مد روز | زن روز | بزرگترین سایت مد ایران با لاکچری ترین تصاویر مدل های لباس مجلسی ، پارتی ، کت دامن مناسب برای خانم های اندامی ، تپل و چاق

رمان اریانا فصل سوم

4544414241539833480_97362488554711007656

مد روز تقدیم میکند :

 رمان  اریانا فصل سوم

امیدواریم از مشاهده این مطلب نهایت استفاده رو ببرید

مد روز : بزرگترین وب سایت مد در ایران4544414241539833480_97362488554711007656

هنگام برگشت به او فکر کردم و او را با دیگر هنرجوها مقایسه کردم، همانطور که گفتم او مسن ترین هنرجوی کلاس بود و فکر می کنم سی سال سن را به خوبی داشت. مردی بلند قامت و باریک اندام، با چهره ای استخوانی و رنگ پوستی تیره. چشمهایش ریز بودند و دهان و بینی اش کشیده و کوچک اما نه آنقدر زیبا که قابل مدل شدن باشد. روی هم رفته مرد شیک پوش و جالبی به نظر می رسید، یک شخصیت و یا بهتر بگویم یک نوع وقار و متانت خاصی در او وجود داشت که انسان را ملزم می کرد هنگامی که حرف می زند کاملا گوش به حرفهایش داشته باشی و اگر راه می رود می بایست با او گامهایت را تنظیم کنی. شاید شخصیت او را داشتم با دبیران دبیرستانم مقایسه می کردم، نمی دانم اما او را قابل احترام دیدم و کلاس شروع نشده احترام یک استاد را برایش قائل شدم. وارد سالن که شدم پدربزرگ داشت از برگزاری کلاس برای مادربزرگ صحبت می کرد و داشت می گفت: _ باور کن که در چهرۀ هاتف وقتی گفت استاد بنویسید عجز کامل را دیدم و در همان حال به خود گفتم اگر امتناع کنی هاتف هم به راه تو می رود و مأیوس می شود. نمی دانی با چه مشقتی گچ را برداشتم و شروع کردم، اما هاتف به آن هم راضی نشد و قلم را داد به دستم و خواست که روی کاغذ خودش بنویسم، تو که می دانی من بدون وضو قلم به دست نمی گیرم. گفتم باید وضو بگیرم و بعد برایت بنویسم، در واقع قلم من دست او بود، وقتی قلم را گرفتم همه چیز فراموشم شد و از یاد بردم که دستم لرزش دارد، محکم و مطمئن گذاشتم روی کاغذ و نوشتم. اِلیِ من، باورت می شود که من بدون خطا نوشته باشم؟ مادربزرگ گفت: _ تو همیشه مرد توانایی بوده ای و هیچ چیز حتی بیماری نمی تواند تو را به زانو درآورد. من به تو همیشه افتخار کرده ام و از این پس نیز می کنم. لحن عاشقانه آنها موجب شد که قدمی به عقب بردارم و خلوت آنها را برهم نریزم و پاورچین، پاورچین وارد آشپزخانه شوم و همانجا بنشینم تا احضار شوم. از زمانی که خود را شناخته ام هرگز به یاد نمی آورم که پدرم نام مادر را به اسم خودش صدا زده باشد، هر گاه مادر در حیاط است و پدر می خواهد از اتاق و ار صدا بزند او را به نام خواهرم نادیا خطاب می کند و اگر برعکس باشد او را به نام برادرم نامی مخاطب قرار می دهد و اگر هر دو داخل اتاق باشند اسم مادر (ببین) می شود و در زمان خشم مادر خانم خانمها لقب می گیرد. اما پدربزرگ، مادربزرگ را خیلی شاعرانه خطاب می کند و او را الهۀ من، الی من و آرام جانم خطاب می کند. شاید اگر خانۀ ما هم مثل اینجا خلوت بود و این همه بچه دور پدر و مادر را نگرفته بودند آن دو نیز به همین شیوه رفتار می کردند. با ورود پدربزرگ به آشپزخانه در حالی که متعجب بود، پرسید: _ تو چرا تنها نشسته ای؟ با سؤال پدربزرگ رشته افکارم پاره شد، پدربزرگ ادامه داد: _ ذهنت مشغول است، می دانم داری به چی فکر می کنی اما باور کن اگر یقین نداشتم که موفق می شوی هرگز تو را تشویق نمی کردم. من عادت ندارم که بیخودی به کسی دلگرمی و امیدواری بدهم مگر آن که در او استعداد کار را ببینم، می دانی نظر مادربزرگت چیست؟ او پس از دیدن نقاشی های تو گفت من اگر نیمی از استعداد آریانا را داشتم هرگز نقاشی را رها نمی کردم. تو دختر خوشبختی هستی که هم در کار خط تبحر داری و هم نقاشی ات خوب است و می دانم پیش یزدانی که تعلیم بگیری حتما موفق خواهی شد. گفتم: _ پدربزرگ به خودم فکر نمی کنم و ترسم از این است که من از اصول و قواعد خطاطی هیچ نمی دانم پس چگونه می توانم آقای یزدانی را تعلیم بدهم؟ پدربزرگ دستش را روی دستم گذاشت و گفت: _ با خواندن جزوه های من و یا مادربزرگت می توانی. بلند شو تا به تو بگویم که چه باید بکنی. من به همراه چرخ پدربزرگ حرکت کردم و او بار دیگر مرا به اتاقش برد و این بار از کشو میز کارش دفتری درآورد و به طرفم گرفت و گفت: _ این را بگیر و مطالعه کن. دفتر را گرفتم و پدربزرگ گفت: _ با جلسه فردا که مخصوص خانمهاست کارت را شروع کن تا ترس اولیه ات از بین برود. خواهی دید که آنطورها هم که فکر می کنی سخت و دشوار نیست. به اضطراب درونی ام اضطراب دیگری افزوده شد و آشکارا رنگم پرید. پدربزرگ با صدای بلند خندید و گفت: _ فرار هیچ وقت مشکلی را حل نکرده، تا زمانی که شجاعت و شهامت برای روبرو شدن با مشکل را به دست نیاوری این دیو یخی همچنان پابرجاست اما همین که با آن روبرو شوی خواهی دید که به سرعت آب و سپس بخار می شود و به هوا می رود. فراموش نکن که تو نوه الهه هستی، زنی که وقتی تصمیم گرفت به جنگ فقر و مشکلات برود، رفت و پیروز هم شد. پس به خودت و به توانایی هایت اعتماد کن و با توکل به این که خدا کمکت می کند پیش برو. من روزی را می بینم که تو به ترس امروزت بخندی و به من بگویی پدربزرگ چه ترس بچگانه ای داشتم! امیدواریهای پدربزرگ دلم را گرم کرد اما نه آنقدر که بتوانم شجاعانه اقدم کنم. آن شب تا نزدیک صبح جزوه های پدربزرگ را خواندم و چون درس مدرسه از بر کردم، صبح سر میز صبحانه چشمانم پف آلود بود. آن دو به هم نگاه کردند و مادربزرگ که حالش بهتر شده بود گفت: _ اگر تا بعد از ظهر حالم بهتر شود با هم می رویم و من کمکت خواهم کرد. آنقدر خوشحال شدم که خواب آلودگی ام از بین رفت و روحیۀ شاد خود را به دست آوردم و هنگامی که فرصت یافتم آنچه را که شب گذشته خوانده بودم برای مادربزرگ تعریف کردم و او با تأیید گفته هایم مرا دلگرم تر ساخت. ساعت دو بعد از ظهر از خانه خارج شدیم و به سوی کلاس را افتادیم. در کلاس با آقای یزدانی روبرو نشدیم و شاگردان دختر را بر روی نیمکتها دیدیم. کلاس حالت خشک و منضبط مدرسه را نداشت. همه مثل اعضاء یک خانواده در یک جا جمع بودند و هر کس به کار خود مشغول بود. مادربزرگ وقتی خط ها را نگاه می کرد به من هم اشاره کرد نگاه کنم و ایراد خط را بگیرم. با تردید از درست بودن نظرم شروع کردم اما وقتی مادربزرگ هم به همان نکات اشاره کرد قوت قلب گرفتم و تردیدم از میان رفت. تنها دو نفر کارشان ایراد نداشت و آن دو نفر همان دو خواهری بودند که پدربزرگ تأییدشان کرده بود. خواهر بزرگتر مریم نام داشت و خواهر کوچکتر مینا. برای دادن سر مشق مادربزرگ همان نیم بیت شعری را که به آقایان داده بود انتخاب کرد و از من خواست آن را روی تخته بنویسم و من هم این کار را بدون ترس و دلهره انجام دادم. بعد از پایان گرفتن کلاس در زمانی که همه شاگردان خارج شده بودند و تنها من و مادربزرگ مانده بودیم آقای یزدانی از دری که به گمانم به حیاط باز می شد وارد پارکینگ شد تا در دیگر را که به کوچه راه داشت ببندد و کلاس را تعطیل کند. او با گرمی حالمان را پرسید و از مادربزرگ بیشتر دلجویی کرد و از من پرسید: _ استاد کار خط چطور پیش می رود؟ گفتم: _ بد نیست، البته به لطف مادربزرگ! مادربزرگ لبخند زد و به آقای یزدانی گفت: _ جانشین من دارد به امور کار وارد می شود و کم کم خیال من هم آسوده می شود. فکر می کنم برای من هم زمان بازنشستگی فرا رسیده و دیگر باید کار را به جوانها بسپارم. یزدانی گفت: _ خدا به شما و استاد طول عمر بدهد و سایه تان همچنان بر سر ما شاگردان باشد، ما هرگز به پای شما و استاد نخواهیم رسید. مادربزرگ این بار خندید و گفت: _ شما بهتر از ما خواهید شد. ما هم روزی چون شما شاگرد بودیم و هرگز گمان نمی کردیم که خود روزی معلم شویم اما شدیم و شما هم استاد خواهید شد. هر روز نوبت یکی است. اما من خوشحالم که می بینم زحماتم بیهوده نبوده و به راستی استادان خطی قابل تربیت کرده ام. دیگر موقع آن رسیده که شما این بار سنگین را از روی شانه های نحیف ما بردارید و خود به دوش بکشید. زیاد سخنرانی کردم و وقتت را گرفتم، اخلاق استاد را که می دانی، اگر کمی دیر کنم با چرخش راه می افتد و می آید اینجا. آقای یزدانی سر فرو آورد و با گفتن به امید دیدار ما را بدرقه کرد و در پارکینگ را پشت سرمان بست. مادربزرگ در طول راه ساکت بود و افکارش با من نبود. من هم داشتم به تابلوهایی که آقای یزدانی کشیده و به دیوار کلاس آویخته بود فکر می کردم و به خود گفتم، حاضرم چندین سال شاگردی او را بکنم تا بتوانم همچون او نقاشی کنم. نزدیک خانه که رسیدیم مادربزرگ متعجب گفت: _ پدربزرگ به استقبالمان نیامده؟ حرف مادربزرگ که با نگرانی ادا شد مرا نیز مضطرب کرد و هر دو با گامهایی تند به سوی سالن حرکت کردیم و از مشاهده پدربزرگ که نشسته بود و خط می نوشت هر دو نفس آسوده ای کشیدیم و به روی هم خندیدیم. با ورود ما پدربزرگ قلم را زمین گذاشت و کاغذ را برداشت و به ما نشان داد و پرسید: _ چطور است؟ و ما خواندیم: مگذار که انتظار زارم بُکشد نادیده رخت زار و نزارم بُکشد گر کُشتنیم تو خود بِکش تیغ و مرا زان پیش که رنج انتظارم بُکشد پرسیدم: _ پدربزرگ شعر از کیست؟ خندید و گفت: _ از یک عاشق دلشکسته! مادربزرگ گفت: _ من انتظار داشتم مقابل در باشی و چون نبودی نگرانت شدم! پدربزرگ گفت: من نه آنم که سپر از خط وفا بردارم گرچه بسازند جدا چون قلمم بند از بند _ آرام جان، این بار سرم به عشوۀ این مرکب و قلم گرم شد و ساعت را فراموش کردم! مادربزرگ به خنده گفت: _ با این حرفها خام نمی شوم باید جبران کنی. پدربزرگ پرسید: _ خب چه می خواهید، بگویید تا انجام دهم. _ نوه مان احتیاج به وسایل کار دارد آن هم از بهترین نوعش! پدربزرگ چشم بلندی گفت و پرسید: _ حالا بگیرم یا فرصت دارم؟ مادربزرگ سر تکان داد و گفت: _ تا پس فردا فرصت هست اما هر چه زودتر تهیه شود بهتر است با خود آریانا بروید تا وسایل کار را خودش انتخاب کند. از شوق دلم می لرزید و ابر چشمم قطره ای بارید و به گمانم اشکی هم که از چشم آسمان بارید از سر خوشحالی بود. همان شب به این فکر کردم که چه چیز سبب شد تا خودم فراموش کنم که به لوازم نقاشی احتیاج دارم. آیا ترسهای گوناگون و هیجانات مختلف آنچنان احاطه ام کرده اند که از چنین چیز شادی آفرینی غافل شده ام. به خود نمی توانستم دروغ بگویم و پیش خود اقرار کردم که تاکنون آنچه دیده و شنیده و آنچه که رخ داده همه را رویایی تصور کرده و به آن جدی نیاندیشیده بودم. سایه ناپایداری خوشبختی به دست آمده مجال باور و یقین را از من سلب کرده بود و هنوز نیز نمی توانستم به طور قطع باور کنم که این مادربزرگ بود که از شوهرش خواست تا وسایل کار برایم مهیا کند. وسایل کار رسید. شاید بهتر است بنویسم خریداری کردیم آن هم از بهترین نوعش و در این مورد تخصص مادربزرگ به کارم آمد و او با دقت و آگاهی کامل برایم ابزار انتخاب کرد. هر سه برای خرید راهی شده بودیم و در این خرید من فقط نقش تماشاچی داشتم و از این تکه کلام پدر که همیشه می گوید کار را باید به کاردان سپرد استفاده کردم و کار را به مادربزرگ سپردم و همان شب بود که مادربزرگ چند اثر نقاشی را که کار خودش بود به من نشان داد و مرا در بهت و حیرت فرو برد و دانستم که او چه زن هنرمند و در عین حال فروتنی است که هرگز از هنر خود ابزار فخر نساخته و خود را مهم جلوه نداده است. او در مقابل این سؤالم که پرسیدم: _ مادربزرگ چرا نقاشی ها را قاب نکرده و به دیوار نیاویخته اید؟ خندید و گفت: _ این نقاشی ها برای من مهم هستند اما ارزش آویخته شدن به دیوار را ندارند. انشاالله نقاشی های تو را به دیوار خواهیم آویخت و نمایشگاهی از آثار برپا خواهیم کرد. مادربزرگ مرا تشویق به کار کرد و پشتکار را عامل موفقیت در هر زمینه دانست و گفت: _ تو چه بخواهی خطاط خوبی باشی و چه نقاش خوب، این را فراموش نکن که اول باید عاشق هنرت باشی و بعد از آن پشتکار داشته باشی، ممکن است که کاهای اولیه ات آن ارزش هنری که می بایست دارا باشد نداشته باشد اما یقین بدان در سایه همت و پشتکار بالاخره ارزش هنری پیدا خواهد کرد. من خوشحالم که می بینم در تو عشق و علاقه وجود دارد و هنوز بر عقیده خود پابرجایی. خطاطی برای تو حرفه دوم خواهد بود چرا که به قول انوشیروان تو از آن به حد کافی برخورداری پس بایست بیشتر هم و غم خودت را روی نقاشی بگذاری. من با این که سالهاست نقاشی نکرده ام اما گاهی در کنار خطاطی نقاشی هم می کنم. البته به جای بوم روی پارچه نقاشی می کنم و بعد آن را گلدوزی می کنم. در یک فرصت دیگر کارهای گلدوزی شده را نشانت می دهم. به مادربزرگ گفتم: _ من هم به شما غبطه می خورم و هم به شما افتخار می کنم. شما و پدربزرگ هر دو هنرمندان بزرگی هستید! مادربزرگ نگاه حق شناس خود را به دیده ام دوخت و گفت: _ پدر و عمویت از ما بهترند فقط شما بچه ها عادت ندارید که به کار آنها و به هنر آنها توجه کامل داشته باشید. پدرت خطاط چیره دستی است و این تعریف را به نشانه بزرگ جلوه دادن پسرم نمی گویم، می خواهم بدانی تا به وقت خودش از هنر او هم استفاده کنی. فردا کارت را با یزدانی شروع می کنی، سعی کن آنچه را که می گوید خوب به حافظه بسپاری و به آن عمل کنی. من هم اگر هنوز چیزهایی از استادانم به یادم مانده باشد برایت باز خواهم گفت، البته فکر نکنم که چیز به درد بخوری به یادم مانده باشد. صورت مادربزرگ را بوسیدم و خیلی خوب درک کردم که مادربزرگ باز هم دارد هنر خود را کوچک می شمارد. صبح زود از خواب بلند شدم و علت زود بیدار شدنم را می توانم به دلشوره ای که مبتلا شده ام نسبت بدهم. وقتی پدربزرگ و مادربزرگ از خواب بلند شدند و با میز چیده شده صبحانه روبرو شدند هر دو تعجب کردند و علت را پرسیدند و من با گفتن پس از ورزش صبحگاهی دیگر خوابم نبرد به ظاهر آنها را متقاعد کردم. صبحانه به پایان رسیده بود که زنگ تلفن پدربزرگ را به حرکت واداشت از شیوۀ گفتگویش فهمیدیم که پدرم تماس گرفته و پس از قطع مکالمه پدربزرگ رو به مادربزرگ کرد و گفت: _ علی تماس گرفت تا بگوید که دیانا درخواست کرده او را زودتر از تابستان به اینجا دعوت کنیم و اینطور که معلوم است صبر و طاقت از دست داده و می خواهد زودتر بیاید. آنگاه رو به من کرد و پرسید: _ میانۀ تو با دیانا چطور است؟ _ خیلی خوب است پدربزرگ، من وقتی خانه مان بودم بیشتر با او رابطه داشتم تا با دیگران. پدربزرگ گفت: _ شاید علت بی تابی خواهرت هم همین باشد که می خواهد هر چه زودتر پیش تو بیاید. آنگاه رو به مادربزرگ کرد و پرسید: _ نظر تو چیست، آیا وجود نوه جوان را می تونی تحمل کنی؟ مادربزرگ کمی به فکر فرو رفت و بعد نگاهش را به چشم من دوخت و پرسید: _ زحمت تو را زیاد نمی کند؟ به نشانه نه! سری تکان دادم، مادربزرگ گفت: _ من حرفی ندارم چون گمان من همین است که تقاضای دیانا فقط برای در کنار آریانا بودن است و گرنه از آموزشهای عملی هم می توانست استفاده کند. پدربزرگ گفت: _ پس بگوییم بیاید. بعد با لحن شوخ ادامه داد: _ باید منتظر تلفن مهدی هم باشیم، چون که اگر او بفهمد ما دو دختر علی را پذیرفته ایم او هم سمیرا را روانه اینجا خواهد کرد. مادربزرگ گفت: _ کلاس خصوصی خانوادگی! و هر دو با صدا خندیدند. پدربزرگ اشتباه نکرده بود و روزی که قرار بود دیانا وارد شود تنها نبود و سمیرا هم او را همراهی می کرد. پدربزرگ و مادربزرگ با پذیرفتن آن دو به ظاهر خوشحال بودند اما می توانستم درک کنم که آرامش خانه شان دستخوش ناآرامی شده و از این بابت خشنود نبودند. همسن بودن سمیرا و دیانا و بازگویی نظراتشان در امور مختلف که با سر و صدا همراه بود آنها را خسته می کرد و به خوبی آثار خستگی را در چهره پدربزرگ و مادربزرگ می شد دید، اما متأسفانه آن دو غافل از آنان به گفتگوهای خود ادامه می دادند و من مجبور شدم برای اینکه سکون و آرامش خانه و راحتی روان آن دو را حفظ کنم به دیانا تذکر بدهم که بهتر است بقیه صحبتشان را در اتاق انجام دهند. دیانا زودتر از سمیرا منظورم را درک کرد و خاموشی گزید اما سمیرا همچنان به تعریف خود ادامه داد تا جایی که پدربزرگ را خسته کرد و او مجبور شد بگوید: _ سمیرا جان بقیه تعریف هایت را بگذار برای فردا! و به این طریق او را از گفتن بیشتر بر حذر کرد. دیدم که او ناخشنود لب فروبست و از سکوتی که حاکم شد حوصله اش به تنگ آمد و از جا بلند شد و با گفتن من می روم کمی قدم بزنم سالن را ترک کرد. تحمل آن وضع برای دیانا هم دشوار بود و به دنبال بهانه ای بود که او نیز سالن را ترک کند. مادربزرگ با یک نگاه به چهره خواهرم همه چیز را فهمید و خطاب به او گفت: _ تو هم برو تا سمیرا تنها نباشد. و به این طریق او را از یکجا نشستن و سکوت اختیار کردن نجات داد. وقتی آن دو رفتند مادربزرگ رو به پدربزرگ کرد و گفت: _ با آنها کنار آمدن مشکل است، روحیه جوان آنها شلوغی و تحرک طلب می کند که دیگر در حوصله ما نیست. پدربزرگ گفت: _ بگذار این دو روز تعطیلی تمام شود آنها خود به خود خسته شده و به خانه برمی گردند. در مورد سمیرا حق با پدربزرگ بود و او روانه خانه شان شد اما دیانا ماند تا از کلاس مادربزرگ استفاده کند. دیانا بیشتر وقت خود را صرف مرور کتابهای درسی اش می کرد و به من در مورد امور خانه نمی توانست کمک کند. پدربزرگ و مادربزرگ وقتی دیانا را مشغول مطالعه می دیدند و بر عکس مرا مشغول کارخانه، نگاهی ناراضی بین خود مبادله می کردند. اما من خوشحال بودم که سکوت خانه این امکان را به دیانا می دهد که بتواند درس بخواند، در دومین جلسه ای که من در کلاس آقای یزدانی شرکت کردم مجبور شدم به تنهایی عازم شوم و دیانا با مادربزرگ راهی کلاس شود. آقای یزدانی را چشم به راه خود دیدم و هنگامی که وارد شدم او نگاهی به ساعت دستش کرد و زمزمه کرد: _ دیر کردید! مجبور شدم به او علت دیر آمدنم را بگویم و حضور دیانا را بهانه سازم. پرسید: _ خواهرتان هم چون شما استاد است؟ _ باید از مادربزرگ این سؤال را بپرسید. آقای یزدانی نشست و نشان داد که آماده است و من هم از او تبعیت کردم. وقتی شاگردان دیگر وارد شدند کلاس خصوصی آقای یزدانی به پایان رسید. با ورود مادربزرگ و دیانا پیش از آن که شاگردان لب به سخن باز کنند مادربزرگ گفت: _ من دارم یکی، یکی نوه هایم را به شما معرفی می کنم تا به نمونه خط نستعلیق و شکسته بیشتر آشنا شوید. دیانا برخلاف من کوچکترین واهمه ای از نوشتن نداشت و حتی وقتی اشتباه کرد و مادربزرگ به او تذکر داد که درست بنویسد اصلا خجالت نکشید. من در زمانی که آنها خط می نوشتند پشت میز کار مادربزرگ نشسته بودم و روی نقاشی گلدان کار می کردم و آنطور که آقای یزدانی تعلیم داده بود به گلبرگها تیرگی و روشنی می بخشیدم. کلاس خطاطی با نوشتن بیتی از حافظ که مادربزرگ خواست و من نوشتم به پایان رسید و کلاس خصوصی من شروع شد. خوشبختانه مادربزرگ به دیانا اجازه داد در کنار من بماند و پس از پایان کلاس ما هر دو باهم راهی خانه شویم. دیانا پشت میز مادربزرگ نشست و به نوشتن مشغول شد و من و آقای یزدانی کار نقاشی را آغاز کردیم. حس کردم که آقای یزدانی مثل جلسه گذشته راحت و آزاد نیست و با وجود دیانا کمی مضطرب است و نمی تواند درس بدهد. گلگون شدن گونه هایش به هنگام توضیح دادن، نظرم را تأیید کرد و باید بگویم که کلاس را ناراضی به پایان رساندم. هنگام خداحافظی آقای یزدانی گفت: _ متأسفانه نتوانستم خوب منظورم را بیان کنم! به این طریق به ضعف خود اقرار کرد و ما را راهی کرد. به هنگام مراجعت دیانا گفت: _ به گمان من آقای یزدانی مرد عصا قورت داده ای است و در کارهایش اصلا ظرافتی وجود ندارد. تعجب می کنم که چطور این مرد به این خوبی نقاشی می کندو تنها نقطه مثبت در صورت او عینکش است که وقتی از چشم بر می دارد آن نقطه هم محو می شود. اما بر خلاف ظاهر او انوشیروان خیلی زیباست و او می بایست نقاش می شد. به خنده من لبخند زد و ادامه داد: _ من اگر بخواهم روزی مردی را برای همسری خود انتخاب کنم حتما تیپی مثل انوشیروان را انتخاب می کنم و با روحیه شاد بهار، دوست دارم که همسر آینده ام مجلس گرم کن باشد و مثل یزدانی فقط به گفتن بله و نخیر اکتفا نکند. من عقیده دارم مردانی که اطلاعات وسیع دارند لب به صحبت باز می کنند و آنها که چیزی توی چنته ندارند ناچارا خاموش می نشینند. بعد با لحن تمسخر آمیزی ادامه داد: _ هاتف باید از سمیرا خواستگاری کند، شکل ظاهرشان خوب به هم می آید. بهادر هم باید از گلناز خواستگاری کند، آن دو هم به هم می آیند. من هم با پدربزرگ موافقم که خوب است نامی با یکی از این دو خواهر ازدواج کند، دیدی که چقدر قشنگ نوشته بودند؟ آدم در مقابل آنها احساس کوچکی می کند. به خنده گفتم: _ انوشیروان را که برای خودت کاندید کردی، هاتف را برای سمیرا مناسب دیدی و بهادر را هم برای گلناز گذاشتی، پس سهم من چه می شود؟ دیانا که فکر می کرد به راستی دارد کار تقسیم را انجام می دهد کمی به فکر فرو رفت و گفت: _ یزدانی چندان هم بد نیست و گرچه با روحیۀ تو همخوانی ندارد اما من یقین دارم که تو می توانی اخلاقش را تغییر بدهی و از او مردی خوش مشرب و اجتماعی بسازی. این دیگر به هنر تو بستگی دارد! برای آن که سر به سرش گذاشته باشم گفتم: _ اما من مهارت تو را ندارم پس بهتر است خودت او را تعلیم بدهی و انوشیروان را برای من کاندید کنی. به وضوح دیدم که اخمهایش در هم رفت و ناراضی گفت: _ تنها این من نیستم که باید قبول کنم، شاید انوشیروان نخواهد تو را انتخاب کند! موقعیت خودمان را در خیابان فراموش کردم و با صدای بلند خندیدم که پس از یادآوری آن از شرمندگی سر به زیر انداختم و بر سرعت قدمهایم افزودم. در باغ را که باز کردیم به این اندیشیدم که اصرار دیانا برای مقیم شدن در خانۀ پدربزرگ بدون دلیل نبوده است. با شروع امتحانات آخر سال دیانا به خانۀ پدر بازگشت و جای خالی اش به خوبی مشهود بود. گرچه پدربزرگ و مادربزرگ از رفتن او و جای خالی اش اظهار اندوه کردند اما کشیدن نفس های بلند از سر آسودگی این باور را به من داد که چندان هم ناراضی نیستند. دیانا برنامه زندگی آنها را بدون آن که بخواهد برهم زده بود و در مدت اقامتش در اینجا رژیم غذایی اهل خانه را برهم زده بود و می توانم بگویم که بیشتر نوع غذا را دیانا انتخاب می کرد و با گفتن هوس کرده ام که ناهار یا شام این غذا را بخورم همگی را به نوعی پذیرفتن اجباری وادار کرده بود. گرچه پدربزرگ و مادربزرگ خود از میان غذای انتخابی دیانا سعی در انتخاب آن چه که به رژیمشان نزدیکتر بود می کردند اما به خوبی مشخص بود که از این روند خشنود نیستند و نارضایتی خود را باگفتن دستم درد می کند و می دانم به خاطر نمک غذای دیشب بود و یا این که خوب نمی توانم نفس بکشم گمان می کنم که چربی خونم بالا رفته و سرگیجه گرفته ام ابراز می کردند. هشدارهای من هم به دیانا بی فایده بود و او بدون توجه به احوال دیگران نظر خود را ابراز می کرد و خوشحال بود که دیگران به عقیده اش احترام گذاشته و اطاعت کرده اند. چیزی که دیانا نمی فهمید این بود که پذیرفتن عقیده از روی میل با اجابت کردن آن از روی اکراه تفاوت دارد و آنها نمی خواستند برخلاف رأی مهمان عقیده ای ابراز کرده باشند. با رفتن دیانا برنامه هفتگی غذاها مجددا از سر گرفته شد و خوشبختانه دست و پا درد و سرگیجه آن دو نیز خوب شد. در اولین جلسه پس از غیبت دیانا در سر کلاس وقتی به تنهایی وارد شدم و او همراهم نبود نگاه آقای یزدانی را جستجو گر دیدم و او بی اختیار پرسید: _ پس دیانا خانم کجاست؟ گفتم: _ برای دادن امتحانات به خانه برگشته. آقای یزدانی گفت: _ امیدوارم بعد از امتحانات بار دیگر ایشان را ملاقات کنم. من با گفتن شاید، حرف را کوتاه کردم و شاهد چهره درهم فرو رفته آقای یزدانی شدم. او در میان کار یکباره سر بلند نمود و از من پرسید: _ هیچ متوجه نیمرخ دیانا خانم شده اید؟ نیمرخ زیبایی دارند! به نگاه متعجب من لبخند زد و ادامه داد: _ طرح نیمرخ خواهرتان برای نقاشی مدل مناسبی است. اگر اجازه بدهند دوست دارم از نیمرخشان طرحی بکشم. گفتم: _ من زیاد به این مسئله فکر نکردم. لبخندش را تکرار کرد و گفت: _ یک هنرمند نقاش باید در درجه اول نگاه هنرمندانه داشته باشد و سطحی نگر نباشد. وقتی به عمق شیئی نگاه کنی و از زوایای مختلف به آن نگاه کنی چیزهایی خواهی دید که افراد سطحی نگر نخواهند دید. با تعمق به درون یک شیئی قادر خواهی بود که حرکت مولکولها و شکل گیری آنها را ببینی و آن را واضح حس کنی، همین حس است که به تو امکان می دهد نقاشی جانداری خلق کنی و به طور ساده، نقاشی بیروح نداشته باشی. به کارهای اولتان نگاه کنید، آنها زیبا هستند اما روح ندارند، چرا که فقط کشیده شده اند بدون آن که حس شده باشند. اگر از جمله ام نرنجید باید بگویم در کارتان عشق به زیبایی شناسی ضعیف است. آناتول فرانس می گوید اگر بنا باشد میان زیبایی و طبیعت یکی را انتخاب کنم بی درنگ زیبایی را انتخاب می کنم زیرا اطمینان دارم که در زیبایی حقیقت نهفته است، هیچ چیز در دنیا حقیقت ندارد به جز زیبایی، البته این یکی جمله از (ویز) بود که نقل کردم. خوب به کارمان بپردازیم که استادان نگران دیر آمدنتان نشوند. به هنگام مراجعت به خانه به گفته های آقای یزدانی می اندیشیدم و از نگاه او به طبیعت نگریستم و آن را زیبا و دوست داشتنی یافتم. برای باروری عشق در وجودم به نگاهم و به اندیشه ام عمق دادم و نگاهم را بیش از زبان به کار گرفتم و دیگر آن دختر پر تحرک و شلوغ گذشته نبودم. سکوتم و به نقطه ای خیره شدن هایم کم کم حوصله میزبانها را سر آورد و لب به شکایت گشودند. پدربزرگ کسالت جسم و مادربزرگ مشغولیات ذهنی را عامل سکوتم دانستند و از این که مرا به دو رشته سخت تشویق کرده اند خود را شماتت نمودند. خواستم همان شوم که بودم تا رضایت آنها را به دست آورم اما در این کار موفق نشدم و کارم نوعی رل بازی کردن و نمایش از آب درآمد و به ناچار پذیرفتم که خودم باشم و به آن چه که روی می دهد راضی باشم. بعد از پایان امتحانات وقتی دو دختر جوان و پر تحرک بار دیگر قدم به خانه پدربزرگ گذاشتند این بار آمدنشان با بی میلی استقبال نشد و به راستی پدربزرگ و مادربزرگ با شادی از آنها استقبال کردند. روحیه شاد آنها خانه سرد و بیروح نیاوران را چراغانی کرد و صدای خنده افراد به آسمان بلند شد. خودم را دیدم که گرفته و ساکت در آن جمع نشسته و بدون آن که لذتی از هم صحبتی آنها ببرم دارم به ناچار تحملشان می کنم. حس کردم باید از آن جمع بگریزم و جای آرامی برای خود پیدا کنم و در یک آن اتاق ته باغ مش عباس را مناسب دیدم و در موقعیتی که پیش آمد به مادربزرگ گفتم اجازه می دهید من به اتاق مش عباس نقل مکان کنم؟ مادربزرگ بدون لحظه ای اندیشیدن قبول کرد و من به اتفاق سمیرا و دیانا مقداری لوازم خانه که مادربزرگ در اختیارمان گذاشت را به اتاق گوشه باغ انتقال دادم. حالا دیگر می توانستم آزادانه بنشینم و ضمن نگاه کردن فکر کنم. از آنها جدا نبودم اما هر لحظه که اراده می کردم این اختیار را داشتم که حرکت کنم و به اتاق خودم پناه ببرم. کاری که آرزویش را در سر پرورانده بودم، یعنی نقاشی دیوارها بار دیگر ذهنم را به خود مشغول کرد و تصمیم گرفتم آن را عملی کنم، البته مخفیانه و به دور از چشم دیگران، این کار چندان هم آسان نبود و می بایست کاملا مراقب باشم که کسی تا پایان کار از نقشه ام خبردار نشود. وجود باغبانی که هر هفته می آمد و پدربزرگ هم او را همراهی می کرد و بودن دو دختری که دائم حوصله شان سر می رفت و هوس گردش در باغ به سرشان می زد را نمی توانستم نادیده بگیرم و از همه مهمتر رسیدگی کردن به امور خانه و پرستاری از پدربزرگ و مادربزرگ و در کنارش کلاسهای خط و نقاشی. فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که بهترین موقع شب، وقت خوابیدن اهل خانه است. در شب اول شروع کار پرده اتاق را کشیدم و تا مطمئن نشدم که همه خوابیده اند دست به کار نشدم. زیرسازی کار چندان هم آسان نبود و آوردن نردبان به اتاق و گردگیری سطح دیوارها تا هنگام سحر و خواندن خروس همسایه وقتم را گرفت و چون از شدت خستگی از پای درآمدم، صبح دیرتر از دیگران سر میز صبحانه حاضر شدم و اگر صدای زنگ در خانه بیدارم نکرده بود همچنان خوابیده بودم. وقتی بیدار شدم با عجله اتاقم را ترک کردم و برای باز کردن در رفتم. ظاهری نامرتب و خواب آلود داشتم، وقتی در را گشودم با دیدن آقا هاتف در پشت در پریشان شدم و او که فهمید بی موقع آمده لب به عذرخواهی گشود و گفت: _ مرا ببخشید که از خواب بیدارتان کردم، استاد به من در این وقت صبح وقت ملاقات دادند. گفتم: _ لطفا بفرمایید، من دیر از خواب بیدار شده ام و به گمانم دیگران صبحانه هم خورده اند. با او به طرف سالن به راه افتادم و در میان راه سعی کردم وضع آشفته خود را مرتب کنم. حدسم درست بود و دیگر افراد خانواده صبحانه خورده و مرتب بودند و از هاتف همانطور استقبال کردند که می بایست. به سرعت صبحانه خوردم و وقتی خیال رفتن به سالن را داشتم شنیدم که پدربزرگ به دخترها گفت: _ تا ما برگردیم به اتفاق اتاق مرا آماده کنید. بعد از صدای برهم خوردن در سالن آرام بیرون آمدم و تنها مادربزرگ را دیدم و پرسیدم: _ رفتند؟ مادربزرگ گفت: _ پدربزرگت تصمیم گرفته کلاس دایر کند و چون گذشته شاگردان را همین جا تعلیم دهد. با هاتف رفتند تا وسایل را از خانه یزدانی بیاورند. بی اختیار دلم گرفت و پرسیدم: _ یعنی کلاس شما تعطیل می شود؟ مادربزرگ سر تکان داد و گفت: _ نه کلاس تعطیل نمی شود، بلکه مکان تغییر می کند و چون گذشته می شود. با اندوهی که به خوبی از کلامم هویدا بود پرسیدم: _ پس آقای یزدانی چه می کند؟ مادربزرگ گفت: _ او هم چون گذشته نقاشی خود را دنبال می کند و شاگردان خودش را دارد. او به خاطر ما خیلی به زحمت افتاد و حالا دیگر کلاسش مال خودش می شود. همۀ بچه ها که خیلی خوشحال شدند اما به گمانم تو چندان خوشحال نیستی. سعی کردم لبخند بزنم و بگویم: _ چرا خوشحالم، اما تعجب کردم چون قبلا چیزی در این مورد نشنیده بودم. مادربزرگ تأیید کرد و گفت: _ اخلاق پدربزرگت همین است، یکباره تصمیم به کاری می گیرد و همان را اجرا می کند. بیا برویم لوازم اتاق پدربزرگت را به اتاق من ببریم و آنجا را خالی کنیم. وقتی با مادر بزرگ به اتاق پدربزرگ رفتیم سمیرا و دیانا مشغول جمع کردن لوازم تخت پدربزرگ بودند. مادربزرگ نظارت بر کار را به عهده گرفت و آنها را با سلیقۀ خود جای داد و در ساعتی اتاق خواب پدربزرگ نیمه عریان شد و تنها لوازم و میز کار پدربزرگ بر جای ماند. وقتی همگی از کار فارغ شدیم سمیرا و دیانا هر دو به روی هم لبخند معنی داری زدند که من مفهوم آن را نفهمیدم. فراهم ساختن غذا آن روز به عهده خود مادربزرگ بود و من چون دیگر در آنجا کاری نداشتم به بهانه مرتب کردن اتاقم از آنها جدا شدم و به ته باغ رفتم و شروع به کار کردم. دو دختر جوان خوشبختانه قدم به باغ نگذاشتند و خود را در سالن مشغول کردند. دیوار مربوط به بهار را زیر سازی کردم و با روغن تمام سطح را آماده پذیرش رنگ کردم. وقتی مجددا صدای زنگ در بلند شد کار آن قسمت از دیوار هم به پایان رسیده بود. دیانا برای باز کردن در رفته بود و چون آن را گشود مجبور شد لنگۀ دیگر در را هم باز کند تا وانت باری داخل شود و تا نزدیک در سالن حرکت کند. من در پشت وانت یزدانی را دیدم که روی نیمکتی نشسته بود و مراقب بقیه لوازم بود. پدربزرگ هنگام پیاده شدن صبر کرد تا یزدانی چرخ او را از پشت وانت بر زمین گذاشت و پس از نشستن او هاتف هم خارج شد، دو دختر هم به کمک آمدند و در بردن نیمکتها و دیگر لوازم به آنها کمک کردند. پدربزرگ نظارت می کرد و دیگران گوش به فرمان او داشتند، ساعتی خانه شلوغ و پر هیاهو شد و صدای کشیده شدن میز و نیمکتها و جابجایی لوازم با گفتگوی آنها درهم آمیخته و هیاهو برپاکرده بودند. مادربزرگ با آوردن چای، جانی تازه به کارگران داد و صدای خنده شاد مادربزرگ با آوردن چای، جانی تازه با کارگران داد و صدای خنده شاد آنها هم مزید بر علت شد. پدربزرگ بعد از تمام کار نگاه خریدارانه ای به کلاس انداخت و با گفتن، آریانا عزیزم نظرت چیست؟ نظر مرا جویا شد. دیدم که همه نگاهها متوجه من است، سرخ شدم و گفتم: _ پدربزرگ به گمانم همه چیز را مثل قبل چیده اید اینطور است؟ او خندید و گفت: _ درست است، همه چیز برگشت سر جای خودش، درست مثل گذشته! تنها چیزی که تغییر کرده سن و سال … مادربزرگ حرف او را قطع کرد و گفت: _ تجربه! پدربزرگ با صدای بلند خندید و رو به همگی ما گفت: _ از سن و سال در مقابل خانمها نباید سخن گفت! بله حق با شماست. انشاالله با تجربه بیشتر کلاس کار مجدد خود را شروع می کند. به نظرم رسید که یکباره هاله غمی بر چهره هاتف نشست اما سعی کرد با زدن لبخندی غم خود را از دیگران پوشیده دارد. همه روی نیمکت نشسته بودیم، روبرویمان تخته سیاه قرار داشت، سمیرا بلند شد و با گچ بالای تخته نوشت بنام یزدان پاک، پدربزرگ این بار هم با صدا خندید و رو به سمیرا کرد و گفت: _ عزیزم کلاس، کلاس خط است پس با قواعد بنویس. سمیرا چهره اش گلگون شد و گچ را به سوی هاتف گرفت و هاتف با یک نگاه به جانب پدربزرگ نظر او را جویا شد. پدربزرگ سر فرود آورد و هاتف همان کلمه را درست و زیبا بالای تخته نوشت و پس از آن قصد رفتن کرد که مادربزرگ گفت: _ باید بمانید تا از دست پخت من بخورید، نمی شود که همیشه گچ و مرکب از دست من خورده باشید! آقای یزدانی بیش از هاتف از این دعوت خشنود شد و بدون تعارف نشست اما هاتف بهانه آورد و خواست برود که پدربزرگ مانع شد و او هم به ناچار ماند. من و دیانا برای آماده کردن میز غذا به آشپزخانه رفتیم و دیانا از خلوتی آنجا استفاده کرد و گفت: _ چه خوب می شد اگر انوشیروان هم با آنها آمده بود! وقتی چشمم به دست هاتف می افتد دلم برایش می سوزد و فکر می کنم که او چطوری یک دستی کار می کند. گفتم: _ خوشبختانه دست راستش آسیب ندیده و دکترها امیدوار هستند که به تدریج دست چپ هم کارآیی خود را به دست آورد. دیانا آه کشید و گفت: _ با این که جوان و هنرمند است اما گمان نکنم که دختری حاضر باشد با او ازدواج کند، صورتش زیبا نیست! به دیانا نگاهی غضبناک کردم و گفتم: _ تو هم که فقط به ظاهر آدمها توجه داری و برایت درونشان مهم نیست. خندید و از خشم من به آسانی گذشت و با لحنی شوخ گفت: _ چشم زیبا دنبال زیبایی می گردد، به من چه که چشمهای عروسکی شما زیبایی را نمی بیند. با این که به حرف دیانا خندیدم اما در همان حال چیزی در وجودم شکست و فرو ریخت. از خود پرسیدم به راستی من زیبایی را نمی بینم؟ آقای یزدانی هم گفته بود که در من حس زیباشناسی ضعیف است. حس کردم که ذوق و شوق نقاشی را از دست داده ام و این هنر را بیهوده دارم دنبال می کنم و بهتر آن است که فقط به خطاطی هنری که به قول پدربزرگ به حد کافی استعداد دارم بپردازم. همان شب سعی کردم زودتر به رختخواب بروم و اصلا به فکر دیوار و نقاشی روی دیوار نباشم، ساعتی در تاریکی مطلق اتاق سعی کردم که بخوابم و همه چیز را فراموش کنم اما تلألو روغنی که بر دیوار نشسته بود گویی مرا به خود می خواند و یکدم آسوده ام نمی گذاشت. چیزی در وجودم به غلیان درآمد و مرا یکباره از بستر بلند نمود و با افروختن چراغ به سوی قوطی رنگ رفتم و در آن را باز کردم و نفس عمیقی کشیدم. وقتی قلم را در رنگ فرو بردم دیگر من مأیوس و نومید نبودم که نقاشی روی دیوار را شروع کرده بودم، شده بودم همان آریانایی که دوست داشت نقاشی کند و منظره بهار را همچون تابلو بر صفحه دیوار رنگ آمیزی کند. با طلوع خورشید کار نیمه تمام را رها کردم و به آنچه که آفریده بودم نگاه کردم. شکوفه های سیبم بی جان و دلمرده نبودند و به نظرم رسید که هر یک از آن شکوفه ها وعده ثمری زیبا می دهند و در آن حال جای زمستان را به تابستان دادم و از سردی و برودت آن چشم پوشیدم. وقتی از اتاق خارج شدم در آن را قفل کردم تا کسی شاهد نقاشی نیمه کاره ام نباشد، وقتی وارد سالن شدم مادربزرگ و پدربزرگ را تنها یافتم و از سمیرا و دیانا خبری نبود. در مقابل سؤالم که پرسیدم آنها کجا هستند؟ پدربزرگ گفت: _ رفتند خرید خانه را انجام بدهند. تو داری توی آن اتاق چه می کنی که کمتر آفتابی می شوی، نکند حضور آن دو تو را خسته می کند، اگر اینطور است بگو تا برشان گردانم! با قاطعیت گفتم: _ نه اینطور نیست، فقط احتیاج به سکوت و آرامش دارم مخصوصا که می خواهم کارم مورد تأیید آقای یزدانی قرار بگیرد و کمتر آثار نارضایتی در چهره اش ببینم. پدربزرگ خندید و ضمن تأیید کارم گفت: _ اما فراموش نکن که من و مادربزرگت هم حقی داریم و دوست داریم که از مصاحبتت استفاده کنیم. سمیرا و دیانا مشغول کنند هستند اما متأسفانه مجال صحبت به من و مادربزرگت نمی دهند در صورتی که تو برخلاف آنهایی و ما مجال صحبت به تو نمی دادیم! گفتم: _ امروز غذا نوبت من است، اگر مایل باشید همگی در آشپزخانه جمع می شویم و من ضمن فراهم کردن غذا از مصاحبت شما نیز استفاده می کنم. آن دو نظرم را پذیرفتند و به اتفاق به آشپزخانه رفتیم و همانطور که انتظار داشتم خیلی زود پدربزرگ شروع به صحبت کرد و باز هم موضوع صحبتمان کلاس و شاگردان بود. پدربزرگ این بار درباره هاتف صحبت کرد و پرده از زندگی او برداشت و از این افشای راز قصدی داشت که بعد از اتمام صحبتهایش پی به هدفش بردم. پدربزرگ گفت: _ هاتف فریب زبان بازی شوهر خواهرش را خورده و آنچه را که به عنوان ارث از پدر و مادرش به او رسیده را به او سپرد تا همچون سرمایه ای به کار اندازد و او از این اعتماد سوء استفاده کرده و مال او را به نام خود ضبط کرده و هاتف مجبور شده از صفر شروع کند و دانشگاه را برای تأمین زندگی رها کند. سپس افزود: _ او به قدری مغرور است که از هیچکس یاری نمی پذیرد و خود را مرهون کسی نمی کند. شغل اداری در وزارت فرهنگ و هنر را که من پیشنهاد کرده به دلیل کهولت سن و محبت پدر به فرزند پذیرفت و در روابط عمومی مشغول به کار شد. اینها را گفتم تا بدانی که هاتف گرچه جوان موفقی است اما دل شکسته است و نیاز به همدلی دارد و ما این همدلی را از او دریغ نمی کنیم گرچه بسیار کم و در حد تقاضا باشد. او دوست دارد مثمر ثمر باشد و نیاز دیگران را برآورده کند، این کار غرور جریحه دار شده اش را تسکین می دهد. دوست دارم به آن دو دختر به زبانی بفهمانی که در رابطه با هاتف و دیگران بخصوص هاتف مراقب باشند و خدای نکرده کاری نکنند که بار دیگر غرورش را جریحه دار کنند. من که امیدوارم به زودی زود دستش بهبودی یابد و تحرک پیدا کند اما تا آن زمان برسد باید این نقص را به گونه ای پذیرفت و به روی هاتف نیاورد. تو عاقل تر از آنهایی پس به گونه ای که خودت بهتر می دانی آنها را هم متوجه کن. گفتم: _ خیالتان آسوده باشد، با دخترها صحبت خواهم کرد. سمیرا از گفته پدربزرگ نوعی دیگر برداشت کرد و گفت: _ آدم قحط است که بخواهیم به هاتف نگاه کنیم. و به این طریق پاسخم را داد و دیانا گفت: _ من در وقت اثاث آوردن یکی دو بار نزدیک بود که به او بگویم چرا از آن دستت استفاده نمی کنی و مرتکب اشتباه شوم که خوشبختانه زود متوجه شدم. در آخر من گفتم احتیاط لازمه عقل است پس احتیاط کن! و بحث در مورد هاتف را تمام کردم وقتی به گذشته فکر می کنم و با حال قیاس می کنم تازه خیلی از رفتارهای پدربزرگ و مادربزرگ برایم روشن می شود و به علت آنها پی می برم. یکی از رفتارهای آنها که ما فکر می کردیم به علت سردی و بی مهری وجودشان خواهان معاشرت نیستند و داوری کورکورانه کرده بودیم این بود که نمی دانستیم به راستی آنها فرصت کافی برای معاشرت نمودن و مهمانیهای دوره ای را ندارند. بیشتر وقت آن دو صرف تعلیم و آموزش هنرجویان می شد و هنگام شب هر دو به قدری خسته بودند که می بایست استراحت کنند و خود را برای روز دیگری آماده کنند. با شروع کلاس پدربزرگ در خانه تعداد شاگردان که بنابر بیماری پدربزرگ ترک مکتب کرده بودند افزوده شد و در طول هفته سه روز برای آقایان و سه روز هم برای خانمها اختصاص داده شد که پدربزرگ و مادربزرگ به نوبت شاگردان خود را تعلیم می دادند. خانۀ ساکت و آرام به آموزشگاهی شلوغ و پر تحرک تبدیل شد و رفت و آمد هنرجویان و گفتگوی آنها با هم سکوت خانه را از میان برد و تنها مکان ساکت همان اتاق مش عباس بود که من در اختیار داشتم. چیزی که در کلاسهای آن دو جالب توجه بود این بود که اکثر اوقات کلاس خط به گفتگوی آزاد تبدیل می شد و معنای یک بیت شعر تمام وقت کلاس را پر می کرد و پدربزرگ علاوه بر تدریس خط می بایست پاسخگوی سؤالات هنرجویان نیز باشد. من بیشتر در این مباحث شنونده بودم و دوست داشتم که بدانم نظر دیگران چیست و کدام یک از آنها با طرز تفکر من هم گام هستند. بهادر در اغلب این مباحث نقش یک یاغی و یا بهتر بگویم یک ناراضی را به عهده داشت و هم او بود که با رد نمودن سنتهای پای گرفته در جامعه مخالفت خود را ابراز می کرد و دیگران را هم به اظهار عقیده وامی داشت و بر عکس پدربزرگ تلاش داشت که نگذارد سنتهای کهن و درست با عنوان تجدد طلبی و امروزی بودن پایمال شود و از میان برود. نیز برای آن که خود را هم فکر با دیانا نشان دهد به آن چه که او اظهار می کرد مهر تأیید می زد. بحثها بیشتر در کلاس آقایان برپا می شد و به قول مادربزرگ دخترها صبورتر بودند و از بحث پرهیز می کردند، اما در جلسه ای که به اتفاق برگزار شد تا از آنها امتحان گرفته شود پس از پایان امتحان بحث داغی شروع شد که سر منشاء آن یکی از هنرجویان دختر بود که در خیابان مورد مزاحمت جوانی قرار گرفته بود و بدون هیچ تبعیضی مردان را موجوداتی درنده خو و بی نزاکت بر شمرده بود. این اهانت کاسه خشم انوشیروان را لبریز کرد و سر مشاجره باز شد و پدربزرگ برای آن که جو را آرام سازد مجبور شد که از نظرات دیگران هم سود بجوید و این کار کلاس را تا هنگام غروب آفتاب دایر نگهداشت. بحث آغاز شده از جانب آن دو اول به صورت منازعه دو نفره شروع و کم کم به تمام کلاس سرایت کرد. می دانستم که سمیرا و دیانا آرام نخواهند نشست و در این منازعه شرکت خواهند کرد و همینطور هم شد و آن دو به دفاع از هنر جوی دختر، مردان را به باد انتقاد گرفتند و برای اولین بار بهادر و یزدانی در جبهه مخالف آن دو شروع به بحث کردند. حرفهای آنها از حوصله ام خارج بود و تصمیم گرفتم کلاس را بدون آن که کسی متوجه شود ترک کنم و در فرصتی که پیش آمد آرام از کلاس خارج شدم و خودم را به اتاق ته باغ رساندم و از سکوت آنجا لذت بردم. کار نقاشی روی دیوار نزدیک به اتمام بود و از منظره باغ پدربزرگ سوژه گرفته و آن را کشیده بودم اما بدون گلخانه و اتاق ته باغ، فقط به درختان و شکوفه ها و قسمتی از راه که از میان درختان عبور می کرد اکتفا کرده بودم. آسمان آبی و آفتابی با چند تکه ابر سفید پراکنده، خودم وقتی به نقاشی نگاه می کردم حس زنده بودن و زندگی کردن در وجودم بیدار می شد و دوست داشتم که بنشینم و نگاه کنم، دیوار دیگر را روغن کاری کرده بودم تا به محض پایان بهار، کار کشیدن تابستان را آغاز کنم. صدای همهمه ای در باغ شنیده شد که گویای تعطیل شدن کلاس بود. صبر کردم تا صدای در آهنی بلند شد و پس از آن از اتاقم خارج شدم و به سوی سالن حرکت کردم. با مشاهده آقای یزدانی و هاتف که نشسته بودند و چای می نوشیدند تعجب کردم و آقای یزدانی تا مرا دید گفت: _ کلاس نقاشی را فراموش کردید؟ پدربزرگ هم ابرو در هم گره کرد و پرسید: _ وسط کلاس کجا غیبت زد؟ و آقا هاتف با گفتن: _ استاد مباحث بچگانه را دوست ندارند مرا به باد انتقاد گرفت. من به هیچ یک پاسخ ندادم و آرام و صبور برای آوردن کاغذ نقاشی روانه شدم و در راه به خود گفتم که نمی بایست فراموش می کردم و از سوی دیگر به یاد نمی آوردم که در مورد تشکیل کلاس نقاشی در همین جا از کسی سخنی شنیده باشم. کار تدریس نقاشی بیش از یک ساعت به طول انجامید و به گمانم حضور سمیرا و دیانا و هاتف در کلاس، آقای یزدانی را سر شوق آروده بود و وقت بیشتری برای آموزش گذاشت. پس از پایان کلاس یزدانی از دیانا پرسید: _ شما به نقاشی علاقمند نیستید؟ دیانا گفت: _ من ورزش را ترجیح می دهم. و در اندک زمان میان آن چهار نفر قرار کوه گذاشته شد و هنگامی که همه با هم از سالن خارج شدیم برای صبح آدینه قرار مستحکم تر گردید. در مقابل در آهنی هاتف از من پرسید: _ شما هم می آئید؟ من به نشانه نه سر تکان دادم و هنگامی که پرسید چرا؟ مراقبت از پدربزرگ و مادربزرگ را بهانه کردم تا دیگر جای اصرار باقی نگذارم. در مقابل در آهنی هاتف از من پرسید:
_ شما هم می آئید؟من به نشانه نه سر تکان دادم و هنگامی که پرسید چرا؟ مراقبت از پدربزرگ و مادربزرگ را بهانه کردم تا دیگر جای اصرار باقی نگذارم. هنگامی که آنها رفتند سمیرا و دیانا قصد داشتند که داخل اتاق من شوند با باز هم پیرامون بحث کلاس صحبت کنند که من گفتم:_ کلید اتاق را در سالن جا گذاشتم. و از پذیرفتن آنها امتناع کردم. پدربزرگ وقتی فهمید که آن دو برای صبح جمعه چه قراری دارند رو به من نمود و پرسید:_ تو چرا نمی روی؟من این بار مجبور شدم کار نقاشی را بهانه قرار دهم و به گمانم پدربزرگ فهمید که از بودن با این جمع راضی نیستم و برای رفتن اصرار نکرد. سمیرا و دیانا صبح خیلی زود بیدار شده و سر قرار حاضر شده بودند. وقتی برای خوردن صبحانه وارد سالن شدم آنها را ندیدم و مادربزرگ به من خبر داد که آنها صبح زود حرکت کرده اند. بعد از صبحانه می خواستم برای تهیه غذا اقدام کنم که پدربزرگ مانع شد و گفت:_ حالا که نقاشی را به رفتن کوه ترجیح داده ای برو به کارت برس.و در برابر اصرار من مادربزرگ هم پافشاری کرد و مرا روانه اتاقم کردند. روز آرامی را آغاز کرده بودم و مجال داشتم تا طرح تابستان را پیاده کنم. بوی رنگ و تینر فضای اتاق را پر کرده بود و با این که در و پنجره باز بود باز هم تحملش دشوار بود. اما من بدون توجه شروع به کار کردم و آنقدر سرگرم شدم که زمان را فراموش کردم. وقتی از صدای وای گفتن مادربزرگ به خودم آمدم او را دیدم که مات و مبهوت به دیوار زل زده و با دیده تحسین آن را نگاه می کند. قلم را زمین گذاشتم و کنارش ایستادم و ضمن آن که خودم هم نگاه می کردم گفتم:_ با این که چیز جالبی از آب درنیامده اما خودم خوشم آمد. مادربزرگ بدون توجه به روپوش رنگی بغلم کرد و گفت:_ آریانا بسیار زیباست. باور کن آنقدر زنده است که نمی شود باور کرد نقاشی بر روی دیوار است. باید پدربزرگت را هم خبر کنم تا بیاید و ببیند. _ لطفا این کار رو نکنید. دوست داشتم وقتی تمام دیوارها را تمام کرده بودم به شما و دیگران نشان می دادم، اما شما با آمدنتان…_ نقشه ات را برهم زدم، می دانم! اما من نمی توانم رازدار باقی بمانم و تا تمام شدن کارت صبر کنم. حالا می فهمم که چرا بیشتر وقتت را در اینجا می گذرانی. من و پدربزرگت چه فکرها که نکردیم و راستش نگران سلامت تو بودیم. حالا دیگر همه چیز را می دانم و کمکت می کنم تا فرصت بیشتری داشته باشی. اگر بخواهی می توانی یکی از کلاسها را تعطیل کنی، حالا مال من باشد یا پدربزرگت فرقی نمی کند. تو در یک کلاس هم شرکت کنی کافی است.گفتم:_ هرچه شما بگویید همان کار را می کنم.مادربزرگ بار دیگر به منظره نگاه کرد و گفت:_ فوق العاده است! ای کاش استعداد تو را داشتم.خندیدم و گفتم:_ من دارم تلاش می کنم که بتوانم روزی مثل شما نقاشی کنم.مادربزرگ سر تکان داد و گفت:_ نه، می دانم داری تعارف می کنی اما من اگر نیمی از استعداد تو را داشتم هرگز آن را رها نمی کردم. آمده بودم بگویم غذا آماده است و فراموشم شد، بیا زودتر برویم تا پدربزرگت دنبالمان نیامده.وقتی با مادربزرگ وارد سالن شدم پدربزرگ صدایش از آشپزخانه آمد که ناخشنود گفت:_ من نمی دانم آخر باغ چه خبر است که هر کس می رود دیگر دلش نمی خواهد برگردد؟!مادربزرگ گفت:_ هوای باغ روح انسان را تازه می کند و آدم دلش نمی آید چشم از طبیعت بردارد.من بشقابها را روی میز می چیدم که پدربزرگ پرسید:_ تو چرا بوی نفت می دهی؟مادربزرگ نگذاشت من پاسخ بدهم و با گفتن:_ شما هم چه سؤالاتی می کنید!مرا از پاسخ دادن بازداشت. هنگام صرف غذا پدربزرگ گفت:_ ای کاش تو هم همراه آنها رفته بودی. از این که به آنها اجازه رفتن دادم پشیمانم. گرچه با جوانها مطمئنی هستند اما من نگران این هستم که نکند مراقب خود نباشند و در کوه آسیب ببینند.مادربزرگ برای آن که خیال همسرش را آسوده کند گفت:_ تا یکی دو ساعت دیگر بر می گردند، خیالت آسوده باشد.اما پدربزرگ نگران بود و من و مادربزرگ را هم نگران کرد. وقتی به اتاقم بر می گشتم گوشم به صدا تیز کردم تا به محض آمدن آنها جویای سلامتی شان شوم اما وقتی مشغول کار شدم همه چیز فراموشم شد و زمانی به خود آمدم که آفتاب غروب کرده بود. ناگهان دچار دلشوره شدم و با شتاب روپوشم را درآوردم و به طرف سالن دویدم. خانه در سکوت فرو رفته بود و از مادربزرگ و پدربزرگ خبری نبود، از این که آنها بدون خبر خانه را ترک کرده و مرا بیخبر گذاشته اند به خشم آمدم و دقیقه ای صبر کردم تا به یاد آوردم آیا آنها سخنی مبنی بر این که قصد بیرون رفتن داشته اند را گفته اند یا نه و چون به نتیجه نرسیدم بهتر دیدم که خیابان را تماشا کنم شاید آنها را در حال مراجعت ببینم. مسافت سالن تا در آهنی را دویدم و با گشودن در و نگاه کردن به خیابان هیچ رهگذری را ندیدم. فکرهای ناخوشایندی در یک آن تمام ذهنم را به خود مشغول کرد و قدرت تصمیم گیری را از من سلب کرد. نمی دانستم چه باید بکنم و به دنبال چه کسانی بگردم. از یکسو دیر کردن سمیرا و دیانا و از سوی دیگر ناپدید شدن مادربزرگ و پدربزرگ. در هوای شبانگاهی که نسیم ملایمی می وزید احساس سرمای عجیبی کردم و برای فرار از سرمای بیشتر به طرف سالن حرکت کردم و یکراست به سوی آشپزخانه به راه افتادم. با روشن کردم چراغ چشمم به کاغذ نوشته ای افتاد که مادربزرگ برایم گذاشته بود با این مضمون که بچه ها تماس گرفتند، صحیح و سلامت هستند و از ما دعوت کردند تا سر پل به آنها ملحق شویم. تو با خیال راحت به کارت برس و برای شام تهیه نبین. زود بر می گردیم. پس از خواندن نامه نفس آسوده ای کشیدم و بار دیگر راهی اتاق خودم شدم و به کار مشغول شدم. در دنیای جدیدی که برای خود ساخته بودم خوشحال و خوشبخت زندگی می کردم. دنیایم سراسر رنگین بود و با میل خود آن را کمرنگ و یا پررنگ می ساختم و نقش می آفریدم. تصویرهایی زنده از هستی. از باروری و توانگری طبیعت، از عشق ورزیدن و دوست داشتن و نیکی کردن. به اتاقم عشق می ورزیدم و دوستش داشتم. وقتی با تلاش فراوان موفق شدم اتاقم را به سه فصل رنگ آمیزی کنم. در نحوه چیدن اثاث مختصرم تغییراتی به وجود آوردم و با اجازه از مادربزرگ میوه درون ظرف بلور ریختم و پنهانی به اتاقم بردم تا آنجا را برای ورود مهمانان آماده کنم. مادربزرگ آهسته پرسیده بود تمام شد؟ و من با فرود آوردن سر تأیید کرده بودم. در عصر یک روز گرم تابستان مادربزرگ مهمانان را که شامل پدربزرگ، سمیرا، دیانا و بالطبع آقای یزدانی و هاتف بودند برای گردشی در باغ همراهی کرد و من آگاه بودم که می خواهد عکس العمل آنها را از دیدن نقاشی روی دیوار شاهد باشیم. وقتی صدای گفتگوی آنها را از پشت پنجره اتاقم شنیدم ضربان قلبم شدت گرفت و نفس کشیدن را برایم مشکل ساخت. صدای مادربزرگ را شنیدم که گفت: _ خوب است آریانا را از خلوتش بیرون بیاوریم و با خودمان همراه کنیم. او منتظر پاسخ دیگران نشد و با زدن تقه ای به در، آن را گشود و خودش بازدن چشمکی وارد شد و پرسید: _ آریانا تو داری چکار می کنی؟ من که خود را برای رویارویی با مهمانها آماده کرده بودم به استقبال مادربزرگ رفتم و گفتم: _ نشسته بودم، بفرمایید تو. و با این دعوت دیگران را نیز به داخل شدن دعوت کردم. نمی توانم آنچه را که اتفاق افتاد به طور کامل بنویسم اما همینقدر بگویم که همگی به محض ورود بهتشان زد و خود را در میان فصول سرگردان دیدند و لب به تحسین و تمجید گشودند. حتی هاتف که همه می دانستند در تعریف کردن جانب احتیاط را نگهمیدارد لب به تعریف گشود و با گفتن خیلی زیبا و اعجاب انگیز است کارم را ستود. پدربزرگ به قدری ذوق زده شده بود که با چشمانی فراخ شده فقط نگاه می کرد. دیانا بغلم کرد و از شادی با صدایی فریاد گونه گفت: _ آریانا کار تو محشر است. و سمیرا به سیب و گیلاس درختان اشاره کرد و با گفتن آنقدر طبیعی است که دلم می خواهد آنها را بچینم تشویقم کرد و فقط مانده بود آقای یزدانی که با نگاهی هنرمندانه کارم را بررسی کرد و با گفتن خیلی پیشرفت کرده اید کارم را مورد تأیید قرار داد. مهمانها را دعوت به نشستن کردم و ضمن پذیرایی پدربزرگ لب به سخن باز کرد و گفت: _ حالا می فهمم که علت غیبت های طولانی ات به چه خاطر بود! و از مادربزرگ پرسید: _ شما می دانستید که آریانا اینجا دارد چکار می کند؟ مادربزرگ گفت: _ قدر مسلم این بود که می دانستم او دختری نیست که وقتش را بیهوده تلف کند. آقای یزدانی یکبار دیگر بلند شد و در مقابل هر منظره ایستاد و دقیق نگاه کرد سپس رو به من نمود و گفت: _ پیشنهادی برایتان دارم. مرا که سراپا گوش شده بودم به تبسمی دلخوش ساخت و ادامه داد: _ جای زمستان در میان فصول خالی است. پیشنهاد من این است که اگر دوست داشته باشید کل بنای بیرون اتاق را سفید کنید و زمستان را بر روی آن نقاشی کنید. سمیرا با گفتن چه جالب! پیشنهاد او را پذیرفت و دیانا با گفتن اسم کلبه سفید برفی را رویش می گذاریم موافقت خود را ابراز کرد، من گفتم: _ حرفی ندارم، اما به شرطی که شما و مادربزرگ هم در این کار کمکم کنید. مادربزرگ با تعجب پرسید: _ من؟! وای این کار از من ساخته نیست. دستش را به دست گرفتم و گفتم: _ چرا مادربزرگ، من یقین دارم که شما خیلی بهتر از من نقاشی خواهید کرد، لطفا مرا مأیوس نکنید! پدربزرگ و هاتف هم به یاری من آمدند و درخواست مرا تکرار کردند. و او به ناچار پذیرفت. قبول درخواست از طرف مادربزرگ آقای یزدانی را هم مجبور کرد بپذیرد و هنگامی که برای دیدن بیرون نما از اتاق خارج شدیم، تازه متوجه شدیم که روکار اتاق، خود سیمان سفید بوده است که در اثر گذشت سالیان رنگ باخته و به رنگ سیاه متمایل شده است. پدربزرگ گفت: _ برای آماده شدن پند روزی وقت می برد که بتوان روی آن نقاشی کرد. هاتف گفت: _ من و بچه های دیگر دیوار را آماده می کنیم، بهادر و انوشیروان خوشحال می شوند اگر در این کار سهمی داشته باشند. نگاهم به صورت دیانا افتاد و از گلگون شدن گونه هایش به رازی پی بردم که خودش سعی در کتمان آن داشت. آقای یزدانی چرخی به دور بنا زد و دیواری را برای خود انتخاب نمود و سپس دو دیوار دیگر را میان من و مادربزرگ تقسیم کرد، مادربزرگ هنوز مردد بود و نمی خواست در این کار سهیم شود و بهانه می آورد که قادر نیست از نردبان بالا برود و دستش قدرت نگهداری قلم را ندارد. من گفتم: _ هر وقت خسته شدید قول می دهم کمکتان کنم. و پدربزرگ ادامه داد: _ من هم در سر در اتاق خطی می نویسم و کم کم اتاق را به صورت یک موزه خانوادگی درخواهیم آورد. ای کاش پیش از شروع نقاشی آریانا به من گفته بود که چه خیالی دارد آنوقت من می دادم تا اتاق را وسیع کنند و فضای بیشتری برای موزه اختصاص می دادیم. من در حالی که زیر بازوی مادربزرگ را می گرفتم تا او را در راهپیمایی همراهی کنم گفتم: _ تا همین جا هم به قدر کافی دلشوره داشتم که نکند کارم مورد توجه قرار نگیرد. پدربزرگ آه بلندی کشید و گفت: _ خدا رحمت کند مش عباس را، ای کاش می بود و می دید که اتاقش چقدر زیبا شده است. دیانا گفت: _ موزه را به یاد مش عباس، موزه مش عباس می نامیم. صدای شلیک خنده همگی بلند شد و بر خلاف همه پدربزرگ اصلا نخندید و با گفتن همین کار را خواهیم کرد، کلبه سفید برفی را به موزه مش عباس تغییر نام داد. هنگام رفتن مهمانان هر دو، بار دیگر کارم را مورد تشویق قرار دادند و با گفتن فردا شما را زیارت خواهیم کرد از ما جدا شدند. مادربزرگ را گرفته و در خود فرو رفته دیدم، کنارش نشستم و گفتم: _ مادربزرگ می دانم که خواستۀ بزرگی را از شما تقاضا کردم اما نقاشی شما به قدری عالی است که حیفم آمد کسی هنر شما را نبیند. باور کنید تابلوی پابرهنه در برف تان که از پدربزرگ کشیده اید خیلی زیباست، چه اشکالی دارد که همان تابلو را به صورت بزرگتر روی دیوار نقاشی کنید؟ مادربزرگ گفت: _ زیاد هم آسان نیست. اندازه کادر و ابعاد کار را نگهداشتن در حافظه من نمی ماند. دستش را روی گونه ام گذاشتم و گفتم: _ من کمکتان می کنم و هر گاه دیگر به وجودم نیاز نداشتید دیوار خودم را شروع می کنم. حالا بخندید تا یقین کنم از من نرنجیده اید! مادربزرگ خندید و گفت: _ اقرار می کنم که خودم هم وسوسه شده ام که امتحان کنم، هیچکس از یک پیرزن توقع شاهکار خلق کردن را ندارد و همین که نقشی از من به یادگار بماند کافی است. سر میز شام سمیرا رو به پدربزرگ کرد و گفت: _ همه پیشنهاد دادند و مورد قبول واقع شد من هم می خواهم یک پیشنهاد بدهم و امیدوارم که قبول کنید. پدربزرگ خندید و گفت: _ حق با توست، تو بگو چه پیشنهادی داری؟ سمیرا گفت: _ وقتی منظره های اتاق آریانا را نگاه می کردم به این فکر کردم که چه خوب بود اگر کلاس را در هوای آزاد برگزار می کردیم و به جای هوای دم کرده اتاق، از هوای پاک باغ استفاده می کردیم. پیشنهاد من این است که اگر موافقت کنید نیمکتها را بیاوریم و زیر درختها بگذاریم، من مطمئنم که بقیه شاگردان هم از این فکر استقبال می کنند. پدربزرگ به مادربزرگ نگریست و وقتی لبخند را روی لب او دید گفت: _ بد پیشنهادی نیست، فردا به پسرها قبل از این که دیوار موزه را تمیز کنند می گویم نیمکتها را جابجا کنند. سمیرا که پیشنهادش مورد موافقت قرار گرفته بود با خوشحالی بلند شد و صورت همگی را بوسید و تشکر کرد. پدربزرگ گفت: _ شما جوانها با ایده های هوس انگیزتان ما پیرها را هم به سر شوق می آورید از زمانی که وارد خانه پدربزرگ شده بودم به یاد ندارم که شبی را مثل آن شب آسوده و با خیال راحت به خواب رفته باشم. اندیشه های معقولم تحقق یافته و مرا کامیاب کرده بودند. خوشبختی را با تمام وجود حس می کردم و از آن لذت می بردم و در همان حال به خود می گفتم اگر عینک بدبینی را از روی چشم برداریم شاهد درخشش خوشبختی خواهیم بود که در درون خود ماست. صبح زود تمام اعضاء خانواده از خواب بیدار شدند و به تکاپو افتادند، مادربزرگ غذای ظهر را آماده کرد، من صبحانه فراهم کردم و سمیرا و دیانا به اتاق پدربزرگ رفتند و دو نفری سر نیمکتها را گرفتند و بیرون در سالن گذاشتند تا کار آقایان را راحت تر کرده باشند. وقتی کلاس تخلیه شد همگی به گرد میز صبحانه نشستیم و مشغول خوردن شدیم. اما این صبحانه با دیگر صبحانه ها تفاوت داشت. همه می خندیدیم و باز هم پیشنهادهای جدید ارائه می دادیم و در آخر به این نتیجه رسیدیم که اگر تمام پیشنهاداتمان بخواهد تحقق بگیرد خانه از شکل کنونی خارج شده و به هنرستان تبدیل خواهد شد. پدربزرگ گفت: _ و آن وقت من و مادربزرگتان باید راهی مسافرخانه شویم. نه عزیزان اینجا همینطور باقی بماند بهتر است. با صدای زنگ خانه سمیرا و دیانا هر دو بلند شدند و برای باز کردن در رفتند. صدای هیاهویی که از بیرون آمد ورود مهمانها را خبر داد. ما نیز از آشپزخانه خارج شدیم و کل کلاس را آماده همکاری دیدیم. پدربزرگ شگفت زده پرسید: _ اینجا چه خبر است؟ بهادر خنده کنان گفت: _ استاد روز تعطیلی و بیکاری چه چیز بهتر از این که همه باهم باشیم. نگران غذا هم نباشید ما با کباب بره و چند مرغ و خروس بریان هم سیر می شویم. بذله گویی او بار دیگر هیاهو براه انداخت و مادربزرگ به من گفت: _ خوب است به غذا آش رشته را هم اضافه کنم. و با این نیت به آشپزخانه برگشت. پدربزرگ گفت: _ آریانا برو مراقب باش یک وقت سهل انگاری نکنند و نقاشی ات را خراب نکنند، خدا می داند که وقتی باهم باشند چکار خواهند کرد. پسرها را پخش و پلا در باغ و در اتاقم دیدم. عده ای به تماشای کار نقاشی مشغول بودند و عدۀ دیگری داشتند مطابق سلیقه خود نیمکتها را زیر درختان می گذاشتند و چند نفری هم داشتند دیوار اتاق را از بیرون بررسی می کردند و نظر می دادند که آیا خوب می شود یا نه. وقتی قدم به اتاق گذاشتم چند نفری که مشغول تماشا بودند لب به تعریف گشودند و بار دیگر شور و شوق را به دلم هدیه دادند. داشتم در مورد سؤالاتشان پاسخ می دادم که آقای یزدانی سر از پنجره به درون کرد و گفت: _ بیهوده وقت را تلف نکنید، بیایید به بچه ها کمک کنید! فرمان او را پذیرفتم و همگی از اتاق خارج شدیم، آقای یزدانی برای تمیز کردن دیوارها از شش نفر کمک گرفت و هر دو نفر را روی یک دیوار به کار گرفت. سعید، یکی دیگر از هنرجویان از من پرسید: _می شود روی شیشه پنجره وتیرای کشید؟ من به این کار واردم. گفتم: _ باید پدربزرگ موافقت کند. سر فرودآورد و دیگر هیچ نگفت. رضا کوچکترین شاگرد پدربزرگ گفت: _ چه خوب می شد اگر اجازه پیدا می کردیم روی دیوار باغ خط می نوشتیم. گفتم: _ بله، قشنگ می شود البته اگر پدربزرگ موافقت کند. پیشنهاد رضا به صورت زمزمه در میان شاگردان پیچید و نگاه همه را متوجه دیوار درون باغ کرد و انوشیروان از دیانا خواست که نظر و پیشنهاد بچه ها را به پدربزرگ بگوید. هنگام خوردن غذا فرا رسیده بود و گروه تصمیم گرفت غذا را به باغ آورده و تا از هوای آزاد لذت ببرند. این بار هر کس مسؤول آوردن ظروف غذا خوری شد و با کمک هم نیمکتها را به صورت میز درآوردیم و سپس غذای مادربزرگ را که شامل قیمه و آش رشته بود را روی میز چیدیم. همه با صدای بلند با یکدیگر گفتگو می کردند و هیاهوی عجیبی به راه انداخته بودند. هجوم لشگر گرسنه به قدح آش اول صورت گرفت و در اندک زمانی قدح خالی شد. مادربزرگ که از اشتهای جوانان به وجد آمده بود در حالی که سعی می کرد حرفهایش به گوش من برسد گفت: _ جای پدر و مادرت خالی است. ای کاش آنها هم بودند. سرم را پایین آورده بودم تا حرفهای مادربزرگ را بشنوم و در همان زمان داغ شدم و پس از آن سوختم. بشقاب آش انوشیروان با بلند کردن سر و اصابت به بشقاب واژگون شد و سر و صورتم را غرق در آش کرد. صدای فریاد من بقیه را متوجه کرد و صدای شلیک خندۀ آنها به هوا بلند شد. من برای نجات خود از آن حالت به سوی سالن دویدم و یکراست به حمام رفتم. خوشبختانه آش آنقدر داغ نبود که باعث سوختگی گردد. صدای مادربزرگ را از پشت در حمام شنیدم که پرسید: _ آریانا حالت خوب است؟ آیا خیلی سوخته ای؟ به او اطمینان دادم که سوختگی وجود ندارد و خیالش را آسوده کردم. وقتی لباس پوشیدم و بار دیگر به جمع پیوستم اغلب غذا خورده و داشتند استراحت می کردند. اشتهای خود را از دست داده بودم و به جمع آوری ظروف مشغول شدم. انوشیروان بشقابها را از دستم گرفت و گفت: _ من امروز به قدر کافی باعث آزار شما شدم، اجازه بدهید من ببرم و شما استراحت کنید. گفتم: _ من بی مبالاتی کردم و اشتباه از شما نبود. انوشیروان گفت: _ با این حال اجازه بدهید جبران کنم تا وجدانم آسوده شود. قبول کردم و او ظروف را به آشپزخانه برد و سپس با کمک دیانا و بهادر و سمیرا مشغول شستن شدند و دیگران هم نیمکتها را به حالت اولیه خود درآوردند و پس از آن به کار دیوار رسیدند. به پدربزرگ گفتم: _ فکر می کنم بچه ها دوست دارند دیوار باغ را با خطاطی خود نقاشی کنند. نظر شما چیست؟ پدربزرگ نگاهی به دیوار انداخت و زمزمه کرد: _ بد هم نمی شود، اما رنگ بسیار می خواهد. گفتم: _ خوشان رنگ را تقبل می کنند، فقط اجازه شما را می خواهند. پدربزرگ گفت: _ من حرفی ندارم، اتفاقا دوست دارم نمونه خط بچه ها را یادگاری داشته باشم. رضا را صدا زدم و نظریه پدربزرگ را به او گفتم، از خوشحالی به هوا پرید و موافقت استاد را به گوش دیگران رساند و بار دیگر جمع را خوشحال کرد. این بار گروه دیوار خانه، از در ورودی باغ تا در سالن را میان خود تقسیم کردند. هاتف و بهادر دیوار ساختمان را انتخاب کردند و پدربزرگ دیوار دیگر باغ را به هنرجویان دختر اختصاص داد که اگر مایل بودند آنها نیز دیواری برای نمایش هنر خود داشته باشند. به آقای یزدانی گفتم: _ اینطور که مشخص است کار را باید خودمان تمام کنیم! آقای یزدانی به بچه ها نگریست و آنها را سرگرم انتخاب دیوار دید و گفت: _ بله حق باشماست. خودمان باید اقدام کنیم. سپس به سوی اتاق به راه افتاد. آفتاب دامن زرین خود را از صحن باغ جمع می کرد که کار تمیز کردن دیوار بیرونی اتاق به پایان رسید و قرار بر آن شد که هر کس فرصت داشت به انتظار دیگران نماند و کار خود را شروع کند. با رفتن گروه و تنها شدن، من و مادربزرگ به دیوارهای مربوط به خود نگاه کردیم و مادربزرگ باز هم شکوه سر داد که قادر به نقاشی کردن نیست. برای این که او را از این فکر خام خارج کنم در سطل رنگ را باز کردم و گفتم: _ مادربزرگ زیر سازی را شروع کنید و خودتان را امتحان کنید. نگاهی به لباس خود انداخت و من فهمیدم که می خواهد نداشتن روپوش را بهانه کند. به اتاقم دویدم و روپوشم را درآوردم و وادارش کردم بپوشد و به کار مشغول شود. برای خودم روپوش باغبانی کهنه پدربزرگ را انتخاب کردم و پوشیدم و هر دو دست به کار شدیم. مادربزرک به کندی کار می کرد و زود به زود هم کتف و شانه اش درد می گرفت و قلم را زمین می گذاشت و استراحت می کرد. من هم سعی کردم با او همگام شوم تا مادربزرگ گمان نکند که قادر به انجام کار نیست. هر دو تا دیر وقت کار کردیم و وقتی یقین کردیم که زیرسازی کار آماده است، قلم را زمین گذاشتیم و هر دو به ماحصل کارمان نگاه کردیم. مادربزرگ زیاد راضی نبود اما من کارش را تأیید کردم و هر دو امیدوار به سالن بازگشتیم. با ورودمان به سالن پدربزرگ با صدای بلند خندید و گفت: _ بچه بیایید، نقاشان از راه رسیدند. مادربزرگ پیشانی خود را رنگی کرده بود و باعث خنده دیگران شد. مادربزرگ به راستی خسته بود و توان بلند شدن نداشت و با شام هم فقط بازی کرد و هنوز غذایش به اتمام نرسیده بود که برای استراحت به بستر رفت. پدربزرگ گفت: _ کار مشکلی از او خواسته ای. گمان نکنم قادر به انجامش باشد. گفتم: _ پدربزرگ سعی می کنم کمکش کنم تا کمتر خسته شود. اما نمی دانید که مادربزرگ خودش چقدر تمایل دارد که این کار را انجام دهد. ای کاش بودید و می دیدید که چگونه دیوار را نگاه می کرد. گویی داشت نقاشی تمام شده خود را روی دیوار می دید. _ می دانم که چنین خواسته ای دارد اما ای کاش زودتر و شاید هم چند سال زودتر تصمیم به چنین کاری می گرفت. حالا دیگر خیلی پیر است! _ مادربزرگ هنوز روحیۀ جوان خود را حفظ کرده و همپایه ما فعالیت می کند، لطفا به او روحیه بدهید همانطور که به من، به هاتف و به دیگر شاگردان خود می دهید. _ همین کار را می کنم اما زیاد امیدواری به خودت نده. ندیدی که چقدر خسته شده بود و نای بلند شدن نداشت؟! _ ما که نمی خواهیم در مسابقه ای شرکت کنیم و این کار هر چقدر هم طول بکشد مانعی ندارد. من سعی می کنم همپایه مادربزرگ پیش بروم تا زیاد احساس کهولت نکند. پدربزرگ دستم را گرفت و گفت: _ تو همیشه بهترین بوده ای آریانا و من به وجودت افتخار می کنم.


نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This blog is kept spam free by WP-SpamFree.

[uniplace_links] [uniplace_links]

خرید گیفت کارت