مد روز | زن روز | بزرگترین سایت مد ایران با لاکچری ترین تصاویر مدل های لباس مجلسی ، پارتی ، کت دامن مناسب برای خانم های اندامی ، تپل و چاق

رمان یک قدم تا عشق فصل پنجم

lm902vtkq75idv6r5fyc

مد روز تقدیم میکند :

رمان یک قدم تا عشق فصل پنجم

امیدواریم از مشاهده این مطلب نهایت استفاده رو ببرید

مد روز : بزرگترین وب سایت مد در ایران

lm902vtkq75idv6r5fyc

يك هفته بعد زماني كه داشتم از دانشگاه بيرون مي آمدم و مي خواستم به خانه بروم با شنيدن صداي بوق اتومبيلي كه در كنارم توقف كرده بود سرم را برگرداندم و با ديدم فواد هم خوشحال شدم و هم متعجب ! لبخند زنان سوار اتومبيلش شدم و گفتم :
– چه عجب ! آفتاب از كدوم طرف درآمده كه دنبال من آمدي ؟
فواد در حالي كه خوشحالي از چهره اش پيدا بود گفت :
– حدس بزن چي شده ؟
با تعجب پرسيدم :
– چي شده ؟
از شدت خوشحالي بشكني زد و گفت :
– فرناز جون همه چي درست شد امروز اول وقت باربد آمد مطبم و با كلي معذرت خواهي گفت يك سوء تفاهم كوچك باعث شده بود كه عاطفه تحت فشار قرار بگيرد و بر خلاف ميلش به تو جواب منفي بدهد كه خوشبختانه به خير گذشت و زمان همه چيز را ثابت كرد . الان هم من آمدم كه به تو بگويم با خواستگاري شما موافق هستيم بعدش هم گفت، هر موقع كه تشريف آورديد قدمتان روي چشم . واي فرناز جون خيلي سعي كردم خودم را بي تفاوت نشان بدهم اما اين دل لعنتي با شنيدن اين خبر مي خواست از خوشحالي از داخل سينه ام بيرون بيايد . راستش اول باور نكردم اما بعد از رفتن باربد فورا با خود عاطفه تماس گرفتم و فهميدم همه چيز حقيقت دارد .
ديگر به حرفهاي فواد توجه نكردم و با خودم گفتم باربد فقط خدا مي داند كه تو چه موجودي هستي ؟
صداي فواد مرا به خودم آورد و گفت :
– چيه تو خودتي ؟ ببينم از شنيدن اين خبر خوشحال نشدي ؟
خودم را جمع و جور كردم و گفتم :
– چرا ، چرا مگه ميشه خوشحال نباشم ، داشتم به اين فكر مي كردم كه باربد چه جور آدميست ؟
فواد فورا حرفم را قطع كرد و گفت :
– اتفاقا براي خودم هم سوال بود وقتي شب خواستگاري ديدمش به نظرم مرموز رسيد اما امروز وقتي آمد مطب و شروع به صحبت كرد از تصورات منفي كه در ذهن نسبت به او داشتم شرمگين شدم ، اون واقعا پسر با شخصيت و مهرباني است .
در حالي كه از شنيدن حرفهاي فواد كه از باربد تعريف و تمجيد مي كرد به حرص آمده بودم گفتم :
– خوبه … خوبه … از همين الان نمي خواهد شروع كني از فك و فاميل زنت تعريف كني من خودم چشم دارم و همه چيز را مي بينم . حالا بگو كي شيريني نامزديت را مي خوريم ؟
فواد بشكني زد و گفت :
– بهتره بپرسي شيريني جشن عروسي رو كي مي خواهيم بخوريم ؟
با تعجب پرسيدم :
– جشن عروسي !؟ حالا چرا اينقدر عجله داري ؟ نمي خواهيد دوران نامزدي همديگر را بهتر بشناسيد ؟
فواد در جوابم گفت :
– اولا كه براي مراسم ناكزدي يك جشن كوچك مي گيريم چون مي خواهيم در اولين فرصت جشن عروسي را بر پا كنيم ، آن هم يه جشن مفصل و به ياد ماندني ! در ثاني من و عاطفه مدت هاست كه همديگر را مي شناسيم و هر دو آمادگي ازدواج داريم پس ديگر صبر كردن جايز نيست .
خنديدم و گفتم :
– اميدوارم كه هميشه شاد و خندان ببينمت از ته دل برايت آرزوي خوشبختي مي كنم .
فواد خنده كنان گفت :
– ممنونم اميدوارم كه تو هم خوشبخت شوي .
با رسيدن به خانه گفتگويمان به پايان رسيد ، فواد با چند بوق پياپي ورودش را به بابا و مامان اعلام كرد . بابا با عجله در را برايمان باز كرد و فواد اتومبيلش را در گوشه حياط پارك كرد .
وقتي فواد اين خبر مسرت بخش را با آب و تاب براي مامان و بابا تعريف كرد هر دو آنها با شنيدن اين خبر غرق در شادي شدند.

به شدت در خودم احساس شكست و دلمردگي مي كردم طوري كه كاملا بي انگيزه و بي هدف روز هاي زندگي خود را طي مي نمودم و اگر اجبار نبود حتي راضي بودم درس و دانشگاه را هم ول كنم . در اين روز ها هر جاي دانشگاه كه پا مي گذاشتم چشمان افسونگر باربد مرا تعقيب مي كرد او تنها با همين نگاه هايش داشت مرا به مرز جنون مي كشاند . چقدر بارها باه حودم نهيب زدم كه او مرا خرد كرده و شخصيتم را از بين برده و مرا به باد تمسخر گرفته ، چه قدر به خودم گفتم كه او دلش نزد كس ديگري اسير است بي خيالش شو ، اينها را به خود مي گفتم اما باز وقتي به دلم مراجعه مي كردم مي فهميدم كه دلم براي هر نگاهش پرپر مي زند !
دلم مي خواست كه آنقدر قوي و محكم بودم كه مقابلش مي ايستادم و به او مي گفتم تو مي خواهي با نگاهت ، با سكوتت چه چيزي را ثابت كني . لعنتي چي از جونم مي خواهي كه حتي يه لحظه هم در خواب و بيداري رهايم نمي كني ؟ اين افكار مدام با نگاه هاي او در ذهنم مي چرخيد ولي من هيچ عكس العملي نمي توانستم از خودم نشان دهم .

نامزدي فواد مصادف بود با عيد نوروز ، برخلاف نظر فواد كه مي گفت جشن كوچكي مي گيريم ، جشن زيبا و بسيار باشكوهي شد . خانواده عمو جلال ، عمه ملوك و حتي برخي از اقوام كه در جنوب زندگي مي كردند هم در جشن نامزدي فواد شركت كردند . اقوام خانواده آشتياني هم همين طور ، در اين ميان تنها كسي كه با ساده ترين لباس در آن جشن شركت كرد من بودم . تازه جاي خلوتي را هم بدست آوردم و با نشستن روي صندلي توانستم تمام افراد را در زير نظر داشته باشم اما چشمان بي قرار من تنها به دنبال يك نفر مي گشت كه آن هم باربد بود . عاقبت او را از دور ديدم و قلبم فرو ريخت ، پيراهن صورتي كم رنگ و آستين كوتاهي بر تن داشت و با كراواتي كه بسته بود و شلوار جين خوش رنگي كه به پا كرده بود درست مثل ستاره اي در مجلس مي درخشيد . همين طور به او زل زده بودم كه رعنا به طرفم آمد و گفت :
– فرناز جون اون پسر پيرهن صورتيه …
حرفش را بريدم و گفتم :
– باربد ، برادر عاطفه است در ضمن همكلاسي من هم است .
رعنا آه بلندي كشيد و گفت :
– با اينكه اينقدر بهش نزديكي اما تا حالا نتونستي تورش كني ؟ واقعا كه دختري به سردي تو نديده ام آخه مگه مي شه آدم همچين ستاره اي در كنارش داشته باشه و نسبت به او بي خيال باشه !
نيشخندي به او زدم و گفتم :
– پيشكش تو ! اگه مي توني تورش كني برو جلو !
رعنا همچنان كه باربد را زير نظر داشت با قاطعيت گفت :
– امشب حتما تورش مي كنم .
ناگهان خنديدم و گفتم :
– اين فكرهاي بي خود را از سرت بيرون كن اين از اون پسرهايي نيست كه تو فكرش را مي كني او يك پسر خودخواه و كاملا از خود راضيه !
رعنا كه با حرفهاي من قانع نشده بود گفت :
– امتحانش مجانيه !

رعنا با گفتن اين حرف مرا ترك كرد و به جمع پيوست ديگر نگاهي به باربد نكردم تمام توجه ام به فواد و عاطفه بود كه دو پرنده خوش اقبال اين بزم بودند . فواد حتي براي لحظه اي او را رها نمي كرد مدام در گوش هم نجوا مي كردند و سپس مي خنديدند . مامان هم دور هر دوي آنها مي چرخيد و اسپند دود مي كرد . در همان حين بود كه متوجه نگاه هاي مرد جواني به خود شدم . در حالي كه ابروانم را در هم مي كشيدم و نگاهم را ازش مي گرفتم با خود زمزمه كردم ، مرتيكه بي چشم و رو ! ببين چطور با وقاهت ايستاده و بروبر منو نگاه مي كنه تازه بهم لبخند هم مي زند . شانس ما را ببين همه را برق مي گيره ما را چراغ نفتي ! داشتم اين حرف ها را با خودم زمزمه مي كردم كه ناگهان با ديدن صحنه اي در مقابلم كلمات در دهانم ماسيد ، باربد را ديدم كه گرم رقصيدن با رعنا بود و نيش هر دو تا هم تا بنا گوش باز بود از ديدن اين صحنه حالم بهم خورد و احساس حسادت بر وجودم غلبه كرد . اصلا نمي توانستم باور كنم كسي كه دارد با رعنا مي رقصد باربد باشد او به حدي خودخواه بود كه به هيچ دختري در دانشگاه نرمش نشان نمي داد اما حالا به همين راحتي گرم رقصيدن با رعنا شده بود . داشتم از حسادت منفجر مي شدم از جايم بلند شدم و به طرف ديگري رفتم تا آن دو در مقابل چشمانم نباشند. با خود گفتم ، يعني رعنا چه برتري نسبت به من داشت كه فورا باربد را جذب كرد فكرم چنان آشفته بود كه اصلا متوجه اطرافم نبودم . چند دقيقه اي همان طور در حال خودم بودم كه صداي مردانه اي به گوشم رسيد و باعث شد كه از عالم خودم بيرون بيايم . سرم را به طرف صدا چرخاندم و به يكباره اخم هايم در هم فرو رفت او همان مرد جواني بود كه مي خواست با نگاه هاي هيزش مرا ببلعد ! همين كه آمدم او را با حرف دندان شكني از خود دور كنم ناگهان گفت :
– خانم افتخار مي دهند تا دقايقي را در كنارشان سپري كنم ؟ البته قبلش از شما معذرت مي خواهم كه باعث برهم زدن خلوتتان شدم !

دوباره دهانم را باز كردم كه جواب سرباليي به او بدهم اما در همان لحظه شيطان بر وجودم غلبه كرد و با خود گفتم ، چه اشكالي دارد براي دقايقي با او هم صحبت شوم و بر خلاف ميلم با او گفتگو كنم . مي خواستم با اين كارم حسابي تلافي رقصيدن باربد را با رعنا در آورم بنابراين به او گفتم :
– خواهش مي كنم بفرماييد .
او درست روبروي من يك صندلي را عقب كشيد و روي آن نشست . بعد خيلي زودتر از آنچه كه فكرش را مي كردم خودش را معرفي كرد و گفت : – بنده رامين آشتياني هستم پسر عموي عروس خانم ، شما هم ظاهرا از همخواني چهره تان با آقا داماد بايد نسبت نزديكي با او داشته باشيد ؟ ديگر به ادامه حرف هايش توجه نكردم و با خودم گفتم ، پس پسر عموي باربد است . درست مثل او زيرك و باهوش ، جالبه ! در يك لحظه به خود نهيب زدم و گفتم ، فرناز فريب يكي ديگر از آشتياني ها را نخور و هر چه زودتر او را از خودت دور كن . داشتم با خودم كلنجار مي رفتم كه او گفت :
– ببخشيد ، خانم اگر دوست نداريد مي توانيد خودتان را معرفي نكنيد !
ناگهان از دهانم در رفت و گفتم :
– اين طور كه شما فكر مي كنيد نيست … من فرنازم ، خواهر داماد .
چهره رامين از خوشحالي باز شد و با صدايي كه از شوق مي لرزيد گفت:
– واقعا از آشناييتان خوشبختم بايد همين ابتدا بگويم از اينكه اين افتخار نصيبم شد تا با گل سر سبد مجلس امشب هم صحبت شوم بسيار خوشحالم ، فرناز خانم بدون اغراق بايد بگويم شما در حالي كه كاملا با سادگي در اين بزم حضور پيدا كرديد اما باز هم مثل ستاره پر نوري در ميان جمع مي درخشيد !
از شنيدن توصيف هاي رامين در حالي كه وقيحانه به صورتم زل زده بود و مرا تحسين مي كرد از شدت شرم سرخ شده و با خودم گفتم ، چه اشتباهي كردم كاش همان اول او را از خودم دور كرده بودم . در ذهنم به دنبال بهانه اي مي گشتم تا از شر نگاه هاي بي شرمانه او رها شوم انگار كه رامين فكرم را خوانده باشد گفت :
– فرناز خانم مشكلي برايتان پيش آمده ؟
با من … من … گفتم :
– نه … نه … چيز مهمي نيست راستش فقط كمي احساس تشنگي كردم .
اين را گفتم و فورا از جاي خود بلند شدم تا به قصد نوشيدن آب او را ترك كنم كه از شانس بدم ، او هم بلند شد و گفت :
– خواهش مي كنم شما بنشينيد من برايتان آب مي آورم .
رامين اين را گفت و بدون هيچ مكثي از جلوي چشمانم دور شد خودم را سرزنش كردم و زير لب با حرص گفتم ، بهانه اي بهتر از نوشيدن آب نداشتي ؟ و اجبارا دوباره سر جاي خودم نشستم . در اين هنگام صداي اركستر به خاموشي نشست و آرامش خاصي در سالن حاكم شد ، ناگهان به ياد باربد افتادم و دوباره موج حسادت در وجودم نقش بست . همان طور كه در فكر او بودم از دور ديدمش كه دستمالي در دستش بود و داشت عرق هاي روي پيشاني اش را پاك مي كرد ولي نگاه هايش سرگردان بود اما به محض اينكه مرا ديد نگاهش ثابت ماند و سعي كرد كه خود را بي تفاوت نشان دهد . فهميدم كه مرا جستجو مي كرده چون طولي نكشيد كه به طرفم آمد و گفت :
– همكلاسي گرامي حالت چطوره ؟
در حالي كه هنوز ريشه هاي خشم و حسادت نسبت به او در وجودم شعله مي كشيد با سردي جواب احوال پرسي اش را دادم . باريبد خنده كوتاهي كرد و گفت :
– فرناز خانم خوش به سعادت تنهايي كه اينقدر دوستش داري اما ديگه داري زياده روي مي كني ، چه مي شد كمي هم به دختر عمويت مي رفتي ! آدم در كنارش اصلا گذر زمان را حس نمي كند .
لبخندي از روي حرص زدم و گفتم :
– پس مباركت باشه .
باريد قهقهه اي زد و هيچ نگفت من هم در مقابلش كم نياوردم و با شيطنت به او گفتم :
– اتفاقا آقاي آشتياني شما هم پسر عموي با مرامي داريد ! چون برخلاف شما كه فردي مرموز هستيد او بسيار مهربان و باكمالاته راستش در اين مدتي كه داشتم با او گفتگو مي كردم فهميدم كه شما دو تا هم ….
باربد طاقت نياورد و با عصبانيت حرفم را قطع كرد و بريده بريده گفت :
– منظورت …كيه ؟ … نكنه رامين را مي گويي ؟
در حالي كه سعي مي كردم همچنان خونسرد باشم و بيشتر حرص او را در بياورم گفتم :
– بله … آقا رامين را مي گويم …

باربد دوباره دهانش را باز كرد كه حرفي بزند اما درست در همان لحظه رامين با ليوان آب سر رسيد . او و باربد نگاهي بهم انداختند و بعد اين باربد بود كه ابروانش را در هم كشيد و به رامين گفت :
– مي شه بپرسم اينجا چكار مي كني ؟
رامين با خونسردي گفت :
– اتفاقا من بايد اين سوال را از تو بپرسم ؟
رامين اين را گفت و سپس ليوان آب را به سويم گرفت ، لبخند اجباري به او زدم و گفتم :
– ممنون آقا رامين .

باربد نگاه ترسناكي به من انداخت كه مو بر اندامم راست شد و باعث شد از تمام گفته هاي خود پشيمان شوم . بعد هم ديگر ايستادن را جايز ندانست و با حالت عصبي ما را ترك كرد . بعد از رفتن او نفس عميقي كشيدم ، گر چه حرف هايم باعث تلافي كردن حرف هايش شد و او را به شدت عصبي كرد اما دلم به نوعي ناآرام شده بود . با صداي رامين كه گفت :
– فرناز خانم نمي خواهيد آب را بنوشيد ؟
به خودم آمدم و با صداي گرفته اي گفتم :
– بله … ممنون .
و بعد ناچارا جند جرعه از آن را نوشيدم .
رامين كه متوجه پريدگي رنگ چهره و تغيير رفتارم شده بود با زيركي گفت:
– فرناز خانم باربد حرفي زده كه باعث ناراحتي تون شده ؟
با من…من گفتم :
– نه…نه…چه حرفي ؟
رامين نفس عميقي كشيد و گفت :
– آخه اون يه آدمي كه به زمين و زمان گير مي ده ، شكاكه ! در ضمن بداخلاق و خشك و عبوس هم هست .
حرفش را با بي حالي بريدم و به خاطر اينكه بيشتر با او بحث نكنم گفتم:
– رفتار او برايم مهم نيست .
بعد براي لحظه اي سكوت كردم و سپس حرفم را ادامه دادم و گفتم :
– آقا رامين من كمي احساس كسالت دارم فكر مي كنم احتياج به جاي خلوت و آرامي دارم و از اينكه نتوانستم بيشتر از مصاحبتتون لذت ببرم جدا معذرت مي خواهم .
اين را گفتم و سپس از جايم بلند شدم . رامين هاج و واج مرا مي نگريست و بعد گفت :

خواهش مي كنم اصلا خودتان را ناراحت نكنيد مهم سلامتي شماست!
با گفتن ممنونم و اميدوارم اوقات خوبي در پيش رو داشته باشيد او را ترك كردم و بعد خودم را به خلوت ترين مكان رساندم كه متاسفانه در آنجا هم خلوتم با ورود رويا بهم خورد . رويا آمد و كنار دستم نشست و با صحبت هاي گوناگون حواسم را به كلي از باربد پرت كرد . من و رويا هر دو در حال پوست كندن ميوه بوديم كه رعنا هم به جمع ما ملحق شد آثار ناراحتي در چهره اش به وضوح مشخص بود . من و رويا هم زمان از او پرسيديم :
– اتفاقي برايت افتاده ؟
رعنا نگاهش را به طرف من ثابت كرد و گفت :
– فرناز جون حق با تو بود ! باربد پسر خيلي خودخواه و مغروري است .
از اين حرف رعنا تعجب كردم و پرسيدم :
– چطور مگه ؟
– من اوايل جشن بهش پيشنهاد رقص دادم كه او هم پذيرفت دقايقي را با هم رقصيديم اما حالا كه او را تنها روي صندلي ديدم و به طرفش رفتم و از او خواستم كه دوباره با من برقصد .
( رعنا به اين جاي حرفش كه رسيد در حالي كه سعي مي كرد اداي صحبت كردن باربد را در بياورد )گفت :
– خانم لطفا مرا ببخشيد من نه حوصله رقصيدن دارم و نه فكر مي كنم كيس مناسبي براي شما باشم .
از اين كه رعنا دقيقا اداي باربد را در آورده بود من پكي زدم زير خنده اما رويا با حرص به او گفت :
– از اينكه حسابي سنگ روي يخت كرد راحت شدي ؟
چهره ي رعنا آنچنان درهم بود كه هيچ حرف ديگري نزد من در حالي كه سعي مي كردم كه او را از اين حال و هوا بيرون بياورم گفتم :
– رعنا جان چيزي بود و گذشت ديگر خودت را اينقدر عذاب نده منتها بايد از اين تجربه تلخ درس بگيري كه يك دختر خوب و نجيب هيچ وقت از يك پسر درخواست رقص نمي كند . تو بايد براي شخصيت خودت ارزش قائل باشي !
رعنا به طرفم آمد و گونه ام را بوسيد و گفت :
– فرناز جون كاش من كمي از رفتارهاي تو را به ارث برده بودم ! تو خيلي خوب هستي باور كن همين جا بهت قول مي دهم كه ديگه هرگز فريب ظاهر كسي را نخورم .
خنديدم و گفتم :
– اميدوارم .
خلاصه شب نامزدي فواد با تك تك اين اتفاقات شكل گرفت و گذشت ، من تمام اتفاقات آن شب را در دفترچه خاطرات ذهنم ثبت كردم . جالب اين بود كه ديگر من نه رامين را ديدم و نه باربد را ! آن شب با تمام هيجاناتش به پايان رسيد و سرانجام شبي به ياد ماندني براي فواد و عاطفه رقم خورد .

* * * *

تا ص 132
عاطفه به حدي خونگرم و مهربان بود كه گاهي واقعا شك مي كردم كه او خواهر باربد است ؟ او در اولين فرصتي كه بدست مي آورد به ديدنمان مي امد و هر دفعه يك دسته گل زيبا و معطر براي مامان به همراه داشت . در واقع دختري بود كه دقيقا با اسمش همخواني داشت ، پر عاطفه و با محبت .
دو ماه مثل برق و باد گذشت فواد و عاطفه تمام اين مدت را به دنبال خانه اي لوكس و نقلي بودند تا هر چه زودتر زندگي تازه خود را آغاز كنند و سر و سامان بگيرند . در تمام اين مدتي كه گذشت باربد هنوز با من سرسنگين بود دقيقا مي توان بگويم از شب نامزدي فواد و عاطفه و ديده شدن من به همراه رامين ! چقدر كنجكاو بودم كه بدانم چرا او آن شب مرا تا آن حد با خشم و غضب نگريست و هيچ نگفت افسوس كه هيچ علت خاصي براي اين رفتار باربد نتوانستم بيابم . يك روز اتفاقي او را در حياط دانشگاه ديدم كه در حال قدم زدن بود اما همين كه مرا ديد بر جاي خودش ثابت ماند به ناچار با او سلام و احوال پرسي مختصري كردم و بعد قصد رد شدن از كنارش را داشتم كه ناگهان او گفت :
– فرناز خانم پارسال دوست و امسال آْشنا ! يادمه تا قبل از نامزدي فواد بدجوري برايش دل مي سوزوندي و با خواهش و التماس از من مي خواستي كه موافق اين وصلت باشم اما حالا كه به اصطلاح خرت از پل گذشته ديگه ما رو تحويل نمي گيري ؟ يا نكنه سرت جايي ديگه گرمه ؟
فورا فهميدم كه منظورش رامينه از اينكه او چنين برداشتي نسبت به من كرده بود عصبي شدم اما به زحمت سعي كردم كه خودم را كنترل كنم و حرص او را بيشتر دربياورم . بنابراين با لحن تقريبا آرامي گفتم :
– آقاي آشتياني نكند جنابعالي انتظار داشتيد كه به خاطر موافقت شما با ازدواج فواد و عاطفه بيايم و دستتان را ببوسم شما واقعا عجيب ترين موجودي هستيد كه تا به حال ديده ام ! در ضمن شما هر چه در درون من بود ذره ذره گرفتي حالا ازتون خواهش مي كنم ديگه دست از سر من برداريد و من را به حال خودم رها كنيد .
باربد قهقهه اي زد و گفت :
– مثل عصا قورت داده ها حرف مي زني فرناز خانم !
و سپس چشمانش را ريز كرد و حرفش را ادامه داد :
– اما هنوز يه چيز خيلي مهم تر و در واقع اساسي ترين مسئله را از تو نگرفته ام ! يك اعتراف …
ديگر نتوانستم خود را كنترل كنم از عصبانيت يكپارچه آتش شدم و به تندي حرفش را بريدم و گفتم :
– مطمئن باش حسرتش را به دلت مي گذارم من هنوز آنقدر بدبخت و خوار نشدم كه بخواهم عشق را از تو گدايي كنم ! فكر مي كني كي هستي ؟
اين را كه گفتم ديگر توان ايستادن در مقابل او را نداشتم پاهايم به شدت مي لرزيد . تمام توان خود را جمع كردم و از مقابل او گذشتم اما باربد بلافاصله به دنبالم آمد و گفت :
– من همانم كه كاخ غرور و صلابتت را در هم شكستم !
به او توجهي نكردم و به راهم ادامه دادم اما حرفش مدام در گوشم زنگ مي خورد كه من كاخ غرور و صلابتت را در هم شكستم . در دل فرياد زدم و گفتم ، تو فقط يك افسونگر پليدي كه از دل بيچاره من با خبر هستي !
هرگز نمي بخشمت هرگز … اعصابم فوق العاده بهم ريخته بود از دانشگاه بيرون آمدم و با تاكسي خود را به خانه رساندم ، باربد … باربد لعنت به تو ! تو كي هستي ؟ با اينكه روح و روان مرا نابود كردي اما باز هم مرغ عشقت در ضمير فنا شده ي روياهايم پرواز مي كند . تمام فكر و ذكرم اين شده بود كه چگونه حال باربد را بگيرم تا بلكه حالش جا بيايد و ديگه سر به سر من نگذارد . ناگهان با به ياد آوردن جشن عروسي فواد جرقه اي در ذهنم زده شد و همه چيز را به آن روز موكول كردم .
* * * *
در حالي كه به كارت عروسي فواد نگاه مي كردم با خودم فكر كردم كه اين سه ماه چه زود گذشت ؟ بالاخره روزي كه انتظارش را مي كشيدم فرا رسيد . با صداي فواد كه داد مي زد فرناز بدو ديگه كلي كار داريم با عجله كارت را در پاكت گذاشتم و با برداشتن آن شتابان از اتاق بيرون آمدم . مامان از داخل آشپزخانه صدايم زد و گفت :
– فرناز جون بيا يه چيزي بخور دلت ضعف مي ره ها …
در جوابش گفتم :
– ديرم شده مامان جون بايد كارت دعوت ندا را ببرم و از آن طرف هم لباسم را از خياط تحويل بگيرم .
مامان به دنبالم آمد و ساندويچ الويه را به دستم داد و گفت :
– حداقل اين را در ماشين بخور !
ساندويچ را از دست مامان گرفتم و با بوسيدن گونه اش از او تشكر و خداحافظي كردم .
فواد در اين روز ها به قول معروف كبكش خروس مي خواند او با قرار دادن كاستي شاد درون ضبط اتومبيلش خوشحالي خود را نشان داد و با شوق گفت :
– خوب فرناز جون عجله كن كه امروز خيلي كار دارم . بگو اول از كدام مسير بروم ؟
گازي از ساندويچ گرفتم و گفتم :
– اول برو خانه ندا تا كارت دعوتش را بدهم بعدش هم برو خياطي لباسم را بگيرم .
فواد چشم بلندي گفت و بعد صداي ضبط را بلند تر كرد . دستانم را پناه گوش هايم قرار دادم و گفتم :
– چه خبره كمش كن ؟
فواد صداي ضبط را كم كرد و سپس با اخم شيريني گفت :

– خبر …خبر… نمي دانم اما فكر مي كنم فردا عروسي دكتر فاخته باشه، مي شناسيش كه دكتر فواد فاخته ؟ امشب هم از اخبار سراسري حتما اعلام خواهد كرد ، آخه خبر از اين مهمتر …
پكي زدم زير خنده و گفتم :
– خوش به سعادتت كه اينقدر شاد و هميشه به هر آرزويي كه داري مي رسي !
اين را گفتم و ناگهان به چندين سال قبل برگشتم زماني كه دختر بچه اي بيش نبودم . رو به فواد كردم و گفتم :
– فواد جان آن موقع ها يادت مياد ؟
– كدوم موقع ها ؟
– آن موقعي كه هر دو بچه بوديم يادته فواد … تو هر چه مي خواستي بدست مي آوردي حتي اگر نادرترين چيز بود ! تازه در كمتر از يك هفته خواسته ات برآورده مي شد . عوضش من خيلي كم پيش مي آمد كه طالب چيزي شوم و آرزوي آن را در سر داشته باشم اما همين كه اتفاقي خواهان چيزي مي شدم هرگز به دستش نمي آوردم . يادم مي آد يه روز من و تو همراه بابا و مامان رفته بوديم بيرون كه سر راهمون يك فروشگاه اسباب بازي ديديم . آنها از ما خواستند هر كدام وسيله اي را انتخاب كنيم تو فورا كاميوني خيلي قشنگ را از پشت ويترين انتخاب كردي و من هم از چندين عروسك مختلف كه به من لبخند مي زدند يكي را انتخاب كردم آخه خيلي ازش خوشم آمده بود. بعد بي صبرانه همان جا پشت ويترين ايستادم و به آن خيره شدم تا فروشنده آن را بياورد و بابا برايم بخرد . اما بابا بيرون آمد و گونه ام را بوسيد و گفت عزيزم يكي ديگه انتخاب كن فروشنده مي گويد كه اونو فقط براي دكور ويترين قرار داده و فروشي نيست . با شنيدن حرف بابا ناگهان بغض كردم و بعد اشك هايم مثل باران بهاري روي گونه ام غلتيد و با صداي بلند گريه كردم . بابا در حالي كه سعي مي كرد آرامم كند نوازشم كرد و من را به فروشگاه ديگري برد اما من تنها همان عروسك را مي خواستم كه از شانس بدم هيچ فروشگاهي نمونه آن را نداشت . يادمه آن روز تو خندان و كاميون بدست بودي ولي من دمغ و گريان ، بدون خريد هيچ اسباب بازي ديگري به خانه برگشتيم .
به اين جاي حرفم كه رسيدم ابروانم را درهم كشيدم و به فواد گفتم :
– آه فواد … من احساس مي كنم دختر خيلي بد شانسي هستم !
فواد از شنيدن حرفم آنقدر خنديد كه چهره اش يك دست قرمز شد و بعد گفت :
– فرناز جون به كس ديگه اي نگويي كه بدشانسي كه حسابي جوكت مي كنند !
و بعد در حالي كه آينه اتومبيلش را تنظيم مي كرد دوباره گفت :
– عزيزم تو نه تنها بدشانس نيستي بلكه يكي از خوش شانس ترين دختر هاي تهراني ! توي اين آينه يه نگاهي به خودت بينداز ، اولا آدم بايد خيلي شانس داشته باشد كه خدا اينقدر زيبا نقاشيش كند اما اين تنها يكي از خوش شانس هاته در ثاني تو يكي از رتبه هاي برتر كنكور كشور را بدست آوردي و در بهترين و معتبرترين دانشگاه كشور هم در حال تحصيل هستي و مهم تر از همه اينهايي كه گفتم تو خواهر دكتر فواد فاخته هستي . خوش شانس بالاتر از اين …
لبخندي زدم و گفتم :
– فواد جان از شوخي گذشته دارم باهات جدي حرف مي زنم مي گن دعاي عروس و دامادها در شب عروسي شان خيلي زود مستجاب مي شود . پس خواهش مي كنم فردا شب براي آينده اي كه در پيش رو دارم دعا كني .
فواد دوباره خنديد و با شوخي گفت :

– چشم حتما اين كار را انجام مي دهم و از خدا مي خواهم كه يك شوهر مغرور ، خودخواه ، بداخلاق، اخمو مثل خودت نصيبت كند حالا خيالت راحت شد .
چشم غره اي بهش رفتم و گفتم :
– اِ..اِ…فواد اين هم شد دعا ! آخه بي انصاف من كجا بد اخلاق و اخمو هستم … !
فواد در جوابم گفت :
– نيستي ؟ جون من خودخواه نيستي ؟ اگه نبودي كه شايان بيچاره را آن طور جواب نمي كردي !
فواد اين را گفت و بعد مثل اينكه حرفي به يادش آمده باشد ادامه داد :
– راستي فرناز مي دوني شايان مي خواهد نامزد كند ؟
با تعجب گفتم :
– نه ! با كي ؟
– خواهر يكي از دوستانش .
چشمانم را از تعجب گرد كردم و گفتم :
– واقعا !
فواد نيشخندي زد و گفت :
– نكند انتظار داشتي از عشقت بيمار مي شد و براي هميشه قيد ازدواج را مي زد ؟
خنديدم و گفتم :
– نه اتفاقا چنين نيست بلكه تعجبم از خوشحاليه !
فواد نفس عميقي كشيد و گفت :
– نگفتم تو احساس نداري ! شايان تمام ماجراي خواستگاري از تو را برايم تعريف كرد و بعد گفت اول كه از فرناز جواب رد شنيدم تا مدت ها ناراحت بود اما با گذر زمان همه چيز برايم عادي شد و فهميدم كه عشق يك طرفه هيچ لذتي نمي تواند داشته باشد هر چند كه اين عشق هم سر بگيرد . مدتي بعد از اين قضيه خيلي اتفاقي خواهر يكي از دوستانش را مي بينه و به خواست خدا مهرشون به دل همديگر مي افته و يكي دو سري هم تلفني با هم حرف هايشان را مي زنند و به تفاهم مي رسند خلاصه اينكه آقا شايان هم در همين روز ها به جرگه متاهلين مي پيوندد .
خنديدم و گفتم :
– انشاالله …
از شنيدن اين خبر فوق العاده خوشحال شدم و در دل براي خوشبختي شايان دعا كردم . با رسيدن به منزل ندا ، فواد كنار خيابان توقف كرد و گفت :
– زود برگردي ها …
از اتومبيل پياده شدم و زنگ منزل آنها را به صدا درآوردم متاسفانه ندا خانه نبود كارت دعوت را به خواهرش كه در را برايم باز كرد دادم و كلي به او تاكيد كردم كه به ندا بگويد حتما بايد در جشن عروسي فواد شركت كند و سپس خداحافظي كردم و شتابان خود را به اتومبيل فواد رساندم و لحظاتي بعد از آن محل دور شديم . وارد خياطي كه شدم لباسم را پرو كردم دقيقا همان مدلي بود كه مي خواستم به خاطر همين انعامي روي دستمزد گذاشتم و به خانم خياط تحويل دادم و با خوشحالي از خانه اش بيرون آمدم . آنقدر براي لباسم ذوق داشتم كه به محض ورود به خانه دوباره آن را پوشيدم و از اتاق بيرون آمدم و جلوي مامان قري دادم و گفتم:
– چطوره مامان ؟
مامان با حيرت نگاهي به سر تا پايم انداخت و سپس به طرفم آمد و بازوانم را گرفت و گفت :
– عزيزم درست مثل پرنسس ها شدي !
خنديدم و در برابرش تعظيمي كردم و با لحني كه مي خواستم خودم را برايش لوس كنم گفتم :
– مرسي مامي .
مامان با اين حركتم بيشتر به وجد آمد و گونه ام را بوسيد و گفت :
– الهي مادر فدات بشه عزيز دلم يادم باشه فردا قبل از رفتن به جشن برايت اسپند دود كنم .
خنديدم و به شوخي گفتم :
– حتما اين كار را بكنيد .
و بعد به اتاقم برگشتم و لباسم را عوض كردم براي خريد پارچه و پيدا كردن مدل دلخواهم تقريبا نيمي از تهران را زير و رو كرده بودم تا خوشبختانه توانسته بودم لباس مورد علاقه ام را بدست آورم .دلم مي خواست كه در مجلس فردا به قدري شيك و زيبا باشم كه باربد با ديدنم مات و متحير شود . خوشبختانه لباسم كه عالي از آب در آمده بود فقط مانده بود آرايش صورت و مدل موهايم كه آن هم قرار شد قديمي ترين آرايشگري كه در محلمان بود بيايد و مرا بيارايد .

* * * *با ذوق و شوق فراوان به حمام رفتم و بعد از آن جلوي آينه ايستادم و به كمك سشوار موهاي بلندم را خشك كردم دائم در اين فكر بودم كه بايد امروز طوري آراسته وارد مجلس شوم و خودم را شاد و قبراق نشان دهم كه باربد بفهمد نسبت به او بي خيالم . بايد جلوي ديدگانش با رامين گرم گفتگو شوم هر چند كه از او متنفر هستم اما همين كه مي دانم با او بودن باربد را عصبي مي كند برايم لذت بخش است ! با اين تصورات چشمانم برقي از شيطنت زد و از جلوي آينه رد شدم . درست راس ساعت مورد نظر خانم آرايشگر آمد ، او را به اتاقم دعوت كردم و پس از پذيرايي ، او شروع به كار كرد . ساعتي بعد وقتي او كارش تمام شد به كمكش لباسم را پوشيدم ، آرايشگر چانه ام را بالا گرفت و كمي به صورتم زل زد و بعد گفت :
– مشكلي نيست ، مي تواني خودت را در آينه نگاه كني .

مثل كودكي كه ذوق كرده باشد فورا به طرف آينه رفتم و با ديدن خودم در آينه چشمانم از تعجب برقي زد چند بار چرخي در جاي خودم زدم و در حالي كه صدايم از خوشحالي مي لرزيد پشت سر هم از خانم آرايشگر تشكر كردم . او در جواب تشكرهاي من تنها لبخندي زد و سپس گفت :
– دختر جون تو بايد از خدا ممنون باشي كه اينقدر زيبا خلقت كرده و گرنه من تنها يك آرايش مختصر و ملايمي بر چهره ات كردم .
خنديدم و اين بار در دل هزاران بار خالق خود را سپاس گفتم و بي صبرانه انتظار شروع جشن را كشيدم .

* * * *
فواد جشن عروسي اش را در باغ بزرگ و مجللي برگزار كرد . هيچ وقت آن لحظه اي را كه باربد مرا ديد فراموش نخواهم كرد . او بدون اينكه با من سلام يا احوال پرسي كند مات و مبهوت رو به رويم ايستاد و به چهره ام زل زد با غرور و در حالي كه سعي مي كردم نسبت به او بي توجه باشم از كنارش گذشتم از اينكه او را در چنين خماري قرار دادم قند در دلم آب شد . اكثر مهمانان با نگاه هاي خاصي مرا برانداز مي كردند و من با ديدن اين نگاه ها بيشتر بر خود مي باليدم .
دقايقي بعد با ديدن ندا خوشحاليم چند برابر شد او چشمكي به من زد و گفت :
– واي دختر چي شدي ؟ درست مثل ملكه ها در وسط مجلس مي درخشي .
از او تشكر كردم و گفتم :
– بهتره بريم يه جاي خلوت بشينيم .
اما ندا بدون توجه به حرفم دستم را محكم در دستش فشرد و سپس به آرامي در گوشم گفت :
– فرناز جون آن طرف را نگاه كن باربد چشم از تو برنمي داره !
خنده كوتاهي كردم و گفتم :
– ديدمش اما بهتره به او توجهي نكنيم ، مي خواهم امشب حسابي حالش را بگيرم .
ندا با گفتن امان از دست تو ، مرا به سمت صندلي هاي خالي كشيد و بعد هر دو روبروي هم نشستيم . در اين هنگام رويا و رعنا هم به جمع دو نفره ما ملحق شدند و من آنها را به ندا معرفي كردم . هر دوي آنها ،هم از لباس و هم از زيبايي من تعريف كردند .
وقتي صداي بوق ممتد اتومبيل عروس و داماد به گوش رسيد و نگاه همه را به سمت در ورودي باغ خيره ساخت . فواد از اتومبيل پياده شد ، كت و شلوار سرمه اي رنگي كه بر تن داشت او را دو چندان خوش تيپ تر كرده بود . نمي دانم چرا با ديدنش احساساتي شدم و اشك در چشمانم حلقه زد ، به زحمت جلوي احساسات خودم را گرفتم و نظاره گر آنها شدم . فواد در حالي كه بازوي عاطفه را گرفته بود به طرف مهمانان آمد ، اولين كسي كه به سوي آنها رفت باربد بود كه با بوسيدن صورت عروس و داماد به آنها تبريك گفت در همان لحظه هم اركستر شروع به نواختن كرد. رويا و رعنا ، شايان و چند تن دختر و پسر ديگر كه همگي از اقوام بودند حلقه زيبايي دور عروس و داماد زدند و رقصيدند .
درست در همان لحظه چشم شايان به من افتاد به طرفم آمد و دستم را گرفت و مرا بين جمع كشاند و گفت :
– اگر باز در حقم بي انصافي نكني دوست دارم دقايقي با هم برقصيم .
دلم نيامد كه دوباره او را از خود برنجانم مخصوصا حالا كه مي دانستم او راهش را انتخاب كرده است . بنابراين پيشنهادش را پذيرفتم و با او شروع به رقصيدن كردم . نمي دانم چند دقيقه از رقص من با شايان گذشته بود كه به طور اتفاقي متوجه باربد شدم ، كمي آن طرف تر ايستاده و محو تماشايم شده بود ، براي لحظه اي نگاهم در نگاهش قفل شد و آنچنان احساس شرم سراپايم را گرفت كه ديگر نتوانستم در مقابل چشمان خيره ي او برقصم به خاطر همين چند دقيقه بعد به بهانه اي دستانم را از ميان دستان شايان بيرون كشيدم و از جمع دور شدم و خودم را به ندا رساندم . نفس عميقي كشيدم و رو به ندا گفتم :
– آخيش راحت شدم ، داشتم زير نگاه هاي باربد آب مي شدم .
ندا با آب و تاب گفت :
– واي فرناز جون در اين دقايقي كه مي رقصيدي باربد يك لحظه چشم ازت برنداشت ، دختر بدجوري او را اسير خودت كرده اي !
پوزخندي زدم و گفتم :
– آره ، كاملا مي بينم كه داره برايم مي ميره …
ندا با حرص گفت :
– مغرور تر و كله شق تر از شما دو تا هيچ كس را نديدم ، يقين دارم هر دوي شما ديوانه وار همديگر را مي خواهيد اما غرور بي جاي هر دوتون اجازه اعتراف كردن را به شما نمي دهد .
در دلم گفتم ، ندا تو كه نمي داني او چه موجود عجيب و مرموزيه ؟ اي كاش به قول تو غرورم اجازه مي داد و مي توانستم همه چيز را در مورد او برايت بگويم اما افسوس كه نمي توانم بهت بگم كه باربد چقدر مرا اذيت مي كند . آنوقت تو ديگر گول ظاهر دلفريب او را نمي خوردي و نمي گفتي كه باربد ديوانه وار مرا مي خواهد …
ندا با تكان دست مرا به خود آورد و گفت :
– فرناز جون آنجا را ببين .
بي تفاوت برگشتم و گفتم :
– مگه چي شده ؟
با ديدن باربد كه در جاي خلوتي نشسته بود و سرگرم گفتگو با دختر جوان و بسيار زيبايي بود وجودم يكباره به سردي گراييد طوري كه فورا نگاهم را از آنها گرفتم .
ندا با كنجكاوي گفت :
– به نظرت كي مي تونه باشه ؟

در حالي كه تمام سعي خودم را مي كردم كه بي تفاوت باشم به ندا گفتم :
– ندا جان اصلا من و تو حرف بهتري از اين باربد لعنتي نداريم ؟
ندا خنديد و گفت :
– حالا اينقدر حرص نخور !
ظاهرم خونسرد بود ولي درونم مثل ديگي پر از آب جوش مي جوشيد با خود گفتم دوباره او را با يك دختر ديدم و حس حسادتم تحريك شد اما اين بار فرق مي كرد چون دختري كه با او گپ مي زد فوق العاده زيبا بود و از همين فاصله هم مي توانستم چشمان آبي اش را ببينم . يك لحظه فكر كردم نكند اين همان دختر مورد نظر باريد است كه او را دوست دارد ؟ با به ياد آوردن اين حرف در ذهن آشفته ام بيشتر آتش حسادت در وجودم شعله ور گرديد . يك لحظه چشمانم را بستم و در دل دعا كردم كه اي كاش رامين را ببينم تا بلكه بتوانم تلافي اين وجود ناآرام را از باربد بگيرم . زودتر از آنچه كه تصورش را مي كردم دعايم مستجاب شد با خود زمزمه كردم اي كاش از خدا چيز ديگري خواسته بودم ! رامين را ديدم كه داشت به طرفم مي آمد براي يك لحظه او را برانداز كردم قدي متوسط داشت و تمام اجزاي صورتش بهم مي آمد اما تيپ و راه رفتنش درست مثل لاتهاي بي سر و پا بود . با ديدنش احساس چندش در خود مي كردم اما به ناچار سعي كردم او را براي دقايقي كوتاه هم كه شده تحمل كنم . او با همان نگاه ها كه هرزگي از آن مي باريد گفت :
– فرناز خانم اميدوارم كه من را فراموش نكرده باشيد ؟
– نه خواهش مي كنم اين چه حرفي است ؟ بفرماييد بنشينيد .
رامين كه روبرويم نشست ندا در حالي كه گيج و منگ شده بود و ما را مي نگريست از جايش بلند شد و با گفتن بعد مي بينمت فرناز جون ما را ترك كرد . رامين خيلي زود باب صحبت را باز كرد و گفت :
– فرناز خانم اجازه بدهيد قبل از هر صحبتي بگويم شما بي نظيرترين و زيباترين دختري هستيد كه من در تمام عمرم ديدم خصوصا با اين لباسي كه بر تن كرده ايد مثل يك ملكه شديد به جرات مي توان گفت حتي از يك ملكه هم زيباتر ! شنيدن حرف هاي او عرق شرم را بر پيشانيم نشاند اما درست در آن لحظه فكري مثل برق از ذهنم گذشت . در حالي كه سعي مي كردم خودم را آرام و خونسرد نشان بدهم گفتم :
– آقا رامين شما ديگه زيادي اغراق مي كنيد . خيلي ها در اين مجلس حضور دارند كه از من هم زيباتر هستند فقط كافيه برگرديد و آْن خانمي را كه سرگرم گفتگو با پسر عموي محترمتان است ببينيد .
رامين فورا به حرفم گوش كرد و به جايي كه من اشاره كرده بودم نگريست و سپس با بي تفاوتي گفت :
– راحيل را مي گويي ؟
– راحيل كيه ؟
– راحيل خواهرمه در واقع نامزد باريد .
با شنيدن اين حرف تمام وجودم در هم لرزيد و گفتم :
– نامزد … باربد …؟
– آره آنها از بچگي ناف بر هم شدند و به اصطلاح اسمشون روي هم مونده !
رامين لحظاتي سكوت كرد و سپس حرفش را ادامه داد :
– باربد فقط منتظر اين است كه درسش تمام شود و با راحيل ازدواج كند .
ديگر ادامه حرف هاي رامين را نشنيدم كه چه گفت ، گويي دنيا بر سرم فرود آمده بود در دل چندين بار با خودم گفتم پس دختري كه باربد دوستش دارد راحيله !
رامين به چهره ام زل زد و بدون مقدمه اي گفت :
– فرناز خانم من بايد به شما اعتراف كنم كه در همان ديدار اول بدجوري دلداده شما شدم به حدي كه اصلا ديگه نمي توانم احساساتم را سركوب كنم . من فوق العاده بهتون علاقه مندم دوست دارم اگر افتخار بدهيد اين آشنايي ادامه پيدا كند .
حرفهاي رامين مثل شوكي بود كه من را به خودم آورد ابروهايم را در هم كشيدم و با لحن جدي گفتم :
– آقاي محترم شما چطور اجازه چنين جسارتي را به خودتون داديد و خواستار آشنايي با من شديد ؟ اصلا شما در مورد من چه تصوري مي كنيد ؟
رنگ چهره رامين به كلي تغيير كرد و من من كنان گفت :
– ب…بخ…ببخشيد باور كنيد من نيت بدي در سر ندارم . من فقط مي خواستم از شما خواستگاري كنم به خاطر همين دوست داشتم كه قبلش از مكنونات قلبي ام اطلاع پيدا كنيد .
همين كه دهانم را باز كردم تا جواب كوبنده اي به او بدهم ناگهان چشمم به باربد افتاد او در حالي كه آشكارا خشم در چهره اش پيدا بود به طرفمان مي آمد . با آمدن او جوابي را كه مي خواستم به رامين بدهم خوردم و بعد برقي از شيطنت در چشمانم جهيد و با صداي تقريبا بلندي كه باربد مي توانست بشنود گفتم :
– آقا رامين شما بايد به من يك فرصت بدهيد تا در اين مورد فكر كنم قول مي دهم در اولين فرصت بهتون جواب بدهم .
رامين كه از فرط تعجب چشمانش را گشاد كرده بود با صدايي لرزان گفت:
– فرناز خانم اين بزرگترين لطفيه كه در حق من مي كنيد . من …
در همان لحظه باربد كه دندانهايش را از فرط خشم به هم مي ساييد حرف رامين را قطع كرد و به او گفت :
– بهتره به جاي اينكه خلوت كني و دل بدي و قلوه بگيري بلند بشي بري اون طرف باغ ببيني اون پسره لندهور در اين جشن چه مي خواهد ؟ يا نكنه تو دعوتش كردي ؟
رامين با عجله گفت :
– كي رو مي گي ؟
باربد پوزخندي زد و گفت :
– فيلم در نيار خودت بهتر مي دوني كي رو مي گم همون …
رامين شتابان از جايش بلند شد و حرف باربد را قطع كرد و گفت :
– باشه الان مي رو م در ضمن احتياجي نيست كه تو اينقدر جوش بزني …

رامين اين بار رو كرد به من و گفت :
– فرناز خانم ببخشيد …
لبخند تصنعي به او زدم و گفتم :
– خواهش مي كنم .
همين كه رامين با گام هاي بلند از جلوي چشمانم دور شد باربد با همان چهره ي خشمگين جلوتر آمد و گفت :
– شخصي را بهتر از اين پسره ي بي چشم و رو پيدا نكردي ؟
لبخندي از روي حرص به او زدم و با حالتي عصبي گفتم :
– آقاي آشتياني درست نيست كه شما به برادر خانوم آينده تان توهين كنيد .
به عصبانيتش افزوده شد و با حرص بيشتري گفت :
– كدوم احمقي اين حرف را به تو زده ؟
شانه هايم را بالا انداختم و با بي خيالي گفتم :
– احتياج به گفتن كسي نبود از ظواهر كاملا پيداست !
باربد اين بار چند قدمي جلوتر آمد و دقيقا روبه رويم ايستاد و گفت :
– پس با محاسبات جنابعالي شما هم بايد نامزد پسر عمه تان باشيد ؟
و بعد از كمي مكث دوباره حرفش را ادامه داد و گفت :
– چون از ظواهر امر كاملا مشخص بود كه اگر تا دقايق ديگري با او مي رقصيدي يقينا در آغوشش غش مي كردي !
با شنيدن حرف هاي مزخرفش از عصبانيت يك گلوله آتش شدم و با مشت محكم به روي ميز كوبيدم و به او گفتم :
– شما خيلي بي خود مي كنيد كه در مورد من اينگونه تصور مي كنيد واقعا كه درون زشت و پليدي داريد !
باربد بعد از اينكه مرا حسابي عصبي كرد به يكباره عصبانيتش فرو كش كرد و گفت :
– فرناز خانم شما مقصر بوديد و گرنه من قصد بدي نداشتم تنها مي خواستم با بيان اين حرف ها به شما ثابت كنم كه آدم از حرفهاي دروغ و به سر وته اي كه بهش مي چسبونن چقدر عصبي و ناراحت ميشه !
با حرص گفتم :
– ولي لحن و گفتار شما بي ادبانه بود .
باربد اين بار قهقهه اي زد و گفت :
– اين را به حساب بي ادبيم نگذار تنها هدفم اين بود كه به اندازه اي كه در اين ساعات مرا عصبي كردي حرصت را در بياورم تا تو باشي كه ديگر به فكر انتقام گرفتن از من نيفتي و كارهاي من را با كارهاي احمقانه ات تلافي نكني .
– منظورت چيه ؟
باربد با لحن جدي گفت :
– منظورم همين پسره بي سر و پا است هر چه زودتر او را از خودت دور كن .
از اينكه وجود رامين بزرگترين نقطه ضعف باربد شده بود در دل نهايت لذت را مي بردم و قصد داشتم حسابي حالش را بگيرم . بنابراين به او گفتم :
– آقاي آشتياني لطفا درست صحبت كنيد و بي خود مرا تهديد نكنيد اولا كه اين پسره اسم داره اسمش هم آقاي رامين آشتياني است و در ضمن پسر عموي عزيز شماست . در ثاني اين آقاي محترم بدون هيچ نيت بدي فقط از من خواستگاري كرده و من هم از او مهلت فكر كردن گرفتم . در همين روزها هم من تصميم نهايي ام را خواهم گرفت خوبي اش به اين است كه شما به تمام افكار نادرستي كه در مورد من در سر داريد پايان خواهيد داد و من هم راه زندگيم را انتخاب خواهم كرد .
بر عكس تصوري كه مي كردم باربد نه تنها عصبي نشد بلكه قهقهه اي زد و بعد چشمانش را ريز كرد و گفت :
– اصلا بازيگر خوبي نيستي فرناز خانم بهتره بدوني فيلمي كه تو داري بازي مي كني خودم كارگردانش هستم پس هر چه زودتر تمامش كن و گرنه بد خواهي ديد .
باربد جمله آخرش را با حالتي عصبي و حرصي كه در هم آميخته بود بيان كرد . براي لحظاتي به ذهنم رجوع كردم و دريافتم باربد از آنچه كه من فكرش را مي كردم باهوش تر و زيرك تره . از اين همه زرنگي او حرصم گرفت و با حالتي عصبي تنها به او نگاه كردم كه او در مقابل نگاه هاي عصبي من خنده كوتاهي كرد و بعد با خونسردي گفت :
– زياد حرص نخور پرنسس مغرور !
باربد با گفتن اين جمله لبخند جادويي اش را نثارم كرد و سپس خيلي آرام و بي تفاوت از كنارم گذشت و به طرف ميهمانان رفت . در حالي كه رفتنش را نظاره گر بودم و دندانهايم را از خشم روي هم مي ساييدم با خودم گفتم ، تو شيطاني …نه…نه تو دستهاي شيطان را هم از پشت بسته اي … قلبم آنچنان تير مي كشيد كه دستم را روي سينه ام قرار دادم و براي لحظاتي چشمانم را بستم . دقايقي بعد كه نگاهم به اطراف باغ افتاد ناگهان رامين را ديدم كه ظاهرا داشت به طرف من مي آمد . با خشم از جاي خود بلند شدم و با خود گفتم ، پسره احمق چه جدي گرفته ؟ و بعد شتابان به طرف مهمانها رفتم و خودم را قاطي آنها كردم تا چشمان هيز او مرا نبيند .
عاقبت جشن با تمام شكوه و زيبايي اش به پايان رسيد و ميهمانان رفته رفته جشن را ترك كردند . بار ديگر بابا و مامان و همچنين خانواده آشتياني به نزد عروس و داماد رفتند و برايشان آرزوي خوشبختي كردند برايم باور كردني نبود كه باربد هنگام تبريك گفتن به عاطفه چشمانش پر از اشك شود و به زحمت بتواند جلوي خودش را بگيرد . دقايقي بعد عروس و داماد سوار اتومبيل خود شدند و باغ را به مقصد شروع زندگي تازه خود ترك كردند . بعد از رفتن آنها ما هم آماده رفتن مي شديم كه باربد رو به بابا كرد و گفت :
– آقاي فاخته اجازه بدهيد كه شما را برسانم .
انگار تعارف هاي بابا بي فايده بود چون باربد را ديدم كه به طرف اتومبيلش رفت تازه يادم افتاد كه با جدا شدن فواد ما هم بي اتومبيل شديم . در يك لحظه دوباره چشمم به رامين افتاد كه ظاهرا با مردي گفتگو مي كرد اما نگاه هاي هرزه اش را به من دوخته بود كه خوشبختانه با آمدن باربد به طرف اتومبيلش رفتيم و توانستم خود را از شر نگاه هاي هوس آلود رامين پنهان كنم . با نشستن در اتومبيل باربد دوباره وجودم لبريز از احساسات شد براي سركوب كردن آن سرم را به صندلي تكيه دادم و چشمانم را بستم تا به ظاهر خود را نسبت به او بي توجه نشان بدهم . باربد با سرعت از آن جا دور شد و لحظاتي بعد پخشش را روشن كرد و طولي نكشيد كه صداي مرد خواننده در فضاي كوچك اتومبيل پيچيد ترانه اي بود كه بيش از حد دوستش داشتم با شنيدن هر كلمه اش احساساتم بيشتر تحريك مي شد . در دل با خواننده همخواني مي كردم :
« اين آخرين تلاشمه واسه بدست آوردنت ،باور كن اين قلبو نرو اين التماس آخره ، چقدر مي خواهي توبشكني غرور اين شكسته رو ،هر چي مي خواي بگي بگو اما نگو بهم برو ،اين دلو عاشقش نكن ، اگه مي خواي قلب منو جا بذاري ، دلم پر از شكايته اما صدام در نمياد ، مي ترسم از دستم بري ، كاري ازم بر نمياد . »
به زحمت روي احساسات خودم سرپوش گذاشتم و سرم را بلند كردم متوجه باربد شدم كه از داخل آينه اتومبيل به چهره ام خيره شده اما به محض اين كه من نگاهش كردم او نگاهش را گرفت در دل گفتم به درك !

پسره ي خودخواه از خود راضي . اين بار نگاهم را به خيابان دوختم و اصلا توجهي به گفتگوي بابا و باريد نكردم آنقدر نگاهم را غرق آدم هاي جورواجور كردم كه متوجه رسيدن به منزل نشدم . بابا و مامان با گرمي از باربد تشكر كردند ولي در عوض من با لحن سردي از او خداحافظي كردم او هم به همان سردي جوابم را داد . به محض رسيدن به خانه بابا و مامان شروع كردند به تعريف و تمجيد از باربد ، مامان گفت :
– واقعا پسر باشخصيت و آقائيه !
بابا ادامه داد :
– البته از اون پدر و مادر چنين بچه هايي هم بايد به عمل بياد خانم !
از اينكه اين طوري از شخصيت باربد تعريف مي كردند در دل به افكار و صحبت هاي آنها مي خنديدم ولي بدون اينكه به ادامه ي گفتگوي آنها توجه كنم به اتاقم رفتم و روبروي آينه ايستادم و با حرص تمام آرايش صورتم را پاك كردم و بعد با عصبانيت موهايم را به هم ريختم و با خودم گفتم ، چقدر انتظار اين جشن را كشيدم و چقدر خوش بين بودم كه باربد لعنتي با ديدن تيپ و آرايشم به طرفم مي آيد و زيباييم را تحسين مي كند چقدر با رامين گرم گفتگو شدم تا بلكه بتوانم حسابي حالش را بگيرم اما او افكار مرا خواند و تمام محاسباتم اشتباه از آب در آمد . لعنت به او كه اينقدر باهوش و زيركه ! عاقبت با اعصاب بهم ريخته روي تختم افتادم و چشمانم را به هم فشار دادم و سعي كردم به او فكر نكنم تا بيشتر از اين اعصابم بهم نريزد .

تا ص 153فواد و عاطفه براي ماه عسل به مشهد رفتند . حالا ديگر واقعا باورم شده بود كه عاطفه خواهر باريد ، عروس خانواده ي ماست و باربد از اين به بعد تنها همكلاسيم به حساب نمي ايد بلكه او برادر خانم فواد هم بود و به نوعي حضور او در زندگيم پر رنگ تر مي شد . يكي دو هفته بدون اتفاق خاصي گذشت در اين ميان باربد را مرتب مي ديدم اما خيلي خشك و رسمي با هم برخورد مي كرديم . باربد ديگر نه سر به سرم مي گذاشت و نه از شيطنت هايش خبري بود به قول معروف 180 درجه رفتارش تغيير كرده بود كه اين براي من تعجب آور بود ! يك روز كه طبق معمول خسته و بي حوصله از دانشگاه بيرون مي امدم ناگهان چشمم به چهره ي آشنايي كه در پشت رل اتومبيل نشسته بود افتاد . وقتي به ذهنم رجوع كردم فورا فهميدم او رامينه ، با خود فكر كردم حتما منتظر باربد است براي همين آرام و بي توجه از كنارش گذشتم اما متاسفانه هنوز چند قدمي به جلو برنداشته بودم كه متوجه بوق هاي پياپي اتومبيل شدم . به يكباره قلبم به لرزه درآمد و هول و هراس عجيبي سر تا پايم را فرا گرفت با خودم گفتم برو لعنتي چي از جونم مي خواهي ؟ اصلا تو از كجا آدرس دانشگاه منو پيدا كردي ؟ در حال و هواي نابسامان خود بودم كه صدايش به گوشم رسيد :
– خانم فاخته …
برگشتم و به سردي به او سلام كردم اين كارم باعث شد كه لبخند از روي لبانش محو شود . خيلي سريع گفتم :
– امري داشتيد آقاي آشتياني ؟
رامين كه هنوز از اين رفتار من سر در گم بود با لكنت گفت :
– خانم فاخته اگه مي شه لطف كنيد سوار اتومبيل بنده شويد مي خواستم با شما صحبت كنم .
نگاهي به ساعت مچي ام انداختم و در جوابش گفتم :
– شرمنده ام آقاي آشتياني ! من نمي توانم شما را همراهي كنم .
رامين با عجله پرسيد :
– چرا ؟
با تحكم گفتم :
– به دليل مسائل شخصي .
رامين از رو نرفت و با حالتي ملتمسانه گفت :

– خانم فاخته مرا ببخشيد از اينكه چنين موقعي مزاحم شما شدم اما باور كنيد كه ديگر طاقت اين انتظار را نداشتم . اگه شما به ياد داشته باشيد قرار بر اين بود كه جواب خواستگاري مرا به زودي بدهيد باور كنيد كه من الان چند روزه سفر هاي خارجه ام را به خاطر شما به تعويق انداخته ام تا بلكه بتوانم نظر مساعد شما را درياقت كنم .
براي لحظاتي سكوت كردم و به خاطر كارهاي احمقانه ام خودم را به باد سرزنش گرقتم . دقايقي بعد از روي ناچاري به او گفتم :
– آقاي محترم بنده فكرامو كردم اما تحت هيچ شرايطي راضي به اين ازدواج نيستم اميدوارم از اينكه رك و بي پرده حرفم را زدم از دست من ناراحت نباشيد !
رامين بريده بريده گفت :
– آخه…من… خيلي اميدوار بودم ! باور كنيد من بيش از تصورتان به شما علاقه مندم من ….
رامين هنوز داشت حرف مي زد كه ناگهان اتومبيل باربد را ديدم كه با سرعت كم و چشمان متعجب سرش را از پنجره بيرون آورده و به ما نگاه مي كند .
– رامين !
رامين نگاهي سرسري به باربد انداخت و بعد بي توجه به او رو به من كرد و گفت :
– شنيدن جواب منفي شما منو مايوس نمي كنه من تا وقتي نظر شما عوض بشه صبر مي كنم .
ديگر صبر را جايز ندانستم و با گام هاي سريع از مقابل آن دو گذشتم . به حدي از رفتار و حركات بچگانه ام عصبي شده بودم كه مدام خود را لعن و نفرين مي كردم و زير لب با خودم مي گفتم مردك بي سر و پا خجالت نمي كشه از من خواستگاري مي كنه ؟ يعني فكر مي كنه كه من آنقدر بدبخت و خوار شده ام كه بخواهم با لات بي سر و پايي مثل اون ازدواج كنم . اين حرف ها را مي گفتم و بيشتر از رفتار خودم عصبي مي شدم ! سر درد عجيبي به سراغم آمد كه باعث شد ديگر نتوانم بيش از اين پياده روي كنم . به ناچار ايستادم و منتظر تاكسي شدم اما هنوز مدتي نگذشته بود كه اتومبيل باربد جلوي پايم ترمز كرد . دست و پايم را بدجوري گم كردم به طوري كه احساس مي كردم براي اولين بار است كه با او رو به رو مي شوم ! آنقدر هول شدم كه قدرت مخالفت نداشتم پس بدون هيچ مخالفتي سوار اتومبيلش شدم . دقايقي بعد او از سكوت سنگيني را كه بر فضاي اتومبيل حاكم بود شكست و بدون هيچ مقدمه چيني گفت :
– ببينيد فرناز خانم رامين پسر عموي بنده است و من او را مثل كف دستم مي شناسم . به ظاهرش نگاه نكنيد او يك فرد بي بند و بار و موجودي بسيار خطرناكي است . بهتره كه او را به طور جدي از خودت دور كني گر چه فكر مي كنم اين را قبلا به شما متذكر شدم اما ظاهرا شما فراموش كرديد ؟
با حرص گفتم :
– آقاي آشتياني من فكر نمي كنم آنقدر دختر كودن و احمقي باشم كه دور و بر چنين آدم هاي مرموز و چند شخصيتي بگردم ! من نمونه پسر عموي شما را بارها و بارها ديده ام پس احتياج به راهنمايي كردن شما ندارم .
باربد به يقين فهميده بود كه منظورم با خود او هم هست چون در مقابل حرف هايم فقط سكوت كرد شايد هم داشت فكرش را جمع مي كرد تا جوابي به من بدهد . دقايقي بعد او با لحن خشك و رسمي گفت :
– فرناز خانم مطوئن باش كه آينده شما هيچ ربطي به من نداره و من هيچ تمايلي در خودم نمي بينم كه بخواهم شما را راهنمايي كنم . تنها به خاطر اين كه دچار عذاب وجدان نشوم خواستم كه شما را با بخش كوچكي از اخلاقيات رامين آشنا كنم . ديگر خود داني !
آنقدر از خشك صحبت كردنش خونم به جوش آمد كه نتوانستم سكوت كنم و با لحن تندي به او گفتم :
– بايد به شما تبريك گفت كه چنين وجدان با انصافي داريد . حالا خواهش مي كنم كه يه گوشه اي نگه داريد مي خواهم پياده شوم .
باريد هيچ نگفت و با سكوت زهر ماريش وجود مرا بيشتر آتشي كرد و بدون اينكه حتي نيم نگاهي به من بيندازد ماشين را نگه داشت ، پياده شدم و درب اتومبيل را محكم بستم . در حالي كه با عصبانيت در پياده رو راه مي رفتم زير لب با خودم مي گفتم ، خدايا او را چگونه خلق كردي ؟ چرا او اين همه رفتار هاي عجيب در مقابل من از خود نشان مي دهد ؟ او ابتدا مرا با ترفند هاي مختلف وارد اين بازي احمقانه كرد بعد تا جايي كه مي توانست شخصيت و وجهه ي مرا خراب كرد . او بارها عشقي را كه در سينه ام نسبت به او داشتم به رخم كشيد و خود را خالي از هر نوع حسي نسبت به من نشان داد . حالا هم به طور عجيبي تمام رفتار هايش را نسبت به من تغيير داده و به فردي خشك و رسمي تبديل شده ! تمام اين حرف ها آنچنان به ذهنم فشار مي آورد كه دلم مي خواست فرياد بزنم و بگويم خدايا چرا او را وارد سرنوشت من كردي ؟ كسي كه فاقد هر گونه احساساتي مي باشد گويي اصلا قلبي در سينه اش وجود ندارد . او هيچ گاه مرا به سوي خود نمي خواند صداي قلبم را مي شنود اما پاسخي به آن نمي دهد . پس چرا با اين همه بدي كه در حقم مي كند از او متنفر نمي شوم ؟ … چرا باز او را مي خواهم … پشت اين چهره ي مرموز چه چيزي پنهان شده كه دارد مرا به مرز جنون مي كشاند ؟ در حالي كه لحظه اي فكرم آرام نمي گرفت با حالتي نامساعد به خانه رسيدم . بابا و مامان هر دو آماده رفتن به مدرسه بودند با ديدن من همزمان با هم گفتند :
– خسته نباشي دختر گلم .
همراه با لبخندي گفتم :

ممنونم .
از ربق نگاه مامان خوشحالي مي باريد حدسم درست بود چون فورا گفت:
– فرناز جون ، فواد و عاطفه از ماه عسل برگشتند .
لبخندي زدم و گفتم :
– خوب چشمتان روشن …
– مرسي عزيزم … راستي فواد و عاطفه براي امشب هر دو خانواده را دعوت كرده اند .
با تعجب پرسيدم :
– دو خانواده ؟
مامان گفت :
– ما و خانواده آقاي آشتياني .
با شنيدن اين خبر قلبم فرو ريخت و با خودم گفتم خداي من باز امشب باربد را مي بينم و بايد كلي عذاب بكشم . رو كردم به مامان و گفتم :
– مي شه من نيام ؟
مامان فورا گفت :
– چي ؟ تو مي خواهي نيايي ؟
بابا حرف مامان را ادامه داد و گفت :
– فرناز جون بي خود سعي نكن بهانه بياوري كه هيچ بهانه اي پذيرفته نيست الان هم بهتره بعد از خوردن ناهار بري استراحت كني تا شب قبراق و سرحال باشي .
– در همان لحظه يك باره به ياد امتحان زبان تخصصي كه فردا داشتيم افتادم و با عجله گفتم :
– ولي من فردا امتحان مهمي دارم .
مامان در حالي كه چادرش را مرتب مي كرد گفت :
– اين ديگه مشكل خودته !
بابا هم حرف مامان را تاييد كرد و بعد هر دو با خداحافظي از خانه بيرون رفتند . بعد از رفتن آنها آه بلندي كشيدم و به اتاقم رفتم . ميل به خوردن ناهار نداشتم لباسم را عوض كردم و روي تخت دراز كشيدم كه چشمم به شعر سهراب كه روبروي تختم بود افتاد و با خود گفتم « كاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود . » و سپس ناخواسته به ياد آن روز افتادم كه باربد اين شعر را با طعنه برايم خوانده و بعد از كنارم گذشته بود . مثل اينكه بخواهم براي خودم لالايي بخوانم آنقدر تكرارش كردم كه خواب چشمانم را ربود .با شنيدن صداي گنگ و نامفهومي چشمانم را باز كردم . با ديدن مامان چند بار پلك زدم و با زبان سنگين گفتم :
– شماييد مامان ؟ مگر هنوز سركار نرفتيد ؟
پتو را كه از رويم كشيد باعث شد خواب كاملا از سرم بپرد و بعد گفت :
– فرناز جون ساعت از پنج بعد از ظهر هم گذشته آنوقت تو هنوز خوابي ! حداقل پاشو يه چيزي بخور امان از دست تو كه با اين بي اشتهاييت مرا مدام زجر مي دهي …
ابروهايم را در هم كشيدم و گفتم :
– ساعت پنج بعد از ظهر يعني من تا حالا خواب بودم !
ناگهان به ياد امتحان افتادم و سريع از جاي خود بلند شدم و به مامان گفتم :
– واي هيچي نخوندم !
مامان غرغر كنان گفت :
– آخه تو با اين شكم خالي چيزي هم ياد مي گيري ؟
مامان اين را گفت و از اتاق بيرون رفت . با عجله كتابم را باز كردم و سعي كردم براي دقايقي هم كه شده مطالعه اي داشته باشم ولي فقط توانستم چند صفحه از آن را بخوانم چون با به ياد آوردن مهماني امشب نوعي دلشوره بر وجودم حاكم شد در حقيقت هر كاري مي كردم فكر و خيال اين باربد لعنتي مرا رها نمي كرد ؟ خودكارم را برداشتم و با خطي درشت و كشيده در اولين صفحه ي كتابم اين بيت شعر حافظ را كه مدام در ذهنم مي چرخيد را نوشتم .
« هوا خواه توام جانا و مي دانم كه مي داني
كه هم ناديده مي بيني و هم نانوشته مي خواني »
در حالي كه شعر را مي نوشتم اشك گرمي از چشمانم سرازير شد و قلبم را به درد آورد بار دگر مرغ دلم بسوي باربد پر كشيد و چهره ي زيبا و دوست داشتني اش را چندين بار در خيال خود به تصوير كشيدم و ساعتي را به يادش خوش گذراندم . با صداي مامان كه ضربه اي به در اتاقم زد از خيال بيرون آمدم و با عجله اشكهايم را پاك كردم . او بدون اين كه وارد اتاق شود صدايم زد و گفت :
– فرناز جان هر چه زودتر خودت را آماده كن تا الان هم كلي دير كرديم .
با شنيدن حرف مامان نگاهم به پنجره افتاد هوا كاملا تاريك شده بود . آه بلندي كشيدم و بعد بدون اينكه درسي خوانده باشم كتاب را بستم و از جايم بلند شدم و شروع به آماده شدن كردم .

* * * *با ديدن اتومبيل باربد كه گوشه اي از پاركينگ پارك شده بود فهميدم كه آنها زودتر از ما رسيدند دوباره دستخوش احساسات شدم و قلبم شروع به تپيدن در سينه ام كرد . دقايقي بعد با ديدن فواد و عاطفه همگي به وجد امديم و آغاز زندگي جديدشان را تبريك گفتيم و سپس به طرف سالن پذيرايي رفتيم . هر دو خانواده با ديدن هم گرم خوش و بش شدند اما با ديدن باربد تنها توانستم با لحن سردي با او سلام و احوالپرسي كنم و او هم با همان لحن جوابم را داد در مقابل هم كاملا سر سنگين بوديم . روي مبلي خود را رها كردم و بدون توجه به اطرافيان كه گرم گفتگو بودند در لاك خود فرو رفتم . البته هراز گاهي نگاهي به دكوراسيون زيباي سالن مي كردم و در دل سليقه و كدبانو گري عاطفه را تحسين مي نمودم . وجود باربد سبب شده بود كه بيش از اين نتوانم آن فضاي سنگين را تحمل كنم به ناچار از جايم بلند شدم و به بهانه كمك كردن به عاطفه به طرف آشپزخانه رفتم . هر دو خانواده شام را در فضاي گرم و كاملا صميمي صرف كردند تنها من بودم كه نتوانستم با هيچ كدام ارتباط صميمي برقرار كنم حتي باربد هم حسابي با ، بابا و مامان و فواد صميمي شده بود و از هر دري با آنها صحبت مي كرد . در دل دعا كردم كه هر چه زودتر اين ساعات لعنتي بگذرد و به خانه برگردم اما انگار ساعت هم با من لج كرده بود چون هر چه به ساعت نگاه مي كردم چيزي جز كندي عقربه ها نمي ديدم . ديگر بيش از اين نتوانستم در برابر باربد خود را بي تفاوت نشان دهم به همين خاطر رو به مامان و بابا كردم و گفتم :
– بابا جون من فردا امتحان دارم و هيچي هم نخوندم .
بابا كه در جريان امتحانم بود حرفم را قطع كرد و گفت :
– چشم دخترم تا دقايقي ديگر خواهيم رفت .

فواد با شوخي گفت :
– فرناز جون يه امشب را بي خيال درس و امتحان شو فردا هم توي جلسه تو و باربد خان با هم همكاري كنيد .
باربد با حرف فواد خنديد و گفت :
– مشكل اينه كه من هم هيچي نخوندم …
عاطفه حرف باربد را بريد و گفت :
– پس با اين حساب فردا دو صفر كله گنده در ربگه هاي شما به ثبت خواهد رسيد .
ناگهان من و باربد هم زمان با هم رو به عاطفه گفتيم :
– عاطفه جان ديگه اينقدر هم تنبل نيستيم !
سپس هر دو نگاهي به هم انداختيم و ناخواسته لبخند زديم لبخندش به يكباره وجودم را گرماي خاصي بخشيد . باربد اشاره به پدر و مادرش كرد و گفت :
– بهتره ما هم برويم .
فواد و عاطفه دوباره از ما خواستند تا ساعتي ديگر بمانيم اما چون باربد گفت كمي هم به فكر من و فرناز خانم باشيد ديگر اصراري براي ماندنمان نكردند با بلند شدن بابا و مامان همگي خداحافظي كرديم . باربد بار ديگر ما را شرمنده كرد و براي رساندنمان پيش قدم شد به محض اينكه در اتومبيل باربد نشستم تا زماني كه به مقصد برسيم در سكوت مطلق فرو رفتم و با فكر و خيال او اين دقايق را سپري كردم . زماني كه مي خواستم پياده شوم با زيركي گفت :
– فرناز خانم اينقدر بهش فكر نكن .
هراسان رويم را به طرفش برگرداندم و با عجله گفتم :
– اما من به كسي فكر نمي كردم !
باربد در عين خونسردي لبخند مرموزي زد و گفت :
– مگه به خودت شك داري ؟ من كه كسي را نگفتم منظورم امتحان فردا بود !
او به همين راحتي به قولي « يك دستي زد و دو دستي گرفت » خيلي راحت فكرم را مي خواند از ذكاوت بيش از حدش به ستوه آمدم . در ان لحظه هيچ حرفي به يادم نيامد كه در جوابش بگويم تنها با حرص نگاهش كردم و با حالت عصبي از اتومبيلش پياده شدم . از پنجره ماشين نگاهم كرد و دوباره به آرامي گفت :
– زياد حرص نخور مهم نيست ! شب خوبي داشته باشي .
اين را گفت و سپس دستي به علامت خداحافظي براي مامان و بابا تكان داد و به سرعت گذشت .

* * * *
روزها و هفته ها و ماه ها تبديل به سال شدند . دقيقا يك سال ديگر گذشت اما هيچ جرقه اي در عشق من نخورد . خود من هم از اين عشق يك طرفه و بي سرانجام ديگر خسته شده بودم . تمام عشقي كه نسبت به باربد داشتم را در دلم دفن كرده و سعي كردم با گرفتن واحد هاي بيشتر و سرگرم كردن خمدم به درس ها از فكر و خيال او دور شوم و مهمتر از آن مي خواستم هر چه زودتر درسم را تمام كنم و خود را از آن مخمصه نجات دهم . در اين مدت خواستگاران زيادي به ليست خواستگارانم افزوده شده بود كه همگي را بدون فكر كردن رد مي كردم زيرا تحت هيچ شرايطي نمي توانستم ازدواج كنم و عشق ديگري را در قلبم جا دهم . در ضمن رامين هم چندين بار رسما از خانواده ام مرا خواستگاري كرد كه نه تنها خانواده ام به او جواب رد دادند بلكه فواد با تهديد او را از من دور كرد .

پنجشنبه بود و من خسته از دانشگاه برگشته بودم اما كسي خانه نبود . ناگهان چشمم به يادداشتي كه به در اتاقم بود افتاد « فرناز جون عاطفه در بيمارستان بستري شده من و بابت به ديدنش رفتيم اگر خواستي به اين آدرس بيا »كمي جا خوردم و بعد با خودم گفتم عاطفه ؟ مگه چش شده ؟ ناگهان با دست به سرم كوبيدم و به خاطر فراموشيم خودم را سرزنش كردم تازه يادم آمد كه او در حال گذراندن دوران سخت بارداري بوده و يقينا حالا … ذوقي كردم و حرفم را خوردم با عجله وسايلم را روي تخت پرت كردم و در حالي كه بشكن مي زدم با خودم گفتم عمه شدم آخ جون … از خانه بيرون آمدم و تاكسي گرفتم و خودم را به بيمارستان رساندم . زماني كه من رسيدم ساعتي مي شد كه عاطفه فارغ شده بود … نفس زنان وارد اتاق شدم مامان و خانم آشتياني دور تخت عاطفه ايستاده بودند كه به محض ديدن من با ذوق گفتند فرناز جان بيا ببين عاطفه چه پسر كاكل زري و نازي زاييده ! در حالي كه به شدت ذوق كرده بودم به كنار تخت عاطفه رفتم خواب بود گونه اش را آرام بوسيدم و سپس به نوزادي كه در كنارش بود نگاه كردم و بعد با ذوق و شوق بغلش كردم و قربان صدقه اش رفتم . به چهره ي زيبايش خيره شدم تركيبي از چهره فواد و عاطفه را داشت و در نهايت بسيار ملوس و دوست داشتني به نظر مي امد در همين ابتدا مهرش انچنان به دلم افتاد كه لحظه اي او را از خودم دور نمي كردم . از پشت پنجره او را به بابا و فواد و همچنين باربد كه تازه رسيده بود نشان دادم هر كدام خوشحاليشان را به نوعي ابراز كردند . با ترخيص شدن عاطفه از بيمارستان فواد براي سلامتي همسر و فرزندش گوسفندي را قرباني كرد و بعد همه را به منزلش دعوت نمود . طبق خواسته عاطفه اسم نوزاد را نويد گذاشتند . عاطفه به حدي از لحاظ روحي و جسمي خسته بود كه نرسيده به خواب عميقي فرو رفت و من با كمال ميل از نويد كوچولو مراقبت مي كردم . در اتاق كنار گهواره در حالي كه به چهره ي زيباي نويد كوچولو خيره شده بودم خم شدم و او را بوسيدم و با لحن كودكانه اي به او گفتم ،آخه نويد كوچولو تو به كي رفتي كه اينقدر خوشگل شدي ! به بابا يا مامان ؟ در اين هنگام از پشت سرم صدايي شنيدم كه درست مثل من با لحن كودكانه جوابم را داد و گفت :
– من به دايي باربد رفته ام كه اينقدر خوشگل شدم مگه نمي دوني حلال زاده به داييش ميره ؟
سرم را برگرداندم و به او نگاه كردم ، باربد لبخند زيبايي به رويم زد كه حرارت و داغي آن را در زير پوستم احساس كردم و با شرم رويم را از او گرفتم . در همان لحظه هم نويد شروع به گريه كرد خيلي زود فهميدم كه پوشكش را خيس كرده با اينكه هيچگونه تجربه اي نداشتم اما خيلي ماهرانه پوشك او را عوض كردم كه اين كارم از چشم تيز بين باربد دور نماند و نگاهي پر از شيطنت به من كرد و گفت :
– فرناز خانم بچه داريت هم كه عاليه فكر نمي كنم در آينده مشكلي در اين مورد داشته باشي !
از شنيدن حرفش گونه هايم سرخ شد و بدون اينكه نگاهش كنم گفتم :
– من به بچه ها علاقه زيادي دارم .
باربد با شيطنت گفت :
– پس خوش به سعادت بچه ها !
باربد اين را گفت و از اتاق بيرون رفت با رفتنش نفس عميقي كشيدم و با خود گفتم امان از تو كه هفت خط روزگاري . لحظاتي بعد در حالي كه نويد در آغوشم به خواب رفته بود از اتاق بيرون آمدم و به جمع پيوستم . خلاصه آن روز با تولد نويد يكي از بهترين روز هاي زندگيم رقم خورد و من تاريخ آن را در دفترچه خاطراتم ثبت كردم .
*********

يك روز كه مثل هميشه وارد دانشگاه شدم در حالي كه به طرف سالن مي رفتم باربد را ديدم كه با چهره شادي به طرفم آمد بر خلاف هميشه سلام و احوال پرسي گرمي كرد و سپس گفت :
– فرناز خانم به جاي رفتن به كلاس بهتره اول سري به برد بزنيد .
با بي تفاوتي گفتم :
– مگه روي برد چه خبره ؟
باربد خيلي شمرده گفت :
– ظاهرا قراره يك اردوي علمي تحقيقاتي در استان اصفهان برگزار بشه از هر كلاس دانشجويان ممتاز را دعوت كرده اند كه اسم شما هم جزء آنهاست بهتون تبريك مي گم .
ناگهان از زبانم پريد و گفتم :
– شما چطور ؟ شما هم دعوت داريد ؟
باربد نگاهم كرد و بعد از خنده كوتاهي كه باعث شد از شرم سرخ شوم گفت :
– خيالت راحت من هم دعوت شدم .
از دست خودم حسابي عصباني شدم و در دل به خود گفتم حقته دختره ي احمق مدام با اين خنگ بازي هايي كه در مي آوري دستت را رو مي كني . آخه چي مي شد يك دقيقه دندان روي جيگر مي گذاشتي و خودت روي برد را نگاه مي كردي ؟ با حالتي عصبي از كنارش گذشتم و با ديدن اسم هر دويمان كه پشت سرهم نوشته شده بود خوشحال و خندان در حالي كه به خودم مي باليدم به كلاس رفتم . در كلاس به تنها چيزي كه توجه نكردم درس دادن استاد بود مدام در فكر اين اردوي تحقيقاتي بودم و از اينكه با ، باربد همسفر خواهم شد احساس خوشايندي داشتم . به هر حال آن روز بر خلاف روز هاي قبل شاد و شنگول از دانشگاه بيرون آمدم هنگام سوار شدن در تاكسي ناگهان تصميمم عوض شد و به جاي رفتن به خانه آدرس منزل فواد را دادم آخه بدجوري دلم براي نويد تنگ شده بود . عاطفه با ديدنم خوشحال شد و با مهرباني در آغوشم كشيد و گفت :
– چه عجب فرناز جون يادي از ما كردي ؟
خنديدم و در جوابش گفتم :
– اختيار داريد عاطفه جون ما هميشه به ياد شما هستيم .
بعد نگاهي به اطراف كردم و گفتم :
– نويد جون خوابه ؟
– آره خواب تشريف دارند . اين بچه اگر بيدارش نكني كه شير بخوره هيچ وقت بيدار نمي شه .
در حالي كه به طرف اتاقش مي رفتم تا او را بيدار كنم گفتم :
– پدرش را در مي اورم مگه ميذارم كه اين طور با ناز بخوابه !
بالاي تختش ايستادم و به چهره ي زيبا و معصومش نگاه كردم كه چه معصومانه به خواب رفته بود . به آرامي بغلش كردم و چند بار گونه اش را بوشيدم تا بلكه بيدار شود اما مثل اينكه حق با عاطفه بود و او بيش از حد خواب آلود بود به ناچار او را در تختش گذاشته و از اتاقش بيرون آمدم و با تعارف عاطفه روي مبل نشستم و دقايقي بعد گرم صحبت شديم . آنچنان با عاطفه احساس صميميت مي كردم كه گويي دوست ديرينه ام است عاطفه زن بي نظير و فوق العاده مهرباني بود كه فورا آدم را جذب مي كرد . خلاصه بعد از اينكه از هر دري صحبت كرديم به او گفتم :
– عاطفه جون دوست دارم آلبوم خانوادگيت را ببينم مي شه خواهش كنم نشانم بدهي ؟
عاطفه با چهره ي خندان گفت :
– البته كه مي شه عزيزم الان مي اورم .
آلبوم تنها بهانه اي بود كه مي توانستم با نگاه كردن به عكس ها يك سري اطلاعات از باربد كسب كنم .
طولي نكشيد كه عاطفه دو آلبوم بزرگ آورد و در كنارم نشست و بعد به اتفاق هم شروع به ورق زدن كرديم ، آلبوم اول به كودكي عاطفه و باربد اختصاص داشت . هر ورقي كه مي زدم با ديدن عكس بچگي باربد كه بسيار تپل و بامزه بود ذوق مي كردم يقينا اگر عاطفه نبود تك تك عكس هايش را مي بوسيدم اما به ناچار احساساتم را كنترل مي كردم و فقط به گفتن عكس هاي خيلي جالبيه اكتفا مي كردم . در هر عكسي از باربد نوعي شيطنت در چهره اش نمايان بود لبخندي زدم و به عاطفه گفتم :
– از ظاهر عكس هاي آقا باربد معلومه كه بچه ي شيطوني بوده ؟
عاطفه در حالي كه به عكس باربد خيره شده بود گفت :
– دقيقا همين طور بود از در و ديوار بالا مي رفت حتي من كه دو سال از او بزرگتر بودم هرگز توان مقابله با او را نداشتم و مرتب از او كت مي خوردم.
عاطفه در اين جا سكوت كرد و سپس ادامه داد :
– بعضي وقت ها كه به اين عكس ها نگاه مي كنم باورم نمي شه كه اين همه سال گذشته باشه و ما بزرگ شده باشيم آخه كي باورش مي شه كه باربد اينقدر سر به زير و مودب شده باشه !
در دل به اين حرف عاطفه خنديدم و گفتم :
– مودب ! خيلي هم مودبه … آقايي هم كه از سر و رويش مي باره واقعا كه …
آلبوم را بستم و ديگري را برداشتم كه با ورق زدن آن دريافتم كه تمام عكس ها مربوط به اقوام درجه يك آنها هستند مثل عمو ، عمه و خاله … كه هر كدام به نوعي در كنار عاطفه و يا خانواده اش عكس يادگاري گرفته بودند . در يكي از عكس ها با ديدن رامين و خواهرش در كنار باربد قلبم فرو ريخت و يك لحظه به تصور اينكه نامزد واقعي باربده ، وحشتي عميق در دلم افتاد اما خودم را به زحمت كنترل كردم تا با خونسردي چيزهايي را از زبان عاطفه بيرون بكشم . بنابراين خنده تصنعي كردم و گفتم :
– عاطفه جان اين دختر كيه ؟
– راحيل دختر عمومه و اينم رامين ، مي شناسيش كه ؟
– بله كاملا چه دختر عموي خوشگلي داري حتما تا حالا نامزد كرده ؟

عاطفه با بي تفاوتي گفت :
– نه نامزد نيست … اما يك زماني عموي خدا بيامرزم اسم باربد را روي او گذاشت آخه خيلي دوست داشت كه باربد دامادش بشه گر چه بعد از فوت عمو ، زن عمويم هنوز هم خيلي اصرار داره كه باربد با دخترش ازدواج كنه اما باربد هيچ علاقه اي به راحيل نداره حتي همين چند وقت پيش بابا و مامان از او خواستند كه در صورت تمايل به ازدواج با راحيل برايش به خواستگاري بروند اما باربد محكم و قاطعانه گفت تحت هيچ شرايطي او را نمي خواهد و از آنها خواست ديگر اسمي از راحيل پيش او نياورند بابا هم وقتي ديد كه باربد مخالفه ديگه اصراري نكرد و قضيه را همان جا تمام كرد.
با پايان يافتن حرف عاطفه نفس عميقي كشيدم و در دل گفتم آخيش راحت شدم بالاخره از اين بابت خيالم راحت شد چقدر دوست داشتم از عاطفه بپرسم كه آيا باربد كسي را دوست دارد ؟ اما شرم مانعم شد و هيچ نگفتم و به همين اطلاعاتي كه بدست آورده بودم قناعت كردم و بعد آلبوم را بستم و كنار ميز نهادم . عاطفه فنجاني چاي برايم ريخت مشغول نوشيدن چاي بودم كه صداي گريه نويد بلند شد با عجله از روي مبل بلند شدم و به عاطفه گفتم :
– اجازه بده من او را بياورم دوست دارم خودم آرومش كنم .
عاطفه خنديد و گفت :
– نترس عمه خانم الان چنان صداي گريه اش بلند مي شود كه دو دستي او را تقديم خودم مي كني .
بدون توجه به حرف هاي عاطفه به اتاق نويد رفتم و او را بغل كردم و محكم به سينه ام چسباندمش هنوز چند گامي به جلو نرفته بودم كه آرام شد و با چشماني باز به من زل زد ، از اين حركت او كلي ذوق كردم و بارها قربان صدقه اش رفتم . اصرار عاطفه براي ماندن من بي فايده بود يك بار ديگر نويد را بوسيدم و شتابان از عاطفه خداحافظي كردم و به خانه برگشتم .


نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This blog is kept spam free by WP-SpamFree.

خرید گیفت کارت