتی خیال داشتم و آسوده و با رویاهای شیرین به خواب رفتم.
در نیمه های شب چشمانم گشوده شدند و برای بیدار شدن هیچ علتی نیافتم. چند بار در بستر غلت زدم و سعی کردم که خواب رمیده را به چشم بازگردانم، اما سعی ام بیهوده بود. امیدوار گشتم که سحر نزدیک است و دیری نخواهد پایید که صبح از راه خواهد رسید. اما عقربه های ساعت شماطه ای امیدم را ناامید کرد. وقتی نتوانستم بخوابم از رختخواب بلند شدم و برای نوشیدن آب به آشپزخانه رفتم و با نوشیدن آب قصد برگشتن به اتاق را کردم که مادربزرگ را در آستانه در دیدم و از وحشت جیغ کوتاهی کشیدم. او با رنگ پریده و موهای ژولیده ایستاده بود و به من زل زده بود، سعی کردم وحشتم را پنهان کنم و بگویم مادربزرگ خیلی ترسیدم اما او بدون سخن راهش را به طرف اتاقش کج کرد و رفت. از عمل او بیشتر نگران شدم و به دنبالش حرکت کردم اما او گویی زودتر از من وارد اتاقش شده بود، از خود پرسیدم آیا از سر و صدا بیدار شده و برای یافتن عامل صدا بلند شده، یا این که در خواب راه افتاده و بی اختیار به سوی آشپزخانه حرکت کرده. فکر دوم مرا به وحشت انداخت و مصمم شدم چند لحظه ای پشت در اتاق به گوش بایستم شاید صدایی بشنوم اما سکوت غریبی بر خانه حاکم بود.
به خود گفتم هیچ چیز غیرعادی اتفاق نیفتاده و بهتر است که برگردی و بخوابی، در بستر دراز کشیدم و تا هنگام سحر که از رختخواب بلند شدم و به حرکت درآمدم اتفاقی رخ نداد و آن دو مثل روزهای گذشته شاد از بستر بلند شدند و پس از اعاده نماز صبحانه را آماده کردند. در چهره مادربزرگ هنوز علائمی از رنگ پریدگی دیده می شد اما نه تنها خودش بلکه پدربزرگ هم متوجه آن نشد. به خود گفتم بهتر است موضوع را فراموش کنم یا این که صبر کنم ببینم خود مادربزرگ در این مورد صحبتی خواهد کرد. بعد از صبحانه بی اختیار گفتم:
– من در نیمه های شب ناخودآگاه از خواب بیدار شدم و دیگر نتوانستم بخوابم.
پدربزرگ گفت:
– دلیلش هیجان بود دختر جان!
مادربزرگ گفت:
– صدایم می کردی تا برایت شربت قند درست کنم.
گفتم:
– اتفاقاً آمدم به آشپزخانه و لیوانی آب خنک نوشیدم و باز به رختخواب برگشتم اما مثل این بود که ساعتهای متمادی خوابیده و دیگر خواب آلود نبودم.
مادربزرگ گفت:
– من آنقدر خسته بودم که تا سرم را روی بالش گذاشتم خوابم برد و تا صبح چیزی نفهمیدم.
خواستم بگویم اما شما یکبار بیدار شدید و به آشپزخانه آمدید و من شما را دیدم. اما این کار را نکردم و مصلحت را در سکوت دیدم، اما برای خودم یقین حاصل شد که در شب گذشته مادربزرگ در خواب به راه افتاده و این می توانست ناشی از خستگی وی باشد. بدون این که متوجه گردد با سرعت بخشیدن به خود تمام کارها را انجام دادم و از فعالیت او جلوگیری کردم. وقتی نادیا به باغ وارد شد. دیگر هیچ کاری نداشتیم و من لباس پوشیده به انتظار آنها نشسته بودم. نادیا چای خود را ننوشیده بود که هما و یزدانی وارد شدند. یزدانی به هنگام احوالپرسی به من نگاه کرد و پرسید:
– دیشب آسوده خوابیدی؟
گفتم:
– راستش را بگویم نه!
خندید و گفت:
– درست مثل من، مثل این که دیشب من و تو نگهبان سایه ها بودیم که مست و خراب خود را به در و دیوار می کوبیدند.
پدربزرگ گفت:
– بی خوابی هر دویتان فقط ناشی از هیجان بوده است و این حالت برای بیشتر زوجهای جوان اتفاق می افتد. زودتر حرکت کنید تا دیرتان نشده.
وقتی همگی از باغ خارج شدیم و در اتومبیل نادر نشستیم او با دادن شاخه گلی از مریم به من گفت:
– هر روز شاخه گلی از من دریافت خواهید کرد.
نادیا به خنده گفت:
– شرط می بندم که این کار بیش از یکی دو ماهی تکرار نشود و بعد به کلی فراموشتان می شود.
یزدانی گفت:
– و من به شما می گویم که هرگز چنین نخواهد شد.
هما رو به نادیا گفت:
– نادر اخلاق بخصوصی دارد، اگر بگوید این کار را می کنم یقین بدانید که در هر شرایطی باشد آن کار را خواهد کرد و یکنواختی و فراموشی در کارش نیست.
نادیا ناباور فقط به گفتن خدا کند چنین باشد، قناعت کرد. همراهان من و یزدانی بسیار محبوب و آرام بودند و فقط تماشاگر خرید ما بودند و هر دو از اظهار عقیده خودداری می کردند گویا خرید ما مطابق با سلیقه آنان بود و لبخند رضایت بر لبانشان، من و یزدانی را خوشحال و راضی نگهداشته بود. هر چهار نفر غذا را در رستوران مجللی صرف کردیم و هنگامی که به سوی خانه حرکت کردیم در لیست خرید نادیا شیئی از قلم نیفتاده بود. پدربزرگ به استقبالمان آمد و با گفتن مادربزرگ استراحت می کند. غیبت او را توجیه کرد. هما و یزدانی وقتی باغ را ترک کردند من و نادیا و پدربزرگ سه نفری در آشپزخانه نشستیم تا برنامه های دیگر را مرور کنیم. استراحت مادربزرگ به درازا کشیده بود و نادیا دوست داشت تا نظر مادربزرگ را نسبت به خرید ما بداند. پس رو به پدربزرگ پرسید:
– مادربزرگ را بیدار نمی کنید؟ شب دیگر خوابش نخواهد برد.
پدربزرگ گفت:
– برو آرام بیدارش کن، به گمانم امروز حالش خوش نبود و احساس کسالت می کرد.
نادیا بلند شد تا برای بیدار کردن مادربزرگ برود و در غیبت او پدربزرگ پرسید:
– موقع خرید که ناراحتی پیش نیامد؟
خندیدم و گفتم:
– خوشبختانه نه. هر دو، هم هما و هم نادیا به هرچه ما انتخاب کردیم مهر تأیید زدند.
می خواستم به گفتن شرح خرید بپردازم که نادیا وارد شد و گفت:
– پدربزگ، مادربزرگ در اتاقش نیست. توی اتاق آریانا هم نبود. به گمانم رفته باشد توی باغ.
پدربزرگ نگران گفت:
– اگر این کار را کرده بود من صدای در را می شنیدم.
او بعد از این سخن چرخ را به حرکت درآورد و خود برای پیدا کردن مادربزرگ به جستجو پرداخت. حق با نادیا بود و مادربزرگ در هیچکدام از اتاقها نبود. همه نگران برای جستجو به باغ رفتیم و هر کدام از سمتی حرکت کردیم و در نهایت هر سه مقابل در اتاق سفید به یکدیگر رسیدیم. چراق اتاق خاموش بود و نشان نمی داد که کسی در آنجا حضور داشته باشد، اما حسی در من برانگیخته شد که می گفت در را باز کن و درون اتاق را نگاه کن. در اتاق را باز کردم و با زدن کلید برق هر سه چشممان به مادربزرگ افتاد که در کف اتاق راحت و آسوده در خواب بود. پدربزرگ متوحش پرسید:
– اینجا چه می کند؟
نادیا به من نگریست و من مجبور شدم که اتفاق شب گذشته را بیان کنم. پدربزرگ ناباور گفت:
– بیدارش کن، حتماً خودش می داند که چرا اینجا آمده!
کنار مادربزرگ نشستم و آرام بیدارش کردم، وقتی چشم باز کرد از دیدن ما در کنارش و آن وضعی که خوابیده بود نگران بلند شد و نشست و از ما پرسید:
– من اینجا چه می کنم؟
پدربزرگ نمی دانست چه جوابی باید بدهد و فقط به تبسمی اکتفا کرد. نادیا زیر بازویش را گرفت و در حینی که سعی داشت تعجب خود را پنهان کند گفت:
– از گرمای داخل ساختمان به اینجا پناه آورده بودید.
مادربزرگ به صورتم نگاه کرد و گفت:
– آریانا تو بگو چه اتفاقی برایم رخ داده؟
گفتم:
– مادربزرگ شما در خواب راه افتاده و آمده اید اینجا.
مادربزرگ به صورت پدربزرگ نگاه کرد و پرسید.
– آیا آریانا راست می گوید؟
پدربزرگ سر فرود آورد و مادربزرگ در حالی که از روی زمین بلند می شد به خنده گفت:
– من از پدرم شنیده بودم که مادرم در اواخر عمرش به همین بیماری دچار شده بود و در خواب راه می رفته به طوری که پدرم مجبور می شده درهای خانه را قفل کند که مادرم از خانه خارج نشود. جای شکر دارد که من عمر خود را کرده ام و جوان مرگ نمی میرم. بیایید برویم و فکر شام شب را بکنیم.
رفتار عادی مادربزرگ به ما دلگرمی داد و وقتی قدم به سالن گذاشتیم و او چشمش به خریدها افتاد کف زد و هلهله کشید و با گفتن زودتر بازشان کن تا ببینم، ما را به وجد آورد. او هم خرید ما را پسندید و با گفتن به راستی یزدانی سنگ تمام گذاشته، رضایتش را نشان داد. دیر وقت بود و ما همگی شام خورده بودیم که افشین به دنبال نادیا آمد و او را به همراه خود برد و ما هم به فکر استراحت افتادیم. در هنگام خواب مادربزرگ خود تمام درها را قفل کرد و به من هم دستور داد تا در اتاقم را از داخل قفل کنم، به دستور او خندیدم و گفتم:
– مادربزرگ بدم نمی آید که شما شب پیش من بخوابید.
گفت:
– اما من هیچ دوست ندارم که نیمه شب وارد رختخوابت بشوم، کاری که گفتم انجامش بده و خیالم را آسوده کن.
برای راحتی خیال او همین کار را هم کردم و با خاموش شدن چراغها همه به رختخواب رفتیم. من در تاریکی اتاقم بیدار نشسته بودم و به مادربزرگ فکر می کردم که چرا یکباره او به این بیماری دچار شده است و از خود پرسیدم با رفتن من چه کسی مراقبت از آنها را به عهده خواهد گرفت؟ و اگر حالش بدتر شود پدربزرگ چگونه خواهد توانست از او نگهداری و مواظبت کند؟ ای کاش آنها را تنها نمی گذاشتم و رهایشان نمی کردم.

فصل 17

از صبح خیلی زود آمد و رفت به خانه پدربزرگ شروع شده بود و تمام اهل خانه همبستگی خود را برای برگزاری جشن نشان داده و هر کس به قدر توان خود مسئولیتی پذیرفته بود. انتشار خبر ازدواج ما در میان هنرجویان اول ناباورانه و سپس به یقین تبدیل شد و سیل تبریکات به سویمان روانه شد. من و نادر رساندن کارت دعوتها را خود به عهده گرفته بودیم و در ته دلم حسی موذی برانگیخته شده بود که بدانم آیا لعیا نیز در این جشن شرکت خواهد داشت یا این که نادر اسم او را حذف خواهد کرد.
نامی مأموریت رساندن من و نادیا و دیانا را به آرایشگاه به عهده گرفته بود اما هنگام بازگشت نادر با اتومبیل خود که آن را به گلهای مریم آذین بسته بود به دنبالمان آمد و ما را به باغ بازگرداند. پدربزرگ همانطور که قول داده بود باغ را با لامپهای رنگین آراسته بود و صدای موسیقی شادی از چند بلندگوی کار گذاشته در باغ شنیده می شد. مرا مستقیم به اتاق سفید بردند و در میان شور و غوغای مهمانان بر سر سفره عقد نشاندند. با همۀ تلاشی که برای برگزاری بی تکلف جشن به خرج داده بودم اما مراسمی باشکوه برگزار گردید. به هنگام خواندن خطبه عقد احساس بخصوصی داشتم و مراسم را در حالتی میان خواب و بیداری به پایان بردم. حس می کردم تمام چیزهایی که از مقابل چشمم می گذرند و مراسمی که یک به یک انجام می شوند رویایی هستند و حقیقی نیستند. حتی به وقتی که حلقه های زرین را به دست یکدیگر کردیم و عکاس از همه لحظات پیاپی عکس گرفت هنوز حس ناباوری با من بود. اما گرمای دست نادر لحظاتی کوتاه انجماد و خواب رفتگی ذهنم را از بین برده و مرا هوشیار می کرد. شاید ما اولین عروس و دامادی بودیم که با یکدیگر نرقصیدیم و شروع جشن را به دیگران محول کردیم. هر دو ساکت و خاموش به تماشا نشسته بودیم و می توانم بگویم که لبخندهایمان نیز غیرارادی بود. یکبار که نادیا کنارم نشست آرام پرسید:
– چیه آریانا، خوشحال نیستی؟
سر فرود آوردم و گفتم:
– آنقدر خوشحالم که شوکه شده ام!
خوشحال شد و گفت:
– اما هر کس به شما بنگرد از قیافه تان اینطور تصور می کند که به زور و جبر به عقد هم درآمده اید. شوک را کنار بگذارید و از جشنتان لذت ببرید.
نگاهم به صورت نادر افتاد و او هم در همان زمان به من نگریست و به روی هم خندیدیم و گفت:
– آریانا انگار خواب هستم و دارم رویا می بینم. خواب خوشی که هیچ دوست ندارم بیدار شوم.
گفتم:
– من هم همین احساس را دارم اما نادیا می گوید قیافه هایمان طوری است که مهمانها گمان می برند. ما به زور و اجبار عقد یکدیگر شده ایم و من خیال دارم دیگر نگذارم خواب به سراغم بیاید و می خواهم بقیه جشن را در بیداری شاهد باشم و از آن لذت ببرم.
نادر دستم را گرفت و گفت:
– این حالت ما ناشی از نشستن و خمودی است. بلند شو تا مثل دیگران رفتار کنیم.
حق با نادر بود و هنگامی که به جمع مهمانهای پر تحرک پیوستیم دیگر احساس گذشته را نداشتیم و همراه آنها از جشن خود لذت بردیم در ساعات پایانی همه مهمانان ما را تا خانۀ نادر بدرقه کردند و در آن جا نیز پس از ساعتی پایکوبی مهمانی را با آرزوی سعادت و نیکبختی برای ما ترک کردند. با رفتن مهمانان به یکباره خود را تنها و در محیطی ناشناس دیدم و قلبم فرو ریخت و از خود پرسیدم آیا می توانی این بار را تا آخر جاده بر شانه حمل کنی؟ اینک تو هستی و این زندگی. همه رفتند و تنهایت گذاشتند تا به تماشای راهبریت بنشینند و تدبیر تو را در زندگی یا تحسین کنند و یا به نقد و انتقاد بنشینند. در پایین پله ها در سالن هنوز گروه فیلمبرداری که از جشن فیلمی آپاراتی تهیه کرده بودند مشغول جمع آوری وسایل خود بودند و صدای همهمه شان به بالا می رسید. نادر در سالن به انتظار پایان کار آنها ایستاده بود و مرا در آن محیط ناشناس تنها گذاشته بود. حجله گاهم را نمی شناختم و هیچ یک از اشیاء گرانبهای آن متعلق به من نبود، اشیایی که قرار بود به عنوان جهیزیه برایم فرستاده شود با خواهش یزدانی از جای خود تکان داده نشده بود و من با یک چمدان که حاوی لباسهایم بود قدم به این خانه گذاشته بودم.
در اتاق بزرگ خواب شروع به قدم زدن کردم و اشیاء را نگاه کردم. تختخواب بزرگ دایره ای شکل به رنگ سپید و آینه میز توالتی به همان سبک، روی میز چند برس و شانه و لوازم آرایشی که در هنگام خرید انتخاب کرده بودم با سلیقه خاصی چیده شده و در کنار انواع عطر و ادکلن ها به میز زیبایی بخشیده بودند. پرده توری آویخته بر پنجره کوچک که نمی دانستم به کجا گشوده خواهد شد و کمد دیواری آینه دار که وقتی آن را گشودم با دیدن لباسهای آویخته شده ام در درون آن احساس بیگانگی ام نسبت به اشیا از میان رفت و با لمس نمودن آنها احساس امنیت کردم. نور چراغ دو آباژوری که در روی میزهای عسلی کنار تخت اتاق را روشن کرده بودند. بی اختیار وادارم نمودند که برای روشنایی بیشتر کلید برق اتاق را روشن کنم تا در پرتو نور بیشتر اتاق را نگاه کنم و تازه در آن هنگام بود که چشمم به در شیشه ای افتاد که پس از گشودن آن با منظرۀ حمام و دستشویی روبرو شدم و تصمیم گرفتم پیش از آمدن نادر حمام کرده و خود را از آن همه آرایش که بر صورتم سنگینی می کرد برهانم. وقتی از حمام خارج شدم یزدانی هنوز در سالن پایین بود، سکوت خانه حاکی از آن بود که خانه از وجود مهمان خالی است اما چرا او هنوز در پایین مانده بود، مرا واداشت که آهسته در را باز کنم و به پایین پله ها نگاه کنم.
لوستر سالن روشن بود اما در سالن بسته بود و نشان می داد که از درون قفل شده است. حسی وادارم کرد که از پله ها سرازیر شده و به دنبال همسرم بگردم، بر روی میز بزرگ پذیرایی هنوز آثار و بقایای میوه جات و شیرینی دیده می شد. از آنجا به سوی آشپزخانه روانه شدم و آنجا را به خوبی می شناختم اما چراغ خاموش آشپزخانه مرا مأیوس کرد و به خود گفتم نکند مرا فراموش کرده و از خانه خارج شده باشد؟ این بار با گامهای سریعتری خود را پشت در اتاقی که می دانستم دفتر کار اوست رساندم و با مشاهده در نیمه باز و نوری که از آن به خارج می تابید خوشحال شدم و خواستم در را باز کرده و داخل شوم که صدای هما را شناختم که پرسید:
– کی خیال داری حقیقت را به او بگویی؟
به دنبال این پرسش صدای نادر را شنیدم که گفت:
– هیچ وقت به شرطی که تو دهانت را باز نکنی و حس دلسوزی ات را کنار بگذاری!
بار دیگر صدای هما شنیده شد که پرسید:
– اما او باید بداند و به عقیده من هرچه زودتر حقیقت عیان شود بهتر است تا این که او ما را به دروغگویی متهم کند.
نادر گفت:
– او خودش نمی فهمد اگر از من و تو حرفی نشنود.
هما گفت:
– من که فردا عازم هستم اما باور کن که با نگرانی شما را ترک می کنم.
نادر گفت:
– برای ما نگران نباش و با خیال راحت سفر کن. من به هیچ چیز و هیچ کس اجازه نمی دهم که زندگی ام را تلخ کند. ما ظرف یکی دو روز آینده سفر خود را آغاز می کنیم و می دانم که همه چیز به خوبی تمام می شود. من باید بروم بالا، او را زیاد منتظر گذاشته ام. فردا اگر زودتر از من از خواب بیدار شدی با آژانس تماس بگیر و مقدمات سفر ما را آماده کن.
آنچنان با سرعت دویدم و پله ها را طی کردم و خود را به اتاق خواب رساندم که قادر به نفس کشیدن نبودم. خود نمی دانم آن همه سرعت در کجای وجودم پنهان شده بود که چون برق مرا به دویدن واداشت و از پله ها بالا برد. برای آن که نادر نفهمد همسرش به گوش ایستاده و به صحبتهایشان گوش فرا داده خود را بار دیگر به حمام رساندم و شیر آب دستشویی را بار کردم. نفس نفس می زدم و به زور توانست جرعه ای آب فرو دهم. تمام وجودم می لرزید و از ترس چیزی نمانده بود که بیهوش شوم. وقتی صدای باز و بسته شدن در اتاق به گوشم رسید بی اراده گریستم و خود را در معرض خطر دیدم. توانایی و قدرت ایستادن نیاوردم و کنار دستشویی چمباته زده و نشستم. احتیاج به زمان داشتم تا به خود مسلط شده و قوایم را به دست بیاورم. نادر با خاموش کردن چراغ لحظه ای پشت در حمام ایستاد و با گفتن آریانا خوابت نبرده، به من هشدار داد که می بایست زودتر از دستشویی خارج شوم.
تمام قدرتم را جمع کردم و روی پا ایستادم، با دستی لرزان دستگیره را پایین کشیدم و از در خارج شدم. خوشبختانه او مشغول تعویض لباس بود و پشتش به من بود، وقتی به سویم چرخید با لحن گله مندی گفت:
– می بایستی می گذاشتی خودم تور را از سرت بردارم.
بعد با صدای بلندی خندید و گفت:
– یک قطعه جواهر از دست دادی.
او به انتظار پاسخ من نماند و وارد حمام شد، هنوز از ترس لرزان بودم و قادر به فکر کردن نبودم، یکبار تصمیم گرفتم که اتاق را ترک کنم و به هما پناه ببرم اما بعد پشیمان شدم و به خود گفتم او حتماً جانب برادرش را خواهد گرفت و مرا حمایت نخواهد کرد. بی دلیل خود را در معرض خطر دیدم و از نادر ترسیده بودم. لرز موجب شد به بستر پناه ببرم شاید که وجودم گرم شود. وقتی نادر از حمام خارج شد پرسید:
– همسر خواب آلود من خوابی؟
بهتر دیدم که سکوت کنم و او را با فکر خواب بودن خود بفریبم. خوشبختانه او فریب خورد و آرام و آهسته در بستر خزید. در ذهن تمام اسماء خدا را که به یادم مانده بود تکرار کردم و همه مقدسات را یک به یک قسم دادم که مرا محافظت نمایند و جانم را به سلامت حفظ کنند. هر آن منتظر بودم که دستی قوی و نیرومند گلویم را بفشارد و مرا از نعمت حیات محروم کند اما این اتفاق رخ نداد. نمی دانم چند دقیقه یا ساعت انتظار کشیدم، وقتی صدای تنفس آرام او به گوشم رسید به خود جرأت حرکت دادم و به سویش چرخیدم. او آرام و آسوده به خواب رفته بود و چهره اش در زیر نور آپاژور معصوم و بیگناه می نمود. فرصت کافی داشتم تا به آن چهره خوب نگاه کنم و از حرفهای شنیده پی به عامل ترس خود ببرم و از خود بپرسم این موجود آسوده خوابیده چه حقیقتی را دارد از من پنهان می کند که به خواهرش اجازه دهان باز کردن نمی دهد و دوست دارد که هرچه زودتر سفر را آغاز کند؟
آیا پای زن دیگری در میان است؟ نکند آنچه مادربزرگ پیش بینی کرده بود درست از آب دربیاید و به راستی پای همسری در میان باشد؟ اما بعد با یادآوری این که او برای پدربزرگ قسم یاد کرده بود که هرگز ازدواج نکرده خیالم کمی آسوده شد اما نه آنقدر که این فکر را رها کرده و دیگر به آن فکر نکنم. در کنار این آسودگی موقتی ناگهان از خود پرسیدم شاید او معتاد است و اعتیادش را دارد از من پنهان می کند. اما من جز پیپ که اینک کشیدنش در میان جوانها به صورت یک مد درآمده و خودش اقرار کرده بود که فقط در وقت خستگی مفرط روشن می کند حتی سیگاری را به دست او ندیده ام. پس چه چیز را او با اصرار زیاد می خواهد از من پنهان کند، ای کاش در آن لحظه نترسیده و پا به فرار نگذاشته بودم، چه خوب می شد اگر در اتاق را باز کرده و می پرسیدم این حقیقت چیست که من نباید بدانم، یا همین حالا به من می گویید یا این که همین شبانه خانه را ترک می کنم و به خانه پدربزرگ برمی گردم. اگر این کار را کرده بودم اینک یا آسوده و با آرامش سر بر بالین گذاشته بودم یا این که در خانه پدربزرگ و در اتاق خودم بودم و هیچ رازی هم وجود نداشت. اما در همان حال دلم به حال خودم سوخت و سیلاب اشکم روان شد. من به همسرم عشق می ورزیدم و او را از جان و دل دوست می داشتم و می خواستم خوشبختش کنم، ای کاش هرگز آن سخنان را نشنیده بودم و اسیر دست بدگمانی نمی شدم. در میان گریه و با قلبی مالامال از غم و اندوه از شدت خستگی به خواب رفتم.

* * *


سرآغاز زندگی وقتی با شک و تردید و بدگمانی شروع شود تمام خوشی ها و خوشبختی ها در هاله ای از ابر پنهان می شوند، در ظاهر من نو عروسی خوشبخت بودم که همسرم با جان و دل دوستم داشت و آرزوهایم را برآورده می کرد اما در اعماق قلبم خار بدگمانی آنچنان نیش به جانم می زد که سوزش آن و درد جانکاهش چشمم را پر از اشک می کرد و از زندگی بیزار می کرد. در میان سبد گلهایی که برایمان ارسال شده بود سبد گل بزرگی بود که وقتی کارت آن را برداشتم تا نامه تشکرآمیز ارسال کنم چشمم به اسم لعیا خورد که برایمان آرزوی سعادت و نیکبختی کرده بود. وجود یک رقیب که همه او را دیده و برای من ناشناس بود تمام اندیشه ام را زهرآگین کرده بود و اثر این سم در بیانم خود را آشکار می کرد.
حرفهای کنایه آمیز و دو پهلو صحبت کردن و گاه تمسخرآمیز که گرچه روزهای اول نادر به شوخی از کنار کنایه هایم می گذشت اما بعد از ماهی لحنش تغییر کرد و رنگ خشونت به خود گرفت و پرسید:
– منظورت از این کنایه ها چیست؟
مضطرب شدم و چون مدرک مطمئنی برای اثبات در دست نداشتم به ناچار متوسل به هزل شدم و گفتم:
– خواستم شوخی کرده باشم، چرا عصبانی شدی؟
نادر کنارم نشست و گفت:
– وقتی به طعنه پای زن دیگری را به میان می آوری قلبم جریحه دار می شود و به خود می گویم تو هنوز عشق و علاقه مرا باور نداری و به حال خود دل می سوزانم. تو بگو من کدام خطا یا اشتباه را مرتکب شده ام که تو در موردم به تردید افتاده ای؟ اگر بدانم پای انسانی در این رابطه است که دارد تخم شک و تردید را در دلت می کارد به خدا قسم پای او را می شکنم که دیگر نتواند در زندگی ما مداخله کند. آریانا تو همیشه راستگو بوده و هستی، این بار نیز ثابت کن که همان سایتای صدیق منی، بگو آیا شخصی وجود دارد که با حرفهایش روح تو را آلوده می کند؟
سر تکان دادم و گفتم:
– هیچکس نیست، فقط حسادت زنانه است، همین.
دستم را در دستش گرفت و با لحنی مهربان گفت:
– به جای این که فکرهای آزار دهنده به خود راه دهی آیا بهتر نیست که راه سفر در پیش بگیریم، روزهای اول ازدواج بهانه مهمان و دوستان و فامیل را آوردی و من هم قبول کردم و برنامه سفر را به تأخیر انداختم اما دیگر فکر می کنم که وقتش رسیده و می توانیم عازم شویم.
از خودخواهی خود و تنها به خود اندیشیدن شرمنده شدم و گفتم:
– هر وقت که بخواهی حرکت خواهیم کرد.
چون کودکان به وجد آمد و چندین بار بر دستم بوسه زد و گفت:
– همین امروز برنامه را تکمیل می کنم و به زودی با هم سفر ایرانگردی خود را شروع می کنیم. آریانا بیا برویم و یکبار دیگر فیلم جشنمان را نگاه کنیم، نمی دانم چرا هر بار که آن را نگاه می کنم چیز تازه ای در آن کشف می کنم.
دستم هنوز در دستش بود و او مرا به دنبال خود تا اتاق کارش کشید و روی مبل نشاند و گفت:
– تو همین جا بنشین تا اتاق را تاریک کنم.
سپس با کشیدن پرده ها و آماده کردن دستگاه آپارات خودش کنارم نشست و کلید روشن شدن دستگاه را زد. فیلمبردار از ورود مهمانها به خانه و منظره باغ و چراغانی لامپها در میان شاخ و برگ درختان شروع کرده بود و آرام آرام به سوی اتاق سفید حرکت کرده و از تمام دیوارها فیلم گرفته و سپس وارد اتاق شده و پیش از آن که سفره عقد را نشان دهد به نقاشی روی دیوارها پرداخته و سپس سفره عقد و آینه و شمعدان ها را گرفته بود. یزدانی در این فاصله بلند شد و ظرف تنقلات را آورد و روی پای هردویمان گذاشت و گفت:
– آیا به تو گفتم که آن شب چقدر زیبا شده بودی و چقدر لباس مادربزرگ بر اندام تو برازنده بود؟
خندیدم و گفتم:
– هر بار که این فیلم را نگاه کردیم به من یادآوری کردی.
نادر با صدای بلند خندید و گفت:
– پس باز هم خواهی شنید!
تأثیری که فیلم در آن شب روی من گذاشت برخلاف دیدنیهای دیگر بود و من هم مثل نادر متقاعد شدم که هر بار در فیلم چیز تازه ای کشف می شود و من در آن شب کشف کردم و پیش خود اقرار کردم که با رفتار

سرد و بهت زده ام بهترين و زيباترين شب زندگي ماه را با دامن زدن به تخيلات واهي هم بر او و هم بر خودم حرام كرده ام و تنها د ساعت باقيمانده جشن ار آن لذت بده ام و اين گناهي بود كه خود به تنهايي مرتكب شده و در آتش آن همسر بيگناهم را هم سوزانده بودم. دلم به درد آمد و براي آن كه اشكم جاري نشود سر بر شانه نادر گذاشتم و زمزمه كردم:
– آيا به تو گفته بودم كه تو در آن شب شاهزاده اي شده بودي كه براي بردن دختر فقيري آمده باشد؟
با صدا خنديد و گفت:
– نه هرگز اين را به من نگفته بودي.
من هم خنديدم و گفتم:
– زين پس هر گاه فيلم را تماشا كنيم به تو خواهم گفت.
چشم از فيلم گرفت و به چشمم نگاه دوخت و گفت:
– تو به من خواهي گفت كه شاهزاده براي بردن ملكه خود آمده بود. آريانا به راستي هم براي من همين بود و من با آودن تو به خانه ام به آرزوي ديرينه ام دست يافتم. خيلي به ندرت اتفاق مي افتد كه مردي بتواند با سيمايي كه در پندار خود ترسيم كرده است روبرو شود و آن را براي هميشه در كنار خود داشته باشد. يادت مي آيد كه به تو گفتم من نقشي را بر آينه قلبت مي بينم كه دارد كم كم پر رنگ مي شد و تو به من گفتي كه اشتباه مي بينم و آن نقش بيدار انوشيروان نيست؟ آرزو داشتم لب باز كني و بگويي نقشي كه شما مي بينيد تصوير خودتان است و خيالم را آسوده مي كردي اما تو با قساوت از بيان اين جمله كوتاه ير باز زدي و مرا مأيوسانه روانه كردي.
به شيطنت گفتم:
– اگر اقرار كرده بودم مرا هم ترك مي كردي و كنارم مي گذاشتي.
دستم را با خشم از دستش جدا كرد و گفت:
– باز كه شروع كردي اريانا. تو بايد به من بگويي كه چه اتفاقي رخ داده. دارم كم كم به تو و رفتارت مشكوك مي شوم.
گفتم:
– وقتي تو شوخي مي كني من مي بايست تحمل كنم اما طاقت شوخي مرا نداري؟
به چشمم زل زد و پرسي:
– اين چه شوخي بي موردي است كه مي كني، من چه زمان زني در زندگي ام وجود داشته كه او را كنار گذاشته باشم؟ اگر تو مي داني به من هم بگو تا بدانم، شايد در خواب كسي حاضر شده ام و به تو وعده هايي داده ام كه آن فرد جدي گرفته وگرنه در بيداري هيچكس از من قوي نشنيده. اين را بزاي اولين و آخرين بار گفتم و ديگر هم تكرار نخواهم كرد.
بي اختيار گفتم:
– پس چرا بچه ها مي گفتند تو و لعيا به زودي با هم ازدواج مي كنيد و…
با خشم گفت:
– بچه ها خيلي شايعات ديگر هم ساختند كه حقيقت نداشت. آنها به گوش من هم رساندند كه تو از عشق بيدار است كه ترك مكتب كرده اي و بيدار به خاطر فرار از عشق توست كه راهي همدان شده، اما من اين حرفها را باور نكردم چون تو را مي شناختم و مي دانستم كه حقيقت چيزي جز آن است كه هنرجوها مي گويند. اي كاش تو نيز به اين شايعات اهميت نمي دادي و حرفهاي مرا باور مي كردي.
دستش را گرفتم و گفتم:
– حرفهاي تو را باور دارم و ديگر از اين شوخي ها با تو نخواهم كرد.
در قلبم به يكباره انقلابي پاي گرفت و آني تمام ترسها و نگرانيها بيرون ريخته شد و به جايش مهر و اطمينان نشست. به نادر گفتم:
– هيچ مي داني زن عاشق بيش از مرد عاشق حود و نكته گير مي شود؟ حسادت من به جاي اين كه تو را برنجاند بايد خوشحالت كند كه زني عاشق و حسود در كنارت داري.
موهايم را نوازش كرد و گفت:
– عاشق بودنت به من نيرو مي دهد اما حسود بودنت از عمر و توانم مي كاهد. پس لطفاً فقط عاشق بمان و حسادت مرا فراموش كن.
و به راستي از همان ساعت تصميم گرفتم كه به همسرم اطمينان كنم و تخم بدبيني را از وجودم ريشه كن كنم. آن شب گويي اولين شب زندگي مان بود كه هر دو آرزو كرديم اين يلدا را روشني روز ذايل نكند. از خارش بيني و بوي عطر خوش مريم ديده باز كردم و نادر را با شاخه گلي كه به بيني ام تماس مي داد در كنار خود ديدم. به كلام صبح بخيرم خنديد و گفت:
– ظهر تو هم بخير باشد. فكر مي كنم كه به جاي صبحانه نهار بخوريم بهتر است.
– تو خيلي وقت است كه بيدار شده اي؟
گل را رويي بالشتم گذاشت و گفت:
– از صداي تلفن بيدار شدم. استاد بود و مي خواست جوياي احوالمان شود و براي ناهار دعوتمان كند. به استاد گفتم كه براي نهار منتظرمان نباشد. اما هنگام عصر به ديدارشان مي رويم.
از بستر بلند شدم و گفتم:
– با خود عهد كرده بودم كه هر روز از آنها ديدار كنم و چون گذشته كمكشان كنم اما نتوانستم. نمي داني چقدر نگران آن دو هستم مخصوصاً مادربزرگ كه به تازكي به بيماري در خواب راه رفتن دچار شده كه اسم پزشكي اش را نمي دانم.
نادر گفت:
– به درستي من هم نمي دانم. چرا به من زودتر نگفتي وگرنه برنامه هايمان را طوري تنظيم مي كرديم كه بتوانيم هر روز از آنها ديدن كنيم.
وقتي هر دو به سالن پايين آمديم و راهي آشپزخانه شديم نادر گفت:
– آريانا دوست دارم كه با استاد و مادربزرگ سفر كنم، اگر تنها با ما همسفر شوند هم تعطيلات تابستاني خواهند گذراند و هم خيال ما آسوده خواهد بود.
– اين فكر خوبي است اما گمان نكنم پدربزرگ راضي شود.
– تو مادربزرگ را راضي كن، راضي كردن استاد را من به عهده مي گيرم.
پيش خود فكر كردم كه اگر اين فكر عملي شود چقدر خوب خواهد شد و سفري بدون نگراني را آغاز خواهيم كرد. به هنگام عصر وقتي راهي خانه پدربزرگ شديم هر دو ترديد داشتيم كه آيا موفق خواهيم بود يا نه. آم دو با گرمي از ما استقبال كردند و مادربزرگ با نگاهي دقيق به چهره ام گفت:
– سلامتي و شادابي از چهره ات مي بارد. خوشحالم كه آقاي يزداني آنقدر تو را مشغول كرده كه ما را فراموش كرده اي!
بوسيدمش و گفتم:
– اتفاقاً تنها چيز مشغول كننده اي كه هر دوي ما را سرگرم مي كند يادآوري اين خانه و مخصوصاً شما و پدربزرگ است. مس دتنيد كه هر دو ما چقدر به شما علاقه داريم و با اين گونه توبيخ كردن دلم را به درد مي آورد.
مادربزرگ زير بازويم را گرفت و كنار خود خود نشاند و ادامه داد:
– اين درد را مي تواني با تماس كوتاه تلفني برطرف كني.
– حق با شماست.
پدربزرگ گله مند گفت:
– خانم نمي خواهيد بروند و ديگر پشت سرشان را نگاه نكنند؟
بعد رو به يزداني كرد و ادامه داد:
– ما وقتي عروسي كرديم تا يك سال هيچكس در خانه مان را نكوبيد و سراغمان را نگرفت. كار بيوفايي نزديكان گرچه مايه غم و اندوه بود اما از طرفي به هر دوي ما فرصت كافي داد تا به اخلاق و روحيه يكديگر خوب آگاه شويم و همديگر را بشناسيم. بياييد زير درختان بنشينيم و از هواي مطبوع بهاري استفاده كنيم.
گفتم:
– تا شما برويد منهم براي همگي شربت خنك آماده مي كنم.
پدربزرگ راضي و شاد خنديد و گفت:
– آرينا هميشه سورپريزي آماده دارد.
دو مرد حركت كردند و من و مادربزرگ براي درست كردن شربت به آشپزخانه رفتيم و من ضمن آماده كردن شربت گفتم:
– مادربزرگ با تعطيلات تابستاني چطوريد؟
نگاهم كرد و پرسيد:
– كجا؟
– فرقي نمي كند، هر كجا كه شما دوست داشته باشيد.
خنديد و گفت:
– فكر خوبي است اما نه به همراه شما!
– آيا ما را خوش سفر نمي دانيد؟
سر فرود آورد و گفت:
– شما خوش سفر هستيد اما من و پدربزرگت ينگه شما نمي شويم.
گفتم:
– حيف شد چون اگر شما مي آمديد ما هم به سفر مي رفتيم.
– چرا خودتان نمي رويد؟
– نادر مي گويد با وضعي كه در جامعه حاكم است صلاح نيست كه دو نفري سفر كنيم و بهتر است دنيا ديده هايي همراهمان باشند. شما كه بهتر مي دانيد من هيچ كجاي ايران را جز شهرهاي زيارتي نديده ام و خيلي دلم مي خواهد به يك سفر طولاني بروم.
لحن غمگينم مادربزرگ را به فكر فرو برد و پرسيد:
– با آژانسهاي مسافرتي حركت كنيد، از لحاظ امنيتي نگراني وجود دارد.
– من دوست دارم با اتومبيل خودمان سفر كنيم كه هر جا احساس خستگي كرديم بتوانيم توقف كنيم و اجباري نباشد.
مادربزرگ به سيني شربت اشاره كرد و با گفتن اگر پدربزرگت موافقت كند من حرفي ندارم، آنچنان خوشحالم كرد كه سيني در دستم لرزيد و يكي از ليوانها واژگون شد. مادربزرگ با گفتن ازدواج هم نتوانست از شيطنت تو كم كند، خاطرات دوران كودكي ام را يادآوري كرد. موافقت پدربزرگ حاصل شده بود و همان شبانه ساكي آماده گرديد. سفر يك ماهه ما آنقدر با سرعت شروع و به پايان رسيد كه هنگام بازگشت همه غمگين بوديم اما دلشوره مادربزرگ كه موجب بازگشت ما شد بي علت نبود چون پدر را در بستر و سخت بيمار يافتيم و مادر براي آن كه سفر ما ناتمام نماند از ابراز بيماري پدر خودداري كرده بود. آن شب همه در خانه مادر مانديم و نادر به تنهايي به خانه بازگشت. در هنگام سحر بود كه از هياهو و شيون بيرون از اتاق هراسان بيدار شدم و همه را پشت در اتاق گريان ديدم. ناديا تا مرا ديد ا گفتن ديدي چه خاكي بر سرمان شد، وقوع مصيبت را خبر داد و من ناباور وقتي در اتاق را گشودم و پدربزرگ را ديدم كه روي زمين نشسته و سر پدر را بر زانو گذاشته بود و اشك مي ريخت. مادربزرگ چون كودكي بي پناه خود را در آغوشم پنهان كرده بود و پياپي از من مي پرسيد:
– آيا اين علي من است كه بيجان خوابيده؟ آريانا تو به من بگو كه دروغ است.
اشك و ماتم به جاي شادي و نشاط خانه را فراگرفته بود و هنگامي كه اقوام جمع شدند و جنازه پدر را به طرف گورستان حركت دادند من كنار مادربزرگ كه گاه مبهوت و ساكت مي شد و گاه شيون سر مي داد، در خانه ماندم و به پرستاري از او پرداختم. با مرگ پدر برنامه و روال عادي زندگي از ميان رفت و از همه مرده متحركي ساخت كه فقط صبح را به شب مي رسانديم و مراسم را انجام مي داديم. پس از مراسم شب هفت پدر، مادربزرگ ما را روانه خانه هايمان كرد و خود و پدربزرگ در كنار مادر و نيلوفر و ناجي ماندند. نادر در سكوت خود در سوگ و ماتم من شريك بود. او گرچه با پدر بيش از دو جلسه برخورد نداشت و آنقدر كه پدربزرگ را مي شناخت و به روحيات او آگاه بود از پدرم هيچ نمي دانست اما چنين مي پنداشت كه او نيز به خوبي پدربزرگ مي شناخته و در غم از دست رفتنش اندوهگين بود. آن شب در خانه خودمان بر سر ميز شام نگاهي عميق به ديده ام دوخت و گفت:
– آريانا من معتقدم كه روح انسان گرچه از كالبدش بيرون مي رود اما در همان حول و حوش محيط خودش باقي مي ماند و به گونه اي ديگر با خانواده اش زندگي مي كند. در كتابي خواندم كه دانشمندان و روشن بينان ثابت كرده اند كه اشياء پيرامون ما از ارتعاش به وجود آمده اند و معتقدند كه انسان داراي چشم سوم هم هست!
به نگاه متعجب من لبخندي زد و گفت:
– بيا با هم برويم به كتابخانه تا يادداشتي كه در اين زمينه برداشته ام را برايت بخوانم. براي من كه خيلي جالب بود.
او دستم را گرفت و به دفتر كارش برد و مرا روي مبل نشاند و گفت:
– همين جا بنشين تا يادداشتها را پيدا كنم.
و سپس خودش در روي ميز به دنبال دفتر يادداشتش گشت و چون آن را يافت خوشحال شد و آن را برداشت و آورد كنارم نشست و گفت:
– اول نويسنده علم جديد را مورد بررسي قرار داده و خودش با گفتن جالب است كه متوجه شويم حقايق مسلم هميشه با نامها و روشهاي گوناگون شناخته شده اند و امروزه دانشمندان و روشن بينان هر دو با اين موضوع كه اشياء ازارتعاش به وجود آمده اند موافق هستند، شروع كرده است. به اين كه ارتعاش نتيجه انرژي يا نيرويي مرموز جمع شده اي است كه موجب حركت، نوسان يا ارتعاش موجي با سرعتهاي گوناگون مي گردد. خوب دقت كن چه مي گويد! ارتعاشات از تمام موانع سخت مسير مي گذرند و ارتباط بسيار نزديكي با الكتريسيته دارند كه در دنيا مي چرخد. هر فكر ارتعاشي است كه طول موج معيني دارد. هنگامي كه در سطح وسيعي بنگريم مي بينيم كه جا براي خيلي چيزها وجود دارد. حالا صدا، نور و گرما را در نظر بگيريم مي پرسيم اينها چه هستند و وجود آنها را چگونه مي توان ثابت كرد. اگر ما و حيوانات گوش نداشتيم نكليف صدا چه مي شد؟ آيا صدا ناميده مي شد؟ بخشي از اكتاو روي جدول مندرج ارتعاشات است كه مي تواتد از راه گوشهاي ما به مغز برسد. گوش بشر تا حدي قادر به شنيدن است و بالاتر از آن حد را نمي شوند اما بسياري از حيوانات صداهايي را مي شنوند كه براي ما صدا محسوب نمي شود.
روي جدول مندرج بالاتر از صدا، گرماست. پوست ما دريافت كننده هاي زيادي دارد كه اين ارتعاشات را منتقل مي كند كه گوش مي كند كه ديگر گوش نسبت به آنها حساس نيست. بالاتر از گرما، نور و رنگ است. ما براي دريافت اين ارتعاشات فقط يك عضو عجيب و كوچك داريم و آن عصب بينايي است كه مي تواند نسبت به نور بنفش واكنش نشان دهد. بعضي از اين نوسانات آنقدر كم و سريع هستند كه فقط از عدسي هاي چشم مي گذرند، حالااين سؤال پيش مي آيد كه آيا ما عضوي داريم كه بتواند ارتعاشات بالاتر را بگيرد يا بفهمد از چه چيز درست شده اند؟ ارتعاشات اخير آنقدر ظريف هستند كه به جاي هوا براي جابه جا شدن از (اتر) استفاده مي كنند، زيرا اجزاء (اتر) از هوا سبك ترند. (اتر) چيز غيرقابل توصيفي است كه از زمين و تمام اتمهاي هوايي نگهداري مي كند. دانشمندان متوجه شده اند كه بيش از يك نوع اتر و در نتيجه حتي شايد دو، سه و سا چهار نوع اتر وجود دارد.
ظريف ترين ارتعاشات شناخته شده الكتريسيته و مغناطيس است. اسنها نيروهايي هستند كه خود انسان آنها را دارد و مي تواند از طريق ذهن آنها را مورد بررسي قرار دهد. حالا مي خواهيم بدانيم كدام عضو بدن انسان مي تواند اين ارتعاشات را دريافت كند، تابش و تجلي كه نام متداولش (واسطه روحي ) است.
نادر سر بلند كرد و به چشمم دقيق نگاه كرد و گفت:
– به اين قسمت گوش كن! در سر ما دو غده كوچك است كه پزشكان را وادار به تفكر و انديشه مي كند. غده صنوبري و غده مخاطي، اولي يك غده لوبيا شكل كوچك است كه در پشت بيني قرار گرفته و نسبت به ارتعاشات حساس است و تا اندازه اي به تغذيه و ساختمان بدن و دستگاه عصبي مربوط مي گردد. اگر آن را برداريم تمام اعمال اعضاء بدن متوقف مي شود، اگر بيش از اندازه بزرگ شود انسانهاي غول پيكر به وجود مي آيند و اگر رشد نكند كوتوله ها به وجود مي ايند. غده دوم كه غده مخاطي است را تكيه گاه ذهن مي نامند، بخش قدايم آن به افكار و احساسي و هنر مربوط مي گردد كه شعر و شاعري و موسيقي نتيجه آن است و بخش عقبي آن مربوط به مسائل هوشي است. غده صنوبري غده مخروطي شكل كوچكي است در وسط سر و درست بالاي غده مخاطي، پيگمانهايي شبيه به چشم دارد و با دو رشته عصب بينايي مربوط مي شد. مي گويند اين غده محل كنترل نور بدن را ه عهده دارد و به اين دليل دانشمندان اظهار نظر مي كنند كه اين باقي مانده چشم سوم است.
مردان خردمندي چون دكارت گفته اند كه اين نقطه ملاقات روح و حسم است و به آن محل درك مستقيم گفته مي شود. مي گويند انسان ناكامل به دنيا آمده است، به جاي دوازده ماه در نهمين ماه به دنيا آمده است شايد علت ناتواني بچه انسان همين باشد.
در اين بخش ما هستي انسان را مورد مطالعه قرار داده، تداخل هفت پيكر را مورد بررسي بيشتر قرار مي دهيم. بدن فيزيكي ما قبل از تمام بدنها كه هر كدام ارتباط نزديكي با يكي از هفت غدد اصلي بدن ما دارند به وجود آمده است. تا هفت سالگي بچه معمولي فقط روي بدن فيزيكي خود كنترل دارد و بقيه خدمات به او داده مي شود، در دادگاه بچه را تا هفت سالگي محاكمه نمي كنند، بعد از اولين دوره هفت سالگي بدن (اتري) متولد مي شود وتحت كنترل مثبت فرار مي گيرد. بدن (اتري) رشد و خاطره را تحت كنترل و اختيار دارد. اين دو عمل در هفت سال دوم فعالند. در چهارده سالگي بدن ستاره اي يا هيجاني متولد مي شود، اين بدن احساسات و آرزوها را تحت اختيار دارد، به همين دليل لين سن بلوغ و هيجانات ناآرام است. تا چهارده سالگي بچه تحت تأثير غده تيموس است كه در آن ذخيره اي از گلبولهاي قرمز جود دارد كه عامل آن مادر بوده است. فعاليت اين غده در سن بلوغ متوقف مي شود زيرا ديگر بچه خودش خون مي سازد. مي گويند خون جايگاه (خوداست) كه حالا كنترل جوان را به عهده مي گيرد. او حالا از فرديت خويش آگاه است. از اين به اعد پدر و مادر بايد به جاي اداره بچه او را راهنمايي كنند. غده آدرنال كه از زمان بلوغ شروع به فعاليت مي كند به رشد نيروهاي حركتي و مغزي جوان كمك مي كند. مي گويند اينها غدد ترس و گريز هستند، ايجاد ترس، حساسيت و نگراني مي كنند. اين تمايلات لزوم نوعي مذهب را براي اعتماد يافتن ايجاب مي كنند.
در سومين دوره هفت ساله پيكر ذهني متولد مي شود، پس در بيست و يك سالگي فرد به دوره مهمي در زندگي رسيده است، او سه مرحله پايين تر بدن آدمي را شكل بخشيده، فيزيكي، اتري، ستاره اي، حالا از وضعيت معمولي به مقام انساني رسيده است. از اينجا به بعد اگر انسان آنطور كه بايد پيش رود در هر هفت سال كيفيت يا نيروي جديدي از نوع لطيف تر به دست مي آورد تا بالاخره به شماره جادويي چهل و نه مي رسد اينجاست كه بايد منتظر شكوفا شدن و نزديك ترين كيفيت انسان باشيم. با اطمينان گفته شد كه در اين سالها كه ذهن عالي انسان متولد مي شود و به انسان قدرت ظريف رسيدن به بالاترين و عالي ترين دستاوردها را مي دهد. آريانا! تو درست در بيست و يك سالگي و در دوره

مهم زندگی ات هستی و از وضعیت معمولی به مقام انسانی رسیده ای و روز به روز باید استعدادت را شکوفا تر کنی تا برسی به آن جایی که غایت انسانی است. من یادداشتهای دیگری نیز دارم که در فرصتهای دیگر برایت می خوانم که بدانی که روح فناناپذیر نیز باید مراحلی را طی کند تا به ملکوت راه یابد. پدر اگر چه از کالبد فیزیکی اش جدا شده و جسم اش با ما نیست اما روحش با ما و در کنار ماست.

چند شب در نیمه های یک شب گرم وقتی برای نوشیدن آب در بستر نشستم از این که نادر در رختخواب نبود متعجب شدم و از تخت به زیر آمدم تا او را پیدا کنم. در اتاق خواب را باز کردم و در تاریکی چشمم به نور اتاق کار نادر افتاد. از پله ها پایین می رفتم که صدای نجوا شنیدم و از حرکت باز ایستادم. تعجب کردم که در آن ساعت چه کسی ممکن است برای دیدار آمده باشد. به جای رفتن به اتاق کار به آشپزخانه رفتم تا آب بنوشم. حسی درونی کنجکاوم کرد که بدانم آن مهمان کیست و چرا آن موقع شب آمده است. پشت در اتاق ایستادم و گوش کردم، صدای نادر به گوشم رسید که گفت:
-من منتظر اقدامات هما هستم و تا خبری از او نرسد من با هیچ دلالی وارد معامله نمی شوم، ارزش تابلو بیش از اینها تخمین زده شده و من به هیچ وجه از قیمتی که گفتم پایین نمی آیم. وقتی هما قیمت را اطلاع داد آن وقت تصمیم می گیرم، تو هم قرار و آرام بگیر تا معامله به خوبی تمام شود.
صدای زن به گوشم رسید که گفت:
-اما من عجله دارم و اگر حقیقت را بخواهی بدانی، ترسیده ام و می ترسم شناخته شده و دستگیر شوم.
نادر با صدایی بلند تر گفت:
-ترس تو بی مورد است و هیچکس از وجود تابلو در اینجا آگاهی ندارد. اگر خودت، خودت را لو ندهی کسی بویی نخواهد برد.
صدای زن برایم نا آشنا بود و هر چه دقت کردم آن را نشناختم، صدای نادر بار دیگر به گوشم رسید که گفت:
– خسته به نظر میرسی برو استراحت کن. فردا صبح خودم ترتیب کارها را می دهم و تا با تو تماس نگرفته ام اینجا نیا، شاید بهتر باشد تا این معامله تمام شود چند روزی سفر کنی هم از ماجرا دور هستی و کسی به تو شک نمی کند و هم زمانی که برگردی آمادگی فعالیت مجدد را داری.
صدای زن آمد که گفت:
-من تا این معامله تمام نشود و خاطرم راحت نشود از خانه خارج نمی شوم و منتظر تماس تو هستم. خیلی خسته ام و تا صبح هم دیگر چیزی نمانده بهتر است تا کسی مرا ندیده برگردم.
خود را از پشت در به آشپزخانه رساندم و همانجا کمین کردم که شاید بتوانم چهره زن را ببینم، وقتی در اتاق باز شد چراغ اتاق هم خاموش شد و خانه در تاریکی فرو رفت و چشمم دیگر چیزی ندید. بهتر دیدم من نیز خود را تا دیده نشده ام به اتاقم برسانم و وانمود کنم که چیزی نشنیده ام. آرام و آهسته و پاورچین از پله هل بالا رفتم و خود را به اتاقم رساندم. راحت تنفس نمی کردم و ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود و مشاعرم خوب کار نمی کرد. از گفتگوی آنها چنین دریافتم که همسرم و آن زن در کارهای برخلاف قانون با یکدیگر همدست هستند و این واقعیت بار دیگر ضربه ای سنگین و نا باور بر بدن نحیفم وارد آورد و مرا در بستر بیماری انداخت.
این درد دردی نبود که بتوانم لب باز کنم و به دیگران حرفی بزنم، گریه های نهانی و سوز و گدازهایم دور از چشم دیگران انجام می شد و دریغا که همسرم اندوهم را هنوز به درد بی پدری نسبت می داد و با محبت ریاکارانه اش بیشتر مرا می سوزاند. دلم غمخواری می طلبید که بتوانم باری او عقده دل باز کنم اندوهم را بیرون بریزم، پدر بزرگ و مادربزرگ خود آنقدر غم داشتند که جایی در قلبشان برای اندوه من خالی نبود. چند روزی بود که نادر صبحهای زود از خانه بیرون می رفت و به هنگام غروب به خانه باز می گشت. کلاس تعطیل بود و در خانه جز خودم هیچکس دیگر نبود. در صبحی که داشتم خانه را مرتب می کردم و در اتاق کار نادر بودم بی اختیار به سراغ گاو صندوق بزرگ دیواری رفتم تا ببینم آیا تابلویی در آن وجود دارد. نادر آنقدر مرا امین خود دانسته بود که رمز باز کردن گاو صندوق را می دانستم اما به هنگام باز کردن در گاو صندوق دستم آنچنان می لرزید که مجبور شدم چند بار دست از کار کشیده و دقایقی صبر کنم تا بتوانم خود را کنترل کنم و مجدداً به باز کردن بپردازم. وقتی موفق شدم و در سنگین گاوصندق گشوده شد اثری از تابلو در آن ندیدم و فقط مقداری مدارک و اسناد و پاسپورت دیدم که کنجکاوی ام را برانگیخت و شروع به خواندن یکی از اسناد کردم.
با برخاستن صدای در متوحش اسناد را به گاوصندوق برگرداندم و شتابان در گاوصندوق را بستم اما متأسفانه نتوانستم رمز گاو صندوق را بجای خود بر گردانم و به ناچار خود را در حال مرتب کردن اتاق نشان دادم. وقتی نادر وارد شدو من را در آنجا دید تعجب کرد اما شگفتی خود را بر زبان نیاورد و با زدن لبخندی گفت:
-خوشحالم که حالت بهتر شده و داری فعالیت می کنی، اما عزیزم اینجا احتیاج به نظافت ندارد و خودم هر روز اینجا را مرتب می کنم. کار را رها کن و بیا برویم با هم فنجانی چای بنوشیم که خیلی خسته ام.
پیشنهادش را برای فرار از مخمصه ای که برای خود ساخته بودم با رویی باز پذیرفتم اما در عین حال به دنبال آن بودم که او را از خانه دور کرده تا بتوانم گاو صندوق را به حالت اولش در آورم. وقتی فنجان چای را در مقابلش گذاشتم سعی کردم خود را خونسرد نشان دهم و گفتم:
-برای تهیه غذا به چیزهایی لازم داریم که باید خریداری کنی.
سر فرود آورد و گفت:
-بعد از جای می روم و خرید می کنم. آریانا! بیا کار دیگری بکنیم، با هم می رویم بیرون غذا می خوریم و هنگام برگشت خرید هم می کنیم. تو هم از هوای تازه استفاده می کنی، چطور است؟ فکر می کنم بعد از مدتها این گردش کوتاه به حال هر دوی ما مفید است.
بهانه ای برای رد دعوتش نداشتم و رفتم بالا تا لباس پوشیده و خود را آماده خروج از خانه کنم. نادر هم به طرف اتاق کارش به راه افتاد که بار دیگر ترس به وجودم چنگ انداخت و از فکر اینکه نکند نادر بفهمد که بدون اجازه او در گاوصندوق را باز کرده ام تیره پشتم لرزید و خود را با سرعت آماده کردم و از پله ها که پایین می آمدم با صدای بلند نادر را فرا خواندم که هر چه زودتر از خانه خارج شویم. در اتومبیل که نشستیم نگاه عمیقی به چهره نادر کردم و چون او را در فکر دیدم با اندیشه این که او فهمیده، حالت خطاکاران را به خود گرفتم و سر به زیر انداختم. هر دو سکوت کرده بودیم و با افکار خود کلنجار می رفتیم، پیش از آن که برای خوردن غذا راهی رستوران شویم نادر نزدیک یک فروشگاه که از ظاهرش فهمیدم عتیقه فروشی است نگه داشت و با گفتن پیاده شو اجناس زیبایی دارد، مرا به دنبال خود به فروشگاه برد. پیرمردی مسن به استقبال ما آمد و با دیدن نادر به رسم آشنایی سلام گرم و غرایی کرد و با من نیزبه گرمی احوالپرسی کرد و از نادر پرسید:
-خانم به دنبال جنس بخصوصی هستند؟
نادر گفت:
-نه آمده اند تماشا کنند و بعد انتخاب کنند.
مرد گفت:
-پس اجازه بدین من راهنمایی شان کنم. اجناس تازه ای رسیده که بد نیست ایشان ببینند.
من به در و دیوار و درون ویترین های متعدد فقط نگاه می کردم و چون به دنبال شئی بخصوص نبودم از همه آنها آسان رد می شدم. فروشنده به آخر فروشگاه رفت و پارچه ای تیره که بر روی اجناس کشیده بود را برداشت و چشمم به یک تابلوی نقاشی افتاد و مبهوت زیبایی آن شدم.
فروشنده گفت:
-این تابلو تازه رسیده و کار نقاش هنرمند ایتالیایی لئوناردو داوینچی است. اصل نیست اما کپی ماهرانه ای است که فقط خبرگان می توانند حدس بزنند، به قیمت گران خریده ام و چون می دانم آقای یزدانی خود نقاش چیره دستی است پیشنهاد می کنم که این تابلو را بردارید.
یزدانی تابلو برداشت و مقابل صورت هردویمان گرفت و پرسید:
-نظرت چیست؟
گفتم:
-بسیار زیباست اما باید ببینیم قیمتش چند است.
به رویم لبخند زد و گفت:
-به قیمتش کاری نداشته باش، اگر دوست داری برش دار.
فروشنده تابلو را پیچید و نادر با نوشتن چک، پول تابلو را پرداخت و هر دو خوشحال عتیقه فروشی را ترک کردیم. نادر از خرید خود بیش از من اظهار خوشحالی می کرد و تابلو را چون جان شیرین به سینه چسبانده بود. کاغذ خرید را با وسواس خاص داخل کیف بغلی خود گذاشت و به من گفت:
-عزیزم تو زن خیلی خوش شانسی هستی و در اولین خرید صاحب تابلوی زیبایی شده ای.
او تابلو را با خود به رستوران آورد و روی صندلی مقابل خودش گذاشت و می توانم بگویم که از آن چشم برنمی داشت، اما من هنوز نگران بودم که اگر به جای این که تابلو را به دیوار نصب کند تصمیم بگیرد آن را در گاوصندوق بگذارد یقیناً متوجه باز بودن در گاو صندوق خواهد شد. هر دو در هنگام خرید مایحتاج خانه عجله به خرج دادیم و زمانی که باز گشتیم پیش از آن که مواد را به آشپزخانه ببریم هر دو راهی اتاق کار او شدیم و نادر لفاف تابلو را باز کرد و بار دیگر دقیق به آن چشم دوخت و گفت:
-تابلوی ارزشمندی است که باید خوب مراقبت شود من می گویم خوب است که آن را بیمه کنیم تا اگر روزی به سرقت رفت از بیمه خسارت مطالبه کنیم.
-اما فروشنده گفت این تابلو اصل نیست و فقط یک کپی است. یزدانی لبخند مرموزی برلب آورد و گفت:
-فروشنده بهتر می داند یا من؟ من می گویم که این تابلو بیش از قیمتی که خریداری کردیم ارزش دارد. خوب است تا آن را بیمه نکرده ایم در گاوصندوق نگهش داریم.
مضطرب و شتابزده گفتم:
-اوه نه این کار را نکن. حالا که هر دو خانه هستیم و می توانیم ار آن مراقبت کنیم خوب است که به دیوار نصبش کنیم تا هر دو از دیدن آن لذت ببریم.
نادر موافقت کرد و تابلویی از دیوار برداشت و تابلوی خریداری شده را به جای آن آویخت و خودش دو نوشیدنی آورد و دستم داد و در کنارم روبروی تابلو نشست و با شگفتی پرسید:
-زیبا نیست؟
گفتم:
-آنقدر زیباست که نمی توان چشم از آن برداشت، تو مطمئنی که خیلی باارزش است؟
سر فرود آورد و گفت:
-اگر یقین نداشتم که آن همه پول برایش نمی دادم. برخلاف فروشنده من عقیده دارم که این تابلو اصل است و قیمتی نمی توان روی آن گذاشت.
تلفن به صدا درآمد و نادر برای پاسخگویی رفت و ذهن من هم رفت به دنبال مکالمه ای که از نادر و آن زن شنیده بودم و به خود گفتم اگر اشتباه نکرده باشم این تابلو همان تابلوی مورد نظر است اما چرا نادر آن را مجدد به خانه آورده و می خواهد نگهش دارد؟ آیا شوهر من یک دزد است؟ عشق به همسر و خانه در لحظه ای کوتاه در وجودم خاموش شد و به جای آن نفرت از خیانت دیدن، تمام وجودم را پر کرد و به خود گفتم اگر روزی نادر دستگیر شود مرا هم دستگیر می کنند و همدست او حساب می شوم. در دام مهلکی افتاده ام که باید هر چه زودتر خود را نجات دهم تا بیشتر در این غرقاب غرق نشده ام. اما هنوز مطمئن نبودم که نادر و آن زن دزد باشند و در کار خلاف فعالیت داشته باشند.
تصمیم گرفتم هوشیارانه به کار او دقت کنم و ملاقات ها و مکالماتش را کنترل کنم شاید حقایق بیشتری را کشف کنم. در هنگام مکالمه پشتش به من بود و من این فرصت را یافتم تا رمز گاوصندوق را درست کنم و به جای خود باز گردم و بنشینم. نادر داشت می گفت:
-همه چیز همانطور که من گفته بودم به انجام رسید و کار بی هیچ دردسری به پایان رسید.
مخاطب نمی دانم چه پرسید که نادر با صدای بلند خندید و گفت:
-نقش آسمانی من در میان ابرهاست و هنوز نتوانسته صورت زمینی را ببیند. آه هرگز، هرگزنخواهد دانست!
آریانا منظور نادر را به خود نسبت داد و در دل به ساده اندیشی او خندید و به خود گفت خبر ندارد که من از همه چیز آگاهم و خوب هم می دانم که به چه کار کثیفی مشغول است. با پایان گرفتن مکالمه نادر شاد و سرحال کنار آریانا نشست و دست او را در دست گرفت که آریانا برای آن که دست خود را از دست او آزاد کند بلند شد و گفت:
-باید بروم خریدها را جا به جا کنم.
نادر بدن هیچ شکی دست او را رها کرد و آریانا به آشپزخانه پناه برد از تماس دست همسرش سردی مشمئز کننده ای در وجودش نشست و از این که خود را آزاد کرده بود نفس آسوده ای کشید و در همان زمان از خود پرسید:
-اگر به هنگام دستگیری باردار باشم چگونه می توان در زندان کودکم را به دنیا بیاورم و او چه سرنوشتی خواهد داشت؟ زندگی ام بر باد رفته و خود را در پشت میله های زندان تصور کردم و بی اختیار به حال خود دل سوزاندم و اشک ریختم و از تصویر این که همه ما را ترک خواهند کرد و از جامعه طرد خواهیم شد گریهٔ آرامم به هق هق تبدیل شد و به راستی خود و زندگی ام را از دست رفته دیدم، وقتی برای اینکه بتوانم فکر کنم و راهی برای رهایی بیابم وارد اتاق شدم، صدای مجدد زنگ تلفن به گوشم رسید و دقایقی بعد صدای نادر از سالن پایین به گوشم رسید که بانگ زد:
-آریانا. مادربزرگ است گوشی را بردار.
این اسم گویی درهای رهایی و امید را به سویم گشوده بود و لحظه ای درد و ماتم فراموشم شد و با شتاب و خوشحال گوشی را برداشتم تا صدای گرم مادر بزرگ جسم منجمد شده ام را گرمی ببخشد اما صدای محزون و غم آلود مادربزرگ کور سوی امیدم را در دلم خاموش کرد و او گفت:
-آریانا به خانه خودمان برگشته ایم، خواستم تو اطلاع داشته باشی.
-مادربزرگ حالتان چطور است؟ حال پدربزرگ چطور است؟
مادر بزرگ با لحن غمگینی گفت:
-دیگر دلم نمی خواهد ثانیه ای زنده باشم. باور کن آریانا بعد از مرگ پدرت زندگی برای من و پدربزرگت هم به پایان رسیده و هر دو در آرزوی آمدن مرگ لحظه شماری می کنیم.
میان گریه گفتم:
-مادربزرگ من دعا می کنم که به همراه شما راهی شوم و دلم می خواهد باور کنید که من هم لحظه ای دوست ندارم زنده بمانم.
-این حرفها هنوز برای تو زود است که بر زبان آوری.
گفته ام را احساسی زودگذر نامید و به عمق اندوهم پی نبرد، گفتم:
-با پدربزرگ می آمدید اینجا.
آه سردی کشید و گفت:
-نه خانه خودمان باشیم بهتر است. فردا اگر فرصت کردی به دیدنمان بیایید.
با قبول دعوت او گوشی تلفن را گذاشتم و برای بقیه گریه ای که در راه بود بستر و بالش را انتخاب کردم تا صدای فریادم را در خود خفه کند و نادر صدایم را نشنود. من نو عروسی بودم که از همسرم و خانه ای که می بایست کاشانه گرمم باشد می هراسیدم و از آن خوف داشتم. وقتی نادر وارد اتاق شد چشمهٔ اشکم خشکیده بود و مات و مبهوت به سقف اتاق چشم دوخته بودم و بی اراده در دیای فکر شناور بودم. نادر کنار تخت نشست و گفت:
-حالا که مادربزرگ و پدربزرگ به خانه برگشته اند باید به بچه ها خبر بدهیم تا همگی برای دیدار آنها برویم. به نظر من می بایست آن دو هر چه زودتر فعالیت خود را شروع کنند تا کمتر دستخوش غم و اندوه شوند. کار، فکر آنها را مشغول می کند، نظر تو چیست؟
زیر لب زمزمه کردم:
-نظر خوبی است.
و نادر با این توافق پای تلفن نشت و به هاتف و بهادر خبر داد تا آنها دیگران را خبر کرده و فردا صبح همگی برای دیدن استادان راهی گردند. نادر با من گفتگو می کرد اما دل من با او یکی نبود و او را در این ساحل و خود را در ساحلی دور در آن طرف افق می دیدم و گوشهایم به جای شنیدن اصوات او صدای زوزهٔ باد را می شنید. با خود اندیشیدم کی این طوفان آرام می گیرد و ابرها از روی خورشید حقیقت کنار می روند؟
صبح همهٔ هنرجویان در خانه ما جمع شدند و به اتفاق راهی خانه پدربزرگ شدیم. آن دو با دیدن شاگردان خود روحیه ای تازه گرفتند و با

گرمی از ما استقبال کردند. من و نادر ب پذیرایی از مهمانها پرداختیم و ساعتی نگدشته بود که جو ساکت و اندوه بار حاکم بر محیط توسط بهادر و جند هنرجوی دیگر به محیطی گرم وشلوغ مبدل شد هنرجویان اشتیاق خود را برای برقراری کلاس ها ابراز کردند که آن دو طیب بخاطر پذیرفتند. هنگامی که هنرجویان اجازه گرفتنه و باغ را ترک کرده اند مادر بزرگ گفت :
– دلم نیامد به آنها بگویم که دیگر حال و حوصله خط و خیاطی را ندارم ، اشتیاق آنها و شوقی که برای باز ماندن کلاسها از خودشان نشان دادند مرا واداشت تا تسلیم شوم.
– پدر بزرگ گفت :
– – برای من هم همین حالت پیش آمد و گمان میکنم که من و تو می بایست تا آخرین دقیقه عمرمان در حال تدریس باشیم.
– گفتم :
– – من هم خیال دارم هم زمان با شما کارم را شروع کنم و در خطاطی هم اگر کمکی لازم بود انجام دهم. از سر گرفتن فعالیت برای همه ما لازم و ضروری است و می دانم که پدر هم کارمان را تأیید خواهد کرد.
– شما لطف بزرگی در حق هنورجویان مخصوصا من میکنید و باور کنید عقلم نمی رسد که چگونه آریانا را از مجلس تنهایی اش نجات دهم.
پدربزرگ نگاهی شوخ به او انداخت و گفت :
برای رفع تنهایی آریانا فکر دیگری باید بکنی ، و چاره و درمان تنهایی آریانا مادر شدن است.
بی اخیتار فریاد کشیدم نه ! و نگاه متعجب همه را برای خود خریدم و برای احتراز از سؤالات آنها جمله ام را با گفتن حالا زود است اصلاح کردم. اما از نگاه همه خواندم که به دنبال علت مخالفتم هستند و سکوت هر یک از آنها و در فکر رفتنشان متوجه ام کرد که خبط بزرگی را مرتکب شده ام. برای فرار از نگاه مشکوک آنها دوست داشتم به اتاقم پناه ببرم و در آنجا خود را زندانی نمی کردم و این خانه را ترک نکرده بودیم. در سر میز غذا هر چهار نفر ساکت و خاموش به خوردن مشغول شدیم و جز صدای برخورد قاشق و چنگالهایمان بر ظروف چینی صدایی نمی آمد. پدر بزرگ که زودتر از ما دست از غذا کشیده بود برداشت خود را با گفتن من فکر می کنم که روزهای مصیبت برای انسانها روزهای خودرا حکمت اندروزی است و موجب میشوند که انسان به خود برگردد و دست از طاغی شدن بردارد . نشان داد و مادر بزرگ گفت :
– تا قدر روزهای خوش زندگی را بداند. روزگار هیچ وقت یکجا صورتش را نشان نمی دهد و تا بیایی به یک چهره عادت کنی صورت دیگری از او میبینی. این واقعیتی است که مرگ عزیزانمان را از ما جدا و خود ملحق می کند. برای هیچکس خوشی کامل وجود نداشته و همیشه دریغ و افسوسی هم به دنبال آن بوده.
نادر گفت :
– ادیبی گفته ، هنگلمی که واگوشهای اقبال به راه می افتد ، جسد روی
*طغیان کننده ، سرکش
– چرخهایش آویخته است ! من خود معتقدم که دنیا و روزگار تنها برای انسانهای بردبار و صبور درهای کامل خود را می گشایند و ساعدت با انسانهای بردبار همنشین است.
من در خاموشی لب شنونده بودم و در دل خود گفتم چی میشد اگر به راستی تو همان میشدی که همیشه آرزویش را داشتم . وقتی هنگام عصر به خانه برمیگشتیم مادر بزرگ که برای بدرقه مان آمده بود در مقابل در کنار گوشم زمزمه کرد :
قدر جوانی بدان و لذت جوانی را ببر که تا سر برگردانی میبینی از دست رفته است. به خوشبختی که با یزدانی داری فکر کن و خدا را شاکر باش !
خواستم بگویم خوشبختی و سعادتی وجود ندارد اما به جای آن لبخند زدم و با بوسیدن رویش در کنار همسرم به راه افتادم. در اتوموبیل نادر به جای اینکه راه خانه مان را در پیش بگیرد تغییر مسیر داد و مرا با خود دربند برد و با گفتن هوای بسیار پاک و لذیذی است ، وادارم نمود که پیاده شوم و از آن فضای زیبا استفاده کنم. جمعیتی قابل توجه گرد آمده بودند و در پای هر بساطی عده ای تجمع کرده و به وخوردن و گپ زدن مشغول بودند. پیک نیک شبانه ! ما بر روی یک تخت که مردی بساط چای در کنار آن به راه انداخته بود برگزار شد و یزدانی دستور چای داد و همانطور که به مردم نگاه می کرد پرسید :
– آریانا به من راستش را بگو ، آیا در کنار من و زندگی با من احساس خوشبختی می کنی یا اینکه نقاب به چهره زده و ادای خوشخت ها را در می آوری ؟
در مقابل سوال غافلگیرانه نادر خود را باختم و نتوانستم به آنی پاسخگو باشم . او سکوت مرا با پرسش دیگری دنبال کرد و پرسید :
– چرا دوست نداری مادر شوی ؟ آیا از پدر بچه ات بیزار شده ای و من دیگر مطلوب نیستم یا اینکه دنبال آرزوهای بالاتری هستی که از لذت مادری بالاتر است ؟
تمام نگاهش را به صورتم دوخته بود و می خواست پیش از آنکه لب باز کنم پاسخ سوالات خود را از نگاهم بخواند و یا راست و دروغ کلماتم را در چشم هایم بخواند. منتظر پاسخ بود بنابراین گفتم:
– هیچ لذتی در دنیا بالاتر از مادر شدن برابری نمی کند، اما من آرزو دارم که فرزندم در محیطی پام و سالم چشم به دنیا باز کند و به وجود پدر و مادرش افتخار کند . فرزند ما باید سربلند زندگی کند و مرا از اینکه چرا او را به دنیا آورده ام سرزنش نکند.
پرسید :
– آیا من و تو معایبی داریم که باعث سر شکستگی او میشود ؟ اگر چنین است و تو این عیب را میبینی باید به من بگویی تا آن را رفع کنم. انسان عیوب خود را نمی بیند و اگر به راستی کسی دوست انسان است باید آنها را بازگو کند . برای هر مردی همسرش نزدیک ترین دوست است پس اگر در من معایبی میبینی بازگو کن تا به تو پیش از آن که فرزندی پا به عرصه زندگی بگذارد آنها را رفع کنم.
– واژه ها در جای جای خود زیبا و فریبنده هستند و به کار گیری آنها سهل و آسان است اما هرگز ندیدم کسی را که معترف به معایب خود

اشد و از شنیدن عیب و یا عیوبات نرنجیده باشد.متاسفانه همه خود را بی عیب و کامل می دانند و از حقیقت روبرو شدن با ان احتراز می کنند.

دستم را در دستش گرفت و گفت:

-من به همه کاری ندارم اریانا.من دارم در مورد خودم از تو پرسش می کنم و دوست دارم که نظر تو را درباره خودم بدانم.تو معایب من را بگو و عکس العملم را ببین و انوقت قضاوت کن.

-من همیشه ارزو داشتم که همسرم با من یکرنگ و صادق باشد و چیزی را از یکدیگر پنهان نکنیم دوست دارم اگر تنها نانی در سفره است ان نان از طریق درست فراهم شده باشد و به قول مادربزرگ در ان غل و غشی نباشد.

متحیر نگاهم کرد و پرسید:


نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This blog is kept spam free by WP-SpamFree.

[uniplace_links]

خرید گیفت کارت