?> |

رمان اریانا فصل ششم

4544414241539833480_97362488554711007656
دختر الماس
banner

مد روز تقدیم میکند :

 رمان  اریانا فصل ششم

امیدواریم از مشاهده این مطلب نهایت استفاده رو ببرید

مد روز : بزرگترین وب سایت مد در ایران4544414241539833480_97362488554711007656

مادر که در همین حین وارد شده بود با دیدن دامادِ سینی به دست نتوانست از خنده خودداری کند،پدربزرگ گفت:صحنه جالبی است،مهمان دارد از میزبانان پذیرایی می کند،پس این دیانا کجاست؟
گفتم:دارد لباس عوض می کند،من می توانستم پذیرایی کنم اما….
اونوشیروان گفت:ایرادی ندارد من خانه زاد هستم.
پدر بزرگ گفت:تو هم مثل نوه ام می مانی،خب چایت را بنوش و بعد حرف دلت را بگو
صورت انوشیروان گلگون شد و پس ار نوشیدن چای گفت:مزاحم شدم تا از شما کسب اجازه کنم که اگر مرا شایسته می دانید خانواده ام را بیاورم خدمتتان
پدربزرگ خندید و گفت:با من اینگونه صحبت نکن،خودت خوب می دانی که هم دوستت دارم و هم لیاقتت را تایید می کنم،اینطور که معلوم است دیانا هم راضی است.
انوشیروان فنجانش را روی میز گذاشت و گفت:استاد به گمانم اشتباهی رخ داد،من باری آریانا می خواستم اجازه بگیرم.
فنجان از دست مادر رها شد و همان زمان هم صدای بلند نه گفتن دیانا به گوشمان رسید،پدربزرگ که مات مانده بود حیران به همه ما نگریست و بعد سعی کرد خود را کنترل کند و بگوید:اما ما همگی فکر کردیم که تو….
انوشیروان سر به زیر انداخت و گفت:من به دیانا خانم گفتم که احساسم نسبت به آریانا چیست و آرزویم همیشه این بوده که همسری چون او داشته باشم من…. من نمی دانم چرا دیانا منظورم را نفهمیده است.
پدر بزرگ گفت:من هم گیج شده ام،چون ظواهر امر هم حکایت از این داشت که شما دو نفر… جشن دیشب هم …. خُب حالا قضیه فرق کرده
پدربزرگ به من نگاه کرد و من را که چون چوب خشک بی حرکت مانده بودم نگریست و پرسید:نظر تو چیست؟
من فقط توانستم سر تکان بدهم و ناراضی بودنم را نشان بدهم و بعد از سالن خارج شوم.دیانا را در اتاقم گریان یافتم،دستش را گرفتم و نجوا کردم:متاسفم
نگاه اشکبارش را به چهره ام دوخت و گفت:دروغ می گوید،او دیشب به من نگفت که برای خواستگاری تو می آید.حرفهایی که به من زد همانهایی بود که دیشب برایت گفتم،آه آرینا او نمی تواند اینقدر بیرحم باشد.
گفتم:من هم همینطور فکر می کنم و به گمانم می رسد که می خواهد با ما شوخی کند.کمی صبر کن شاید واقعیت را بگوید
دیانا گفت:او هرگز در برابر پدربزرگ شوخی نمی کند و یقینا منظورش تو بوده ای
_ با این حال صبر کن تا حقیقت روشن شود،انوشیروان به خوبی می داند که من نمی توانم همسر کاملی برای او باشم.تو او را به خوبی من نمی شناسی،من یقین دارم که دارد شوخی می کند.باور نداری همین جا بنشین تا من برگردم،خواهی دید که خندان می آید و به تو می گوید دیانا می خواستم درجه علاقه تو را امتحان کنم
دیانا به صورتم خیره شد و پرسید:راست می گویی؟
_ بله فقط کمی صبر کن
این را گفتم و از اتاق خارج شدمانوشیروان و بقیه در فکر بودند و سکوت سالن را فراگرفته بود.وقتی وارد شدم نگاهها متوجه من شد،به انوشیروان گفتم:می شود کمی باهم صحبت کنیم،البته با اجازه ی پدر بزرگ

 

پدربزرگ گفت:بروید به آشپزخانه،یا نه بهتر است شما بمانید و ما برویم
وقتی آنها سان را ترک کردند،روبروی انوشیروان قرار گرفتم و گفتم:شاید درست نباشد که از مکنونات قلبی خواهرم برای شما صحبت کنم اما او آنقدر ساده و یکرنگ است که به راختی می شود احساس درونش را در حرکاتش خواند.آنچه دیشب بین شما گفتگو شده به یقین به خاطر علاقه ای که او نسبت به شما دارد به خود نسبت داده.دیانا دختر کاملی است،من می دانم که در این میان یک شوخی رخ داده و شما
انوشیروان حرفم را قطع کرد و گفت:اما من شوخی نکردم
نگاهم را در چشمش دوختم و گفتم:بازی کردن با احساس یک عاشق درست نیست،من همیشه جایگاهی بلند و رفیع برای شما قائل بوده ام و داشتم به مادر می گفتم که شما جوانی هستید مهربان،خوش قلب و رئوف،مخصوصا روی خوش قلبی شما بسیار تاکید داشتم،لطفا این باور نرا با سنگدلی خود ویران نکنید،من می دانم که در خواستگاری شما از من خوش قلبی با ترحم آمیخته شده در صورتی که من خود را مستحق ترحم نمی دانم،بیایید و یه آوای دلتان گوش کنید و آن را بشنوید،من مطمئنم که در این آوا به جای اسم آرینا،دیانا به گوشتان خواهد رسید،من همیشه برای شما یک خواهر باقی خواهم ماند،خواهری که خوب حرف و احساس برادرش را می فهمد.به من بگویید آیا دیانا را دوست دارید؟
_ به من اجازه بدهید فکر کنم
_بله فکر کنید و به یاد داشته باشید آنچه که مهم است سیرت پاکی است مه دارد بدون آلودگی تقدیمتان می شود.گلویم آنقدر خشک شده که دیگر نمی توانم صحبت کنم،اجازه بدهید به آشچزخانه بروم و پدربزرگ بیاید خدمتتان
از جا بلند شد و گفت:من نمی توانم بار دیگر با استاد رو برو شوم،با اجازه تان رفع زحمت می کنم.
_باران خیلی شدید است پس صبر کنید تا آرام شدو،من همین جا می نشینم
هر دو سکوت کردیم و با فکر خود مشغول شدیم،صدای رگبار بر بام ششیروانی ضرب آهنگی تند می نواخت،نمی دانم چقدر طول کشید تا انوشیروان گفت:اگر درخواستم را مجدد تکرار کنم دیانا خیال خواهد کرد که دارم او را به بازی می دهم و ….
_او این فکر را نخواهد کرد چرا که به دیانا گفتم شما قصد شوخی دارید و به او خواهید گفت که خواسته اید درجه علاقه اش را محک بزنید
_ پدربزرگ و مادر….
_خیالتان از جانب آنها هم آسوده باشد؛فقط من نگران خود شما هستم که تن به ازدواجی ناخواسته ندهید.
_ چون می دانم که از لحاظ روحیه هر دو خواهر مانند هم هستید مطمئنم که پشیمان نمی شوم.
_ می خواهید فکر کنید و بعد جواب بدهید
سرتکان داد و گفت:نه،چون با اقرار شما می بایست خیلی نادان باشم که چشمم را به روی این همه محبت و علاقه ببندم.من با احساسی خیلی کمتر از این هم همسرم را پرستش می کنم.
_پس بیایید تا دیانا را پیش از غرق شدن در دریای اشک نجات دهیم.
وقتی در اتاق را باز کردم به او گفتم:بهتر است خودتان با او روبرو شوید و بهتر است حقایق را بگویید که هرگز به من مهری نداشته اید و خواسته اید ترحم کنید.
وقتی انوشیروان وارد اتاق شد من به آشپزخانه رفتم و به گوشهایی که آماده شنیدن بودند گفتم:داماد خانواده جای عشق و ترحم را اشتباه گرفته بود.او به دیانا عشق می ورزید و نسبت به من حس ترحم داشت.مجبور شدم اشتباهش را خاطر نشان کنم و بگویم که زندگی با عشق ممکن است نه ترحم
مادر گفت:من نمی فهمم منظورت چیست؟او بالاخره از تو خواستگاری کرد یا از دیانا؟
به پدر بزرگ نگاه کردم و گفتم:پدربزرگ خوب منظور را درک کرد و همینطور مادر بزرگ،اما باید به شما بگویم مامان جان که دامادمان عاشق دیاناست اما وقتی من روی چرخ با سینی چای وارد شدم دلش به حالم سوخا و در یک آن تصمیم گرفت که از من خواستگاری کند و من او را از اشتباه در اوردم،حالا او دارد به دیانا می گوید که قصد شوخی داشته و تصمیمی عجولانه گرفته بوده است.بیایید ما هم اشتباه او را نادیده بگیریم و فراموش کنیم این درست نیست که دیانا فکرهای زهر آلود به خود راه دهد
پدربزرگ با گفتن من هم موافقم،چرخ را به حرکت درآورد و گفت:اما انوشیروان را اینطوری نشناخته بودم
خوشبختانه خواستگاری به خوشی به پایان رسید و هنگامی که انوشیروان باغ را ترک م کرد دیانا خوشحال و خندان او را تا دم باغ همراهی کرد و همان شب به هنگام خواب به من گفت:انوشیروان اقرار کرد که داشت اشتباه فاحشی را مرتکب می شد و نمی دانست تحت چه احساسی از تو خواستکاری کرد
و سپس شروع کرد به بیان آروزهای تکراری اش و من این بار به جای گوش کردن چشم بر هم گذاشتم و به خواب رفتم.صبح زود مادر پس از خوردن صبحانه راهی خانه شد تا به وضع آنجا سر و سامان دهد.هنگام جدایی مرا سخت به خود فشرد و با لحنی اندوه بار گفت:مواظب خودت باش،من می دانم که دیانا هرگز پرستار خوبی نخواهد بود،تا پیش از آن که نامزد کند سر به هوا بود و نمی دانست کجا دارد قدم می گذارد وای به حالا که به جای راه رفتن توی آسمان پرواز می کند،اما با این حال هر چه احتیاج داشتی بگو تا دیانا برایت آماده کند و خودت را خسته نکن،من به امید پدربزرگ و مادربزرگ تو را تنها می گذارم اما اگر حس کردی که به من نیاز داری تلفن کن تا بیایم.اگر بخاطر نیلوفر و ناجی نبود هرگز تو را تنها نمی گذاشتم اما از آن طرف نادیا هم به خاطر سینا گرفتار است و نمی توانم بیشتر از او بخواهم که مراقب آنها باشد.
_مامان می فهمم و از زحمتی که به همه دادم متاسفم
صورتم را بوسید:تو هیچ وقت زحمتی برای ما نداشتی و همیشه گفته ام تنها دختری که حرفم را می فهمید و به آن عمل می کرد تو هستی،مواظب خودت باش،اما بهتر است بگویم مراقب خواهرت هم باش تا بیش از این با بچگی هایش مرا شرمنده نکند.
_مادر مطمئن باشید و خیالتان آسوده باشد

خداوندا اگر مشییتت بر آن قرار گرفته که زین پس مرا از نعمات زندگی بی نصیب بگذاری پس بیقراری و پریشان خاطری را از من دور کن که به ازای آن همه نعمت که ستاندی متاعی اندک به من می بخشی. اگر مرا از نعمت عافیت بی نصیب کردی روح ظغیانگر را هم از من بگیر که به سوی ناراستی پرواز نکند. اگر از من مواهب و عطای خود را دریغ می داری به آنان که زحمت مرا بر دوش دارند نعمت آسایش و قدرت تحمل عطا کن. اگر خیر من در سوختن و ساختن است از چشم دیگران نگاه ترحم را بگیر که قلبم را بیش از آتش دوزخ می سوزاند و خاکستر می کند. اگر بر تو گستاخ شده و ناسپاسی می کنم، زبانم را از همه چیز جز نام خودت کوتاه کن که آهنگ نام تو مرا از نعمتهای دیگر بی نیاز می کند.

پدربزرگ پرسید:

_ باز با خودت خلوت کردی. این بار به چی داری فکر می کنی؟

_ داشتم خدا را وادار می کردم که بر احوالم نظر کند و به حالم رقت آورد اما به جای تضرع زبان به طغیان باز نمودم و راه الحاد در پیش گرفتم اما او که شنوندۀ شنونده هاست خوب می داند که این بندۀ زبون وقتی از دست روح طغیانگر خسته می شود پیش او لب به شکایت باز می کند.

پدربزرگ گفت:

_ همه به خواب رفته اند و تنها من و تو بیداریم، به من بگو روح طغیانگرت خیال دارد تو را با خود به کجا بکشاند که چنین بر او خشم گرفته ای؟

_ تا مهارش را سست می کنم راه کوهستان پر برف در پیش می گیرد و مرا می برد تا …

پدربزرگ گفت:

_ تا اسد آبادان همدان، درست است؟

_ بله، اما نمی داند که باید از چه گردنۀ خطرناکی عبور کند و از آوار بهمن نمی ترسد. روحم سگ هاری شده که دائم زوزه می کشد و افسار پاره می کند.

_ اشتباه تو اینجاست، چه اگر بند گسسته بود اینک اینجا نبودی. تو باز به مبارزه با خودت برخاسته ای!

_ دیگر یقین دارم که آنچه در گذشته بوده دیگر وجود ندارد. من با واقع بینی و نه به وسیله خود فریبی، رسیدم به جایی که می دانم اگر شب را با افروختن تمام چراغها چون روز روشن کنیم باز هم در حقیقت شب تغییری نداده ایم. آقای یزدانی به من گفت عمیق نگاه کن و پس از این که حس اش کردی بکش. من دارم همان کار را تمرین می کنم و اول از وجود خودم برای نگاه کردن شروع کرده ام، اما تا می خواهم به درونم نگاه بیندازم روحم نگاهم را می دزدد و با خود راهی پیچ و خمهای کوه می کند گویی به راستی در آنجا حضور دارم و سردی برفها و برودت هوا را حس می کنم.

می دانید پدربزرگ، اگر موفق شوم تا درونم را ببینم می توانم بفهمم که کجا بند حس پاره شده یا به خواب رفته و درمانش می کنم. من حالا به جای جادو به چشمی نیاز دارم که قادر باشد ببیند و به گمانم تفاوت داشتن عشقها با هم در همین است که در عشق ظاهری پس از دیدن نیاز پیدا می شود که لمس شود تا باور شود یعنی دید ناقص است و به مکمل احتیاج دارد، اما در عشق باطنی

چون چشم درست و دقیق می بیند احتیاج به تکمیل کننده ندارد. آقای یزدانی گفت اگر بتوانی با چشم درون نگاه کنی شاهد زیبایی های فوق العاده ای خواهی بود که با چشم ظاهر قادر به دیدن آن نیستی. حالا به من حق می دهید که از دست این روح ناآرام خشمگین باشم؟

پدربزرگ با صدا خندید و گفت:

_ دلم برای روحت می سوزد که دایم متهم می شود و تازیانه خشم را تحمل می کند. دختر جان مگر خودت نگفتی که تصویری ر وشن و زنده بر آینه قلبت نقش گرفته که به هر چه نگاه کنی آن صورت را می بینی، خب روح بیچاره ات هم همان فرمانی را اجرا می کند که قلبت به او فرمان می دهد. من حتم دارم که صاحب آن تصویر اگر در همین اتاق بغل دستی بود روحت به جای پرواز کردن به کوهستان و تحمل سردی برف و برودت هوا، در همین اتاق پرواز می کرد و از شعله آبی بخاری و گرمی اتاق منظره ای به تو می داد. فردا روحت از بیقراری دست بر می دارد و آرام می گیرد، فقط از من بشنو و اینقدر شکنجه اش نده. دیدن با چشم درون نیاز به آزار و شکنجه روح ندارد، آتش عشق را شعله ورتر کن آنوقت هم می بینی و هم لمس می کنی. اگر یزدانی به راستی قادر به دیدن باشد پس توانسته درون تو را نگاه کند و نقش خود را ببیند پس بند را آب داده ای، اما اگر برخلاف گفته اش هنوز قادر به نگریستن نشده که دیگر قدمی از تو پیش نیست و خواسته درس شناخت معرفت بدهد. اما اگر نظر مرا بخواهی می گویم که او منظور دیگری از دیدن داشته و خواسته به تو بفهماند که دیدن فقط به گل و آسمان و ستاره و خورشید نیست، او خواسته تا بدین طریق نظر تو را به افراد پیرامونت جلب کند که بی تفاوت و بی اعتنا از کنارشان عبور نکنی.

****

نامی و افشین یک روز بیخبر به دیدن انوشیروان رفته و با او به صحبت نشسته بودند و نتیجه این شده بود که انوشیروان و کارش را با هم مورد تأیید قرار دادند. پدر و مادر انوشیروان برای خواستگاری بهتر دیدند که به خانه پدر بروند و از نزدیک با خانه و محیطی که عروسشان در آن رشد و نمو یافته آشنا شوند. در این خواستگاری دیگر پدربزرگ حضور نداشت و مادربزرگ به عنوان وکیل راهی خانه مان شده بود. من و پدربزرگ و باغبان هر سه تنها در خانه بودیم و برای سرگرم نمودن خود به گلخانه رفتیم تا شاهد فعالیت او باشیم. پدربزرگ باغبان مخصوص نداشت و به وقت نیاز باغبان همسایه را به عاریت می گرفت. باغبان ضمن کار رو به پدربزرگ کرد و پرسید:

_ آقای نیاورانی دیگر از ما و همسایه ها یاد نمی کنید، آن وقتها مهربانتر بودید!

پدربزرگ گفت:

_ جمع شدن با دوستان دل و دماغ می خواهد که من دیگر ندارم. عارضه پیری آدم را خمود و بی تحرک می کند.

باغبان که حرف پدربزرگ را قبول نداشت سر تکان داد و گفت:

_ کم لطفی نکنید، شما ماشاالله با این همه جوان که دور خودتان جمع کرده اید بی تحرک نیستید منتهی بفرمایید که دیگر حال و حوصله همسایه ها را ندارید. اتفاقا چند روز پیش بود که ذکر خیر شما پیش آمد و ارباب گله مند بود که شما دیگر حتی تلفنی هم حال و سراغ نمی گیرید. یادش بخیر آن روزها که همگی جمع می شدیم و من برایتان قلیان چاق می کردم و صدای خنده از باغ به آسمان می رفت. یادتان هست که چه کبابهایی سیخ می کشیدید و می فرمودید که هیچکس به خوبی شما کباب درست نمی کند و الحق هم که کبابهای شما تعریف هم داشتند. چقدر دلم هوای آن روزها را کرده، اما حیف.

آن مرد باغبان و خوردن حسرت گذشته، پدربزرگ را به فکر فرو برد و پس از لحظاتی گفت:

_ حق باتوست روزگار خوبی بود.

باغبان گفت:

_ در جشنی که به تازگی در باغ به راه انداخته بودید ارباب منتظر دعوت از طرف شما بود و به من می گفت، نیاورانی آدمی نیست که در موقع سرور و شادی همسایگان و دوستانش را فراموش کند و …

پدربزرگ گفت:

_ آن جشن مخصوص جوانها بود و فقط بر حسب سنت چند پیر و پاتیل چون خودم حضور داشتند و گرنه جای ما هم در آن جشن نبود اما به زودی جشن دیگری هم به یاری خدا برگزار می کنیم که اگر در آن جشن هم جایی برای ما پیرها نباشد ترتیب یک مهمانی خصوصی را می دهم و بار دیگر دور هم جمع می شویم. راستی مشهدی دلم می خواهد چند گلدان گل بنابر سلیقه نوه ام بگیری و بیاوری، این نوۀ من گل سرسبد دخترهای فامیل است و از هر پنجه اش هنر می ریزد.

باغبان پرسید:

_ نقاش اتاق مش عباس خدا بیامرز کار نوه تان است؟

پدربزرگ تأیید کرد و مرد باغبان گفت:

_ با این که من از نقاشی سر در نمی آورم اما وقتی نگاهم به دیوار می افتد بی اختیار می ایستم و نگاه می کنم، به چشم ایشان بفرمایند چه گلی می خواهند من برایشان می آورم.

پدربزرگ رو به من کرد و گفت:

_ این مشدی ما آدم بسیار خوبی است و بچه های خوبی هم تربیت کرده، همه فرزندانش تحصیل کرده و باعث افتخار جامعه هستند. مشدی شغل و پستهای مهم را بین بچه هایش تقسیم کرده، هم دکتر دارد، هم مهندس، هم وکیل و … نمی دانم آن دوتای وسط چه کاره هستند!

باغبان خندید و گفت:

_ غلامرضا حسابدار است و تو شرکت پسر ارباب کار می کند و آن یکی هم خلبان است.

پدربزرگ به من گفت:

_ دیدی دروغ نگفتم! دکتر عنایتی را به خاطر می آوری که تو بیمارستان به عیادتت آمد؟

وقتی تأیید کردم پدربزرگ ادامه داد:

_ پسر کوچیکه مشدی، دکتر عنایتی است، جوانی خوب و شایسته و لایق، خدا همه شان را حفظ کند.

مشدی با گفتن همه کوچیک شما هستند، قد راست کرد و من در صورتش اوج رضایت و آرامش را دیدم، گویی که خستگی مشدی با تعریف و تمجید پدربزرگ از وجودش رخت بر بسته بود. پدربزرگ گفت:

_ فرزند خوب و صالح نعمت بزرگی است که اگر خدا به انسان عطا کند او را از همه ثروتها مستغنی کرده است. مشدی حاصل پول حلال همین است!

بعد رو به من ادامه داد:

_ از در باغ که بیرون بروی دوتا خانه آنطرفتر مال یک مرد با نفوذ است که کلی عنوان و عناوین به دنبال خود یدک می کشد و توی پارکینگ خانه اش همیشه دو سه تا اتومبیل پارک است. ثروتش خدا می داند چقدر است اما آب از دستش نمی چکد و خیرش به کسی نمی رسد، به جایش فرزندانش مال او را پای میز قمار و مشروب بر باد می دهند.

باغبان آه بلندی کشید و او در ادامه حرف پدربزرگ گفت:

_ من چند سال پیش آنجا کار می کردم، وقتی دوتا از بچه ها با هم وارد دانشگاه شدند برای مخارجشان به مضیقه افتادم و رفتم پیش ارباب تا مگر کمکی بگیرم، اما می دانید به من چه جوابی داد، گفت، مگر بچه باغبان دانشگاه هم می رود؟ منظورش این بود که دانشگاه رفتن و درس خواندن حق آدمهای زحمتکش نیست و آنها می بایست راه مرا بروند. اما همین پارسال بود که آپاندیس اش عود کرد و نزدیک به ترکیدن بود که پسرم به دادش رسید و آن را عمل کرد. می خواستم بروم و به ارباب بگویم که جانتان را مدیون پسر باغبان هستید اما نرفتم و به خودم گفتم ولش کن زخم زبان زدن خشم خدا را نصیب آدم می کند و من از خشم و غضب خدا ترسیدم. خانم جان خوبی دنیا در این است که می گذرد حالا چه سخت باشد چه آسان، چه خوشبخت باشی، چه بدبخت و شکر در هر دو حالت واجب است. شکر خدا بچه ها آنقدر دارند که احتیاجی نباشد من کار کنم اما از خدا خواسته ام تا آخرین لحظه که شیشه عمرم پر می شود از دسترنج خودم زندگی را بگردانم و دست پیش احدی جز خودش دراز نکنم و به حمدالله تا این ساعت هم به کسی محتاج نبوده ام!

پدربزرگ با گفتن الهی شکر، در فلاسک چای را باز کرد و در سه لیوان چای ریخت و به مشدی گفت:

_ چای جشن را بخور تا بعد کبابش از راه برسد. تصمیم گرفته ام که جشن خودمان را زودتر از جشن جوانها برگزار کنم. دل ما کم طاقت تر است. به جواد بگو فردا شب بچه ها را خبر کند و همگی بیایید شام و مهمان من باشید. بگو فراموش نکند قلیانش را بردارد و بیاورد. خودت هم مشدی فردا صبح بیا تا به من عاجز کمک کنی و سور و ساط را آماده کنیم.

مشدی چشم بلندی گفت و هر سه در سکوت چایمان را نوشیدیم. هوای دم کرده گلخانه برایم سخت و سنگین شده بود و به پدربزرگ گفتم:

_ اگر بامن کاری ندارید بروم.

خودش هم به دنبالم حرکت کرد و هر دو گلخانه را ترک کردیم، روزی آفتابی و زیبا بود، شکوفه های سیب و ریاحین باغ را آکنده از بوهای خوش ساخته بود. پدربزرگ زیر یکی از درختها ایستاد و به من گفت:

_ آریانا برو از داخل کمد مادربزرگت دوربین را بیاور، فکر می کنم هنوز از جشن نامزدی نامی چندتایی فیلم باقی مانده باشد.

چرخ را به حرکت درآوردم و برای اجرای فرمان پدربزرگ حرکت کردم. از صبح زود وقتی دیانا و مادربزرگ آماده می شدند که به خانه مان بروند در من نیز حسی برانگیخته شده بود و چشم انتظار ورود مهمانی بودم. از میان لباسهایم، لباسی سفید برگزیده بودم و دیانا آن را به من پوشانده بود و موهایم را با سلیقه خود در بالای سرم جمع کرده بود. وقتی دوربین را از کمد خارج کردم در آینه قدی کمد به خود نگریستم و چند تار مویی را که باد آشفته کرده بود مرتب نمودم و بار دیگر به سوی باغ حرکت کردم. پدربزرگ را همانجا زیر درخت سیب دیدم که به انتظار نشسته بود، دوربین را به دستش دادم و او ضمن گرفتن دوربین گفت:

_ دعا کن که چندتایی فیلم باقی مانده باشد.

با نگاه به شماره فیلمها لبخند زد و گفت:

_ شانس آوردیم دو سه تایی هنوز باقی است، خب حالا آماده شو تا من عکس بگیرم.

خود را روی چرخ مرتب کردم و به پدربزرگ که داشت از عدسی مرا تماشا می کرد نگاه کردم، پدربزرگ گفت:

_ لبخند بزن و با حس و درک زیبایی به دوربین نگاه کن، خیال دارم عکسی هنری از تو بگیرم.

بی اختیار به کلام پدربزرگ خندیدم و او در همان زمان عکس گرفت. با شنیدن صدای زنگ خانه قلبم بی اختیار شروع به طپیدن کرد و نگاهم در دیده پدربزرگ نشست که پرسید:

_ چه کسی ممکن است باشد؟

مشدی زودتر از من و پدربزرگ به در رسید و آن را باز کرد، وقتی آقای یزدانی از در داخل شد پدربزرگ خنده معنی داری تحویلم داد و با تکان دست یزدانی را متوجه خود کرد و او به سمت ما پیش آمد. مثل همیشه آراسته بود و قدمهایش را به خاطر حضور ما بلندتر بر می داشت، وقتی مقابلمان رسید با سلامی گرم صورت پدربزرگ را بوسید و حال مرا پرسید و اضافه کرد:

_ در این هوای دلنشین پدربزرگ و نوه خوب خلوتی برای خود انتخاب کردید، من با آمدنم خلوت شما را بر هم زدم.

پدربزرگ گفت:

_ نه تنها خلوتمان را برهم نریختی بلکه به موقع هم آمدی، من خیال دارم با آریانا عکسی بیندازم، این دوربین قدیمی است و خودکار نیست و تو با آمدنت مشکل ما را حل کردی.

یزدانی گفت:

_ خوشحال می شوم کمک کنم.

او دوربین را گرفت و پدربزرگ چرخش را نزدیک چرخ من آورد و هر دو زیر درخت در حالی که دست یکدیگر را گرفته بودیم به فرمان یزدانی که پرسید آماده اید، لبخند زدیم و عکس گرفتیم. پدربزرگ گفت:

_ به گمانم یک فیلم دیگر داشته باشد، حالا شما کنار آریانا بایستید تا من عکس بگیرم. عکسهای خصوصی ام را خودم دوست دارم بگیرم.

یزدانی کنار چرخ من ایستاد و پدربزرگ آخرین عکس را گرفت و همانطور که در دوربین را می بست پرسید:

_ سفر خوش گذشت؟

یزدانی نگاهی گذرا به من انداخت و در جواب پدربزرگ گفت:

_ سرما بیداد می کرد و برف آنقدر زیاد بود که نتوانستیم از خانه خارج شویم. به بیدار گفتم که نقطۀ دیگری را انتخاب کند اما به خاطر دیدن خانواده هر سال مرا مجبور می کند که به همراهش بروم، اما روی هم رفته خوب بود و در جمع خانوادگی آنها خوش گذشت.

پدربزرگ گفت:

_ مهم این است که آدم از مصاحبت جمع کسل و افسرده نشود و گرنه طبیعت که کسل کننده نیست. امروز من و آریانا تنها هستیم و تصمیم داریم که غذایی ساده تهیه کنیم. بیا تو هم با ما باش و شریک غذایمان شو که خوشحالمان می کنی.

یزدانی گفت:

_ مزاحم نمی شوم استاد، فقط آمده بودم عرض ادبی کرده و جویای حالتان بشوم که می بینم بحمدالله سلامتید، اگر اجازه بدهید رفع زحمت می کنم.

پدربزرگ گفت:

_ اگر کسی مرا نشناسد و به اخلاقم وارد نباشد تو یکی هم خوب مرا می شناسی و هم می دانی که اهل تعارف نیستم، اگر کار ضروری داری برو خدانگهدارت اما اگر کاری نداری ماهم مثل خودت بیکاریم و می توانیم سه نفری روز را شب کنیم.

_ راستش کار مهمی ندارم منتهی نمی خواهم مزاحم باشم.

پدربزرگ چرخ را به حرکت در آورد و همانطور که به سوی سالن پیش می رفت گفت:

_ پس کمک کن تا غذا آماده کنیم، اینطور که معلوم است آریانا قصد غذا درست کردن ندارد.

گفتم:

_ پدربزرگ شما هنوز نگفته اید که چه دوست دارید تا برایتان آماده کنم.

پدربزرگ در سالن را باز کرد و اول خودش وارد شد و من و آقای یزدانی هم به دنبال او حرکت کردیم، همانطور که به سوی آشپزخانه می رفتیم پدربزرگ گفت:

_ یک غذای آسان مثل خورشت فسنجان، قورمه سبزی و اگر هم قیمه بادمجان باشد بد نیست!

به گفته خود با صدا خندید و یکراست به سوی یخچال رفت و سر درون آن کرد و گفت:

_ باید ببینم چه داریم و چه می توانیم درست کنیم.

یزدانی گفت:

_ اگر اجازه بدهید من غذای آماده از بیرون می گیرم می آورم، اینطوری فرصت بیشتری پیدا می کنیم که باهم صحبت کنیم.

پدربزرگ گفت:

_ هر چه بخواهی از بیرون بگیری همینجا درست می کنیم، بنشینید و تنها نگاه کنید. آنطورها که شما فکر می کنید من پیر و از کار افتاده نیستم فقط وقتی خانم در خانه باشد کمی خود را برای او لوس می کنم. خب این گوشت، این هویج و این هم نخود فرنگی آماده، فقط کمی برنج درست کنیم و چند عدد سیب زمینی پوست بگیریم و بعد خلال کنیم.

من برای خیس کردن برنج اقدام کردم، پدربزرگ خورشت را آماده کرد و یزدانی هم سیب زمینی هایی را که پدربزرگ مقابلش گذاشت پوست می گرفت، در ضمن کار پدربزرگ گفت:

_ خودت را باید برای جشن دیگری آماده کنی، به زودی باز هم مراسم نامزدی خواهیم داشت.

من بی اختیار به او نگریستم و شاهد رنگ پریدگی صورتش شدم، هر دو دستش را توی سینی گذاشت تا لرزش دستش آشکار نشود و به سختی توانست بگوید مبارک است.

پدربزرگ گفت:

_ انوشیروان هم به دام افتاد و دل نوه ام را چنان سریع ربود که همه را متعجب کرد، باورت می شود که انوشیروان صبور و سر به زیر آنقدر زرنگ باشد؟ من که هنوز باورم نشده اما همین امروز او رفته به خانۀ پسرم که کار را تمام کند. خوشبختانه هوا رو به گرمی است و می شود جشن آنها را در باغ برگزار کرد.

یزدانی سکوت کرده بود و فقط گوش می کرد، او در فرصتی که پدربزرگ سکوت کرده بود پرسید:

_ پس کلاس نقاشی نیمه تمام می ماند.

پدربزرگ متعجب پرسید:

_ کلاس نقاشی برای چه باید تعطیل شود؟

و خودش پس از لحظه ای فکر به قهقهه خندید و ادامه داد:

_ هان حالا منظورت را فهمیدم، اما پسر جان آن کسی که انتخاب شده آریانا نیست بلکه دیاناست.

دیدم که یزدانی نفس بلندی کشید و بدون نگریستن به ما سیب زمینی را به دست گرفت و شروع به خلال کردن آن نمود و زمزمه کرد:

_ می دانستم!

پدربزرگ که نجوای او را شنیده بود به تمسخر گفت:

_ پس مثل این که فقط من خواب بودم و از اتفاقات اطرافم بی خبرم.

یزدانی گفت:

_ در جشن آقا نامی من متوجه توجه انوشیروان به دیانا خانم بودم و در همان شب هم به آریانا گفتم که برای یکدیگر جفت مناسبی هستند.

پدربزرگ پرسید:

_ پس اگر می دانستی چرا گمان بردی که عروسی آریاناست، نکند انوشیروان حقیقت را به تو گفته.

یزدانی گفت:

_ کدام حقیقت؟! باور کنید من دیشب دیر هنگام بود که از سفر بازگشتم و صبح در اولین فرصت به دیدار شما آمدم.

پدربزرگ گفت:

_ باور می کنم، خب سیب زمینیها باید شسته و سرخ شوند. آریانا تا تو سیب زمینیها را سرخ می کنی من به مشدی می گویم که برای غذا بماند. مواظب روغن داغ باش.

پدربزرگ از آشپزخانه که خارج شد یزدانی پرسید:

_ منظور استاد از حقیقت چه بود؟ اگر مانعی ندارد می خواهم بدانم.

_ یک اشتباه صورت گرفته بود و به جای اسم دیانا، بر زبان انوشیروان، آریانا جاری شد، اما من این اشتباه را رفع کردم و او هم اقرار کرد که دچار خطا شده و حقیقت همین بود.

_ آیا به راستی او زبان به خطا گشوده بود یا این که شما مجبورش کردید به خطای خود اقرار کند؟

خندیدم و گفتم:

_ انوشیروان به دیانا گفته بود که اسم آرینا زیباتر از اسم آریاناست و چند بار آرینا، آرینا گفته بود و به هنگام تلفظ دیانا اشتباها آرینا بر زبانش جاری شد.

از خنده ام همه چیز را دریافت و گفت:

_ چون شما اینطور می گویید باور می کنم اما نگاه من چیز دیگری را باور دارد. در این یک هفته ای که نبودم اتفاقات جالبی رخ داده.

_ اتفاقات نه، یک اتفاق بیشتر رخ نداده.

تأیید کرد و گفت:

_ به گمانم اگر با بیدار دل به این سفر نرفته بودم او هم از انوشیروان پیروی می کرد و اتفاقات رخ می داد.

_ منظور شما چیست؟

خندید و گفت:

_ باور کنید که او دارد در مورد شما اطلاعات کسب می کند و آنقدر از شما در میان جمع صحبت کرده و شما را ستوده که فکر می کنم اگر اینجا بود در شب خواستگاری دیانا، بیدار هم حضور پیدا می کرد.

_ من شایستگی همسری آقای بیدار را ندارم و به ایشان هم جواب منفی می دادم.

گویی مچ گیری کرده باشد گفت:

_ پس جواب درخواست انوشیروان را نه دادید و می گویید او اشتباهی اسم شما را بر زبان آرود!

_ تعبیرها متفاوت است!

چند بار سر فرود آورد و با گفتن که اینطور، نشان داد که دارد فکر می کند اما لحظه ای بعد زمزمه کرد:

_ نقشی که از همسر آینده خود کشیده اید بیشتر به بیدار شباهت دارد یا انوشیروان!

_ خوشبختانه به هیچکدام از آن دو شباهت ندارد.

بار دیگر به همان حالت مچ گیری پرسید:

_ پس نقشی وجود دارد اما به گمانم هنوز طرح را پر رنگ نکرده اید چون مرا با همه کنجکاوی به اشتباه انداخت. فکر می کنم کار با ذغال را زود کنار گذاشتید، راستی از کی می خواهید کلاس را شروع کنید، نکند می خواهید تا نامزدی دیانا صبر کنید؟

_ تصمیم با شماست، من شاگرد شما هستم.

_ من که از کلاس خطاطی شما سودی نبردم، جای امیدواری است اگر شما از کلاس نقاشی فایده ببرید.

_ من که از روز اول گفتم نمی توانم مثمر ثمر باشم، شما بهترین هنرجوی پدربزرگ هستید و اگر در مسابقه شرکت کرده بودید حتما برنده می شدید.

در سالن باز شد و پدربزرگ به اتفاق مشدی وارد شد و گفت:

_ آریانا، عزیزم غذا را بکش که مشدی گرسنه است.

یزدانی برای کمک بلند شد و با گفتن شما بشقابها را بچینید من غذا را می کشم، ضعف دستم را پنهان کرد. مشدی در موقع صرف غذا به چند سؤالی که آقای یزدانی در مورد نگهداری گل پرسید پاسخ داد و پدربزرگ در میان همین صحبتها به من گفت:

_ اسم گلها را به مشدی بگو تا برایت بیاورد.

و سپس رو به یزدانی گفت:

_ باید باغ را از یکنواختی بیرون بیاورم، این محیط دارد کم کم آریانا را کسل می کند.

مشدی گفت:

_ گلهای گلدانی کم دوامند اما با این حال هر گلی که دوست دارید بفرمایید تا خریداری کنم.

گفتم:

_ از دید من همۀ گلها قشنگند و باغ به قدر کافی زیبا هست و برای من همین قدر زیبایی هم کفایت می کند و چون گل شناس نیستم نمی دانم و نمی توانم اظهار عقیده کنم.

باغبان گفت:

_ گلهای رز رونده، اگر چندتایی اضافه شوند بد نیست.

یزدانی گفت:

_ گلهای سرخ در همین ردیف جلو باغچه اگر کاشته شوند هم زیبایی باغچه را بیشتر می کنند و هم بر زیبایی نمای ساختمان اضافه می کند.

مشدی تأیید کرد و من هم پذیرفتم. بعد از غذا مشدی به سر کار خود بازگشت و من و یزدانی میز را مرتب کردیم و در همان حال بر سر موضوع نقاشی به گفتگو پرداختیم که از حوصله پدربزرگ خارج بود، وقتی او برای استراحت رفت آقای یزدانی پیشنهاد کرد:

_ حالا که هوا خوب است سه پایه نقاشی را برداریم و ببریم داخل باغ و آنجا تمرین کنیم.

پیشنهادش را قبول کردم و او خود به بردن لوازم اقدام کرد و من تنها پالت و جعبه رنگ را به همراه بردم. آقای یزدانی سه پایه را در میان دو باغپه روبروی درخت سیب قرار داده بود، وقتی من رسیدم گفت:

_ پیش از شروع کار به این نکات توجه کن، از قلم موی زبر و تخت برای انبوه برگ درختان استفاده کن.

و در همان حال قلم موی زیر با موهای بلند را کنار دستم گذاشت و ادامه داد:

_ برای کشیدن ابر هم همین قلم مو مناسب است و رنگ را هم شل نکن و روی پالت از همان غلظت خودش استفاده کن. در وهله اول هم سعی نکن جزئیات را پیاده کنی و از قلم موی زبر و تخت که موهای کوتاه دارد برای مرزها استفاده کن البته اگر بخواهی مرز واضحی داشته باشند، مثل ساختمان. حالا شروع کن تا بقیه را ضمن کار توضیح بدهم.

در تمام مدتی که کار می کردم کنارم نشسته بود و به دستی که توانایی دست دیگر را به عاریت گرفته بود نگاه می کرد و گاهی با گفتن خوب است و گاهی هم با تذکر قلم ات را عوض کن، راهنمایی ام می کرد و می گفت:

_ در پرسپکتیو رنگ، خالص ترین و زنده ترین رنگها می بایست در قسمت جلو تابلو و رنگ پریده ترین و خنثی ترین آنها در قسمتهای دور باشند و در پرسپکتیو سایه روشن شدیدترین تضاد سایه روشن در جلو و ضعیف ترین آنها در قسمت عقب تابلو هستند. خودتان اینها را به خوبی رعایت می کنید منتهی یادآوری برای فراموش نکردن درس است. همیشه سعی کن آن قسمت پالت را که رنگ روی آن مخلوط می کنی تمیز نگهداری که در هنگام مخلوط کردن دچار اشتباه نشوی. امروز که هوا آفتابی است آبی آسمان باید کم رنگ تر و زمین کمی تیره تر کشیده شود. اگر می خواستی تپه ای شیب دار به منظره اضافه کنی رنگ تپه از رنگ مسطح زمین تیره تر خواهد بود.

به هنگام کار خشک و جدی توضیح می داد که گرچه بار اولی نبود که با او کار می کردم اما هنوز به اخلاق خشک و جدی او عادت نکرده و هر بار دچار دغدغه خیال می شدم و دستم به لرزش می افتاد که او به حساب تازه به راه افتادن دستم و خستگی آن می گذاشت. وقتی احساس خستگی کردم قلم مو را زمین گذاشتم و او کار را ادامه داد و نواقص تابلو را ضمن توضیح دادن از میان برد و گفت:

_ می دانم خسته شدی اما دیگر چیزی نمانده تمام شود.

و مرا به صبر و طاقت دعوت کرد و در آخر کار که خودش خیلی راضی بود گفت:

_ کار خوبی از آب درآمد، گرچه منظره ای کامل نیست! خب تا قلم موها خشک نشده باید تمیز شوند.

سپس آنها را برداشت و راهی ساختمان شد. با رفتن او به منظره نگاه کردم و اثر کار او که برای تکمیل کردن تابلو کشیده بود به خوبی نشان می داد که کار من هنوز ناپخته تر از کار اوست. وقتی بازگشت خودش بار دیگر به تابلو نگاه کرد و گفت:

_ منظره ای به این زیبایی حس غم آلودی دارد، چرا؟ نکند از این که اشتباهی را اصلاح کرده اید پشیمانید؟

سر تکان دادم و او با گفتن خوب است! مرا به تردید انداخت که معنای خوب است را در چه مورد ابراز کرد. آیا از این که جواب رد داده بودم اظهار خشنودی کرد یا این که از اصطلاح اشتباه پشیمان نیستم؟ صدایش به گوشم رسید که گفت:

_ پیشانی آدمی همچون آینه ای است که آنچه از قلب و فکر می گذرد در آن هویدا می شود و من حالا به خوبی در پیشانی تان می بینم که دچار چه طوفان سهمگینی شده اید. شما قایق خود را به دیگری واگذار کردید و اینک با دست خالی می خواهید به جنگ با امواج بروید، دارید می اندیشید که آیا آنچه کردید درست و عقلانی بود یااین که خود را نجات می دادید و دیگری را به جای می گذاشتید؟ پیشمانی گاه چهره شما را تیره و رضایت به آنی چهره شما را روشن می کند.

گفتم:

_ باهمۀ روشن بینی این بار متأسفانه اشتباه کردید چرا که من هرگز به روی این دریا شنا نکرده و قایق نرانده ام. سرنشین قایق همان کس که می باید باشد اینک نشسته و به ساحل امن هم ایمان دارد. آنچه شما در ناحیه من دیدید استنباط بدون تفکر دیگران است که نگرانم می کند و بعد با این فکر که خوشبختانه همه از درک و شعور کافی برخوردارند آرامش خاطر پیدا می کنم.

با صدا خندید و گفت:

_ مرا ببخشید که کتاب سفید دلتان را به جوهر و هم لکه دار کردم، نکوهش شما به من فهماند که تا کنون هر آنچه در مورد شما پنداشته ام جز گمان و ظنی بیهوده نبوده است، اما گاه این گمان آنچنان به حقیقت نزدیک است که جای تفکر باقی نمی گذارد اما دیگر حتی به حقیقت نیز با تردید نگاه خواهم کرد و زبان به اقرار باز نخواهم کرد. هوا به گمانم سرد و باد گزنده شده است اگر دیگر هوای ماندن ندارید برگردیم ساختمان.

با فرود آوردن سر موافقتم را اعلام کردم و بار دیگر هر دو وسایل خود را جمع کردیم و به ساختمان بازگشتیم. پدریزرگ در کنار آتش بخاری نشسته و سرگرم مطالعه بود، با ورود ما سر بلند کرد و گفت:

_ چای آماده است، آن بیرون هوا چطور بود؟

آقای یزدانی وسایل را همانجا گذاشت و خودش کنار پدربزرگ نشست و گفت:

_ باد سردی شروع به وزیدن کرده اما کار تابلو ساعتی است که تمام شده آریانا هنوز می ترسد و ترس از درجه توانایی اش می کاهد، اما روی هم رفته خوب پیش می رود و جای امیدواری زیاد است.

من برای آوردن چای به آشپزخانه رفتم و شنیدم که پدربزرگ گفت:

_ شاید از استاد خود بیش از ضعف دست می ترسد! نوه من آنقدر مغرور است که هرگز لب باز نمی کند و به ترس خویش اقرار نمی کند و خود را شجاع و نترس نشان می دهد، اما دوست عزیز فراموش نکن که فرزند من یک موجود ظریف و شکننده است، با پسرها رفتارت هر طور که هست می بایست با نوۀ من ملایمتر رفتار کنی تا دچار ترس نشود. من یقین دارم انگشتانی که قلم را در دوات فرو می کند و مسلط می نویسد، می توانند قلم مو را در رنگ فرو کنند و نقاشی بکشند.

لحن قاطع پدربزرگ و شاید هم توبیخ او موجب شد تا آقای یزدانی به فکر فرو رود و حتی زمانی که چای تعارفش کردم نبیند و نشنود. پدربزرگ خندید و دست روی زانوی او گذاشت و گفت:

_ مرد جوان از حرف من نرنج چون هم پیرم و هم نسبت به آریانا بیش از حد متعصب.

آقای یزدانی با کلام پدربزرگ به خود آمد و گفت:

_ اما حق باشماست و من تاکنون راه به خطا رفته بودم.

صورتش را آنچنان غم آشکاری پر کرده بود که یکباره دلم به حالش سوخت و گفتم:

_ اما شما اشتباه نکردید و من به راستی از بکار گیری قلم مو با تمام توانم عاجزم و از این می ترسم که نتوانم موفق شوم، هرچند که با دست راست هم نتوانستم و قادر به کشیدن تابلوی بدیع نبوده ام. با این حال از این یکی بیشتر دچار تشویش و نگرانی ام.

پدربزرگ گفت:

_ اما وقتی یزدانی کارت را تأیید می کند نباید جای نگرانی وجود داشته باشد مگر این که آن شعله پرحرارت در وجودت به فتیله سوزی افتاده باشد. بد نیست تا دیگران نیامده اند برایتان خاطره ای تعریف کنم.

سپس رو به یزدانی کرد و گفت:

_ مادربزرگ دیانا تا بیش از ازدواج بامن و قدم نهادن به مکتب خط، نقاشی می کرد، و نمونه اش را هم که روی دیوار دیده ای که از همان عشق گذشته به نقاشی حکایت می کند. شبی از شبها که من مشغول نوشتن خط بودم او هم داشت روی یک منظره کار می کرد، هر دو سرگرم کار خود بودیم که چراغ گردسوز فتیله اش رو به افول گذاشت و هر چه نورش کمتر شد من و خانم به جای ریختن نفت در چراغ کاغذهایمان را به چراغ نزدیکتر می کردیم و هیچ کدام به روی خود نمی آوردیم که بلند شویم و چراغ را نفت بریزیم تا این که دیگر چشممان صفحه را به درستی نمی دید. به خانم گفتم نفت چراغ تمام شده، گفت می دانم اما می ترسم اگر بلند شوم عشق به کشیدن در وجودم پت پت کند و خاموش شود. من هم که خیال بلند شدم نداشتم بدون لحظه ای درنگ گفتم درست مثل من که می ترسم اگر بلند شوم عشق من هم به بیماری تو مبتلا شو و به پت پت بیفتد.

می دانید چکار کردیم، هر دو دست از کار کشیدیم و زودتر از شبهای دیگر خوابیدیم. حالا عزیزم فکر می کنم که چراغ تو هم به نفت احتیاج دارد تا به پت پت نیفتد. عشق به کار اگر باشد جایی برای ترس و ترسیدن باقی نمی گذارد، تنبلی و شانه خالی کردن از تمرین واژه ای مناسبتر است تا ترس!

آقای یزدانی گفت:

_ به گمانم همین باید باشد و آریانا تمرینهای مستمر را کنار گذاشته و اتلاف وقت می کند ضمن این که من هم کمی غافل بوده و غفلت کرده ام.

پدربزرگ با صدا خندید و گفت:

_ پس بهتر است شما از من و خانمم درس بگیرید و به جای زودتر خوابیدن، چراغ را نفت بریزید.

چای دومی را که پدربزرگ دستور داد آوردم و آقای یزدانی پس از نوشیدن چای به پاخاست تا ما را ترک کند. پدربزرگ برای ماندنش اصرار نکرد و او با گفتن به امید دیدار تا فردا، از ما خداحافظی کرد و رفت.

با رفتن او از پدربزرگ پرسیدم:

_ شما فکر نمی کنید که مادربزرگ دیر کرده باشد؟

_ نگران نباش شاید حرفشان گل انداخته و ساعت را فراموش کرده اند. قرار است انوشیروان الی را به خانه برگرداند و من خیالم راحت است.

گفتم:

_ آقای یزدانی باور نمی کرد که اشتباهی لفظی رخ داده باشد.

_ حق دارد چون او مرد زیرکی است و زودگول نمی خورد.

با خنده گفتم:

_ اما با همه زیرکی بالاخره مجاب شد و دست از مچ گیری برداشت.

پدربزرگ هم خندید و گفت:

_ او می خواست از زبان من پی به ترس تو ببرد که به موقع فکرش را منحرف کردم و به خودش راه را کچ کردم. او اگر با زرنگی می خواهد اول از ما اقرار بگیرد باید بداند که از خودش زرنگتر هم کسی وجود دارد. اما از این حرفها گذشته نباید حجب و حیای او را به نشانه زرنگی او بگذاریم، من از این که می بینم تا این اندازه بر نفس خودش تسلط دارد لذت می برم و در دل تحسین اش می کنم و بدم نمی آید تا ببینم بالاخره کار این سکوت و لب فروبستن به کجا می کشد و تا چه زمان می تواند از حصار مجرد زیستن اش دفاع کند.

با پدر بزرگ عازم بیمارستان بودیم.هوا ابری و گرفته بود و هیچکدام رغبتی برای هم صحبتی با هم نداشتیم،راننده به هردوی ما هنگام سوارشدن و پیاده شدن کمک کرده بود و پدربزرگ او را نگهداشت که تا هنگام مراجعت ما صبر کند.ما به موقع رسیده بودیم و دست و پایم را پس از سااعتی ورزش،ماساژ دادند.وقتی به انتهای کار رسیدیم صدای فریاد گوشخراشی به گوشمان رسید.از میان بیماران کسی جیغ نکشیده بود و همه نگاهها معطوف به در خروجی بود.وقتی من به چرخ بازگردانده شده و از در سالن خارج شدم هنوز صدای فریاد به گوش می رسید که ناسزا و دشنام می داد و کمک می طلبید.پرستار خواست مرا به سوی در خروجی هدایت کند که گفتم خودم راه را می دانم و او را ازاین کار بازداشتم و پرستار هم م را رها کرد و بار دیگر به سالن بازگشت.
چرخ پدربزرگ را در وسط کریدور در مقابل اتاقی دیدم.گویی صدا از آنجا بود که شنیده می شد چرخ را به حرکت در آوردم و هنگامی که نزدیک پدربزرگ رسیدم او متوجه ام شد و با گفتن بهتر است برویم مرا از ایستادن و نگاه کردن بازداشت.در اتاق نیمه باز بود و به خوبی داخا اتاق دیده نمی شد.با خروج پرستاری از اتاق که آثار خستگی و بی خوابی از چهره اش هویدا بود با لحنی ناخشنود گفت:
– چرا اینجا ایستاده اید و تماشا می کنید.زجر انسانی که دیدن ندارد!
پدربزرگ گفت:
– حق با شماست اما ما قصد تماشا کردن نداشتیم بلکه می خواستیم اگر کمکی لازم است انجام دهیم.
لب پرستار به تبسمی تلخ باز شد و گفت:
– کمک را که ما انجام می دهیم.شما تنها دعا کنید که او نجات پیدا کند.
پدر بزرگ گفت:
– خداوند همه ی بیماران را شفا دهد.
به هنگام ترک کریدور حسی مودی وادارم کرد تا بیشتر بمانم و بیشتر از آن بیمار که تنها صدای فریادش نشانگر مرد بودن او وبد اطلاعات کسب کنم،به همین خاطر به پدربزرگ گفتم:
– تا اینجا هستیم خوب است که از دکتر عنایتی هم دیدار کنیم.
– با اینکه شب مهمان داریم و باید سورو ساط امشب را آماده کنم اما باشد می رویم تا اگر بود دیداری با هم داشته باشیم.پدر بزرگ به میز پذیرش نزدیک شد و از پرستاری که مشغول کار بود پرسید:
– آیا دکتر عنایتی در بیمارستان هستند؟
پرستار سر فرود آورد و با انگشت در اتاقی را نشان داد و گفت:
– مشغول ویزیت بیماری هستند.
آن اتاق همان اتاقی بود که صدای فریاد از آن به گوشمان رسیده بود.همان طور که هر دو به جانب آن اتاق نگاه می کردیم دکتر را دیدم که از در خارج شد و خوشبختانه به سوی ما پیش آمد پدربزرگ به علامت آشنایی دست بلند نمود و دکتر عنایتی با شناخت او بر سرعت گامهایش افزود و چون مقابل ما رسید با خوشرویی حالمان را پرسید.پدربزرگ شرح مختصری از حال خودش و مرا گفت و بعد ادامه داد:
– نوه ام پیشقدم شد که تا اینجا هستیم حال شما را بپرسیم واز زحماتی که کشیدید تشکر کنیم.
دکتر رو به من کرد و گفت:
– با اینکه من کار مهمی برایتان انجام ندادم اما از لطفتان متشکرم بیایید تا د ربوفه چایی با هم بنوشیم.
پدربزرگ خواست تشکر کند که من گفتم:
– بسیار خوشحال می شویم.
پدربزرگ کخ منظور مرا از این کارها درک نکرده بود به ناچار پذیرفت و هر سه به بوفه بیمارستان رفتیم و خود دکتر برایمان چای آورد.ضمن نوشیدن چای پرسیدم:
– راستی دکتر آن بیمار که فریاد می کشید چه بیماری دارد که …
دکتر گفت:
– متاسفانه بیماری اش لاعلاج است و نمی شود برای او کاری کرد.
گفتم:
– آنقدر با لحن التماس آمیزی کمک می طلبید که بی اختیار انسان برای کمک کردن ترغیب می شد چند سال دارد؟
– خیلی جوان است هفده سال بیشتر ندارد.
گفتم:
– خیلی دلم می خواست می توانستم برای او کاری انجام بدهم.
دکتر عنایتی بی اختیار نگاهش به پایم دوخته شد و گفت:
– بیماری هایی هست که با نیروی اراده درمان می شود.اما متاسفانه برخی از بیماری ها با هیچ نیرویی علاج نمی شوند.در مورد بیماری شما و امثال شما من همیشه گفته ام که این بیماری با عزم و اراده خود بیمار درمان می شود و داروها نقش دوم را بازی می کنند.اگرآن جوان را می دیدید که چگونه دارد بر علیه مرگ مبارزه ی کند هر گز به خود ضعف و ناتوانی راه نمی دادید و سعی می کردید هر چه زودتر از روی آن چرخ بلند شوید.
از بلندگو صدای پیج کردن دکتر به گوش رسید و هر سه بوفه را ترک کردیم و من بار دیگربه خاطر دعوت چایش تشکر کردم،وقتی از بیمارستان خارج شدیم و با کمک راننده روی صندلی نشستیم به پدربزرگ گفتم:
– چقدر دوست داشتم از آن جوان عیادت کنم و او را از نزدیک ببینم.
پدربزرگ گفت:
– هفته ی دیگر این کار را خواهیم کرد.
و من با خود اندیشیدم که ایا او تا هفته ی دیگر می تواند به مبارزه ادامه دهد؟خرید پدربزرگ به درازا کشید و هنگامی که با به خانه رسیدیم صدای موذن از گلدسته ی مسجد به گوش می رسید.مادربزرگ غذا تهیه دیده و به انتظار نشسته بود.وقتی ما وارد شدیم با نگرانی به استقبال آمد و پرسید:
– هر دو خوبید؟چرا اینقدر طول دادید؟
من بطور مختصر برای مادربزرگ گفتم که چه اتفاقاتی رخ داد و چگونه توانستم از دکتر عنایتی در مورد آن بیمار اطلاعات کسب کنم.پدربزرگ که تازه متوجه هدف من شده بود با صدا خندید و گفت:
– مرا بگ. که فکر می کردم تنها بیدار دل است که کارآگاه است نگو که نوه ی خودم هم دست کمی از او ندارد.
گفتم:
– سخن پرستار کق گفت زجر انسانی دیدن ندارد مرا کنجکاو کرد که اگر می توانم کاری انجام بدهم کوتاهی نکرده باشم و آسان از کنارش عبور نکرده باشم.هنوز هم اگر بتوانم کاری برای او انجام بدهم با همین دست هم که دارم دریغ نمی کنم.آه،چرا هیچکس به فکر اینگونه آدمها نیست که کمکشان کند.چطور وقتی یک عده د رحال زجر کشیدن هستند دیگران می توانند راحت زندگی کنند؟ای کاش خداوند هیچ انسانی را بیمار نمی کرد!
پدربزرگ گفت:
– خداوند انسان را بیمار نمی کند و تو باید این را دانسته باشی که عامل بیماری چیست.اگر عامل را بشناسی زود اقدام کنی بیماری بهبود پیدا می کند اما اگر آن را نادیده بگیری و به موقع برای درمان اقدام نکنی آنوقت دیگر درمان بی اثر است.
– حق با شماست اما باز هم فکر می کنم اگر خدا بخواهد می تواند شفا بدهد.
مادر بزرگ گفت:
– بله که می تواند فقط باید دید مشیت اش بر چه قرار گرفته!
باد خود اندیشیدم که مشیت خداوندی هیچگاه بر زجر انسانی قرار نمی گیرد!و خود را آرام ساختم به هنگام خوردن غذا که فقط با آن بازی کرده بودم مادر بزرگ گفت:
– اگر بخواهی خودت را اسیر این فکرها کنی مثل ماهی اسیر دست ماهیخوار می شوی.مسائلی هست که فکر ما عاجز از حل آنهاست.من هر وقت به این مسائل فکر می کنم خود را با این فکر که اگر اینگ.نه مسائل وجود نداشت.دیگر نوع دوستی و انسانیت و کمک به هم نوع جایگاهی نداشت خود را آرام می کنم.
گفتم:
– مگر جایگاهی وجود دارد؟فریاد آدمهای زجر کشیده دارد به فلک می رسد اما گوش شنوایی نیست.دستهایی که می توانند کمک کنند همچون این دست من لمس و از کار افتاده شده اند و چشمها دیگر جز برق سکه ی طلا نمی بینند.مادربزرگ دارد دلم از دنیایی که در آن زندگی می کنم بهم میخورد،من می روم بخوابم.
خواستم حرکت کنم که پدربزرگ گفت:
-اگر حالت بهم می خورد پس اصلاحش کن.فرار که چیز را حل نمی کند.
خشمگین غریدم:
– با چی،با این!
و دست بیجانم را با دست دیگر نشان دادم و او خونسرد گفت:
– بله با همین!اگر در تو هنوز وجدان به خواب نرفته.اگر قلبت هنوز از دیدن زجر دیگران جریحه دار می شود و اشکت را در می آورد.اگر برق طلا و سکه چشمت را هنوز کور نکرده و قادر به دیدن دیگر چیزها هستی پس به جای اینکه خودت را اینگونه خالی کنی با کار مثبت انجام دادن خالی کن و ازیاد نبر که مثل تو هنوز هم درمیان کوران و کران پیدا می شوند.
گفتم:
– اگر ثروتی می داشتم به خدا قسم در راه کمک به بیماران به مصرف می رساندم اما حبف که نه مال دارم و نه
پدربزرگ گفت:
– سنگ بزرگ علامت نزدن است.چرا از کم شروع نمی کنی؟
گفتم:
– با چی با دست خالی؟
پدربزرگ گفت:
– با دست خالی نه تو می توانی تابلو هایی که تا امروز کشیده ای و روی هم گذاشته ای از آنها استفاده کنی و به فروش برسانی.درآمدش هر قدر که شد آن را برای کمک به بیماران اهدا کنی.کار تو می تواند دیگران را هم تشویق کند و خواهی دید که در این راه تنها نخواهی بود.تمام تابلئهایت را ببر به اتاق سفید و آنجا در معرض تماشا بگذار من هم از هنرجو ها می خواهم که سیاه مشقهای خود را برای فروش بیاورند.من و مادربزرگت هم همین کار را می کنیم و مطمئنم که پدر و عمویت هم از کار ما استقبال می کنند.حالا دیدی شروع نکرده تنها نمانده ای!
ایده ی پدربزرگ مرا از یاس و حرمانی که بدان دچار شده بودم رهایی بخشید و مادربزرگ گفت:
– می شود بازار مکاره ای به راه بیندازیم منتهی فقط انحصاری اگر غرفه ای ترتیب بدهیم من حاضرم اشیاء عتیقه ام را برای فروش بگذارم.
پدربزرگ گفت:
– باید روی پارچه ای یفید بنویسیم و بر سر در باغ وصل کنیم.شاید دیگران هم خواستند شرکت کنند.همین امشب شاید توانستم نظر موافق دوستانم را جلب کنم.نیت وقتی خدایی باشد خود خدا هم کمکمان می کند.بعد از جمع سه نفری اولین داوطلب مشدی بود که وقتی شنید ما چه هدفی داریم داوطلب کمک شد و نفر دوم آقای یزدانی بود که موافقت کرد علاوه بر تابلوهای خود دو تابلوی نفیس را برای فروش و کمک اهدا کند.وقتی به اتفاق پدربزرگ تابلوها را به اتاق آخر باغ بردیم اقای یزدانی گفت:
– روز افتتاح را چه روزی قرار داده اید؟
پدر بزرگ به من نگریست و من گفتم:
– وقتی به قدر کافی کالا برای عرضه پیدا کردیم.
آقای یزدانی رو به پدربزرگ کرد و گفت:
– پیشنهادی دارم که اگر بپذیرید گمانم بد نباشد.م نپیشنهاد می کنم که این کار را د رکارخانه من انجام دهید.ما می توانیم از پارکینگ و یا سالن خانه من استفاده کنیم.قبلا چند بار دوستانم از سالن خانه برای برگزاری نمایشگاه کارهای خود استفاده کرده اند و این با رهم اگر موافقت کنید از آن استفاده می کنیم.تعداد تابلوهای نقاشی و خطاطی را به دیوارها نصب می کنیم و اجناس دیگر را روی میز های بزرگ به نمایش می گذاریم و به این ترتیب شرکت کنندگان بیشتری هم زمان می توانند از نمایشگاه دیدن کنند.
پدربزرگ به من نگریست و من گفتم:
– اما کلاسها چه می شود؟
خندید و گفت:
– کافی است هنرجو ها بفمند که ما چه نقشه ای در سر داریم خود به خود کلاس تعطیل می شود و کار ما را دنبال می کنند.
با موافقت همگی اقای یزدانی گفت:
– باید لیستی از اقلام موجود تهیه کنیم.
پدربزرگ گفت:
– این کار را آریانا انجام می دهد.شما باید زحمت بردن آنها را به خانه تان بکشید،مشدی هم کمکتان می کند و ما هم اگر جلوی دست و پا را نمی گیریم حاضر به کمک هستیم.
یزدانی به مادر بزرگ که داشت ظروف نفیس خود را از ویترین اتاق خارج می کرد نگریست و گفت:
– اجازه بدهید چینی ها را آخر سر به خانه منتقل کنیم.زمانی که دیگر کار جابجایی انجام شده باشد.
مادر بزرگ گفت:
– آنها را بسته بندی م یکنم و کنار می گذارم تا هر وقت که موقع اش رسید به آنجا حمل شود.
******************
پیش بینی اقای یزدانی دست از آب درآمد و تجمع هنرجویان در پارکینگ اقای یزدانی بیانگر استقبال آنها از این کار بود.پدربزرگ با درایت همیشگی خود کارها را بین هنرجویان تقسیم کرد و به هر کس و ظیفه ای محول نمود.تابلو ها با کمک و سلیقه ی اقای بیدار دل و یزدانی به دیوارها نصب شد و سیاه مشقها نیز بر روی ستونها و به فواصل تابلوها با در نظر گرفتن موضوع آویخته شدند.نیمکتها هم در کنار هم یک میز بزرگ را تشکیل دادند که با انداختن رومیزی شکل زیبایی پیدا کردند که روی آن با انواع قلم و دوات و قلم مو و جعبه رنگ و شستی چیده شد.در پارکینگ نیز چهار میز مستطیل شکل به فاصله از یکدیگر قرار گرفتند و روی آن هدایای مادربزرگ و مادر و دو تن از دوستان پدربزرگ که یکی قلیان عهد ناصرالدین شاه راه هدیه کرده بود و دیگری سینی منقوش اصفهانی.
مشدی کادوهای فرزندانش را که به او هدیه شده بود برای نمایشگاه آورد که شمایلی از مولای متقیان در قابی زرین بود و یک کشکول و تبرزین و تخمه پوستی با نقش یک نخجیر عمو و پدر به اتافاق سیاه مشقها ی خود و هنرجویان را هدیه آوردند. و ملاحت از طرف خانواد هاش شش بشقاب چینی دیوار کوب هدیه کرد.مادر و نادیا هر یک سجاده ای ترمه اهدا کردند و کار اهداء کادوها بالا گرفت به گونه ای که مجبور شدیم از صحن حیاط اقای یزدانی هم بهره بگیریم.کار نوشتن روی پارچه هم که توسط هنرجویان خطاطی به پایان رسیده بود بر روی دیوار کوچه و حیاط خانه به پایان رسید و شاهد شرکت مردمی در این کار خیر بودیم.دکتر عنایتی و فرزندان دیگر مشدی با ازسال پول نقد حضور خود را نشان دادند و نام چند تن از کارمندان اداره شان با خرید شیرینی و شکلات برای ودعوین و بازدیدکنندگان شیرینی کار را مضاعف کردند.در روز افتتاح که خوشبختانه آسمان هم به یاری آمده بود و هوا آقتابی و فرح انگیز بود در پارکینگ به روی بازدیدکنندگان باز شد و بهادر و انوشیروان به عنوان صندوقدار پشت میزنشستند.تعداد هنرجویان به دو دسته تقسیم شد و کار فروش تابلو ها و اجناس به آنها محول شد.کار سامان دهی ما بیش از پانزده روز به طول انجامیده بود و هیچ کدام از ما کوچکترین احساس ناراحتی و خستگی نکرده بودیم.حتی پدربزرگ و مادربزرگ هم چون جوانها تلاش می کردند و می توانم بگویم که ما روحیه ی خودرا از آنها کسب می کردیم.در روز اول تعدا د مراجعه کنندگان چندان زیاد نبود اما د رروز دوم به مناسبت تعطیلی روز جمعه استقبال چنان با شکوه بود که گمان کردیم تمام اجناس همان روز به فروش خواهد رفت.در میان تابلو های اهدا شده اولین تابلو که متعلق به مادربزرگ بود با قیمتی خوب فروخته شد و سپس چند تابلو از اقای بیدارو سیاه مشق پدربزرگ و چند استاد خوشنویس دیگر به فروش

رفت.


نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This blog is kept spam free by WP-SpamFree.

خرید جم کلش خرید جم کلش رویال خرید جم رویال خرید جم بازی کلش رویال kharid gem clash royale خرید جم clash royale خرید جم خرید اپل آیدی خرید اپل آی دی خرید اپل آیدی آمریکا خرید اپل آیدی سفارشی خرید جم خرید جم کلش خرید جم کلش آف کلنز خرید جم کلش رویال خرید جم بازی کلش رویال خرید جم برای کلش رویال